(صـــبح) سیاه مشق های یک مفرد ِ منتظر ِ حاضر

سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!

صفحه اصلی

July 19, 2010

توتمِ من

‫من: برا ادمائی با علایق ما تهران جای خوبیه برا نفس کشیدن‬
‫حالا اگه این اینترنت و ارتباطات و ... نبود معلوم نبود ما کی و کجا باید جواب دل مون رو می دادیم؟‬
‫در نظر بگیرید شهری رو که همه ی سهمش از فرهنگ فقط روزنامه فروشی هاش باشن‬ با مجلات اکثراً زردشون!
‫نه حتی یه دونه کتابخونه ی دُرُس درمون‬
‫نه آدمائی که هم سلک تو باشن
و نه جائی که معدود هم فکرای تو، عصرا جمع شن اونجا و چائی بخورن‬ و راجع به علائق مشترک – کتاب – حرف بزنن
او: فکر می کنید خیلی ایده آله اینجا؟
من: نیست؟
‫او: نه خب‬!
من: ولی برهوت هم نیست‬!
‫اینجا - شهرستان – برهوته...

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

June 30, 2010

آرامش در حضور کتاب

و تو چه دانی سالها حسرت ِ داشتن ِ سری ِ قطور ِ تاریخ ِِتمدن و جمعه روزی، سر آمدن آن حسرت چیست!؟

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

June 23, 2010

گناه اول

باشد نخواهم گفت دیگر، دوستت دارم
اما، نه! خواهم گفت، آخر دوستت دارم

تا تشنه تر باشم برای جرعه ای از عشق
بغض مرا پیچیده ای در (دوستت دارم)

من با تو هرگز روی آرامش نخواهم دید
توفان کن ای دریا که بهتر دوستت دارم

کفر است اگر غیر از تو نامی بر زبانم هست
ای بهترین مفهوم باور، دوستت دارم

من عاشقی را بی تو حرفی یاوه می دانم
ای حرف اول، حرف آخر، دوستت دارم

این دوستت دارم برای آخرین بار است
باشد نخواهم گفت دیگر، دوستت دارم*


* - ناصر فیض. گناه اول. نشر تکا

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

June 21, 2010

روح بزرگ رنج

ياد حرف امام موسي افتاد:
"شما با مرد بزرگي ازدواج كرده‌ايد،‌ خدا بزرگ‌ترين نعمت را در عالم به شما داده"
خودش هم هميشه فكر مي‌كرد بزرگ‌ترين سعادت براي يك انسان اين است كه با يك روح بزرگ در زندگي‌اش برخورد كند!
اما انگار رسم خلقت اين است كه بزرگ‌ترين سعادت‌ها، بزرگ‌ترين رنج‌ها را هم در خودشان داشته باشند...*


*- چمران به روايت غاده جابر

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

June 05, 2010

پــ ؛ مثل پول - کـــــــ ؛ مثل کتاب

کتاب خریدن مرا خانه خراب کرده. کتاب خوب بسیار است و نمی توان از آنها دست برداشت. بضاعت هم به قدر کفایت نیست... و نمی گذارد در امور مالیه خود ترتیبی بدهم. جلوگیری خودم را هم ندارم.*


*- یادداشتهای روزانه ی محمدعلی فروغی (نخست وزیر سال های پایانی مشروطه و آغازین پهلوی) – انتشارات کتابخانه ی مجلس شورای اسلامی

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

April 03, 2010

همان را بدهید نفتی کنند!

امام هم بود. با سخنرانی هاش، با بیست دقیقه راه رفتن منظم صبح و عصرش. با قرآن خواندن ها و مطالعه کردن هاش و من خوشحال از اینکه آمده ام توی مرکز انقلاب. همه چیز دست اول بود. خیلی فرق داشت با قبل که سخنرانی ها را می خواندم یا می شنیدم. چند متری امام می نشستم و وقتی می گفت « اعظکم بواحده »، می دیم که دست راستش را مشت می کند و تا نزدیک سیه بالا می آورد. یا وقتی شنید که پادشاه عربستان گفته به جای ایران نفت صادر می کند آنقدر محکم و قاطع گفت « امیر حجاز غلط می کند » که ترس برم داشت. بعد دیدم که درست بعد همین سخنرانی ِ محکم، پیرمردی بلند شد و پرسید؛ « آقا! ما یک سماور وقفی تو مسجدمان داریم که زغالی ست. الان هم زغال نیست. این رو چه کارش می تونیم بکنیم؟» همه چشمهاشان گرد شد از سوال نابجای پیرمرد بجز امام که سرش را بالا گرفت و گفت: « همان را بدهید نفتی کنند.» *


*.- همشهری خردنامه. ویژه نامه ی پایداری. بهمن 88

پی نوشت: یادم افتاد آنجائی را که امیر علیه السلام شقشقیّه می خواند و از آشنا تر بودنش به راه های آسمان می گفت و می گفت فاسئلونی قبل ان تفقدونی که یک هو آن اعرابی پا شد و پرسید؛ یاامیرالمومین! اگر راست می گوئی که همه چیز را می دانی، بگو ریش من چند تار مو دارد و چند تای آنها سفیدند؟

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 30, 2010

من و این همه کار ِ نکرده!
من و این همه راه ِ نرفته!
من و این همه کتاب ِ نخوانده!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 16, 2010

تُنگِ تَنگ

به ماهی داخل تَنگ خیره شدم. آهسته شنا می کرد. با خودم فکر کردم مجبورست آهسته شنا کند. می خواهد دیرتر به دیوار شیشیه ای برسد ...*

* - مهر و مهتاب – تکین حمزه لو

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 11, 2010

و جلال می گفت:
من، اهل این روزگارم و نباید ندیده بگذارمش!

