<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>صبح »»» آتشی زکاروان بجا مانده...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.sarir209.com,2008://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1" title="صبح »»» آتشی زکاروان بجا مانده..." />
    <updated>2008-08-25T21:22:50Z</updated>
    <subtitle>سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.15</generator>
 
<entry>
    <title>از علی آموز اخلاص عمل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoe_oeuu_oeuuo.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=647" title="از علی آموز اخلاص عمل" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-25T21:08:12Z</published>
    <updated>2008-08-25T21:22:50Z</updated>
    
    <summary>تابلوهای راهنمائی و رانندگی هر یک پیام خاصّی دارند. برخی توجّه می‌دهند و برخی اخطار. برخی دیگر نیز یادآوری کننده و تأکید کننده‌اند. تعدادی هم از راننده می‌خواهند که خود را نسبت به وقوع هرگونه حادثه‌ی احتمالی مجهّز سازد. پیام‌های...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="شیعه گی ام" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>تابلوهای راهنمائی و رانندگی هر یک پیام خاصّی دارند. برخی توجّه می‌دهند و برخی اخطار. برخی دیگر نیز یادآوری کننده و تأکید کننده‌اند. تعدادی هم از راننده می‌خواهند که خود را نسبت به وقوع هرگونه حادثه‌ی احتمالی مجهّز سازد. پیام‌های ابرمردی که حکومت کوتاه پنج‌ساله‌اش- که همین می‌تواند درس‌های فراوانی برای مدیران نظام اسلامی باشد – الگویی تمام عیار، برای همه‌ی عدالت‌پیشگان و آزادگان عالم، به ویژه کارگزاران و مدیران نظام اسلامی است؛ همان تابلوهای راهنمائی است؛ امّا فرا روی دولتمردان و کارگزارانی که قصد دارند در مسیر پر پیچ و خمِ خدمت به مردم و تصمیم‌گیری برای نظام اسلامی حرکت کنند.</p>

<p>گزیده ی 25 فراز از راه کاری های امیر عشق و بیان را <strong><a href="http://www.ketabnews.com/detail-8889-fa-1.html">اینــــجا</a></strong> بخوانید!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بازی در وقت اضافه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoeoeu_oeoe_uu.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=640" title="بازی در وقت اضافه" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-24T22:06:13Z</published>
    <updated>2008-08-24T22:10:54Z</updated>
    
    <summary>می گفت سال 67 بعد کلی دوا و درمان، دکترش تو انگلیس بهش گفته که دوسال بیشتر زنده نیستی. بعد سر انگشتی حساب می کرد که با احتساب حرف جناب طبیب، نوزده سال قبل می بایستی ریق رحمت را سر...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="دفاع" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>می گفت <strong>سال 67</strong> بعد کلی دوا و درمان، دکترش تو <strong>انگلیس</strong> بهش گفته که دوسال بیشتر زنده نیستی.<br />
بعد <strong>سر انگشتی</strong> حساب می کرد که با احتساب حرف جناب طبیب، <strong>نوزده سال</strong> قبل می بایستی ریق رحمت را سر می کشید.<br />
کاری هم نداشت که چرا آنهمه تیر و ترکشی که تو تنش مانده، چرا تا بحال کاری بکار زنده بودنش نداشته اند!<br />
فقط می گفت این سالها، <strong>وقت تلف شده</strong> ی بازی دو سر باختش با دنیاست.<br />
می گفت، درست همین جاست که <strong>قانون گل طلائی</strong> بکارش می آید!<br />
...<br />
<em>مرد قصه ی ما</em>، <strong>نوزده سال</strong> است که بعدِ صلاة صبحش <strong>«امّن یُجیب»</strong> می خواند!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>رساله ی التجاء</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoeoeuu_u_oeuo.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=639" title="رساله ی التجاء" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-23T21:45:03Z</published>
    <updated>2008-08-25T21:10:32Z</updated>
    
    <summary>باری تعالی ِِِِِِِِِِِِِگرامی! یادم دادند که هر شب، درِ گوشت بخوانم: شتر دیدی، ندیدی! من که یوسف نیستم. که با من راز بنمایانی. از یوسف بودن، فقط در چاه افتادنش روزی من شده... همین!...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="برای دلم" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p><em>باری تعالی</em> ِِِِِِِِِِِِِگرامی!<br />
یادم دادند که هر شب، درِ گوشت بخوانم:<br />
<strong>شتر دیدی، ندیدی!</strong></p>

<p>من که یوسف نیستم.<br />
که با من راز بنمایانی.<br />
از یوسف بودن، فقط در <strong>چاه</strong> افتادنش روزی من شده...</p>

<p>همین!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برگی از دفترچه ی سیمی -10 -</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoeuu_oeoe_oeu_5.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=635" title="برگی از دفترچه ی سیمی -10 -" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-21T09:00:04Z</published>
    <updated>2008-08-21T09:07:25Z</updated>
    
    <summary>چهارشنبه 31/5/86 هتل برکات اشپیلیا ذكر چند نكته كه در نوشته هاي قبلي بايد مي آمد و از قلم افتاده. يكم. نزديكي هتل محل اقامتمان در مدينه به حرم نبوي و خيابان كشي عريض و طويل دور و بر آن،...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="سفر قبله" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>چهار<strong>شنبه 31/5/86 <br />
هتل برکات اشپیلیا</strong></p>

<p>ذكر چند نكته كه در نوشته هاي قبلي بايد مي آمد و از قلم افتاده.<br />
 <br />
<strong>يكم.</strong><br />
نزديكي هتل محل اقامتمان در مدينه به حرم نبوي و خيابان كشي عريض و طويل دور و بر آن، باعث شده بود زائريني كه از كشورهاي همسايه و از طريق مرزهاي زميني و با خودروهای شخصی مشرف شده بودند، ماشينهايشان را در شوارع منتهی به مسجد پارك کنند و این انبوه سیارات، نمايشگاه متنوعی از انواع و اقسام ماشينهاي لوكس و عمدتا شاسي بلند ايجاد کند. از ممیزات جالب خودورهای سواری عربی، رمل مالی جلوی ماشین است. راه حلی برای تطبیق با شرایط جغرافیائی صحرا و جلوگیری از چسبیدن جک و جانور به سر و  سینه ی خودرو در کورس صحرانوردی.  <br />
عربستان كلكسيوني است از محصولات شركتهاي اتومبيل سازي شرق و غرب عالم.<br />
انواع محصولات پژو ،تويوتا و رنو و بنز و بي ام و.در مدل و تیپهاي مختلف.<br />
بيوكهاي آمریکائی سي چهل ساله كه تا چندی قبل در ايران مسافركش بين شهري بودند و مدتي است اسقاط شده اند، هنوز كه هنوزست، جزئی از سیستم ناوگان حمل و نقل سرزمین حجازست و بعید می نماید به این زودیها کسی در عربستان به فکر جمع آوری خودروهای فرسوده بیفتد.</p>]]>
        <![CDATA[<p> <br />
<strong>دُيُّم.</strong><br />
زنهای بومی اینجا فرقی نمی کند سیاه پوست باشند یا سفید پوست. همه شان پوشیه می زنند، با چاک نازکی که دو چشم از کل صورت، از آن پیداست و یک خط نازک پارچه ای که میان چاک است و در امتداد بینی قرار می گیرد تا بالای ابروها.<br />
 <br />
<strong>سِيُّم.</strong><br />
برخلاف سابقه ذهني اي كه از ازدواج هاي متعدد اعراب در ذهن داشتم،اينها تند تند تجديد فراش نمي كنند و زود شلوارشان دو يا چند تا نمي شود!<br />
از يكي دو عرب جوانی كه تا بحال خورده اند به پستمان، آمار گرفته ايم و كاشف بعمل آمده كه سیستم تشکیل خانواده شان نوعا تک همسری است و جالبتر اینکه، برخلاف آنچه مشهورست، حاصل ازدواج هایشان هم یکی دو بچه بیشتر نیست. مرحبا به نفوذ برنامه ي صهيونيستي <strong>تنظيم!!! خانواده</strong> که اینجا هم رخنه کرده و می رود تا در دراز مدت نسل مسلمین را به چالش جمعیتی بکشاند. و ياد حديث معروف نبوي مي افتم: <br />
زاد و ولد كنيد و امتم را بيشتر نمائيد كه من در قيامت به تعداد و كثرت امتم فخر خواهم كرد.<br />
 <br />
<strong>تبصره</strong>.<em>زن</em> در فرهنگ باديه نشينان جدیدالتمدن حجازي، چیزی است شبیه مسواک و ماشین و جوراب. شيئي كاملا مصرفي و داراي تاريخ انقضاء. با اين تفاوت كه ماشين و مسواك و جوراب و ... بي حس اند و از قوه ادراك، بي بهره، اما زن يه جورهاي محدودي جان دارد و در دايره محدودتري كه فرهنگ مرد سالارانه ی عربي، برايش ترسيم كرده است،مي تواند و می شود که احساس هم داشته باشد.<br />
زن، بيشتر بدرد عشوه و غمزه و گوشه چشم نازك كردن مي خورد تا ايفاي نقش هاي اجتماعي!<br />
كاراكتري كه كارگردانان تيزرهاي تبليغات شكلات و مِزُن لباس و موبايل، به قدر كفايت از ابعاد مختلف وجودي اش بهره تام و اكمل را مي برند. <br />
موجوديكه انگار تنها كاربردش در دايره هستي، لذت بخشيدن به جنس مرد است و بس!<br />
اينها بعد از هزار و چهارصد سال ، هنوز پي به نقش مهمي كه عنصر زن مي تواند در معادلات اجتماعي مي تواند ايفا كند، نبرده اند! این شاید جزئی از آن جاهلیت اولای آخرالزمانی باشد که حجاز را در حجابش فرو برده.<br />
 <br />
<strong>چهارم.</strong><br />
كانالهاي تلويزيون اینجا سریال هفتگی ندارند. سريال را به صورت يوميه پخش مي كنند. در همین سریالها هم می شود ديد که داستان سریال حول محور تلاش زنانه اي است براي بالا بردن ارج و قرب زن در چشم مردي كه نوعا قهرمان سريالها هم هست و شاكله ی داستان، رقابتي است زنانه براي تصاحب و تمايل دلِ مرد. دراین مدت، سکانسی ندیده ام که درآن، زني بچه داري كند يا عواطف مادرانه بروز دهد و يا حتي پخت و پز كند! انگار، لوکیشن فیلم برداری سریالهایشان، آشپزخانه ندارد!<br />
سریالي كه اين چند روزه، هر شب از كانال ملي شان پخش مي شود،<strong>«حسرت روزهای گذشته»</strong> نام دارد و آنطوری که در تیتراژ ابتدائي سریال نوشته، بخشی از سريال در عمان مونتاژ! شده است. <br />
عین نوشابه های سرِمیز شام و نهار که رویشان نوشته: «مونتج في جده.»</p>

