<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>صبح (یادداشت های پراکنده ی حسین شرفخانلو)</title>
      <link>http://www.sarir209.com/</link>
      <description>حسین شرفخانلو</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.36</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>شرم</title>
         <description><![CDATA[<p>عبدالقادر گیلانی رحمت الله علیه را دیدند که در حرم کعبه روی بر حصباء [سنگریزه - خاک] نهاده، همی گفت: ای خداوند ببخشای و اگر هر آینه مستوجب عقوبتم، در قیامت مرا نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمساری نبرم.<br />
- - - - - - - - -<br />
گلستان سعدی. باب دوم. در اخلاق درویشان</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_461.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_461.php</guid>
         <category>کتابخواری</category>
         <pubDate>Sat, 19 May 2012 00:00:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مساحت رنج</title>
         <description><![CDATA[<p>شدت رنج دوری ات را و محیط و مساحت مهجوری ات را فقط <a href="http://qeysar.ir/">قیصر </a>می توانسته به این دقت و ظرافت محاسبه کند؛ <br />
وقتی که سرود:<br />
- - - - - -<br />
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید<br />
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید...<br />
- - - - - -<br />
محیط تنگ دلم را شکسته رس...م کنید<br />
خطوط منحنی خنده را خراب کنید<br />
- - - - - -<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_460.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_460.php</guid>
         <category>موعودیه</category>
         <pubDate>Fri, 18 May 2012 00:46:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اردی بهشتِ جهانی ِ ارتباطات!</title>
         <description><![CDATA[<p>به گواهی پیمایش میدانی وبلاگ های دوستان و آشنایان و حتی بی گانه گان!<br />
و رصد فضای مجازی تو در توئی که امروز یکی از موثرترین ابزارهای انتقال معانی است،<br />
<strong>اردی بهشت</strong><br />
اوج شکوفائی تراوشات قلمی و نوشتاری جماعت وبلاگ نویس ایرانی است!<br />
این وسط تلاقی روز جهانی ارتباطات را با اردی بهشت را هم که ببندیم به ریش نداشته ی وبلاگ نویسی در ایران، مسبب و موضوع پایان نامه کارشناسی ارشد ِ دانشجوئی بی خیال می شود و می شود هلوئی که براحتی سُر بخورد و برود توی گلو!<br />
<strong>والله عالم!</strong><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_459.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_459.php</guid>
         <category>آی تی</category>
         <pubDate>Thu, 17 May 2012 02:05:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آوا</title>
         <description><![CDATA[<p>قدیم تر ها یکی از عناصر همیشگی ِ توی جیب آدم ها دفترچه ی تلفن جیبی ای بود که این اواخر نوع مغناطیسی آن هم به بازار آمده بود و کاغذ تویش تا می خورد و این سر و آن سرش ورقه ی نازک فلزی ای بود که به قوه ی آهنربای دورش، به هم می چسبید و نبودنش در جیب مساوی بود با علافی و معطلی و ای بسا سامان نیافتن کلی از ارتباطات و ملاقات ها.<br />
تلفن همراه که همه گیر شد، کم کم نسل دفترچه های تلفن جیبی هم رو به زوال گذاشت و امروز "کذ و ندر" و یک در صد هزار شاید پیدا بشود آدمی که هنوز دفترچه تلفن جیبی اش را حفظ کرده باشد و مقهور حافظه ی دیجیتالی موبایل و سهولت ثبت و فراخوانی شماره ها از آن نشده باشد.<br />
باری، اسمی که جلوی شماره ی تماس هر کس می نویسید اولا معرف دیدگاه شما نسبت به اوست و ثانیا می تواند نظام ذهنی شما را در ثبت و ترتیب و سامان دهی ذخائر اطلاعاتی نشان دهد.<br />
مثلن روزی از سر اتفاق دفترچه تلفن ذخیره شده روی موبایل رجلی سیاسی را دیدم که جلوی هر شماره ای که ذخیره کرده بود کلی عنوان و پیش و پس وند برای طرف آورده بود:<br />
" جناب آقای مهندس حاج.... رئیس محترم دائره ی مالی اداره ی..."<br />
دقیقا همین قدر طولانی و همین سان طول و تفضیل دار!<br />
یا دیده ام کسانی برای مخفی نگه داشتن مخاطب هایشان اکتفا به حرف اول نام و نام خانوادگی طرف شان می کنند و محمد محمدی را "م.م" می نویسند.<br />
غرض یکی از علائقی که دارم کشف نوع نگرش آدم ها به مخاطب شان است و اسمی که روی طرف شان می گذارند.<br />
