<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>(صـــبح) سیاه مشق های یک مفرد ِ منتظر ِ حاضر</title>
      <link>http://www.sarir209.com/</link>
      <description>سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!</description>
      <language></language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 11 Mar 2010 07:09:02 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.15</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><br />
و <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84_%D8%A2%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF">جلال </a>می گفت:<br />
<strong>من، اهل این روزگارم و نباید ندیده بگذارمش!</strong></p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/u_oeuoeu_uu_uuo.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/u_oeuoeu_uu_uuo.html</guid>
         <category>کتابخواری</category>
         <pubDate>Thu, 11 Mar 2010 07:09:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درد مشترک لنگ زدن!</title>
         <description><![CDATA[<p>خرج واقعا گران است. دو تا روزنامه می خری به یک دلار. و نشریات چپی را هم جالب است که اینجا در بازار می فروشند. مال فرنگ که حسابی گران است. از ایتالیا گرفته تا انگلیز. مالِ روسیه هم. مالِ چین هم. <strong>و از جلوشان که رد می شوی، پایت می لنگد. </strong>وگرنه فرصت خواندنشان را هم نکنی، دست کم می فرستی برای بچه های تهران.*</p>

<p></p>

<p><br />
*. سفر آمریکا – جلال آل احمد. انتشارات فردوسی<br />
<strong>پی نوشت:</strong><br />
دیگر از آن همه کتاب و مجله ی در نوبت خوانده شدن، که ناجوانمردانه زل زده اند به من، خجالت نمی کشم!<br />
استاد ما که جلال باشد، کلی کتاب و مجله می خریده که می دانسته نمی رسد بخواندشان و باز هر بار از جلوی دکه روزنامه فروشی و دکان کتاب فروشی که رد می شده؛ لنگ! می زده...<br />
<strong>خدا بیامرزدت جلال!</strong></p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/oeoeoe_uoeoeoeu.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/oeoeoe_uoeoeoeu.html</guid>
         <category>کتابخواری</category>
         <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 00:26:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رندی حافظ نه گناهیست صعب!</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>هاتفی ازگوشه ی می خانه دوش<br />
گفت ببخشند گنه، می بنوش ...</strong></p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/oeuoeu_oeoeuoe.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/oeuoeu_oeoeuoe.html</guid>
         <category>برای دلم</category>
         <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 06:52:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اِوین آباد یا امام رضا!</title>
         <description><![CDATA[<p>سابق بر این، قرار امام رضا و من <strong>قهوه</strong> ای بود.<br />
یعنی هرباری که می رفتم مشهد، یک سر می رفتم فروشگاه مواد غذائی آستان قدس - همانی که کنار باب الجواد افتتاح شده - و یک بسته ی صد تائی ِ قهوه ی آماده می خریدم و آن صدتا تمام شده و نشده، دوباره قسمتم می شد بروم پابوس آقا.<br />
هرکس دیگری هم که بود فکر می کرد بین این بسته های صدتائی ِ قهوه فوری و مشهد رفتن ما، سر و سرّی هست لابد!<br />
لااقل این دو سه نوبت آخر این طور بود و تا بسته هه می خواست تمام شود، زودی از یک جائی که به عقل جن هم نمی رسید یک مشهد ِ فوری جور می شد!و ما گیوه ور می کشیدیم برا سفر خراسان و زیارت امام غریب ِ دوست داشتنی مان.<br />
این بار اما، بسته هه نه تمام شد و نه بنا بود به این زودی ها تمام شود ... ولی دل که این چیزها حالی ش نمی شود.هوائی ِهوای حرم شده بود. آنهم در هیر و ویر آخر سال و ترافیک چند برابری ای که شغل جدید برامان درست کرده.<br />
جمعه روزی که بی اطلاع مقامات بالادستی و پائین دستی مان و قاچاقی، سر از مشهد درآورده بودم، بعد صلاه جمعه از باب الجواد ِ حرم زدم بیرون و چشمم افتاد به فروشگاه مواد غذائی و بسته های شیک قهوه آماده ی توی ویترین فروشگاه، سر برگرداندم سمت <strong>گنبد طلا</strong> و گفتم:<br />
<strong>اِوین آباد آغا!<br />
اِوین آباد ...</strong><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/oeuuuu_oeoeoeoe.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/03/oeuuuu_oeoeoeoe.html</guid>
         <category>شیعه گی ام</category>
         <pubDate>Tue, 02 Mar 2010 00:31:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بهار</title>
         <description><![CDATA[<p>لطفن!<br />
بفرمائید زودتر فروردین شوند اسفندهای ما!<br />
اسفند به این بی خاصیتی ...؟<br />
حالم از هر چه زمستان و اسفند و روزهای آخر سال پیر است به هم خورد.<br />
لطفن بگوئید، بگوئید که نه! بفرمائید!!! فروردین شوند اسفندهای ما.<br />
روح زخم خورده مان یک اتاق پر از هوای فروردین می خواهد!<br />
همین.</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/02/oeuoeoe_1.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/02/oeuoeoe_1.html</guid>
         <category>برای دلم</category>
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 22:42:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تمام شد!</title>
         <description><![CDATA[<p>من چه خواهم گفتن که چه گفتند دو بیمار به هم<br />
گفت: آن آهوی خوش؟ گفت رمید<br />
گفت: آن نرگس تَر<br />
گفت: فسرد...</p>