<p> <br />
<strong>پنجم.</strong><br />
ديشب در یکی از اشواط طواف، حوالي حِجر اسماعيل، خانواده ای را ديدم كه از نوع احرام بستن شان میشد فهمید که از جماعت اهل سنت اند. زن و مرد و بچه ای خردسال. پسر با تمامِ پنج انگشتِ ظریفِ دستِ چپش، انگشت سبابه ی پدر را گرفته بود و پدر، با گامهائی آرام و از سرِ طیبت ، پسر را طواف می داد. لُنگ احرام پسر را با سنجاق سفت كرده بودند روی دوش راستش و لُنگ طوري سفت بسته شده بود كه سنجاق، روي كتف كودك جا بیاندازد. کودکی تپل با موهای مجعد، که به غایت کمال زیبا بود و تو دل برو. دست بردم كه  لُنگش را جابجا كنم تا طفلي اذيت نشود. اما سنجاق، آنقدر سفت بود كه جابجا نشد. كودك،با چشمهاي درشت و زاغی زيبايش نگاهم كرد و از لطفي كه مي خواستم در حقش كنم ،با همان نگاه دوست داشتنی اش تشكر كرد.<br />
با نمك بود و تو دل برو.همانجا در همان یکی دو سه ثانیه، مهرش بدلم نشسته بود و دلم برايش غِنج رفت.<br />
همان جا و بين لذت معصومانه ي نگاه گره خورده ام به نگاه طفل، از ته دل، درد نبودن و نيامدن <strong>«امام موعود»</strong> ،را حس كردم. درد از دست رفتن فطرتهاي پاك و معصوم را .<br />
كه اگر بود و مي ْآمد، فطرت به گناه آلوده ي همه مان به دست مهربانش ترميم ميشد و صفحات پاك و نانوشته كودكان معصوم، هرگز آلوده ي گناه و كج فهمي و كج سليقگي در دین نمي شد.<br />
جنس «الهم عجل لوليك الفرج»ي كه آنجا بر زبانم چرخيد، تفاوت محسوسی با ماسبق اش داشت...<br />
<em><strong>««الهی بفاطمة<br />
عجل لوليك الفرج.»»</strong></em></p>

<p> <br />
<strong>ششم.</strong>ذكرش رفت كه جو مکه کاملا متفاوت با مدینه است. مدینه شهر مدرن شده ای است که تکه آخر پازل مدرنیته شدن آن حذف بقاع متبرک حضرات معصومین علیهم السلام است که اگر خداي ناكرده، آنهم پا بدهد هرگز حس نخواهی کرد که در شهر مسلمین قدم می زنی. با آنهمه ساختمان سربه فلک کشیده و خیابانهای عریض و طویل و زیرگذر و روگذر و شاپینگ های شیک و مدرن و دیجیتالی و معماری ای که هیچ جوری با سبک و سیاق جماعت مسلم، هم خوانی ندارد.<br />
<strong>تصوير مکه ی امروز، </strong>شبیه مشهد خودمان است در ده بیست سال قبل که اطراف حرم پر بود از مغازه های سوغات فروشی با خیابانهای تنگ و كج و كوله. شهرداری مکه انگار تصمیمی برای اجرای سیستم جامع شهری و طرح تفضيلي اصلاح و تعريض معابر ندارد. خاصه برای این نیمچه خیابانی که از جلوی باب فهدِ حرم شروع می شود و مي خورد به ميدان مقابل هتل ما.میدان خالد بن ولید.<br />
<em>مکه و هر آنچه بدان مربوط می شود، سنتی است</em> حتی سرویس خواب سوئیت هتل هایش. که به عوض پتوهای گرم و سبک، از لحاف چهل تکه ی ماشین دوز استفاده شده است. <br />
 <br />
اما <strong>دی شب؛</strong><br />
حوالی یک و نیم بامداد عزم احرام مجدد کردیم. این بار نیز از مسجد و ميقات تنعیم و بطور دسته جمعي ؛<br />
سید سجاد، علی ساتکی، علی سلیمانیان، حامد غزالی، امین بزار و من.<br />
دم هتل سوار هايسي شديم كه اتفاقا مسيرش به مسيرمان مي خورد و گفت كه منتظرمان هم مي ماند كه برويم مُحرِم شويم و برگرديم. غير ما و قبلتر از ما،يك مرد عرب و سه زن و يك بچه هم داخل ماشين بودند که نیت و تلبیه ی ما زودتر از آنها تمام شد و فرصت بود تا برگردند، چند تائی عکس دسته جمعی بگیریم و سر صحبت و دوستی را با جوانک راننده ی هایس و برادرش، باز کنیم.<br />
از مقابل مسجد تنعیم تا يكي دو كيلومتر بالاترش، عملیات تعریض باند و احداث رو گذر در حال اجراست و علی الاجبار همه ی بریدگیهای بین خطوط رفت و برگشت، مسدود است و علی القاعده مسیر برگشت، یکی دو کیلومتری درازتر می شود. اين البته براي مراعات كنندگان قوانين راهنمائی است.نه راننده ی سبك سر هايس درب و داغوني كه ما سوارش بوديم. وسط راه انگار که حوصله اش سر رفته باشد، زد روي جدول كنار مسير و آمد روي لاين برگشت. به همين سادگي و به همين خوشمزگي. در این میان، این دل و روده ی ماها بود که در هم تنیده شد!<br />
امشب تنعیم، بازهم خلوت بود، همان ده بیست نفر که به قاعده ی شبهای قبل سر می رسند و نماز تحیت میخوانند و نیت میکنند و برمی گردند بیت. مسجد بزرگی که مناره های خوش ترکیبش، از یکی دو کیلومتر مانده به مسجد، هویدا می شوند.<br />
دو و نيم بامداد بود که رسيديم جلوی حرم  و حوالی چهار و نیم صبح از اداي مناسك فارغ شدیم. <br />
دیشَب حرم خیلی شلوغ تر از شبهاي قبل بود. اکثر قریب به اتفاق زوار ایرانی بودند و خانمهاي زائر ايراني تو چشم تر. با لباس و چادر و مقنعه ي یکدست سفید و نشان کاروان که سنجاقش کرده اند پشت سرشان. <br />
ركورد سعی بین صفا و مروه را با 25 دقیقه ثبت كرديم بنام گروه شش نفره مان. آخرکار بعدِ تقصیر روي كوه مروه، به جهت ثبت رکورد و برای عرض تبریک به خودِ شریفمان بجهت تلاشی اینچنین، باهم مصافحه كرديم و این موفقیت چشم!گیر را به هم تبریک عرض نمودیم. سر و صورت و ريش همه مان خيس عرق بود بس كه در شلوغی سعي بین صفا و مروه، لائی کشیده بوديم .<br />
بعد طواف نساء، و ادای نماز طواف در همان جای دیروزی جايمان را خالی کردیم برای ملت منتظرِ در صفی که می خواستند نماز طواف بخوانند. آمدیم نشستیم بین ورودی صفا و حوالی ورودی سعی که می خورد به همان چراغهای سبز. سر مست از ثبت رکورد کذائی، داشتيم بلند بلند باهم  صحبت مي كرديم كه جوانک یغور عربی که يك صف جلوتر از ما نشسته بود و قرآن میخواند برگشت که :«شوا ... شوا » که یعنی آرامتر لطفا.<br />
خستگي و بي خوابي توامان دم سحر ،و وقت اضافه اي كه تا اذان فجر باقي بود ،چشمانم را بي طاقت کرده بود، تا وقت اقامه نمازِ استقامت اینها كِي برسد.<br />
قدرتی خدا، صلاة صبحشان هم به قاعده ی ده دوازده ركعت نماز معمولي طول مي کشد. به تعبير يكي از رفقا، نماز كه نمي خوانند ماراتن استقامت برگزار مي كنند...<br />
جايگاه امام جماعت هم بسته به وقتش، متغير است. نماز صبح و مغرب و عشاء را بين ركن و مقام و نماز ظهر و عصر را سمت غربي بيت و داخل شبستان می ایستد. ظاهرا به لحاظ فقهي هم با تقدم ماموم به امام ،مشكلي ندارند. در كل، هيچ كارشان به آدميزاد نرفته!<br />
جالبتر اينكه، جايگاه امام حين اقامه نماز ميتي كه بعد فريضه مي خوانند، باز تغيير ميكند.اينرا هم صبح امروز كشف كرديم.<br />
بعد نماز، در جهت خلاف طواف مي خواستيم از صحن خارج شويم كه امام را ديديم كه  ايستاده است بين ركن حَجَر و يماني و چندتائي ميت كاشته اند جلويش که بر پیکرشان نماز بخواند و ما را به زور تپاندند داخل صف كه هم از فيض اقامه نماز ميت كه بقول مكبر مسجد: «الصلوة علي الاموات يرحمكم الله..» ، عقب نمانيم و هم از جلوي امام و مامومين رد نشويم كه حساسيت شديدي به تردد از مقابل نمازگزار دارند.<br />
 <br />
دم ايستگاه اتوبوس، يكي دو تا از بچه های خودمان هم بودند و منتظر مثل ما كه ،سرويس بيايد و ببردمان هتل.<br />
رسم هر صبح مان است كه هتل برگشتني، با همان لباس احرام برويم برای صرف صبحانه و بعد برويم بالا. صرف صبحانه در لباس احرام، مجوزیست برای نرفتن به جلسات کاروان که معمولا بعد تایم صبحانه برگزار می شود.<br />
در راستای همین دو دره بازی بود که وقتی از پله هاي رستوران هتل پائين مي آمدم، به عمد و با صداي بلند سلامی نثار مدیر دوست داشتنی کاروان كردم كه ببيندم و بداند كه شب را حرم بوده ام و بعد صبحانه به جاي جلسه ي ساعت 8 كاروان به خواب خواهم رفت!<br />
بعد صرف صبحانه به استقبال خواب شيريني رفتيم كه سخت ما را مي ربود و تا حوالي ظهر با ما بود.<br />
بعد خواب و با چشمهائي پُف كرده، سيد سجاد با ريش تراش من سر امين را اصلاح كرد و من همچنان مشق مي نوشتم.<br />
امين خان نيمه كچل شدند به لطف سلماني سياري كه ابزارش از من بود و استادي اش از سيد سجاد.<br />
و نیز شاعر علیه الرحمه مي فرمايند:<br />
<strong>سرم را سرسري متراش اي استاد سلماني<br />
كه من در شهر خود دارم ،سر و سري و سودائي</strong></p>

