صبح - آرشیو موضوعی - سفر
دوشنبه، ۱ اسفندماه ۱۳۹۰

فردای روزی که ما رفتیم آمده بود سراغم را بگیرد و شنیده بود رفته ایم عتبات برای زیارت اربعین. وقتی هم که برگشتیم کسی از بچه ها به م نگفت آمدنش را و من ِ عاری و خالی از علم غیب، هی دلم برایش تنگ می شد و هی منتظر رد و خبری از او بودم و هی می خواستم که سراغی ازش بگیرم و اگر پا داد دیداری تازه کنم.
دیروز زنگ زد. لحن آدم های شاکی را داشت! تعجب من و شکایت او که به هم آمیخت تازه فهمیدم که او نوبتش را آمده و چهل روز است منتظر نشسته که سراغی ازش بگیرم و زنگی بزنم و بگویم که به یادش بوده ام در سفر اربعین!
وقتی گفت که چهل روز پیش بود که رفتی، باورم نمی شد چهل روز تمام گذشته و من همه ی طول این چله را انگار کرده ام که یکی دو هفته ی بیشتر نبوده.
و یادم آمد به عیار عدد و شمار روزها، دیروز دقیقا چهل روز از رفتن و برگشتنمان می گذرد...
باور نمی شد این چند روز ِ سخت که هی دل دل می کرده ام تا بلور نازک نور زیارت مرقد حسین از دستم نیفتد و نشکند، چهل آفتاب دیده و چهل مهتاب رویش تابیده! و حسین - علیه السلام - تا می شده و می توانسته، هوای گوهر بلورینی که خود در کفم گذاشته بود را داشته... و دانستم، نور زیارت حسین، چهل روز که سهل است! چهل هزار روز و سال و سده با زائر زار و نزارش خواهد ماند!
فَبِأَيِّ آلَاءِ رَ‌بِّكُمَا تُكَذِّبَان **
==========
*و**.- (سوره ی مبارکه ی الرحمن. آیات بیست و هفتم و بیست و هشتم)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، حسینیه، روزمره ها، سفر
تعداد بازدید: 14 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
پنجشنبه، ۱۳ بهمنماه ۱۳۹۰

یکی از هم سفران جلو نشین بود. جلو نشین در فرهنگ جمع 40 تائی ما که باهم رفتیم زیارت اربعین و برگشتیم به کسانی گفته می شد که چند ردیف اول اتوبوس ملک طلق آن ها بود و تا ته سفر حتی یک بار هم قدم رنجه نکردند یک تُک پا بیایند آن ته مَه ها ببینند ما ته نشینان زنده ایم یا مُرده!
قدرتی خدا، رو داشتند در حد لالیگا. به هر مقام و مشهد و عتبه ای که می رسیدیم قبل اذن دخول سراغ دوربین مرا می گرفتند که آیا همراهم هست که لحظه ی ورود تاریخی شان به آن جا را ثبت کنم یا نه!؟ که من نیز از سر لج آن ها هم که شده همه ی هنر هایم در رد کردن دوربین به آن بزرگی به داخل حرم ها را آکبند نگه داشتم تا آخر سفر. و تو انگار کن من عکاس اختصاصی حضرتشان بودم و حتی گناه ازدحام بین الحرمین و نبود جای مناسب برای عکس یادگاری دسته جمعی در آن جا هم به گردن من بود و لاغیر...
بگذریم.حضرت جلو نشین را که با شاه پلو نمی خورد که مبادا دستش چرب شود! امشب دیدم. با همان تبختر و طمطراق مخصوص خودش. به ادبیات شاهانه ی مختصی که داشت اظهار خوشحالی کرد از سفر عتبات و ته ش افزود که ببین چه نیکو بنده ای هستیم ما که خدا در یک سال هم عمره نصیبمان کرد و هم سفر کربلا و عتبات! می گویم یک سفر سوریه هم برویم که دورش!! کامل شود! گفتم مشهد چرا نمی روید که زیارت چهارده معصوم را در یک سال رفته باشید؟ گفت: مشهد که دم دست است! رفتن ندارد... می رویم سوریه که کلاسش بالاتر است...
... و من یادم افتاد
دلم لک زده برای نماز صبحی در گوهر شاد و اشکی بی امان مقابل ایوان طلا...
امام رضا!
می بینی چه بدعادتمان کرده ای! که هی راه به راه دل مان برایت تنگ می شود و بی طاقت دوری تان می شویم؟ حالا هی آن جلو نشین بگوید که مشهد، رفتن ندارد!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شیعه گی
تعداد بازدید: 50 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
چهارشنبه، ۱۲ بهمنماه ۱۳۹۰