پروسه ای که اگر دقیقش شوی می توانی حتی بفهمی طرفت آدم منظمی است که همه ی اسامی دفترچه ی اسامی اش اسم کامل دارند و بر اساس نام خانوداگی و نام مرتب شده اند یا این که طرف مقید به هیچ قید و نظمی نیست و می شود لابلای لیست مخاطبان توی گوشی اش پنج تا علی و هفت تا رضا پیدا کنی بی آن که هیچ فرق ماهوی بین رضا هائی که به یک شکل ثبت شده اند بیابی و بتوانی سوایشان کنی!<br />
غرض، جوانک عاشقی را می شناختم که دلبرش را "آوا" نامیده بود و "آوا" تنها تک اسم ثبت شده روی فون مموری گوشی اش بود و باقی هر اسمی که بود، کامل بود...<br />
و این تنها نقطه ی خارج از نظام  ِ سخت و سنگین ِ منظم ترین آدمی بود که ذهنش هر حرکت خارج از چهارچوب نظم و ترتیب را جرم می دانست و او وقتی دل در گروی "آوا" بست، سخت به انکار جرم قشنگی که داشت می کوشید...</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_458.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_458.php</guid>
         <category>آی تی</category>
         <pubDate>Thu, 17 May 2012 01:15:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هو الحبیب الذی یُرجی شفاعته...</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="pic (506).jpg" src="http://www.sarir209.com/archives/pic (506).jpg" width="250" height="336" /></p>

<p>روی قفلِ در  ِ خانه اش - که محل هبوط وحی و قرارگاه آمد و شد فرشتگان بود - نوشته:<br />
او دوستی است که در همه ی پیشامدها و حوادث ناگوار <strong>امید شفاعتش</strong> می رود!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_457.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_457.php</guid>
         <category>فاطمیون</category>
         <pubDate>Wed, 16 May 2012 01:27:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به عمل کار برآید</title>
         <description><![CDATA[<p>گفت:<br />
بدان و عمل کن.<br />
و "عمل کن" را <br />
به نشانه ی تاکیید "سه بار"<br />
تکرار کرد و آیه خواند:<br />
<a href="http://tanzil.net/#39:39">قُلْ يَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ...</a><br />
و گفت:<br />
حواست باشد که<br />
فهمیدن اگر سخت است<br />
عمل به آن چه فهمیده ای سخت تر است!</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_456.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_456.php</guid>
         <category>آیه</category>
         <pubDate>Wed, 16 May 2012 00:16:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آبروداری</title>
         <description><![CDATA[<p>کسی برای دوخت لباس به مغازه ی ما نمی آمد. هر از چندگاهی، کسی با کت یا شلواری در دست، گذرش به مغازه ی می افتاد اما پدرم با دیدن مشتری لباس به دست، بلافاصله چهره در هم می کشید و جواب سلام تازه وارد را با تاخیر و بی اعتنائی می داد. مشتری در فضائی سرد و سنگین، سفارش تعمیر می داد و هنوز ار مغازه دور نشده بود که پدرم نگاه خشمگینش را از رفتن او می گرفت و غرولندکنان کنایه می زد که باز روزی ما در خشتک مردم است. گلایه اش از خدا بود و اشاره اش به تنگ یا گشاد کردن خشتک شلوارهائی بود که بیشترین مراجعه به مغازه برای آن بود و منبع عایدی مختصر ما.<br />
به میخ های خالی دور تا دور مغازه فقط یک کت نیمه دوخته خاک گرفته آویزان بود که سفارش دهنده اش هرگز برای پروی دوم آن نیامد. می گفتند در یک تصادف کشته شده است. پدرم برای آبروداری پیش دیگر کسبه ی محل و دوستان بی کار یا بازنشسته اش که بعدازظهرها دکان ما را پاتوق می کردند، دو سه کت و شلوار رنگ و رو رفته خودش را از خانه آورده بود تا به میخ ها آویزان کند که یعنی مشتری دارد...*<br />
- - - - - -<br />
داستان همشهری. کتاب اسفند90 و فروردین91</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_455.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_455.php</guid>
         <category>کتابخواری</category>
         <pubDate>Tue, 15 May 2012 00:39:01 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پیمانه ی صبر</title>
         <description><![CDATA[<p>شاید او که دعای ثابت قنوت نماز دومش را عوض کرده هم خبر از دل ِ ما که یک ذره صبر ته کاسه اش مانده دارد که چند روزست دست که به دعا بر می دارد، می خواند:<br />
<a href="http://tanzil.net/#2:250">ربنا افرغ علینا صبرا<br />
و ثبت اقدامنا<br />
و انصرنا...</a><br />