<p>احمدی نژاد از سفر باکو برگشته و سیدسجاد هم امشب برمیگردد ایران.</p>

<p>اینجا مکه است. جوار چشم سیاه و آسمانی زمین که به سمت خدا گشوده شده است. و زنهار که زمان ما را با خود ببرد ...<br />
که فرمود:<br />
<strong>مومن درهیچ چهارچوبی نمی گنجد!</strong></p>

<p>حوالی یک ربع به دو ی بعد از ظهر بوقت ریاض.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مشغله!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/uoeoeuu.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=630" title="مشغله!" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-19T06:43:27Z</published>
    <updated>2008-08-23T20:21:20Z</updated>
    
    <summary>گفت: مولا کریم است. آقا معلم. دنیا از درویشت گذشته. از تو که نگذشته. حق با توست آقا معلم. شغل سوای مشغله است. آدمیزاد مشغله می خواهد، تو! هم مشغله پیدا می کنی ... گفتم: می دانی درویش، مشغله کارِ...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="کتابخواری" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>گفت: مولا کریم است. آقا معلم. دنیا از درویشت گذشته. از تو که نگذشته.<br />
حق با توست آقا معلم. شغل سوای مشغله است. آدمیزاد مشغله می خواهد، تو! هم مشغله پیدا می کنی ...<br />
گفتم: می دانی درویش، مشغله کارِ کله است. کار کله هائی که باد دارند. اما حالا اینجور کله ها بدرد نمی خورند. قرارست کله ها را از باد آرزو خالی کنیم. قرارست بشویم گدای واقعیت، گدای رفاه، گدای پائین تنه.<br />
حالا دیگر شده ایم مرغهای قدقد کنند به خاطر یک تخم! *</p>

<p>* . نفرین ِ زمین- جلال آل احمد</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بوی پیراهن یوسف</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeuu_uuoeoeuu_u.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=623" title="بوی پیراهن یوسف" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-18T07:45:58Z</published>
    <updated>2008-08-23T20:21:45Z</updated>
    
    <summary>زیر ریسه های الوان نیمه شعبان، با موسیقی ملایم چادرهای شربت و شیرینی و بچه های نو نوار کرده ی با کلی انرژی و اشتیاق، که کلی ماشین را قطار کرده اند پشت ایستگاه صلواتی شان، که کلی ذوق می...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="برای دلم" />
            <category term="موعودیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>زیر ریسه های الوان نیمه شعبان، با موسیقی ملایم چادرهای شربت و شیرینی و بچه های نو نوار کرده ی با کلی انرژی و اشتیاق، که کلی ماشین را قطار کرده اند پشت ایستگاه صلواتی شان، که کلی ذوق می کنند وقتی شیشه ی ماشینت را پائین می کشی و دست می بری تا مهمان شربت و شیرینی شان شوی و چشمهایشان را سیر تماشا کنی که خستگی این یکی دو روز کم خوابی، ته اش رسوب کرده، وقتی نشسته ای پشت رول و انعکاس نور سبز و قرمز و آبی ریسه ها می افتند روی شیشه ی ماشینت و تو معکوس می کشی تا لذت زیر اورنگ هفت رنگ بودنت بیشتر و بیشتر شود، ناخودآگاه ریسه کشی دائی غفورِ « بوی پیراهن یوسف » یادت می افتد و کوچه ی سراسر چراغ کشی شده ی شیرین و چشمهای امیدوار غفور که هجران، ته نشین اش شده بود و خیال شیرینِ شیرین، که خیال بود و نه وصال.<br />
وقتی سرت را از پنجره ی ماشینت بیرون می آوری تا نور و صدا و شور را استنشاق کنی ...<br />
وقتی تا ته کوچه، تا چشم کار می کند، چشم هایت میهمان نور و رنگ اند ...<br />
وقتی زلیخای غفلت، دست از دامان یوسُف کشیده است، تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ...<br />
تازه یادت می افتد که عید تمام شده و این همه لذت، به یکباره تمام می شود و تو می مانی و خیالِ بوی پیراهن یوسف!<br />
امشب بوی پیراهن یوسف، می رود تا سیصدو پنجاه و پنج روز دیگر که باز  نو شود و باز آید به کنعان<strong>غم مخور!</strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تو را من چشم در راهم شباهنگام ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeu_oeoe_uu_uoe.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=622" title="تو را من چشم در راهم شباهنگام ..." />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-16T22:26:09Z</published>
    <updated>2008-08-16T22:31:33Z</updated>
    
    <summary> ببین! حتی ماه، که همیشه ی خدا به ماهی اش می نازید هم از رو رفت... امشب را که قرار بود تو باز برای هزار و چندمین بار متولد شوی! و اذا خسف القمر! الله اکبر از این نشان...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="موعودیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p><a href="http://mouood.org"><img alt="9_8704030798_L600.jpg" src="http://www.sarir209.com/archives/9_8704030798_L600.jpg" width="230" height="369" /></a></p>

<p>ببین!<br />
حتی ماه، که همیشه ی خدا به ماهی اش می نازید هم از رو رفت...<br />
امشب را که قرار بود تو باز برای <em>هزار و چندمین بار</em> متولد شوی!</p>