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

March 10, 2010

درد مشترک لنگ زدن!

خرج واقعا گران است. دو تا روزنامه می خری به یک دلار. و نشریات چپی را هم جالب است که اینجا در بازار می فروشند. مال فرنگ که حسابی گران است. از ایتالیا گرفته تا انگلیز. مالِ روسیه هم. مالِ چین هم. و از جلوشان که رد می شوی، پایت می لنگد. وگرنه فرصت خواندنشان را هم نکنی، دست کم می فرستی برای بچه های تهران.*


*. سفر آمریکا – جلال آل احمد. انتشارات فردوسی
پی نوشت:
دیگر از آن همه کتاب و مجله ی در نوبت خوانده شدن، که ناجوانمردانه زل زده اند به من، خجالت نمی کشم!
استاد ما که جلال باشد، کلی کتاب و مجله می خریده که می دانسته نمی رسد بخواندشان و باز هر بار از جلوی دکه روزنامه فروشی و دکان کتاب فروشی که رد می شده؛ لنگ! می زده...
خدا بیامرزدت جلال!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

December 01, 2009

دکوراتوری بنام جلال آل احمد

یک کارگردان معنا گرا ساز، الکی که نمی آید مثل این آبگوشتی سازهای توی بورس، فیلم از خودش صادر کند.
کارگردانان فیلم های استخوان دار اولا فیلم نامه کارهایشان را خودشان می نویسند و ثانیا پای هر فیلمشان لااقل چند ده تائی مقاله و کتاب و جزوه ی روان شناختی و اجتماعی را از چشم می گذرانند که بتوانند نود و پنج دقیقه مخاطب را میخ کوب کنند پای صفحه ی شیشه ای مانیتور و یا احیانا اگر سالن سینمائی هنوز عمرش به دنیا باشد، پای پرده ی نقره ای!
با اینهمه هنوز نتوانسته ام یک کارگردان ِ فیلم نامه نویس را به عنوان یک نویسنده قبول کنم. نمی دانم چرا هنوز تصویرم از یک نویسنده، آدمی ست میان سال و سیگاری - تاکییدا سیگاری! - با ریش جو گندمی که یکی دو روز در میان اصلاح می شود و یک کلاه مشکی از همان هائی که جلال آل احمد سرش می گذاشت، سرش گذاشته است و روی میز کارش تلی از کاغذهای کاهی نامرتب انبان شده و جناب نویسنده، با سیگار مشتعلی که در دست دارد و دود ملایم آن چشمش را می سوزاند، نشسته و با مداد! نوشته های شب قبلش را مرور می کند.
اصلا من معتقدم هر نویسنده ای اگر می خواهد نویسنده گی به ش بیاید باید شکل جلال باشد و لا غیر.
حالا آقای کارگردان با آن کارنامه درخشان کارگردانی و فیلم نامه نویسی هرچقدر هم که کتاب بخواند و فیلم بنویسد و (کار خاص!) تحویل مخاطب بدهد، مادامی که دکورش جلالی نشود، از منظر ما نه کتاب خوار است و نه نویسنده!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

October 31, 2009

آروسیاک؛ بازمانده ی خوی

arousiak.JPG

... این کتاب را پایانی نیست. متاسفانه من هنوز موفق نشده ام به خوی سفر کنم. در گذشته به دلیل خاطرات وحشتناک، دروازه ی خوی بر روی فکر و روح همه ی مابسته بود و حتی در نقشه جغرافیائی مغزمان نیز جائی نداشت ولی پس از نگارش این کتاب، خوی به شهر من، گذشته ی من و عشق من تبدیل شده است. امیدوارم با یاری خداوند روزی موفق به دیدار از خوی شوم و به چشم خود زیبائی های آنرا ببینم و گل های سرخش را ببویم...*


* - فراز پایانی کتاب شیرین و جذاب و خواندنی «آروسیاک؛ بازمانده ی خوی»
نوشته ی رزمری هارطونیان و ترجمه ی زهره باوندی

پی نوشت:
خواندن کتاب را به همه ی هم شهریان فرهیخته ی خوئی توصیه می کنم.

ادامه "آروسیاک؛ بازمانده ی خوی" »

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

October 29, 2009

وَ یَسئَلونَکَ عَن ذِی القَرنیِن

آن گاه گه بدون جنگ وارد بابل شدم، مردم گام های مرا به شادی پذیرفتند. نگذاشتم هیچ رنج و آزاری به مردم این سرزمین ِ آباد وارد آید. برده داری را برانداختم و فرمان دادم که همه در پرستش خدای خود آزاد باشند. شهرهای ویران شده را از نو ساختم. نیایش گاه های بسته را گشودم. مردمان آواره را برگرداندم. بشود که دل ها شاد گردد. بشود رب النوع هائی که به جای گاه نخستین شان بازگردانم تا هر روز در پیش گاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار شوند. بشود که به او بگویند: «کوروش و پسرش را جای گاهی در سرای سپند ارزانی دار.»


فصلی از منشور کوروش در بابل

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

October 18, 2009

فی الحال، به ترین و مفید ترین کاری که می تونم انجام بدم کم کردن تعداد کتابائیه که باید بخونمشون و هنوز نخوندمشون.
همین!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

October 07, 2009

باید مهربان باشید!

سلام بچه ها. به زمین خوش آمدید. اینجا تابستان گرم و زمستان ها سرد است. گِرد و مرطوب و شلوغ است. فوقش 100 سال وقت دارید اینجا زندگی کنید. من فقط یک قانون را در مورد اینجا می دانم؛ بچه ها باید مهربان باشید!