همه ی جا و هر لحظه از زیارت عتبات دل نشین است. روح فزاست. حتی در چند متری گودی قتل گاه آن جا که دیگر پاهایت یارای جلوتر رفتن ندارد و خاک عالم آوار می شود روی سرت و همه ی غصه های دنیا تل انبار سینه ات، ته ِ ته ِ دلت یک شوق عجیبی در غلیان است. شوق شیعه بودن و در کنار امامت بودن و لذت بردن از تنفس در فضائی که جسمت نزدیک جسم مطهر امامی ست که ندیده عاشقش شده ای و حاضری دنیا را فدای یک غمزه ی چشمش کنی...
هر مقام شریفی و هر عتبه ی مقدسی همین سان جلوه گر است و هر کس به قدر همت خود از مشارب نورانی امامی که مشرف به زیارتش شده، می نوشد و جان تازه می کند.
اما
سامراء حکایتش جداست.
قبل تر از حرم، حتی وقتی داخل شهر می شوی، غبار غمی ناشناخته بر دلت می نشیند. غم، باد می کند در بغضت و دوست داری تا جائی که حنجره ات یاری دارد، فریاد بکشی. آوار مظلومیت دو امام معصوم که درود خدا بر ایشان باد، خراب می شود روی دلت و بغضت آن قدر سنگین می شود که حتی نای نفس کشیدن نداشته باشی.
حیرانی قریبی است. انگار داخل شده ای در عجیب ترین و اسرار آمیزترین سرزمین ها. انگار قیامت است. کسی حواسش به کسی نیست. کسی انگار کسی را نمی بیند. همه! غرق در تحیری شده اند از چیزی که می بینند و باورشان نمی شود. وَتَرَ‌ى النَّاسَ سُكَارَ‌ىٰ *
قبور مطهر پدر و مادر و جد و عمه ی تنها حجت باقی مانده روی ارض، به وحشیانه ترین شکل ممکن تخریب شده!
متحیر می مانی از صبر طوفانی پسری که دنیا به اشاره ی سرانگشتش کن فیکون می شود... متحیر می مانی از کظم غیظ امامی که به یک طرفه العینش دنیا زیر و زبر می شود... متحیر می مانی از صبر ولی اعظم خدا، آن جا که در چند قدمی حرم، در مسجدی از مساجد ضرار، درست چند ده متر مانده به حرم، اذانی می گویند که شهادت به ولایت علی و اولادش ندارد و به جای دعوت مردمان به فلاح، موذن داد می زند: الصلوه خیر من النوم!
و تو می فهمی که امام! امام ِ زمان ِ تو، صبرش به قرینه ی خوابی است که مردمان را برده! و دعا می کنی خدا زود ِ زود ِ زود، تو را و همه را از چنگال خواب های تو در تو و حجاب های هزار پرده برهاند و لایق طلوع خورشید کند.
سال روز شهادت امام حسن عسکری علیه الاف التحیه و الثناء و آغاز ولایت و امامت آخرین حجت خدا بر روی زمین، مبارک.