<p><strong>و اذا خسف القمر!</strong><br />
الله اکبر از این نشان آشکار خداوندی!<br />
ماه، امشب برای <strong>هزار و صدو هفتاد و ششمین بار</strong>، رخ در نقاب زمین کشید و خسوف کرد!<br />
تا تو یکبار و هزار بار متولد شوی و ماه نه، که خورشید زمینیان شب زده شوی ...<br />
می دانم که می آئی!<br />
<strong>با سپاهی از شهیدان ...</strong></p>

<p>تو را من چشم در راهم شباهنگام ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برگی از دفترچه ی سیمی -9 -</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoeuu_oeoe_oeu_4.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=613" title="برگی از دفترچه ی سیمی -9 -" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-11T20:55:49Z</published>
    <updated>2008-08-11T21:22:11Z</updated>
    
    <summary>امشب، سال گرد آن سحری است که دوشش از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شبش آب حیاتم . همان مبارک سحر و فرخنده شب قدری که آفتابش وقتی برآمد که اشعه های حیات بخش خورشید نبوی، در ذره...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="سفر قبله" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>امشب، سال گرد آن سحری است که دوشش از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شبش آب حیاتم . همان مبارک سحر و فرخنده شب قدری که آفتابش وقتی برآمد که اشعه های حیات بخش خورشید نبوی، در ذره ذره تار و پودمان رسوخ کرده بود و جان را مشتعل!</p>

<p><img alt="IMG_1671.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_1671.JPG" width="279" height="197" /></p>

<p>یاد آن روزها وآن ثانیه های خاص و آن چند رفیقِ مرافقِ همراه به خیر.<br />
امشب، دلم آفتاب می خواهد و بس.<br />
این چند سطر پائینی اما، اولین سطور و خطوطی است که در دفترچه ی سیمی ماندگار شد.<br />
اما بعد؛</p>

<p><strong>یک شنبه 21ام مرداد هشتادوشش</strong><br />
انتهای سالن گمرك جدیدالاحداث فرودگاه تبریز<br />
 <br />
ساعت حوالی هشت و بيست دقيقه ي شب است.قريب به اتفاق هر دو كاروان دانشجوئي از گمرك رد شده اند و اين يعني اينكه ما قانونا <strong>خاك ايران</strong> را ترك كرده ايم.</p>]]>
        <![CDATA[<p>به همت خودجوش بچه ها، اولین نماز مسافرت دوهفته ای را به جماعت اقامه مي كنیم. به امامت مصطفی سلطانی، از بچه هاي بسيج دانشگاه اروميه و رفیق محمد خودمان.جلسات توجيهي كاروان را نمي آمد و اين اولين باري بود كه توفيق ديدارش حاصل شد.پارسال هم انگار توفیق عمره دانشجوئي داشته و روی حساب حرفه ای بودنش، کلاسهای توجیهی کاروان را نمی آمد و علی القاعده، اين دومين باريست كه توفيق ادای اعمال عمره ی مفرده نصيبش شده است.<br />
از سر ظهر وقت بستن ساك ، دلشوره ام گرفته بود.يك جور حيرت شيرين و البته اضطراب آور.<br />
مرغك <strong>عشق عقل آلود</strong> من كجا و طاقت فتح كوه <strong>قاف</strong> و همراهي و هم بالی و هم پائی سيمرغ كجا ...<br />
باري، انگار تصوير و تجربه اي که از اردوهای دانشجویی داشته ام قرار است بهم بخورد. بچه ها در همان فاز اول سفر مقید به نماز اول وقت نشان می دهند و اين نشانه ي خوبي براي شروع حركت جمعي گروه جواني است كه بنا دارند يكي دو هفته باهم بودن را تجربه كنند.<br />
دیگر اینکه مهدی آمده بود براي بدرقه و به اشتباه رفته بود پاویون اصلی فرودگاه و یک ساعتی معطل ماند تا ببيندم و خداحافظي كنيم كه ميسر نشد. پدرش را وقت نماز ظهر ديدم و خداحافظي كرديم، اصرار داشت براي تو راهي ام آجيلي، پسته اي،‌چيزي بگيرد.<br />
نماز مغرب و عشاي امشبمان آخرين نماز جماعتي است كه اذان و اقامه اش متبرك به شهادت به ولايت امام، علي بن ابي طالب عليه آلاف التحیه و الثناء، بود و آخرین کسی که افتخار تجری کلام نورانی اشهدان علیا ولی الله را در اذان و اقامه اولين جماعت مسافرت دو هفته اي مان را داشت، آمده و بغل دستم نشسته و مي گويد كه چه خبرته بابا؟هنوز كه خاطره اي اتفاق نيفتاده كه اينهمه نوشته اي...! داخل پرانتز تیکه پرانی اش، متذکر می شود که برای ثبت در تاریخ! حتما بنویسم که محمدعلی سلیمانیان، که با احتساب سیادت جد مادری اش سید است، شهادت به ولایت علی بن ابی طالب که درود خدا بر او باد را اینجا در نماز اول سفر، داد زد و بانگ داد.<br />
البت! <strong>ملائکه کرام الکاتبین</strong>، برابر اطلاع، کار خودشان در محاسبه ی ذرات خیر و ذرات شر، به خوبی بلدند و می نویسند آنچه را که از  - ما – سر می زند!<br />
القصه انگار اغلب بچه ها، سوای پسته و آجیل تو راهی، همراهشان دفترچه یادداشت هم دارند و صرافت ثبت لحظات شیرین سفر عمره را. <br />
عمو، همین الان زنگ زد و عذر خواست که نتوانسته بيايد براي بدرقه. <br />
ساعت 9و پنج دقیقه شامگاه بیست و یکم مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی است.<br />
بچه ها جمع شده اند دم در خروجي سالن كه بعد از ممهور كردن كارت واكسن، سوار اتوبوسي شوند كه بناست ببردمان پاي پلكان هواپيما.<br />
دلشوره باز ميآيد سراغم.انگار وقت رفتن است.وقت جدا شدن.<br />
الرحيل ... <br />
ياران! شتاب كنيد. <br />
خواجه اشارت می فرماید که:<br />
مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار<br />
بگذراند و خم طره ي ياري گيرند ...<br />
<em>یا زهرا....</em> </p>

<p><br />
يك شنبه، 21 ام مرداد<br />
فرودگاه بين المللي تبریز - داخل هواپیمای ایرباسA300 ایران ایر- حوالی 9و نیم شب</p>

<p><img alt="IMG_1669.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_1669.JPG" width="320" height="152" /></p>

<p>معمولا در پروازهاي روتين، كنترلهاي امنيتي روي باند و داخل هواپيما سخت گيرانه تر است.طوريكه بچه هاي امنيت پرواز، نمي گذارند روي باند پرواز  و داخل هماپيما عكس و فيلم گرفته شود.<br />
اما تا بچه ها از تنها پلكان متصل به در عقبي طياره بالا بروند، دوربینهای همراهشان كلي فلاش می زند و كلي عكس در حافظه دوربين هاي ديجيتالي ثبت و ضبط مي گردد.دوربين را از نیام بر می کشم و چند تائی پرترهی سیاه و سفید می گیرم.شاتر دوربين را تنظیم کرده ام روي فِرِم سياه و سفيد كه در تاريكي و نور كم و بک گراند وسیع و غول آسای طیاره، عكسهاي خوبي مي گيرد.گفتم كه، كسي نبود بيايد توپ و تشر امنيتي بزند.<br />
تا پرنده ي آهني به خودش تكاني بدهد و آماده پريدن شود ،جاگير مي شويم.من و امين، افتاده ايم بغل دست هم، رديف پانزدهم از ستون دوم و الباقي جمع پنج شش نفره مان، عقب ترند.لرزش هاي take up طياره اجازه نوشتن نمي دهد ...</p>

<p>خداوندا؛<br />
در هر سفر تو همراه مني.<br />
تو در سفر ياريگر من و حافظ خانواده ام هستي.<br />
بار پروردگارا بر محمد و آل محمد درود فرست و سفر را بر ما آسان فرما ....<br />
...<br />
سيمرغ آهني، دل سياه شب را مي شكافد كه ببردمان تا اقليم روشنائي ...<strong> تا سرزمين صبح!<br />
اليس الصبح بقريب؟!<br />
</strong></p>

<p><strong>پی نوشت:</strong><br />
<strong>امشب</strong>، سال گرد نخستین هم پائی و هم بالی سیمرغ بود.<br />
<strong>امشب</strong>، دلم هوای کعبه شش گوشه کرده است.<br />
<strong>امشب</strong>، هوای حسین در سر دارم و هوای حج چهل روزه او را. و او نخستین کس که ایام حج را به چهل روز کشاند؛ « و اتممناها بعشر... » <br />
<strong>امشب</strong>، دلم هوای رستاخیز دارد. هوای رستاخیزِ دیگرباره ی  جان!<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>راه نشانم بده!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoeu_uoeoeuu_o.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=614" title="راه نشانم بده!" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-10T21:36:57Z</published>
    <updated>2008-08-11T21:42:11Z</updated>
    