تا من وقت قنوتش، وقتی که اوج می گیرد، انگار کنم پیمانه ی صبری که افزون ترش را می خواهد، فرشته ایست بال گشوده به گستره ی محیط ِ شرق تا غرب عالم و داخلش - داخل جُــبّه ی صبر - امن و امان ترین نقطه ی دنیا برای دلی است که در کاسه ی خالیِ توکلش تنها سکه ی صبر انداخته اند و بس...</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_454.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_454.php</guid>
         <category>آیه</category>
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 00:34:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنجِ دوست داشتن</title>
         <description><![CDATA[<p>هرکه خود را در چیزی که دوست دارد رها سازد،<br />
او را در چیزی که دوست ندارد به رنج اندازد...<br />
- - - - - - <br />
امام امیرالمومنین. غررالحکم و دررالکلم. تالیف عبدالواحد آمدی. ترجمه ی محمد انصاری</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_453.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_453.php</guid>
         <category>کتابخواری</category>
         <pubDate>Sun, 13 May 2012 02:17:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آب و آتش</title>
         <description><![CDATA[<p>خاک کنار دریا نرم است<br />
مثل خصلت بیش تر دریا نشینان<br />
مثل دل ِ مجاوران دریا<br />
مثل میلی که برای چشم دوختن به موج های بی شمار و بی قرار دریا دارند!<br />
دل ما ولی مثل آتش است!<br />
پر گدازه و پر لهیب<br />
پر حرارت و پر طمطراق<br />
دل ما که بگیرد می سوزد و دود ندارد <br />
ولی دل دریائی اگر گرفت باران می شود و می بارد و سیراب می کند<br />
و دیدنی ست آن روز که مزاج آب و آتش به هم آمیزند...</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_452.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_452.php</guid>
         <category>خارج از موضوع</category>
         <pubDate>Sun, 13 May 2012 00:28:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روشن جهان ز نور جمال محمّد است</title>
         <description><![CDATA[<p>پیرمرد، دیگر آن (<a href="http://www.sarir209.com/photo/archives/2012/05/post_176.php">آ میر ولی الله</a>) بیست سی سال قبل نیست که یک تنه کل مجالس و هیئات شهر را به فیض اکمل می رساند.<br />
پیرتر شده. دیگر حتی پژوی معروفش را ندارد که با آن این جا و آن جا می رفت و کل شهر او را با 504 معروفش می شناختند...<br />
چشم هایش دیگر آن قدر سو ندارند که بتواند پشت فرمان بنشیند و پاهایش دیگر آن نا را ندارند که بتوانند این ور و آن ور ببرندش.<br />
تا حالا هم که سر پاست، قدرتی خداست و از سر عشقی ست که به روضه دارد. اصلن فقط برای روضه است که از خانه بیرون می زند و با این همه کهولت سن و کسالت جسم، هنوز مثل آن سال ها هر شب جمعه، مجالس شیخ و حاج بابا و حجتیه را می رود و صدای روضه اش اگر نباشد، کُمیت مراسم شب های مناسبتی مان لنگ می ماند...<br />
الغرض<br />
پیرمرد که شصت سال است ردای مداحی به دوش کشیده و مو سپید کرده و پیرغلام آستانه ی سیدالشهداست، هر شب مولود که باید مولودیه بخواند، بعد سلام مخصوصی که به سیدالشهداء می دهد، دم می گیرد که:<br />
<em>روشن جهان ز نور جمال محمّد است<br />
خرّم ز چشمه های کمال محمّد است<br />
ما دست کی زنیم به دامان دیگران<br />
تا دامن محمّد و آل محمّد است</em><br />
و بعد یکی دو صلوات که پی  ِ دوبیتی اش از ملت گرفت، می رود سراغ مدیحه ای که باید و تا اشک ما را با سوزی که در صدا دارد در نیاورد، دست از طلب نمی دارد...<br />
غرض، دی شب که آمد مدح میلاد مادرش، صدیقه ی طاهره را بگوید<br />
انگار جان تازه ای در صدایش افتاده باشد<br />
تا می شد و می توانست سه گاه می کشید و بحر طویل می داد بین بیت هاش<br />
و چنان به وجد آمده بود<br />
برای حضرت مادر<br />
و صداش آن چنان شعف داشت که تو گوئی ندا از حنجره ی داود می ترواد و <br />
مردم معجزه را در ارتعاش تارهای صوتی پیرغلامی دیدند که ترانه ی مدح میلاد مادر، جوانش کرده بود...<br />
و من این ها را نوشتم که تعظیمی باشد برای آن همه روضه ی ناب و سنتی که از لب و دهان حضرتش شنیده ام و بخواهم از خدا که نفس ٍ حق «<a href="http://www.sarir209.com/photo/archives/2012/05/post_176.php">آقا میرولی الله ذاکر طباطبائی</a>» گرم و مستدام بماند.<br />
آمین!<br />
= = = =  == = = = <br />
<blockquote>میلاد حضرت زهرای بتول مبارک.<br />