(خدا بیامرزدت آقای رز واتر – اثر جاودانه ی کورت ونه گات)

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

October 03, 2009

تنازع بقا!

ماشین را در المسروره، بازار کارگرهای عرب، پارک کرده بودم. این جا هر روز از ساعت پنج صبح، جوان ها جمع می شوند به امید آنکه یک کارفرمای اسرائیلی آن ها را به کار بگیرد. همین که یک ماشین اسرائیلی از دور پیدا می شد، کارگرها به طرفش هجوم می آورند. در یک چشم به هم زدن ماشین را محاصره می کردند و در حالی که ماشین هنوز نایستاده بود، درها را باز می کردند. با آرنج هم دیگر را هل می دادند و بالاخره چهار نفر موفق می شود سوار شود. از آنجا که این مبارزه نشان دهنده ی بقای اصلح بود، راننده ی اسرائیلی می دانست قوی ترین کارگرها را به چنگ آورده و زود راه می افتاد.

کاپوچینو در رام الله. سعاد امیری. نشر روایت فتح

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

September 20, 2009

فطریه

دیگر سهراب را صدا نمی کند. افسرده است. خسته است، بی حوصله است... روز ِ عید ِ فطر است. روز عقدکنان است. روز ِ مزد است. افسرده است. خسته است، بی حوصله است...
با یک پای بی جوراب و پارچه ای در دست، وسط خیابان ِ براد وی شروع می کند به قدم زدن ِ بی هوده. به سرش می زند که خیابان شش را بگیرد و برود تا ته خیابان ِ پنجاه و نهم و از آنجا هم پیاده گز کند به طرف ِ خیابان ِ لگزنیتون. برود لبنیز فَست فود و سری بزند به رضای لبنانی. رضا ماه ِ مبارک را روزها تعطیل بوده است.و روز عید بایستی اولین روزی باشد که سر ِکار آمده باشد. از آن طرف شاید به خاطر عید تعطیل کرده باشد. برای گوشت ِ حلال هم درخواستی نداده است هنوز. می خواهد برود به سمت ِ مغازه ی رضا و کفن را پرت کند توی مغازه و داد بکشد:
- بده ش به همان فرمان دهی که تاکسی می راند و امام را دیده بود... به ش بگو، ارمیائی که فقط بدرد مردن می خورد، حتی همین را هم از دنیا نمی خواهد...*


*. بی وتن رضا امیرخانی

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

September 18, 2009

مبارزه!

ماه رمضان است اما ممنوعیت خوردن و آشامیدن و کشیدن سیگار در طول روز فراموش شده است. به نظر می رسد سیگار کشیدن به همراه خلق جمله های کنایه آمیز تنها راه فراموش کردن واقعیت است.
احمد، کشاورز جوان اهل فلامیه، با خنده می گوید: « اگر زورمان به اسرائیلی ها نمی رسد، قدرتمان را به خدا که می توانیم نشان دهیم ...» *

*. دیوار – حسن وهابیان – انتشارات روایت فتح

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

September 12, 2009

سلامٌ هِیَ حَتی مَطلَعِ الفَجر

شب سرت را بالا کن.ببین چقدر چشم از آسمان زل زده و دارد زمین را گاه می کند. همه دارند اینجا را می پایند. خسته هم نمی شوند. مگر اینجا چقدر قشنگ است که این همه نگاه می کنند.
صبح که هوا روشن شد تو هم نگاه کن ببین چی بود قضیه.*


*. باران خلاف نیست!(برداشت آزاد کوروش علیانی از مجالس مرحوم آسید اسماعیل دولابی) - نشر مستند

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

August 31, 2009

گلعذاری زگلستان جهان ما را بس!

وقتی تو رفتی
من جانمازم را جمع کردم
و غزل سرودم.
همه عاشقانه، همه ناب
از دستهای غیورت سرودم.
و از نگاه خشمگینت!
از بیداریهایت که عشق را سرودی عزیز بود.
از سنگر و تفنگ
از کلام بلیغت که با جهاد
و نصرت الله و فتح همراه بود.
از تو سرودم
تا به خوابی ژرف فرو رفتم ...

وقتی که چشم گشودم؛
دیدم
مرا همراز یک شهید می خوانند.*


*. دوراهی – مجموعه ی اشعار سعادتملوک تاجبخش
حزب رعد افغانستان 1975 میلادی


پی نوشت:
شعر را از لای کتاب های کهنه ی دهه ی پنجاهی کتابخانه ی نقلی خونه ی مادر بزرگه که به من رسیده پیدا کردم. ادبیات دهه ی پنجاهی شعر را صفا می کنید؟
گلعذاری ز گلستان خزان زده ی خونه ی مادربزرگه، ما را بس.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

July 07, 2009

آدم ها ي مقدس!

- « در واقع اول آدمها مقدس مي شن و بعد اشيا. فكر مي كنم آدم ها، خيلي ساده، به اين خاطر مقدس مي شن كه كارهاي خوبي انجام مي دن. يا بهتر بگم كارهائي كه به شدت خوبند. وقتي كاري رو كه شديداً خوب باشه انجام بدي انگار يه چراغ توي روحت روشن كرده اي. وقتي بازم كار خوب انجام بدي مي شه دو چراغ، مي شه سه چراغ، صد چراغ، هزار چراغ. گمونم تو روح تاجي هزار تا چلچراغ روشنه. تقريبا تمام كارهايي كه تاجي مي كنه خوبه. زن هاي خونه دار هم همين طورند. واسه همينه كه به نظر من همه ي زن هاي خونه دار مقدسند.»*


*. ( من گنجشك نيستم ِ) مصطفاي مستور – نشر مركز.