------
*.- سوره ی مبارکه حج. قسمتی از آیه ی دوم.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، سفر، شیعه گی، موعودیه
تعداد بازدید: 32 مرتبه - لینک ثابت
سه شنبه، ۱۱ بهمنماه ۱۳۹۰

نمی دانم چند روز است که از سفر برگشته ام. دو هفته نیست مطمئنم. اما آن قدر طول کشیده و سخت گذشته که انگار کنم سفر و اربعین، شش هفت ماه پیش بوده است... هنوز کرختی سفر در جانم است. هنوز نتوانسته ام به شرائط و بازده! روزهای قبل سفر برگردم. هنوز نمی توانم!!، نتوانسته ام! معصیتی برزگ کنم. انگار حسین علیه السلام پیچیده باشدم در حرزی که نمی گذارد فراموشی و فراموشی زده گی نزدیکم شود. نمی خواهم فکر کنم این ها شاید مقدمه ی یک اتفاق سترگند! که او و آبا و اولاد معصومش را نیاز به مقدمه و ذی المقدمه نیست برای صدقه ای که انفاق می کنند در حق سائل و مسکین و اسیری چون من ِ سرگشته. آن ها کار خدائی بلدند. بلدند چه سان، به یک طرفه العینی کوخ را کاخ کنند... و نیازی بر بیابان و جرس شان نیست و لطف شان بی حساب است و در مقیاس کرم شان و نه به قدر همت طرف شان... این وسط، دل من آشوب است از این همه خوف و رجاء. و هر روز که بر من ِ تازه از حریم حرم برگشته می گذرد، شرم سار تر می شوم از زحمتی که حسین پای ما می کشد و کشیده و خواهد کشید و گاه شاهدشانم که مگر رستگارمان کند...

دست من و تو نیست که نوکرش شدیم!
خیلی حسین زحمت ما را کشیده است...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر
تعداد بازدید: 39 مرتبه - لینک ثابت
پنجشنبه، ۲۹ دیماه ۱۳۹۰

از مرگ می ترسید. می ترسید بمیرد. می ترسید وقتی مُرد دیگر کسی یادش نماند و یادش نکند. می ترسید وقتی مُرد برود قاتی باقی باقالی ها و بعد یکی دو ماه همه فراموشش کنند. اینقدر که در دنیا به فکر اسم در کردن و دوست گردن کلفت و معروف و رسانه ای پیدا کردن بود، به فکر زندگی و زن و بچه و اهل و عیالش نبود. موبایلش را که در می آورد از عکس یادگاری با جنازه ی در کُمای مرحوم سیدجواد ذاکر بود تویش تا شماره ی حاج صادق آهنگران و فلان معاون وزیر و فلان منبری و فلان کارچاق کن.
دو سه شب قبل، وقت برگشتن از سفر و در بی خوابی و کرختی اتوبوس شب، می گفت می ترسم بمیرم و دیگر کسی یادم نکند. حق هم داشت. همه ی ساخته های او، به درد این ور می خورد و آن طرف هیچ کس از او نمی پرسید با فلانی چندتا عکس یادگاری داری و فلان جا چند بار راهت داده اند و فلان کس تلفن تو را جواب می دهد یا نه!
می ترسید از شکستن این همه هیمنه که برای خود ساخته بود و فکری شده بود کاری و فکری به حال بقای نامش بکند. شنیده بود هر که موی در راه حسین سپید کرده و پیرغلام آستانه شده، نامش باقیست و او نه به عشق غلامی آستان حسین که به باقی ماندن یاد و نامش بیتوته کرده بود در ِ خانه ای که اغیار را در آن راه نیست.
بی چاره نمی دانست در کوی حسین شکسته دلی می خرند و بس. نمی دانست بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است...
نمی دانست. قرآن نمی خواند که بفهمند: «اَینَما تکونوا یُدرِککُم الموت و لَو کُنتم فی بروجٍ مشیّدَه.» (هر جا باشید مرگ شما را در می یابد! هر چند در برج های محکم باشید!)
خوب فهمیده بود که حصن حصین حسین برج مُشَیّده است. اما نمی دانست سفینه ی نجات حسین مثل کشتی نوح است. کشتی ای که پسر نوح را در آن راهی نبود!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، حسینیه، سفر
تعداد بازدید: 43 مرتبه - لینک ثابت
چهارشنبه، ۲۸ دیماه ۱۳۹۰