    <summary> ياد خدا را همچون حرز سعادت، همواره با خود داشته و در دل حفظ كنيد. تقوا و اجتناب از گناه، احساس مسؤوليت سياسی و اجتماعی، كسب علم و آگاهی، آمادگی دائمی برای دفاع از انقلاب و اسلام، و رفتار...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="جماعت خدا" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p><a href="http://farsi.khamenei.ir/special?id=3566"><img alt="11.jpg" src="http://www.sarir209.com/archives/11.jpg" width="350" height="231" /></a></p>

<p><strong>ياد خدا</strong> را همچون <strong>حرز سعادت</strong>، همواره با خود داشته و در دل حفظ كنيد. تقوا و <strong>اجتناب از گناه</strong>، احساس مسؤوليت سياسی و اجتماعی، كسب علم و آگاهی، <strong>آمادگی دائمی</strong> برای دفاع از انقلاب و اسلام، و <strong>رفتار انسانی و دلنشين</strong> با خانواده و معاشران، <strong>توصيه‌های هميشگی من است</strong></p>

<p>ویژه نامه ی زیبائی از <a href="mailto:http://farsi.khamenei.ir/special?id=3567&ref=1">دفتر حفظ و نشر آثار«رَه بَر»</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برگی از دفترچه ی سیمی -8 -</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoeuu_oeoe_oeu_3.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=609" title="برگی از دفترچه ی سیمی -8 -" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-08T12:46:12Z</published>
    <updated>2008-08-16T08:24:51Z</updated>
    
    <summary>جده- یازده و ربع شب - چهارم شهریور. چشم هايم تازه گرم خواب شده بود كه رسيديم به جده.طول كشيد تا نيمچه خوابي كه داشت مرا مي ربود، از سرم بپرد. فاصله مكه تا جده زياد نيست.بنظرم رسيد كه بين...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="سفر قبله" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p><strong>جده- یازده و ربع شب - چهارم شهریور.</strong></p>

<p>چشم هايم تازه گرم خواب شده بود كه رسيديم به جده.طول كشيد تا نيمچه خوابي كه داشت مرا مي ربود، از سرم بپرد.<br />
فاصله مكه تا جده زياد نيست.بنظرم رسيد كه بين راه، ميقات جحفه و دروازه معروف قرآن را ديده باشم. <strong>غدير خم</strong> هم بايد همان نزديكي ها مي بود.<br />
جده اما،‌ مدرنتر از مدينه و مكه است. بيشتر نمايندگي هاي كارخانه هاي معروف صنعتي در جده است.روزگاري، پايتخت عربستان بوده است و حالا با اين همه كارخانه و تابلوهاي فلكس فيس نمايندگي ماركهاي معروف خوراكي و نوشيدني ، پایتخت صنعتي عربستان است.بخش عمده شهركهاي صنعتي جده ، مربوط مي شود به خط توليد و مونتاژ خوراكي هاي معروف. مثل همبرگر مک دونالد که شعبه مفصل و مجهزی در جده دارد.<br />
بغل دستم، امين عبدي نشسته بود كه بچه محل امين بزاز خودمان است و اولين بار در زيارت دوره ي مدينه باهاش آشنا شدم.</p>]]>
        <![CDATA[<p>حكايتش را همان وقت بايد نوشته باشم. بين راه مكه تا جده،‌ باهم در مورد ظلمي كه خلفاي راشدين در مورد حضرت زهرا – سلام الله عليها – روا داشته بودند حرف زديم و در خصوص افكار التقاطي جريان نوظهور وهابيت. فارسي را با لهجه صحبت مي كند و بقول ظريفي،‌ از فارس هاي تبريز است. هم اتاقي هايش،‌ دو نفر از بچه هاي اهل تسنن اروميه ای دانشجوی فقه شافعي بودند که تسلط خوبي روي زبان و ادبيات عرب داشتند و طبق نقل امین،‌ روزي دو نوبت احرام عمره مي بسته اند و آنطور كه بر مي آيد، در اين يكي دو هفته اي ، خوب رو مخ امين خان كار فرهنگي - تبلیغی كرده اند ... تعجبم از این است که این دو نفر چرا با کاروان اهل تسنن اعزان نشده بودند؟!<br />
الغرض، بیشتر مسیر کوتاه مکه تا جده، به حرف و حدیث گذشت و خواب تا آمد که مرا برباید، تکانهای امین بیدارم کرد و هوای شرجی و سنگین بندر تاریخی جده در ریه هایم فرو شد...</p>

<p><img alt="IMG_3366.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_3366.JPG" width="320" height="240" /></p>

<p>اينجائيكه ما را را ول کرده اند، قسمت اصلي فرودگاه جده است و آنطور كه مدير كاروان مي گويد، عمده ي ترافيك موسم حج، در اين قسمت جريان دارد.پروازهاي بزرگترين فرودگاه دنيا، هميشه ي خدا با تاخير انجام مي شود و در اين دو نوبتي كه اينجا بوده ايم، چيزي از زيبائي و اسباب رفاهي معمول سائر فرودگاه ها، در اينجا به چشم نمي خورد. اينجائي كه ما نشسته ايم سالن شماره 2 انتظار است و جا براي نشستن همه نيست. شرجي و بوي بدي كه از دريا متصاعد مي شود مزيد بر خستگي و خواب آلودگي مان است و آرزو مي كنم جائي پيدا كنم، كه حتي براي ساعتي بشود در آن دراز بكشم و آرزو بزرگترم این که بتوانم بخوابم.</p>

<p><img alt="IMG_3372.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_3372.JPG" width="320" height="240" /></p>

<p>بچه هاي كاروان حاج آقا صادقي، بيرون گيت انتظار، به همراه روحانی کاروان ما روي زيلوئي پخش و پلا شده اند و جماعت دیگری از ایشان، مثلا خوابيده اند. خواب، در هواي دم كرده و شرجي، آنهم در دماي بالاي سي درجه .... نمي دانم!</p>

<p><img alt="IMG_3373.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_3373.JPG" width="320" height="240" /></p>

<p><img alt="IMG_3364.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_3364.JPG" width="240" height="320" /></p>

<p>بیرون سوله مانندي كه ما داخلش هستيم، غرفه ايست براي بسته بندي آب زمزم هاي همراه بچه ها.بسته اي 1500 تومن پول رايج ممالك محروسه ايران.<br />
گفتم ايران و دلم هواي ايران عزيز كرد كه خيلي مشتاق وصالش هستم.<br />
و فرمود: حب الوطن من الايمان...</p>

<p>بر اساس شايعات منتشره،‌ تا شش صبح بايد منتظر بمانيم.<br />
الان ساعت حوالي دوازده نصف شب است.</p>

<p><br />
<strong>جده – ساعت يك بامداد</strong><br />
چرت نصفه و نيمه ام به سر و صدائي كه حاصل بگو مگوي يكي از بچه هاي كاروان با مامور نظافت فرودگاه بود، پاره شد. گير داده بود به نظافتچي گيت كه تو حق نداري اينجا سيگار بكشي ...<br />
تا يادم نرفته بگويم كه در هير و ير ترك و تحويل هتل، يكي از بچه هاي خدماتي شهرداري زنگ زد كه مثلا حال و احوال و التماس دعا كند.بعد مُغُر آمد كه عصری رفته بوده شوراي شهر و همانجا شنيده كه قرارست فردا برگرديم و فهميده بناست يكي دو تا از اعضاي شورا بيايند خانه ما برای تجدید دیدار. حالا زنگ زده بود كه وقتي آمدند سفارشش را بكنم كه اسمش را بنويسند جزء ناظرين شبانه ي جمع اوري زباله!<br />
رویم نشد بگویم که بنده ی خدا؛ کل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی ...<br />
بگذريم.</p>

<p>داشتم اينها را می نوشتم که یکی آمد و گفت: من هروقت دیدمت، داشتی می نوشتی. گفتمش اينكه چیزی نیست، بیا تو هم بنویس و حاصلش شد این چند سطر و پشت بند آن يادگار نوشتن بچه هائي كه اين دور و بر بودند:<br />
<em><br />
سلام<br />
میخوام بدون این که برات ادبیات استفاده کنم حرف بزنم. یعنی میخوام باهات راحت باشم. آقا حداقل اش این است که وقتی این دفتر را دیدی، یاد من بیفتی و وقتی یاد من افتادی من را دعا کني.<br />
کوچیک شما <br />
وحید سیفی<br />
پارس آباد مغان- خیابان امام خمینی - کوچه انقلاب- «....09149516»</p>