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

June 24, 2009

آدم ها و كتاب ها

ارزش آدم ها به كتابهائيه كه خوندن
و مي خونن
و ... خواهند خوند!

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

June 04, 2009

ما زنده گي مي كنيم كه بميريم!

- تا حالا ديده ايد كسي سر ِ قبرش بنشيند و حرف بزند؟ من سر ِ قبر ِ خودم نشسته ام ها.
- چه قدر مرگ، به تر نيست از زنده گي حرف بزنيم؟!
- دور و بر ِ‌ ما كسي ظهور كرد كه فاصله ي ميان ِ زنده گي و مرگ را برداشت ... اين فاصله فقط يك آن نفس نكشيدن بود ... او به ما ياد داد كه اين فاصله خيلي زياد نيست.
- در آمريكا خيلي ها مي گويند كه آقاي خميني فقط به شما ياد داد كه بميريد، زنده گي را يادتان نداد. تا نوبت ِ‌ زنده گي رسيد، خودش مرد ...
- راست مي گويي. ما زنده گي مي كنيم كه بميريم خيلي ها مي ميرند كه زنده گي كنند ... *

*. «‌بي و تن ِ رضا اميرخاني

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

April 22, 2009

صداي سخن عشق

شدت انفجارها حسي در من بوجود آورده بود. احساس مي كردم صدا، صداي مرگ است. خون، سرخي، به خون غلتيدن و به هم پيچيدن جلوي نظرم آمد. چنين مرگي برايم قشنگ بود، مرگي با عزت. براي همين صداي خمپاره ها را دوست داشتم.*


*. شاهكارِ بي نظيرِ « دا ». فصل نهم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 08, 2009

«مختصري درباره ي جلال آل احمد»

نوشته اي منتشر نشده از سردار شهيد علي شرفخانلو

لِلحَق!
اسفند كه مي شود، همه ي اجزا و اشيا و حتي آدم! هاي شهر، غرق در هيجاني نا نوشته و خود خواسته، ماراتن نفس گير پاكيزگي و نو شدن را تا ثانيه ي صفر سال كهنه و خسته مي دوند تا در آرامش فراگير دور سفره ي هفت سين جمع شوند تا تولد دوباره ي و هزار باره ي طبيعت را و تراوش ديگر باره ي طبع لطيف زمين و زمان را در شكوفه دادن و شكوفا شدن، به نظاره بنشينند ...
مناسك بهار و رسم ديرين زدودن غبار از چهره ي زندگي، مهيج ترين نقش تابلوي اسفندست و اين چنين است كه مردمان با زدودن گرد نشسته از گذر روزها، آماده ي دوباره نو شدن مي شوند.
امسال، وقت اداي مناسك اسفنديه، در گردگيري از كتابخانه ي بيادگار مانده از شهيدِ سعيد، ،‌ متن دست نويس زير را از لاي كتابي خطي پيدا كردم و‌ بنظرم رسيد كه

ادامه "«مختصري درباره ي جلال آل احمد»" »

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

February 18, 2009

«راه» هاي رسيدن!

مي نويسم: « راه هاي رسيدن به خدا، به عدد نفوس خلايق است. اما راه هاي رسيدن به انسان ها، جز يك راه نيست. افسار ما هم حُكما در اين راه به دست عزيز است. كه گفته اند كُلُ راكِبٍ مَركوبٌ». *


...
*. «انجمن مخفي» احمد شاكري.

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

February 06, 2009

عقل سرخ

حالا هزاري هم كتاب دور و برم جمع كنم كه مثلا آمادگي قبل سفر داشته باشم ...
هزاري هم تاريخ و تحليل عاشورا بلد!!! باشم ...!
قريب به محال است بفهمم اين كه گفت:
كربلا حرم حق است
و جز اهل حقيقت را در حرم حق راه نيست...

يعني چه؟!

مي گويم؛
اصلن
من چه مي دانم چه هستي؟
آنقدر دانم كه هستي ...
مي گويم؛
كربلا!
ما را در خيل كربلائيان بپذير.
ما مي آئيم تا بر خاك تو بوسه زنيم و آرزوي فتح قدس را در دل زنده كنيم ...

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

January 17, 2009

کفش ها

کافه پیانوی فرهاد جعفری را می خواندم. آنجایش را که نوشته: خیلی وقت است کفش جفتی خدا هزار تومن پایش نکرده و از این جوراب های سه جفت هزار تومن می پوشد که مدام به آدم احساس جلفی و سبکی می دهند و هیچ جور وادارت نمی کند که آرام و سنگین راه بروی ... بعد به پیروی هم کاران ِ اداره رفتم و پوتین ِ جفتی خدا هزار تومن خریدم که سنگین اند و پاهایم را سنگین کرده اند و هر بار که چشمم به شان می افتد، فکر می کنم که باید سنگین تر باشم و با پای افزارهائی به این شق و رقی، راه تازه ای برای خودم پیدا کنم و قدم بزرگی بردارم و حق ِ مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی و شق و رقّی، ادا کنم ...
با این ها، کار دست خودم ندهم خوب است!

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

January 12, 2009

او، هنوز ... خداست!

آورده اند که شیخی در بیابانی شیطان را دید که باریتعالی را ستایش می کرد . شیخ متعجب از او پرسید :
- ای ابلیس تو که سر از بندگی باریتعالی برداشته ای ، این ستایش دیگر چیست ؟
شیطان رو به آسمان کرد و گفت:
- آری ، من دیگر بنده نیستم ، اما او هنوز هم خداست . !.

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

December 24, 2008

برای دو هزار و نهمین سال تولد کلمه ی خدا !