میلاد امام خمینی نیز.</blockquote></p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_451.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_451.php</guid>
         <category>جماعت خدا</category>
         <pubDate>Sat, 12 May 2012 00:36:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ای اصل امید! بیم ها را دریاب</title>
         <description><![CDATA[<p>کاش<br />
<strong>صـــــاحب </strong>برسد...<br />
بنده<br />
به زنجیر کند!</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_450.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_450.php</guid>
         <category>موعودیه</category>
         <pubDate>Fri, 11 May 2012 00:13:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و اسئلک الامان!</title>
         <description><![CDATA[<p>( أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْر<br />
لُجّیٍ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَاب<br />
ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْض<br />
<strong>إِذَا أَخْرَ‌جَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَ‌اهَا</strong><br />
وَ مَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّـهُ لَهُ نُورً‌ا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ‌! )<br />
...يا كارهايشان‌ مانند تاريكيهاي دريايى ژرف است <br />
كه موج روى موج آن را پوشانده باشد<br />
تاريكيهايى كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است. <br />
<strong>و چون غریق دست بيرون آرد، به زحمت آن را بيند!</strong><br />
و چون خدا به كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.(<a href="http://tanzil.net/#24:40">+</a>)<br />
- - - - - - - - - <br />
مرتبط است: (<a href="http://baharnarenj89.persianblog.ir/post/508">جهتِ پنجم</a>)</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_449.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_449.php</guid>
         <category>ذکر</category>
         <pubDate>Thu, 10 May 2012 03:48:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا...</title>
         <description><![CDATA[<p>اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد<br />
وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ<br />
وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ<br />
... هنوز شعبان نیامده، دلم هوای <strong><a href="http://labbaik.ir/fa/uploads/text/doa/monajat0shabanieh.pdf">تو </a></strong>را کرده.<br />
دل ناماندگار بی درمان که شعبان و رمضان و جمادی سرش نمی شود!<br />
باید بداند و نمی داند که شعبانیه را کِی باید خواند.<br />
هی بهانه ی تو را و خواندن اسمت را می گیرد.<br />
هی می خواهد تو را بخواند.<br />
هی می خواهد بخواند آن سطرهای روح بخش را<br />
هی می خواند و می خواهد و می لرزد.<br />
یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب<br />
ای که با این همه دوست ریز و درشت که داری و هر روز به شماره شان می افزائی<br />
هنوز<br />
دوستم داری<br />
<a href="http://www.rajanews.com/detail.asp?id=55105">اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ </a><br />
فقط صدایم را وقتی که می خوانمت<br />
بشنــــو!<br />
همین.</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_448.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_448.php</guid>
         <category>دل نامه</category>
         <pubDate>Thu, 10 May 2012 02:59:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ساقیا برخیز و در ده جام را...</title>
         <description><![CDATA[<p>شب اردی بهشتی<br />
بهشتی که سرازیر در نهر نسیم شمال است<br />
قدم های آهسته و پر آبله<br />
نگاه مشتاق و پر جاذبه<br />
با لهجه ی شیرینی که داد می زد این جا، دریا، ماهی، صدف و شن های ساحلی <br />
همه مال من اند<br />
اثر جاویدان شب پدرامی بود که با تو آرام شد...<br />
ساقیا<br />
پیمانه ات فزون باد!</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_447.php</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2012/05/post_447.php</guid>
         <category>دل نامه</category>
         <pubDate>Thu, 10 May 2012 00:51:04 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