<p><strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC">نیما</a></strong><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/02/oeuoeu_oeoe.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/02/oeuoeu_oeoe.html</guid>
         <category>خارج از موضوع</category>
         <pubDate>Sat, 13 Feb 2010 22:42:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فصل دل تکانی</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="استکان.jpg" src="http://www.sarir209.com/archives/استکان.jpg" width="300" height="300" /></p>

<p>حالا هی بگو فصل خانه تکانی هاست و شماها هم تکانی به خودتان و خانه ی دلتان بدهید.<br />
دلمان را که بتکانیم، زخم های کهنه اش سر باز می کنند!<br />
آنوقت می آئی روی زخم ها مرهمی چیزی بگذاری؟<br />
جواب شراره های آتشین دلمان را می دهی؟<br />
اصلن! اینکه اینجا دارد برای خودش بی خود و بی جهت! می تپد که دل نیست. دل جایش جائیست که آباد باشد. حرم باشد. حریم داشته باشد. این جا ویرانه است. ویرانه را هم که نمی آیند بتکانند که برای نو شدن روز آماده شود! می تکانند؟<br />
تازه! حالا کو تا بهار برسد و روزمان نوروز شود؟<br />
بقول قیصر:<br />
<strong>بهار آنست که خود ببوید! نه آنکه تقویم بگوید!</strong></p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/uoeu_oeu_oeuoeu.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/uoeu_oeu_oeuoeu.html</guid>
         <category>برای دلم</category>
         <pubDate>Fri, 29 Jan 2010 15:32:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و مُنِعَتِ السَّماء</title>
         <description><![CDATA[<p>حالا مثلا اگر ببارانی<br />
آسمان به زمین می آید؟</p>

<p>اصلن! نبار و نیا و نباران. بگذار در برگ های آخر تقویم امسالمان بنویسیم: حوالی سالهای جوانی مان، هشتاد و هشتی بود که زمین دلگیر شده بود و آسمان سخت ...<br />
خیالت تخت.<br />
حتی آخرش می نویسیم : <strong>و حال همه ی ما خوب بود!</strong></p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/u_uuuuoeuoeu_oe.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/u_uuuuoeuoeu_oe.html</guid>
         <category>برای دلم</category>
         <pubDate>Wed, 27 Jan 2010 01:01:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="111.jpg" src="http://www.sarir209.com/archives/111.jpg" width="300" height="459" /></p>

<p>در منظومه ی  پیرسال شمسی<br />
ستاره ای هست<br />
که زمینیان<br />
هر صبح برای طلوعش دعا می کنند ...</p>

<p>در خارستان بلازده ی زمین<br />
تک گلی هست<br />
که تا نیاید<br />
بهار نمی آید ...</p>

<p>در آسمان ابرناک دل ما<br />
خورشیدی هست<br />
که نورش و حضورش<br />
در پشت ابرهای جدائی جا مانده است ...</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/_oeoe_uuoeuuu_u_1.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/_oeoe_uuoeuuu_u_1.html</guid>
         <category>موعودیه</category>
         <pubDate>Wed, 27 Jan 2010 00:24:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جای گزین</title>
         <description><![CDATA[<p>در هیر و ویر بلای بیکاری و سراب داشتن شغل دولتی و کارمندی، هر کسی هر اداره ای و وزارتخانه ای هست و در آستانه ی افتخار(!!!) بازنشستگی، به هر حیلتی پسر و دخترش را می چپاند جای خودش. حتی تر اینکه، بعض وزاتخانه ها دستورالعمل و قانون این جور جای گزینی را هم دارند و هم اجرا می کنند.<br />
در هیر و ویر بی سر و سامانی آخرالزمان و در سراب دست نایافتنی خوش عاقبتی و در هزار توی بلای دوری، شما نمی خواهی به هر حیلتی پسرت را که من باشم، بگذاری جای خودت؟<br />
تا یادم نرفته بگویم؛ برابر حکم کارگزینی بنیاد شهید، عید سال هزار و سیصد و نود خورشیدی که بشود، <strong>به پاس سی سال شهادت!</strong> شما هم به افتخار بازنشستگی نائل می شوید!<br />
خواستم از الان بگویم که تا آن موقع کاری بکنی!<br />
می دانی که! اوضاع زمین بعدِ شما بدجور نافرم است.<br />
راستی!<br />
آنجائی که شما هستید - همان بهشتی که بیشتر بخاطر بودن شما در آنجاست که دوست دارم ببینمش! - قانون اونجوری وجود ندارد که بچه هاتان جای شما را بگیرند؟</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeoeu_uoeuu.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeoeu_uoeuu.html</guid>
         <category>شهيدانه</category>
         <pubDate>Tue, 19 Jan 2010 00:14:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بگذریم...</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>او:</strong> بغل این سوپرمارکته بزن کنار.<br />
... چیزی می خای برات بگیرم؟</p>