(صداي فرياد در بيابان پيچيد كه مي گفت: « از گناهان خود توبه كنيد. ملكوت خدا نزديك است!».
يحيي بود كه فرياد مي زد؛ يحياي تعميد دهنده. جامه اي از پشم شتر پوشيده و با كمربندي از چرم،‌ آن را به خود پيچيده بود. خوراكش چيزي نبود جز ملخ و شيره ي گياهان صحرائي. چشمان نافذش كه آتش به جان بني اسرائيل مي زد، همواره پر از اشك بود و خبر آمدن مسيح را مي داد ...
ـ مي گفت:‌او نجات دهنده است،‌ عيسي است، كسي است كه بايد بيايد و آمدنش مژده داده شده است. مي گفت:‌» ملكوت خدا نزديك است! ».)*

ادامه "برای دو هزار و نهمین سال تولد کلمه ی خدا !" »

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

December 05, 2008

زود باش، بجنب. يك كاري بكن.

و هيچ سالي تو همه ي اين سالها نبوده است كه هميشه دو جفت كفش داشته باشم كه يك جفت شان؛ واكس خورده و تميز باشد. كه وقتي پايم مي كنم؛ حس كنم بايد قدم بزرگي بردارم وگرنه حق مطلب را درباره ي كفشِ به اين قشنگي ادا نكرده ام. و هيچ پيراهني نداشته ام كه كه وقتي دكمه هايش را يكي يكي روبه روي آينه مي بندم؛ با خودم فكر كنم لعنتي از آن پيراهن هائي ست كه كه وقتي تنت مي كني،‌ بهت تكليف مي كنند كه زود باش، بجنب. يك كاري بكن.
و هميشه ي خدا هم ازاين جوراب هاي «سه جفت هزار تومن» پايم كرده ام كه پاي آدم بدجوري توي شان احساس سبكي و جلفي مي كند و اعتماد به نفس را از آدم مي گيرد.طوري كه هر بار به شان نگاه مي كني؛ به خودت مي گوئي نه. با اين پاپوش ها، همان بهتر كه سرت توي لاك خودت باشد.*
...


* - كافه پيانو/ فرهاد جعفري

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

October 05, 2008

قصه ی دانه ی خوب

دانه ی خوب را انبار می منی که چه؟
کهنه می شود، می پوسد، از دستت می رود. بپاش. بپاش بگذار سبز شود. یکیش بشود هفتاد تا.*


*.باران خلاف نیست.کوروش علیانی
- حکایت مجالس مرحوم دولابی علیه الرحمه

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

September 26, 2008

برای قدسِ عزیز و جمعه ی آخر ماه مبارک

پیش از ورود به اورشلیم گمان نمی کردم که چیزی از آن در دست یهود باشد. اما اینطور نبود. هسته ی اصلی شهر البته در دست اردنی هاست.در درون حصار بلند کهنه اش و با «دیوار ندبه» و مسجد الاقصی. وقسمت شرقی آن، «تپه ی زیتون» که مهبط چه بسا وحی ها بود بر حضرت مسیح.
و سیمین و من به چه زحمتی از این گوشه و آن سوک – بر بالای سکوئی یا از بام خانه ای - سرک می کشیدیم تا از دور، هیکل «قبه الصخره» را زیارت کردیم....
و راهنمای ما که بازرس وزارت فرهنگ بود و فرانسه را بهتر از انگلیسی می دانست و اصلا الجزائری بود و لبهایش سیاه، عین تریاکی ها. اما ندیدم حتی سیگار بکشد. سلام و علیکی و دیگر آداب و بعد شراب دره ی جلیل سفارش داد و در جوابم که از شرق الجلیل است یا غربش، درآمد که:
- مملکت ما شرق و غرب ندارد. ما فقط شمال و جنوب داریم.
گفتم: اما همین «باریکه خاک» را حسابی شلوق کرده اید ...*

*- سفر به ولایت عزرائیل
جلال آل احمد

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

August 19, 2008

مشغله!

گفت: مولا کریم است. آقا معلم. دنیا از درویشت گذشته. از تو که نگذشته.
حق با توست آقا معلم. شغل سوای مشغله است. آدمیزاد مشغله می خواهد، تو! هم مشغله پیدا می کنی ...
گفتم: می دانی درویش، مشغله کارِ کله است. کار کله هائی که باد دارند. اما حالا اینجور کله ها بدرد نمی خورند. قرارست کله ها را از باد آرزو خالی کنیم. قرارست بشویم گدای واقعیت، گدای رفاه، گدای پائین تنه.
حالا دیگر شده ایم مرغهای قدقد کنند به خاطر یک تخم! *

* . نفرین ِ زمین- جلال آل احمد

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

July 31, 2008

به ما دخلی ندارد ...

- نه نقل این حرفها نیست.دستور شاه است.ما دهاتمان که بودیم، خالوی من آخوند بود.آخوندِ ملائی بود. همیشه می گفت شاه ظل الله است.حرفش حرفِ خداست.
خانمِ من! واقعیت، کاسه داغ تر از آش نبایست شد. خودشان حرام کرده بودند، جخ خودشان حلال کرد اند، به قول سرکار، به ما دخلی ندارد ...*

* «منِ او» ی رضای امیرخانی

بعد نوشت:
ضد انقلاب! می شویم!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

July 12, 2008

تور

ماهی گیر که تور می اندازد، اگر یک ماهی ریزه هم گیر کند لای چشمه های درشت تور نمی گوید«چون تو آمدی من تورم را بالا نمی کشم.» یا بازپرسی نمی کند ازش که« کی به تو گفت گیر کنی؟ این تور که برای تو گشاد است.» تورش را انداخته ماهیش را می گیرد.فقط خود ماهی است که نمی تواند آن لا گیر بدهد خودش را بس که جثه اش کوچک است. این جثه ی کوچک را باید چاق کنی. باید بخوری تا چاق شوی. این قدر چاق که توی تورش گیر کنی*.