<p>هوالرئوف <br />
ما و مجنون همسفر بودیم در صحرای عشق<br />
					او به منزلها رسید و ماهنوز آواره ایم <br />
الهم اجعلنا من المتمکین بولایه امیر المومنین علی بن ابی طالب (ع) <br />
ارادتمندتان <br />
علی سلیمانیان <br />
«....0935416»</p>

<p>هوالرحمان<br />
یارچو بسیار بود دل سریاری نداشت<br />
دل سر یاری گرفت لیک دگر یار نیست</p>

<p>علیرضا عیسی زاده- اسناد پزشکی تأمین اجتماعی استان اردبیل«...09144522» </p>

<p>اردبیل بزرگراه شهدا اول راه انزاب اسناد پزشکی تأمین اجتماعی اردبیل</p>

<p>بسم رب الزهرا<br />
الحمدالله الذی جعلنی من المتوسلین بولایه علی ابن ابیطالب علیه السلام.<br />
این نویسم تا بماند یادگاری<br />
				من بمیرم این بماند یادگار<br />
خداوند منان را شاکرم که توانستم دراین سفر روحانی با دوستانی آشنا بشوم که تا عمر دارم فراموششان نمی کنم.<br />
الاحقر: توحید- هاشمی<br />
5/6/86 فرودگاه جده<br />
</em></p>

<p>الان، ساعت یک و نیم بامدادست بوقت ریاض و بچه ها جمع اند.بعد كلي غور و فحص، گوشه ي دنجي مي يابيم كه بشود به نوبت در آن خسبيد. امین و علی بليطها را برده اند تا كارت پروازمان را بگيرند.<br />
تلفن توحيد زنگ مي خورد و ازآنسوي خط ، خبر تصادف و فوت مدير مسئول هفته نامه خوي و يكي دو نفر ديگر ،‌ به او داده مي شود. ظاهرا مي آمده اند برای استقبال دوستانشان در كاروان (حج اكبر خوي) كه در نزديكي هاي سلماس مي روند زير تريلي.<br />
<strong>شب در آخرين لحظات حضور در بيت، كسي را شبيه به (آن يك نفر) ديدم و دلم هوائي شد...</strong><br />
امين و علي آمدند و بليط و كارت پرواز ها را آوردند. رديف 24 و 25 را گرفته اند. صندلي من هم F24 است. شايعه ي تاخير داشتن و نداشتن زيادست. <br />
همين فعلا. </p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برگی از دفترچه ی سیمی -7 -</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoe_oeuoeu_26.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=605" title="برگی از دفترچه ی سیمی -7 -" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-05T20:22:46Z</published>
    <updated>2008-08-16T08:30:03Z</updated>
    
    <summary>شب جمعه 26 مرداد- هتل داخل صحن شده بودم که اذان اول شان را گفتند. غروب مدينه بغايت كمال ،زيباست. بيرون مسجد،بین باب جبرییل و باب نسا جاگیر شدم. صحن را بانوارهای پلاستیکی قرمز و سفیدی قطعه بندی می کنند....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="سفر قبله" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>شب جمعه 26 مرداد- هتل</p>

<p><img alt="IMG_2261 copy.jpg" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_2261 copy.jpg" width="291" height="397" /></p>

<p>داخل صحن شده بودم که اذان اول شان را گفتند.<br />
غروب مدينه بغايت كمال ،زيباست.<br />
بيرون مسجد،بین باب جبرییل و باب نسا جاگیر شدم. صحن را بانوارهای پلاستیکی قرمز و سفیدی قطعه بندی می کنند. بعضی جاها طوری پارتيشن بندي مي شود که هیچ اتصالی بین صفوف نماز ايجاد نمي شود.اينها انگار اصلا كاري با فلسفه ي اعمال و فقه استدلالي ندارند.<br />
دقيقا كنار يكي از همين نواركشي ها جاگير شده بودم كه پيرمردي ويلچري آمد و نوار را زد كنار و ايستاد بغل دست من.ايستاد كه نه!،وايستاد! روی ویلچر که نمیشود ایستاد... </p>]]>
        <![CDATA[<p>قران اتاقمان را آورده بودم و کتاب نجوای شبانه را.تا نماز شروع شود، فرصت بود که چند آیه ای بخوانم.پیرمرد، می خواست سرحرف را باز کند که متوجه شد، مشغول تلاوت قران ام. بعد نماز اما سرصحبت با پیرمرد باز شد. طول کشید تا قبول کند که ایرانی هستم.شايد بخاطر دشداشه اي بود كه پوشيده بودم.يا بجهت قران عثمان طه اي كه دستم بود،چند بار تاكييدا پرسيد تا بالاخره مطمئن شد ايراني ام.مشهدی بود. مال حوالی میدان نادری كه امروزی اش می شود؛<strong>ميدان شهدا</strong>. <br />
شروع کرد به خاطره گوئی و انگار این چند روزه، کسی هم کلامش نبوده و نیاز محسوس اش به اختلاط، کاملا مشهود بود. هی سر و ته حرف را جمع می کردم بلکه بس کند و برود پی کارش اما پیرمرد نورانی و خوش سیمای همشهری امام رضا – علیه آلاف التحیه و الثناء - پنداری که سالهاست با هم رفیقیم و بعد سالها تازه هم را پیدا کرده ایم سر درد دلش و حرف های نگفته اش باز شده بود. <br />
می گفت مقلد آقای خوئی بوده و بعد انقلاب، عدول کرده به امام و بعد از امام – رضوان الله علیهما - ،حالا مقلد آقای سیستانی است.<br />
<em>كلي ذوق كرد وقتي فهميد همشهري آقاي خوئي ام.</em> از امام به نیکی یاد می کرد، که آمد و مناسک حج را آسان تر کرد. دوبار تمتع رفته و سه نوبت عمره ی مفرده بجا آورده.كه با تشرف این سری اش مي شود چهارمين بار.<br />
مي گفت تو کار گل فروشی و تولید گل و اين حرفهاست و مزرعه پرورش گل دارد. پارسال نوبت تشرفشان بوده كه يه موتوريه بهش ميزنه و چند ماهي مي افته تو رختخواب و به پاهاش وزنه آويزون مي كنن و لاجرم نوبت تشرفشان يك سال به عقب مي افتد.الان هم يكي دوجاي پاش پلاتين كار گذاشته اند.<br />
دغدغه ی اصلی اش این بود که کشف کند بابت تشرفمان چه مبلغی پرداخته ایم و نكند که از او زن و بچه اش ،مبلغ اضافه اي ستانده باشند...<br />
مي گفت، طياره اي که آوردتشان مدينه، از اين دوطبقه ها بوده – منظورش بوئينگ747 بود –<br />
پيرمرد تو دل بروئي بود.<br />
مي گفت سري اول تشرفش،بقاياي كوچه ي بني هاشم را ديده و خانه امام صادق علیه السلام را.و اینکه شبستانهاي سمت بقيع، جديد الاحداث اند. راست هم مي گفت.روي كتيبه اي كه كنار باب بلال نصب كرده اند،نوشته كه :<br />
«ملك فهد،به <strong>تاسي(!!!)</strong> از پيامبر و در سال 1994 طرح توسعه غربي مسجد نبوي را اجرا كرده است.»<br />
اگر به پيرمرد بود، تا صبح برايم حرف داشت كه بزند.اما وسط حرف ها یادش آمد که ای دل غافل، زن و دخترش جلوی قبرستان بقیع منتظرش هستند و بايد برود.<br />
ويلچري كه رويش نشسته بود، مال حرم بود. از همانهائي كه پشتش با خط بد نوشته اند:«الوقف لله»<br />
بردمش تا دم در خروجي بقيع و ماند تا اهل و عيالش كي بيايند دنبالش.<br />
(داخل پرانتز:الان که اینها را سرهم می کنم، تلويزيون اتاق روشن است و کانال یک ایران، نماهنگ وطن محمد نوری را پخش می کند.و هواي وطن زده به سرم.بقول شاعر؛دلم از هيچ مي لرزد،دل يارست پنداري! )<br />
بگذريم.<br />
اينجا – در مسجد پیامبر - ، قبل از مغرب سفره هایی در قسمت غربی مسجد،همان سمتي كه پيرمرد مي گفت تازه بنا شده، پهن مي كنند براي افطار.اطعمه و اشربه اش هم عبارتست از آب زمزم و قهوه و چای و خرما.وقت افطارشان هم،مقارن است با وقت اذان اول.قبل اذان، روزه داران مي آيند و مي نشينند دور سفره و همینکه اذان اول گفته شد، روزه شان را افطار می کنند. تقریبا حوالی غروب. قبل از داخل شدن در وقت مغرب!<br />
غرض،بعد اينكه از پيرمرد مشهدي جدا شدم و برگشتم داخل مسجد تا نماز مغربم را اعاده كنم،كنارم مرد ميانسالي كه پاكستاني می نمود و ته مانده چاي افطارش را به طرز فجيعي هورت مي كشيد دعوتم کرد به ته مانده ی چای مهمانش شوم!!!<br />
راستي،<strong>امروز كه ميلاد امام حسين – عليه السلام – است</strong> و در ايران روز پاسدار و مطابق سنوات گذشته و در نبود پدر پاسدارِ شهيدم، سیل تبریکات روز پاسدار روانه من می شود.یکی دو تا از یاران و همراهان پدر، عصری زنگ زدند و تبریک گفتند.چندتاشان هم نمی دانستند آمده ام مدینه و وقتی بهشان گفتم، کلی ذوق کردند و التماس دعا.<br />
امام جماعت مسجدالنبي، لابلاي آيه هائي كه براي سوره ي ركعت دوم نماز مغرب مي خواند، رسيد به آيه ي : « و اعدوا لهم ماستطعتم من قوة » .جالب بود برايم تصادف در قرائت آيه ی منقوش در آرم سپاه و روز سوم شعبان و مدينه وهابي زده!<br />
تا نمازم را بخوانم،حرم خلوت تر شد و راه را براي ورود از باب جبرئيل ،باز كردند.داخل مسجد مي شدم كه برايم اس ام اس آمد و وهابي متصدي ورودي جبرئيل توپيد كه گوشي ات را خاموش كن!</p>