<p><strong>من:</strong> بپرس اگه داشته باشه، یه کمی عشق<br />
...</p>

<p><strong>من:</strong> نداشت؟<br />
<strong>او:</strong> گشتم! نبود. بجاش فقط سیگارشو داشت...</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeuoeoeuu_1.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeuoeoeuu_1.html</guid>
         <category>خارج از موضوع</category>
         <pubDate>Sat, 16 Jan 2010 23:41:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ای در سر دل دادگان سودای تو</title>
         <description><![CDATA[<p>آه ای ذوق جنون<br />
خواهم که از اهل خرد<br />
نامم بیرون کنی!<br />
دل را مجنون کنی<br />
آواره ی هامون کنی</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeu_oeoe_oeoe_o.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeu_oeoe_oeoe_o.html</guid>
         <category>برای دلم</category>
         <pubDate>Fri, 15 Jan 2010 23:39:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لَیتَ شِعری اینَ استقرّتُ بک النوی</title>
         <description><![CDATA[<p>آقا جان!<br />
می دانم قدم رنجه می کنید تا اینجا که ببینید، چیز تازه ای نوشته ام یا نه؟<br />
می دانم اگر من هم یادم نباشد، شما محال ِ ممکن است ما را از قلم بیندازید.<br />
گیرم آنقدر سرتان شلوغ باشد که فرصت خیلی چیزهای دیگر را نکنید - گرچه می دانم شما فرصت انجام همه ی کارهایتان را دارید و مثل ما نیست تا دورتان یه نمه شلوغ شد همه ی زار و زندگی تان کن فیکون بشه - <br />
گیریم اصلا ما خیلی وقت باشد که خیلی یاد شما نمی افتیم!<br />
...<br />
می دانم!<br />
می دانم که می آئید و  این ها را می خوانید.<br />
همیشه و همه شان را!<br />
قبل تر و زودتر از همه!<br />
فقط نمی دانم کجا و کِی و پشت کدام سیستم می نشینید و کارت اینترنت چه شرکتی را استفاده می کنید!<br />
لابد صاحاب شرکته خیلی خوش به حالشه...<br />
خیلیه که آدم، طرف قرارداد آقاش باشه!</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/uuuoeu_oeuoeoeu.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/uuuoeu_oeuoeoeu.html</guid>
         <category>موعودیه</category>
         <pubDate>Tue, 12 Jan 2010 00:23:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رساله ی حیات</title>
         <description><![CDATA[<p>و فرمود:<br />
<strong>زندگی </strong>نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده شوق به انسان می نگرد...</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeoeoeuu_u_oeuo_2.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/oeoeoeuu_u_oeuo_2.html</guid>
         <category>شیعه گی ام</category>
         <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 01:09:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گلعذاری زگلستانِ تو</title>
         <description><![CDATA[<p>در <strong>آئینه </strong>خیره تر می شوم!<br />
به عشق تارهای حنائی رنگی که این روزها بیشتر شده اند تا من بیشتر، ماننده ی <strong>تو </strong>شوم.<br />
در برهوت نبودنت<br />
این <strong>ریشه ها</strong>ی تازه رُسته ی حنائی رنگ در ریش ام، غنیمتی ست...<br />
این روزها، می فهمم اینکه می گویند: به ریش نیست و به <strong>ریشه </strong>است یعنی چه؟</p>]]></description>
         <link>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/uuoeoeoeoeu_oeu_1.html</link>
         <guid>http://www.sarir209.com/archives/2010/01/uuoeoeoeoeu_oeu_1.html</guid>
         <category>شهيدانه</category>
         <pubDate>Mon, 04 Jan 2010 23:57:53 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