* .
باران خلاف نیست.کوروش علیانی
برداشت هنرمندانه ای از مجالس اربعه ی مرحوم سید اسماعیل دولابی علیه الرحمه

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

July 02, 2008

In God We Trust

3638_orig.jpg

جرج واشينگتن از روي اسكناس لب‌خند مي‌زند و صليبي روي سينه مي كشد و مي‌فرمايد: اين گاد وي تراست!

جيسن مي‌گويد: البته توكلت علي الله نيست، توكلنا علي الله صحيح است! يعني ما اعتماد مي‌كنيم به خدا، نه من. اين جا به تيم‌ورك اهميت مي‌دهند!
و كسي ديگر در جايي از تاريخ فرياد مي‌كشد: كلُّ درهمٍ عِندهم صَنَم... گروهي در زمان واپسين خواهند آمد كه هر درهمي نزد ايشان بتي است.

بيوتن رضاي اميرخاني

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

June 15, 2008

هلو

4_8704010533_L600.jpg

هلو را که گفتی و همه چیز را بالا کشیدی و چائیدی.
حواست باشد که هسته هاش را در بیاوری. هسته هلو می رود تو روده و دردسر درست می کند برایت. هسته هلو را نخور. ببین دورش هم چوب دارد، حریم دارد، یعنی این حرام است.
در بیاور بیانداز دور. هلو را بخور، هسته اش را نخور. حلال را بخور و حرام را نخور. ببین! حلال صداش چه شکل هلو هم هست!
آن وقت هسته را که دور انداختی، تو فکر نکن از دستت رفته. نه!، سبز می شود، درخت می شود، باز هلو می دهد، باز می خوری!
حرام را گذاشته اند که هی برای تو، حلال در بیاید ازش!

پی نوشت:
باز، بیاد سید اسماعیل دولابی اعلی الله مقامه، که پیر بود و مرشد و راه بلد.
پیرمرد دوست داشتنی محله دولاب تهران که اسرار را آرام و بی سر و صدا، هویدا می کرد...

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

April 13, 2008

به استقبال نمايشگاه بيست و يكم

اگر برای رئیس جمهور و وزرایش کتاب ارزشمند شد؛ برای مسئولین زیر مجموعه‌ی آنها هم ارزشمند می‌شود و برای مردم هم همینطور.
آقای رئیس جمهور در عرض این دو سال و نیم درباره‌ی گران شدن پیاز، گوجه و حتی مسائل سطحی‌تر از آن به صورت مستقیم با مردم صحبت کردند. اما هیچ‌گاه درباره‌ی "بحران" فرهنگ یا "بحران" کتاب حرفی نزدند.
«الناس علی دین ملوکهم» اگر برای مسئولین یک حکومت، فرهنگ دارای ارزش و جایگاه مناسبی نباشد، طبیعتاً برای مردم آن حکومت هم بی‌اهمیت است...

نتيجه اش هم مي شود تيراژ چندصد هزاري كتاب آشپزي يانگوم و باد كردن كتابهاي درست و درمون روي دست ناشران دغدغه مند!

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

April 07, 2008

هزار و سيصد و سمنان

3361_orig.jpg

دیدن این ماشین عکاسان از پشت خیلی خنده دار است. همانطور که مردم با دیدنش اول تعجب می‌کنند و بعد می‌خندند. عکاس‌ها پلکانی پشت سر هم قرار گرفته‌اند و از بیرون شبیه استثنایی‌ها می‌شوند! یعنی این که جماعت توی ماشین از هر ردیف به ردیف بعد درازتر می‌شوند. آقا چه تحملی دارند اکه این جماعت دراز و درازتر را می‌بینند و خنده‌شان نمی‌گیرد.
بی‌سیم می‌زنند که سه ماشین؛ پاترول اول، جیمز و پاترول آخر که ما باشیم بدون فاصله حرکت کنند و کسی بین‌شان لایی نکشد.
راننده‌ی ما که با آن عینک دودی و سبیل کمربندی‌اش یاد فیلم‌های گانگستری می‌اندازدت، اصلا از اینکه بچه‌ها حفاظت دستورش می‌دادند راضی نبود. "حالا این بچه شده مسوول ما. تو رو خدا ببین. گوش کن پشت بی‌سیم چه چرت و پرتایی! می‌گن."
البته جناب راننده زیاد این کاره نیست و یک وانت قرمز رنگ مدل 61 که ساخته شده بود برای فروش سبزی آشی و خربزه‌ی مشهدی، هر از گاهی می‌آید جلوی ما و حالی می‌د هد به کل تیم حفاظت، آخر سر هم چراغ گردون می‌گذارند بالای ماشین تا وانت محترم بی‌خیال شود.