<p><img alt="17_8704040346_L600.jpg" src="http://www.sarir209.com/archives/17_8704040346_L600.jpg" width="278" height="398" /></p>

<p>همانجا دمِ درِ <strong>بیت نورانی زهرای مرضیه</strong> زانوی ادب و خاکساری می زنم و سیر می کنم به هزار و چهارصد و چند سال پیش، وقتی فطرس بال و پر سوخته را درست از همین جائی که من نشسته ام، می برند تا مولود تازه رسیده دودمان علی و فاطمه را که سلام خدا بر آنها باد، تبرک کند و قنداقه زرد خون خدا شفای بالهای سوخته اش شود.<br />
بال پر کشیدن ما نیز سالهاست که سوخته و ما همچون فطرس تبعید شده، تبعیدی دنیای روزمرگی ها و فرصت سوزی هائیم.<br />
و حسین فانوس هدایت و کشتی نجات ابناء بشر است از اقیانوس متلاطم ظلم و تردید و تغلب و ترس...</p>

<p>مقابل بیت فاطمی که می ایستم، محو تجلي زهراي مرضيه – سلام الله عليها – مي شوم. انگار که نور فاطمه با صد هزار جلوه برون آمده باشد.<br />
<strong>« مرج البحرین یلتقیان<br />
بینهما برزخ لا یبغیان<br />
فبای آلاء ربکما تکذبان»</strong><br />
اينجا،معدن الرسالة است و مهبط وحي عظیم.<br />
آيه هاي كتاب كريم،اينجا بر لبان مبارك محمد- كه درود خدا بر او باد - مي تراويد.<br />
يا حسين...<br />
در حرای عطش، و بر روي نيزه؛<br />
كجاي خدا در تو جاري بود<br />
كه از لبانت آيه مي تراويد...؟!</p>

<p>سالها قبل ... جائي همين نزديكي ،فطرس بال و پر سوخت را آورده بودند ،به پابوس عطيه تازه مولود اهل بيت... <strong>خامس و خاتم آل عبا ...</strong></p>

<p>آنسو،در سمت شرقی مسجد، و فارغ از غوغای سرور ولادت حسین بن علی، دو پسربچه ي خردسال عرب،نشسته اند روبروي هم و براي هم قرآن مي خوانند.انگار تمرين حفظ قرآن مي كنند.با دشداشه و  عرق گیر و مسواک.انگشتهاي اشاره شان را گذاشته اند روي گوششان و سرهايشان را وقتي كه دارند براي آن ديگري،مي خوانند،تند و تند عقب و جلو مي كنند.حیف این فطرتهای پاک که بدست آلوده ی تفكر التقاطي وهابیت ،به بيراهه خواهد رفت. که فرمود:« الناس علی دین ملوکهم!»<br />
هتل كه رسيدم،وقت سرو شام بود و يكراست رفتم رستوران هتل.شام امشب، عبارت بود از کمی برنج با مرغ و بادنجان و  دوغ های نیمه غلیظ که باید با آب رقیق شان کرد و نمك به آن افزود که خوشمزه شود.<br />
الان كه اينها را مي نويسم،كانال يك تلويزيون ايران،سريال كميسر لسكو را پخش مي كند و ساعت ،حوالي ده شب است.</p>

<p>ماتم گرفته دلم که باید کم کم به ندیدن حرم عادت کند.<br />
امروز روز حسین بود و سرایش خون در رگهای خدا!<br />
<strong>یا ذبیح الله </strong><br />
<em>تو<br />
اسماعیل گزیده ی زمانه ای!</em></p>

<p><strong>پی نوشت:</strong><br />
<strong>امروز که سوم شعبان بود</strong>، دقیقا یک سال قمری از آن شب رویائی می گذشت.<br />
هلال زیبای ماهی که گوشه تصویر بالای صفحه است، همان هلال سه شبه ی شعبان سال پارینه بود، آنگاه که ما بودیم و حضور خلوت انس و جمع حریفان!</p>

<p><strong>آسمان بار امانت نتوانست کشید ...</strong><br />
امانت آسمانی اهل بیت <strong>هبوط</strong> کرد تا چون <strong>خون</strong> در رگ های خدا جاری شود و <strong>خط</strong> را آغاز کند ...<br />
صلی الله علی الباکین علی الحسین ...</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>فاصله ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/uoeoeuu_uoe.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=600" title="فاصله ها" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-02T21:48:38Z</published>
    <updated>2008-08-02T21:52:48Z</updated>
    
    <summary>وقتی متولد می شوی برایت اذان می گو یند و زمانی که می میری برایت نماز می خوانند. به راستی زندگی چقدر کوتاه است. .فاصله یک اذان تا نماز...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="خارج از موضوع" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>وقتی متولد می شوی برایت اذان می گو یند و<br />
زمانی که می میری برایت نماز می خوانند.</p>

<p>به راستی زندگی چقدر کوتاه است.<br />
.فاصله یک اذان تا <a href="http://www.goodreads.com/user/show/1339376">نماز</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ستاره‌ای که به مرکز پیوست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/08/oeoeoeoeuaoeu_u.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=594" title="ستاره‌ای که به مرکز پیوست" />
    <id></id>
    
    <published>2008-08-01T13:18:10Z</published>
    <updated>2008-08-01T13:26:31Z</updated>
    
    <summary>عاشقی ما، چرخیدن بر مداری است بیضی به مرکزیت تو؛ سالهای دوری- لحظه های نزدیکی... نایی اگر مانده تا پایی به رفتن ادامه دهد، ته مانده‌ی همان دقایق دیدارهای روبرو است. ایستاده‌ای و تمام سیاره‌ها طوافت می‌کنند. سرت شلوغ است....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="موعودیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p><strong>عاشقی ما</strong>، چرخیدن بر مداری است بیضی به مرکزیت تو؛ سالهای دوری- <strong>لحظه های نزدیکی</strong>...</p>

<p>نایی اگر مانده تا پایی به رفتن ادامه دهد، <strong>ته مانده‌ی همان دقایق دیدارهای روبرو است.</strong></p>

<p>ایستاده‌ای و تمام سیاره‌ها <em>طوافت </em>می‌کنند. سرت شلوغ است. <strong>کهکشان</strong> است مثلا!‌</p>

<p><em>بزرگترها</em> نزدیکترند. <strong>ما خرده سیاره‌ها</strong> افتاده‌ایم به مدارهای آخر. <em>تا کی بشود که چشمک‌مان از آن دور دورها چشمت را بگیرد، دست‌های جاذبه‌ات را باز کنی تا من پیله‌ی مدار را بشکنم</em>. ستاره‌ای دنباله‌دار بشوم؛ گریزان به آغوشت. مسیر روشن وصال! و بعد، مزه‌ی یکی شدن...</p>

<p>کهکشانی که یک سیاره خلوت‌تر شده؛ <em>ستاره‌ای که به مرکز پیوست</em>...</p>

<p>از <a href="http://otagh.blogfa.com/">این</a> جا . نیز <a href="http://ketabnews.com/detail-8399-fa-1.html">اینجا</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>به ما دخلی ندارد ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/07/oeu_uoe_oeoeuu.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=590" title="به ما دخلی ندارد ..." />
    <id></id>
    
    <published>2008-07-31T20:27:48Z</published>
    <updated>2008-08-23T20:24:44Z</updated>
    