وقتی در شبی از شب های مهتابی خدا، زار و نزار و خسته و با پاهای پُر آبله و سلانه سلانه در مملکت غریب! با چشم های نیمه باز از زور بی خوابی و خستگی و با دلی مشعوف از زیارت روح فزای امیر مومنان در ایوان مطلّای نجف، در راه بازگشت به هتل - و هتل که چه عرض کنم، مهمان پذیری که در و دیوارش را ام دی اف کرده اند که مگر شکل مسافرخانه شود - ناگاه چشمت بخورد به مرکز عرضه ی!!! اینترنت و بقول عرب ها (اِتیرنت) و انگار که جان تازه یافته باشی در برهوت بی خبری از اخبار و رویدادها و اتفاقات دنیای مجازی و کج کنی سمت ساختمان نیمه مخروبه ای که تو در توست و بعد دنباله کردن چند فلش راه نما برسی به اتاقی که بیشتر شبیه اتاق خیاط خانه هاست تا کافی نت! که ایمیلی چک کنی و فیس بوکی ببینی و اگر شد پستی بنویسی، به ناگاه در اولین کابین آن عرضه گاه اینترنت پرسرعت! ببینی تقی دژاکام نشسته و چندتای دیگر از بچه های فضای مجازی، دیداری که هیچ تصورش را نمی کردی و ذوق کنی از دیدار دوستان نادیده ای که تو را به اسم و نه شکل می شناختند و جلوه ی دیگری از جلوات سفر برایت متجلی شود.
یاد دولت دیدار دوست دیدن در شب های آرام و پدارم نجف الاشرف به خیر...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 68 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
سه شنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۹۰

صمد، از سفر اولی های گروه بود. ساده بود. بی غل و غش و خالص و ناب و زلال. از آن هائی که حسرت خلوص شان هماره با من است!
وقتی دیروز بعد زیارت شش امام و یک اباالفضل و اعتاب و مشاهد مقدسه ی عراق راهی حدود مرزی بودیم، پرسیدم حسرتی هم به دلت مانده بعد از زیارت سیدالشهداء؟
آهی کشید و چشم به آفتاب دوخت و گفت: خدا صاحب دنیا را برساند... حسرت آمدن امام هنوز ته دلم هست...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر، موعودیه
تعداد بازدید: 1 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
چهارشنبه، ۲۱ دیماه ۱۳۹۰

نجف
زودتر از انجه فكر مي كردم تمام شد...
و فردا
روز ديكريست...
كربلا ما را مي خواند!
بيا تا برويم...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر
تعداد بازدید: 56 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (3 نظر)
شنبه، ۱۷ دیماه ۱۳۹۰