hezaro sisad.jpg
روايت چند روز همراهي خورشيد

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

February 06, 2008

حکایت خناس

چون آدم و حوا به هم رسیدند و توبه ی ایشان قبول افتاد ،روزی آدم به کاری رفت. و ابلیس بیامد و بچه ی خود را ـ خناس نام ـ پیش حوا آورد و گفت :« مرا کار مهمی پیش آمده است.بچه ی مرا نگاه دار تا باز پس آیم.» حوا قبول کرد.ا بلیس برفت. چون آدم باز آمد ، پرسید که : « این کی است؟» . گفت: « فرزند ابلیس است که به من سپرده است». آدم او را ملامت کرد و در خشم شد و آن بچه بکشت و پاره پاره کرد و هر پاره ای از شاخ درختی در آویخت و برفت. ابلیس باز آمد و گفت:« فرزند من کجاست؟» حوا احوال باز گفت. ابلیس فرزند را آواز داد. او به هم پیوست و باز زنده شد و پیش ابلیس آمد. دیگر بار حوا را گفت:« او را قبول کن که مهمی دیگر دارم.» حوا قبول نمیکرد. به شفاعت و زاری پیش آمد تا قبول کرد. پس ابلیس برفت و آدم بیامد و از او پرسید که «چیست؟» حوا احوال باز گفت .آدم حوا را برنجانید و گفت:« نمیدانم تا چه سر است در اینکه فرمان من نمی بری و از آن دشمن خدا می بری و فریفته ی سخن او می شوی! » پس او را بکشت و بسوخت و خاکستر او نیمه ای به آب انداخت و نیمه ای به باد دادو برفت. ابلیس بیامد و فرزند را طلبید.حوا حال بگفت و ابلیس فرزند را آواز کرد.آن اجزاء او بعه هم پیوست و زنده شد و پیش آن ملعون بنشست. پس ابلیس بار دیگر حوا را گفت:« او را قبول کن». حوا قبول نمیکرد. گفت:«آدم مرا هلاک کند ». پس ابلیس سوگند داد، قبول کرد. آدم بیامد. او را دید ، در خشم شد. همچنین تا چند نوبت او را به حوا میسپرد و آدم حوا را میرنجانیدو فرزند ابلیس را می کشت.عاقبت الامر آدم در خشم شد و خناس را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه بخورد و یک نیمه به حوا داد و چون ابلیس باز آمد و فرزند طلبید ، حوا حال باز گفت که:« او را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه من خوردم و یک نیمه آدم ». ابلیس گفت:« مقصود من این بود تا خود را در درون آدم راه دهم.چون سینه ی او مقام من شد ، مقصود من حاصل گشت.» چنان که حق تعالی فرمود: الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنه و الناس.

از اینجا!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

September 27, 2007

بايد فرشته شد!

استغفار كنيد؛ بوي بد گناه، شما را رسوا مي كند. تعطروا بالاستغفار... خوب اگر كسي از كنار سطل زباله مي گذرد، بيني اش را نمي گيرد، معلوم مي شود بيني اش بسته است! خوب مريض است ديگر. گناه واقعا اين است...ماه مبارك رمضان مال اين است كه ما را آدم بكند، بشويم فرشته...

پانوشت فوري:
گفت : فهم رموز عشق ز اجلال برتر است ...
كاش ، ذكــــر ، متجلي مي شد برايمان
اي داد كه ماه مبارك از دست ندانم كاري و فرصت سوزي من نصف العمر شد ...
گفت: گل همين پنج روز و شش باشد !!!!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

June 12, 2007

حكايت خرس و خيك

يكي به چشمش آمد كه يك خيك روغن روي اب شط مي رود.پريد توي اب كه بگيردش.
آب موج مي زد و هي دور مي شد.هي،دور مي شد.گفتند خب ولش كن.گفت :من ول كرده ام.اين ول نمي كند.نگو خرس بوده ، نه خيك.
حالا حكايت شيطان است كه گير شما زبلها افتاده است.
بچه شيطانها مي گويند:ولش كن خب!مي گويد من ول مي كنم ، اين ناجنسها ول نمي كنند.
براي خودتان تفريح راه انداخته ايد.

پي نوشت:ياد مردان نيك روزگار ماشين و دود و آهن بخير كه ساده و بي آلايش ،برايمان ،به زبان و جنس فطرتمان حرفها مي زدند.
ياد حاج اسماعيل دولابي عليه الرحمه ، كه چند خط بالا گوشه ي يكي از مجالس انسش بود.

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

February 25, 2007

جيره كتاب

جدای از اینکه مجلس بنزین 150 تومنی رو بتونه ببنده به ریش ملت و اینکه قصه ی کارت سوخت و جیره بندی بنزین آخرش به کجا ختم میشه ، دیشب لابلای صفحات تودرتوی اینترنت یه چیره بندی دیگه هم مکشوف بعمل آمد به نام جیره ی کتاب.می دونین که آدمای کتابخون و کتابدوست شاید بتونن چند روز غذا نخورن،اما نمی تونن چند روز پشت سر هم کتاب نخونن... آخه ««اسلام پرچمدار کتابخوانی است»»

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

February 01, 2007

فتح خون

794.jpg

چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟

... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟

آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

June 19, 2006

بیاد معلم شهید انقلاب

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت !

ولی بسیارمشتاقم،که  ز خاک گلویم سوتکی سازد،گلویم سوتکی باشد بدست کودکی بازیگوش و او یکریز و پی در پی ،دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد ...

بدینسان بشکند در من،سکوت مرگبارم را ...

بیاد معلم شهید انقلاب که کودکان بازیگوش ، در خاک گلویش چون سوتکی دمیدند و خواب خفتگان را پریشان کردند.

بیاد دکتر علی شریعتی

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

September 08, 2005

خط خون

0507162300071rainbowweb_3953.jpg

درختان را دوست مي دارم که به احترام تو قيام کرده اند؛

و آب را که مهر مادر توست

خون تو شرف راسرخ گون کرده است؛ شفق آئينه دار نجابتت و فلق معراجي که تو در آن نماز صبح شهادت گذاردي

شمشيري که بر گلوي تو آمد هر چيز و همه چيز را در کائنات به دو پاره کرد:هر چه در سوي تو؛ حسيني شد و ديگر سو يزيدي.