    <summary>- نه نقل این حرفها نیست.دستور شاه است.ما دهاتمان که بودیم، خالوی من آخوند بود.آخوندِ ملائی بود. همیشه می گفت شاه ظل الله است.حرفش حرفِ خداست. خانمِ من! واقعیت، کاسه داغ تر از آش نبایست شد. خودشان حرام کرده بودند،...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="خارج از موضوع" />
            <category term="کتابخواری" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p>- نه نقل این حرفها نیست.دستور شاه است.ما دهاتمان که بودیم، خالوی من آخوند بود.آخوندِ ملائی بود. همیشه می گفت شاه ظل الله است.حرفش حرفِ خداست.<br />
خانمِ من! واقعیت، کاسه داغ تر از آش نبایست شد. خودشان حرام کرده بودند، جخ خودشان حلال کرد اند، به قول سرکار، به ما دخلی ندارد ...*</p>

<p>* «منِ او» ی رضای امیرخانی</p>

<p>بعد نوشت:<br />
ضد انقلاب! می شویم!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برگی از دفترچه ی سیمی -6 -</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sarir209.com/archives/2008/07/_oeuoeuoeuoe_22.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sarir209.com/cgi-bin/mt//weblog/blog_id=1/entry_id=587" title="برگی از دفترچه ی سیمی -6 -" />
    <id></id>
    
    <published>2008-07-30T16:01:37Z</published>
    <updated>2008-07-30T16:13:14Z</updated>
    
    <summary> دوشنبه، 22مرداد هشتاد و شش - ساعت 10 شب (اینبار بوقت ریاض). مدينه ي منوره – هتل جوهرة‌العاصمه امروز ،اولين روزي است كه ميهمان شهر پيامبر مهر و رحمت ايم. زيارت روضه شريف نبوي دو بار ميسر شد.هر دوبار،...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sarir209.com</uri>
    </author>
            <category term="سفر قبله" />
    
    <content type="html" xml:lang="" xml:base="http://www.sarir209.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="IMG_1907.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_1907.JPG" width="256" height="415" /></p>

<p><br />
<strong>دوشنبه، 22مرداد هشتاد و شش </strong>- ساعت 10 شب (اینبار بوقت ریاض).<br />
<strong>مدينه ي منوره</strong> – <strong>هتل جوهرة‌العاصمه</strong></p>

<p>امروز ،اولين روزي است كه ميهمان شهر پيامبر مهر و رحمت ايم.<br />
زيارت روضه شريف نبوي دو بار ميسر شد.هر دوبار، خارج از برنامه گروه.<br />
آنطوريكه اعلام كرده بودند،برنامه تشرف گروهي مانده بود براي بعد از ظهر و شوق حضور در جوار مهربانترين مرد دنيا، ما چند نفر را را بي تاب كرد و  كشانيد تا حرم و روضه نبوي.</p>]]>
        <![CDATA[<p>براي تشرف، غسل زيارت مستحب است كه ذكرش رفت و آهسته قدم برداشتن تا مقام شريف و تهليل و تكبير. و در زيارت روضه نبوي، داخل شدن از باب جبرائيل – عليه السلام-. آداب تشرف و ادعيه مربوطه، در كتابچه ادعيه و آداب حرمين شريفين آمده است، همراه با يك سري اذكار و اعمال ديگر.<br />
نيم ساعتي مانده بود به اذان ظهر كه مطابق قراری که با بچه ها داشتیم، جمع شديم تو لابي هتل.امين، من، علي، حامد و سيد علي.از آقاي ميانسالي كه نشسته بود دم در خروجی هتل و تلفنها را جواب مي داد، مسير را پرسيدم.گفت از جلوي هتل مستقيم كه برويد مي رسيد به درب شماره پانزده مسجد. گل از گلش شکفت وقتی فهمید بار اولمان است مشرف می شویم روضه نبوی و این خود حکایتی است.<br />
<strong>الهم انی افتتح الثناء بحمدک ...</strong><br />
خيلي هم طول نكشيد رسيدنمان به درب شماره 15.اما وقتي بحث رعايت استحباب ها باشد محال است به همين سادگي مجاب شوي كه سرت را بيندازي پائين و  از در شماره 15 بروي داخل.خيال مي كرديم باب جبرئيلي كه در كتابچه نوشته يكي از همين ابواب شماره دار است. لهذا از سمت غربي درب 15 شروع كرديم به دور زدن كه باب جبرئيل را پيدا كنيم و در اولين تشرف، از قدمگاه جبرئيل امين داخل مسجد و روضه نوراني نبوي شويم.<br />
دست آخر، وقتي يك ضلع مسجد را تقريبا بطور كامل دور زده بوديم، از يكي دوتا جوان عرب، با انگليسي و عربي دست و پا شكسته مان پرسيديم كه اين باب جبرئيل كه مي گويند، كجاست؟ و دست آخر معلوم شد كه باب جبرئيل در ضلع شرقي مسجد است. و دستمان آمد كه اين اسم از زمان نبي مكرم بر روي دري مانده كه امين وحي،از آن تردد مي كرده است. و لاجرم بايد در جائي بجز قسمتهاي نوساز دنبالش بگرديم.<br />
از همان در غربي كه شبيه باب شماره ي 15 بود آمديم داخل صحن مسجد و از مقابل گنبد خضراء عبور كرديم كه برسيم به ضلع شرقي مسجد. گنبدي كه سبزي و ستبري اش را نشان از مردي داشت كه مبعوث شده بود، تا بذرهاي ايمان را در شوره زار جاهليت هاي اولي ،سبز كند.<br />
القصه،زير گنبد خضراء نبوي، دري بود بنام باب بقيع كه <em>ضريح مطهر پيامبر مهر و رحمت از آن هويدا بود...</em></p>

<p><img alt="IMG_2189.JPG" src="http://www.sarir209.com/archives/IMG_2189.JPG" width="240" height="320" /></p>

<p>السلام عليك يا رسول الله و يا خير خلقه<br />
السلام عليك و علي و روحك و بدنك...<br />
و مابين باب بقيع و باب النساء ،مدخلي كه باب جبرئيل ناميده شده بود.<br />
السلام عليك يا امين وحي الله</p>

<p>تا برسيم، اذان ظهر را گفته بودند و صفوف نماز شكل گرفته بود و كشيده شده بود تا بيرون باب جبرئيل.<br />
اینجا و به رسم حجازيان، بعد اذان نیم ساعتی باید صبرکنی تا اقامه بگویند و نماز بخوانند.<br />
بچه ها كه ديدند خبري از اقامه نماز نيست، خواستند از باب بقيع كه هنوز محل تردد زوار بود و صف نماز در آن دائر نشده بود، بروند داخل مسجد براي زيارت.من نتوانستم داخل شوم...هنوز نمي توانستم خود را مقابل نبي مكرم احساس كنم ...سخت بود برايم ... لاجرم از بچه ها جدا شدم.<br />
همانجا جلوي باب بقيع ،ايستادم مقابل مرقد شريف نبوي و هنوز مبهوت عظمت كبريائي <strong>محمد</strong> – صلي الله عليه آله و سلم -  بودم و انگار دستهاي مهربان و گرمش را حس مي كردم بر گونه هاي داغ و ملتهبم...<br />
و زبانم فقط به ذكر صلوات مي چرخيد ...<br />
الهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم...<br />
اينبار از نزديكترين جاي ممكن ،<strong>نزديكترين فاصله ي جغرافيائي ممكن. </strong><br />
دريغا كه من هنوز ،حتي اينجا هم اسير مقياسهاي دنيائي خودم ام.<br />
...<br />
بايد براي نماز جا پيدا مي كردم.از باب بلال داخل شدم،لابلاي صفوف تقريبا پر شده بود. دو روحاني ميانسال ايراني كه سر پا مي بينندم، جا برايم باز مي كنند براي <em>اقامه اولين نماز در مسجد نوراني پيامبر.</em><br />
رسم اهل سنت، اقامه پنج نوبته نماز هاست.در مناطق سني نشين ايران هم ،نماز را پنج نوبته مي خوانند. به علاوه نماز ميتي كه بعد اقامه هر وعده نماز اقامه مي كنند و بعد سلام نماز واجب، مكبر ندا در مي دهد كه نماز بر اموات، رحمت خدا را بر شما نازل مي كند. طي جلسات توجيهي قبل سفر، اينها گفته شده بود و مواكدا گفته بودند كه اينها به اوقات نماز حساسند و به نظم و ترتيب صفوف نماز.</p>

<p>بعد ناهار و چرت نيمه مختصر عصرگاهي که عنقریب بود نماز عصر را قضا کند،دوباره رفتیم حرم.اينبار هم خارج از برنامه گروه.<br />
اینبار راحتتر بود ، حرم رفتن ...</p>

<p><strong>پی نوشت:</strong><br />
یکهزار و چهارصد و نوزدهمین سال سر آغاز سرایش وحی خاتمین و بعثت پیامبر رحمه للعلمین مبارک اهل آسمان و زمین.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 