عمیق ترین و اولین لذت سفر زیارتی فرصت چند ساعته ای است که در اتوبوسی و کار دیگری نداری و نمی توانی داشته باشی و فقط باید انتظار بکشی تا رسیدنت کی باشد و از روز بی کاری و از زور این که ابزاری در دست نداری تا راه دراز را قیچی کند تا مگر وقت وصال زودتر رسد، و تو به یک باره فارغ از همه ی مشغله ها شده ای و وقت به قدر کفایت داری تا فقط و فقط و فقط فکر کنی... که کار دیگر نمی توانی!
وقتی تلفن ت دیگر زنگ نمی خورد...
وقتی نگران قولی که داده ای و مضطربی که نتوانی سر وقت به ش عمل کنی نیستی...
وقتی تَلّی از کتاب و کاغذ روی میزت تل انبار نشده که هی دهن به تو کج کنند که زود باش تا شماره های جدیمان نرسیده اند ما را بخوان...
وقتی فاتحانه آسوده ای که توانسته ای دل بکَنی و خودت را یک هفته و ده روزی، میهمان ضیافت انفکاک از دنیا کنی آن سان که وقت برگشتن حتی رنگ ماشینی که سوار می شوی هم از یادت رفته باشد و در کل سفر حتی یادت برود که چرا این همه دور و برت شلوغ بود و فلان روز چندم برج است و چند شنبه است و رنگ جمعه و شنبه در نظرت یک سان بنماید،
یک روز تمام در اتوبوس و کنار شیشه ی بخار گرفته اش وقت داری تا بنشینی و گذر عمر بینی و خوب فکر کنی.
به عوض آن همه روز که هر کار کرده ای الان فکر کردن. و انگار کرده ای مدیرترین مرد عالمی! با تصمیم هائی که هیچ مجال فکر کردن به تو نمی دهند!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر
تعداد بازدید: 71 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
دوشنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۹۰

وادی طف
حریم سرگشته گی است...
وادی نفی نظم ِ نوین و اراده ی مقهور عالم ماده
و وای از آن اراده که میان تو حسین - علیه السلام - تا امروز! فاصله انداخته...

و سفر بدان جا
نه رفتن
که بازگشتن است...
به سرچشمه
بدان جا که حسین ِ سقای انسانیت آدم، منتظر توست که
بعد عمری که در چهارچوب ِ زنده گی، خوردن و خوابیدن و رفتن و آمدن تباه کرده ای
تو را از آب حیات - و نه زنده گی ِ نباتی - سیرآب کند
و شیوه ی مُردن آموزد.

الهم ارزقناه... آمین.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر
تعداد بازدید: 82 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
شنبه، ۲۱ آبانماه ۱۳۹۰

شهرها روح حاکم بر مدنیت، تاریخ، آئین و فرهنگ جماعتی را که میزبانی اش می کنند را نشان می دهد. به دیده ی من هر شهری برای خود ِ خودش، رنگ و بو و طعم و تصویر خود را دارد. و این از غنای فرهنگ و تمدن ایران است که حتی دو شهر هم جوار با فاصله ی کمتر از پنجاه کیلومتر هم می توانند آداب و آئین و ارزش های متفاوت و یا حتی متضاد باهم داشته باشند.
بی راه نیست اگر انگار کنیم هر شهری تصویری در قاب خیال شاعرانه ی هر کس دارد و این شاعرانگی گاهی آن قدر پر رنگ می شود که تو را بی آن که دلیلی داشته باشی، کیلومترها از خانه و کاشانه ات آواره می کند و به شهر مقصود می کشاند تا ریه ات پر بشود از هوائی که دل تنگ تنفس در آن شده ای.
و صد البته که شهرهائی ماندگارترند که نام حبیب در آن ها پر رنگ باشد و آن جا پر باشد از یاد حبیب.
خاصه این که روزی برسد که یاد حبیب باشد و نشان حبیب نه!
الغرض، فردا بار دیگر! میهمان شهری که دوست ش می داشتم ام و این بار نشان حبیب نیست...
تهران، اگر برای همه شهر دود و ترافیک و صف های طویل و زندگی در حال دویدن است، برای من روزی روزگاری شهری بود که حبیب داشت. نشان حبیب داشت. یاد حبیب داشت...