اينک مائيم وسنگها ؛ مائيم و آبها ؛ درختان ؛ کوهساران ؛جويباران ؛ بيشه زاران که بر خي يزيدي اند و گرنه حسيني «عليه السلام» .

خوني که از گلوي تو تراويد هر چيز و همه چيز را به دو پاره کرد در رنگ؛ اينک هر چيز يا سرخ است يا حسيني نيست.

آه اي مرگ تو معيار ؛ مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت و آن را بي قدر کرد که مردني چنين غبطه بزرگ زندگاني شد. خونت با خونبهايت حقيقت در يک تراز ايستاد و عزمت ضامن دوام جهان شد که جهان با دروغ مي پاشد و خون تو امضاي راستي است.

تو را بايد در راستي ديد و در گياه آنهنگام که مي رويد ودر آب آنهنگام که مي نوشاند ؛ در سنگ چو ايستادگي است ؛ در شمشمير آن زمان که مي شکافد و در شير که مي خروشد ؛ در شفق که گلگون است ؛ در فلق که خنده خون است ؛ در خواستن؛ برخاستن ؛ تو را بايد در شفق ديد ؛ در گل بوئيد ؛ تو را بايد از خورشيد خواست ؛ در سحر جست ؛ از شب شکوفاند ؛ با بذر پاشاند ؛ با باد پاشيد ؛ در خوشه ها چيد ؛ تو را بايد تنها در خدا ديد....

هر کس هرگاه دست خويش از گريبان حقيقت برون آورد خون تو از سر انگشتانش تراواست. ابديت آئينه ايست پيش روي قامت رساي تو در عزم.

آفتاب لايق نيست و گر نه مي گغتم جرقه نگاه توست.

ادامه "خط خون" »

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

August 09, 2005

کتاب دانشجوئی

30872773_0f6e29e94f.jpg

فصل گرم تابستان با بعد از ظهرهاى داغ و سوزان آن بهترين فرصت مناسب براى مطالعه است اگر تمامى كتاب هاى موجود در كتابخانه خود را مطالعه كرده ايد و حوصله كافى نداريد كه به كتابفروشى هاى شهر سرى بزنيد نگران نباشيد چرا كه تنها با وصل شدن
به اينترنت و وارد كردن آدرس سايت مى توانيد به ليست تازه هاى نشر دسترسى پيدا كنيد.
سايت كتاب دانشجويى همانطور كه از نام آن هويداست حركتى است دانشجويى در عرصه توليد و نشر كتاب. گردانندگان سايت كتاب دانشجويى در مورد علت راه اندازى اين سايت آورده اند كه: «كتاب دانشجويى در نظر دارد تاليفات و يا مجموعه آثار هنرى دانشجويان و طلاب علاقه مند را در زمينه هاى فرهنگى ، سياسى و علمى به دو شكل مكتوب و الكترونيك منتشر كند.
كتاب دانشجويى گامى است كوچك در جهت حذف موانع بيهوده در مسير نشر ، كاهش هزينه هاى توليد ، ايجاد شبكه توزيع دانشجويى و از همه مهمتر گسترش و تعميق فرهنگ تحقيق و توليد انديشه .» به هر حال در سايت فوق بيش از ده ها جلد عنوان كتاب موجود است كه علاقه مندان علاوه بر مشاهده طرح جلد كتاب با مكثى كوتاه بر روى آن مى توانند به راحتى با شرح مختصرى از مضمون، قيمت و نوبت چاپ آن نيز دسترسى پيدا كنند.

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

June 20, 2005

شب تغسيل ماه

423.jpg

... و لها جلال ليس فوق جلالها الا جلال الله جلّ جلاله و لها نوال ليس فوق نوالها الا نوال الله عمّ نواله»
و فاطمه ـ سلام‌الله‌عليها ـ را جلال و جبروت و عظمتي است كه در وراي او، هيچ جلالي نيست، مگر جلال خداوند ـ جل جلاله ـ و هم او را بخشش و عطا و كرمي است كه در وراي او هيچ نوال و كرامتي نيست، مگر نوال خداوند ـ عم نواله ـ

آسمان، اين‌ شبها كه مي‌رسد، عجيب بي‌قراري مي‌كند و زمين، داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش، سر باز مي‌كند.
ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي‌هاي گريه كنند.
و تنها خداست كه مي‌تواند، تسلاي دل علي باشد.
ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند.

آن خانه نمي‌دانم آن شب به چه قدرتي بر پاي ايستاده بود، آن مدينه چه مدينه‌اي بود كه چنين مصيبتي را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد، آن چه خاكي بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علي جدا كند؟
چرا آن خانه بر جاي ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟

گفته‌اند در عاشورا وقتي زخم در جان خورشيد نشست و زمين، پيكر مبارك حسين را بر خويش قطعه‌قطعه‌ ديد، به لرزه درآمد و آسمان تيره و تار شد و غبار خشم خداوند از جاي جنبيد.
در آنجا سجاد ـ سلام‌الله‌عليه ـ دست بر زمين كوفت و زمين را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.

آسمان و زمين هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خويش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولي دم نزدند. مويه كردند، ولي فغان نكردند. در خويش شكستند و گريستند، اما ضجه نزدند.
چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين، متلاشي نگشت؟ آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟

در آن شب تغسيل ماه، من ديدم كه علي در مأمن تاريكي، سر بر ديوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرينش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار مي‌گريست».

اگر در عاشورا، سجاد ـ عليه‌السلام ـ مشت بر زمين كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علي سر بر ديوار كائنات، ملتقاي زمين و آسمان، محور آفرينش مي‌ساييد و با وجود بي‌قرار خويش، همه را به آرامش مي‌خواند.

سید مهدی شجاعی

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)