پی نوشت:
عنوان پست را از کتاب ماندگار مرحوم نادر ابراهیمی به عاریت کش رفته ام! روحش شاد و قلم ماندگارش تا ابد ماندگار.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، نوستالوژی
تعداد بازدید: 21 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
پنجشنبه، ۱۴ مهرماه ۱۳۹۰

از ترکیه که روزگاری مرکز ثقل امپراطوری عظیم عثمانی و رقیب شماره ی یک امپراطوری کبیر ایران بوده، کشوری باقی مانده با رسم الخطی به لاتین و گویشی به سبک و لهجه ی مردمان اسلامبول! و این بزرگترین و اولین تناقض یک تمدن کهن است. که بنویسید به لاتین و بخوانید به ترکی! آن طور که نسل حاضر ترک ها با متون یک صد سال پیش و روزنامه های آن دوران آن قدر بیگانه اند که مردمان سرزمین من با خط و رسم میخی! در عهد هخامنشی.
خط کشی های استعمار پیر در جان سترگ امپراطوری زخم خورده ی ترکان عثمانی که صلای قدرتش روزگاری تا شاخ آفریقا می رفت، سرزمینی باقی گذاشته با یک دهم مساحت صد و پنجاه سال پیش و حکومتی که مرکز آن از اسلامبول (اسلام بول) به آنکارا برده و اسلامبول را استانبول می خواند.
کشوری که هنوز که هنوزست مسجد زیباترین معماری شهر ها را می نمایاند و اتحاد شکل هندسه ی مساجد و آجر چینی مارپیچ مناره ها و گنبدهای کوچک گرد آمده بر گرد گنبد بزرگ با رنگ زمینه ی سبز، از هر سو و هر شهر که نگاهشان کنی می فهماندت که میهمان ترکان عثمانی هستی.
و ای بسا این اتحاد شکل موزون و دل پذیر یادگار استیلای آتاتورکی باشد که لباس ها را متحدالشکل کرد و جامعه را از هر نوع نشان مذهبی زدود و ترکیه ی لائیک را متولد کرد. و شیوه ی مُلک داری به سبک و قرائت لائیکی آن قدر در گوشت و پوست شهر رسوب کرده که نه کسی کاری به حجاب کامل کسی دارد و نه به بی حجابی آن که تا بند نافش را در معرض عموم گذاشته و عجب تر این که این دو یک همزیستی مسالمت آمیز را تجربه می کنند و تعطیل ترین اصل دین در کشوری که زمانی داعیه دار پرچم داری اسلام بود، بی مبالاتی به تولی و تبری و نهی از منکر است... آن سان که در مارکت های بزرگ و شیکش مشروب چند قفسه بیشتر با جانماز حصیری فاصله ندارد!
و می توان کشف کرد که در ازای دینی که از فرهنگ قوم زدوده اند رنگ سرخ پرچم را جای گزین کرده اند و ستاره ای که هرجا که بنگری ردی از ان هست.
می گویند نیاز مادر خلاقیت و عمل است و من دیدم در کشوری که سوخت فسیلی ندارد و تامین گرمای اجاق و اتاق در زمستان بر دوش ذغال سنگ است، برق را از صفحه های خورشیدی نصب شده بر بام ها تامین می کنند و نفت خام و گازی را که ما به شان می دهیم قیر و بنزین می کنند و با قیمتی گزاف به خودمان باز می فروشند.
و محدودیت منابع مردمان منضبط و مودب کشور دوست و همسایه را چنان بار آورده که هیچ صورتی از انرژی را هدر نمی دهند و شهر ها را چنان می سازند که زیبا باشد و نیازی به باز سازی و زیباسازی نداشته باشد.
بماند که سفر یک روزه ی ما به کشور دوست و همسایه کلی نگاه مان را به ایشان بهتر و ستودنی کرد و هزار هزار دست آورد دیگر نیز داشت!
و من هر بار که باز می گردم به سرزمین مادری ام، بی اختیار وجودم پر از شعف می شود و خاک آن بر چشم می نهم و دعا می کنم که خدا جانم را در راه این سرزمین بستاند و دیدار دوباره ی پرچم کشورم غرور و ابهت ایرانی بودنم را زنده تر می کند. و یادم می افتد حدیث رسول صلی الله علیه و آله را که فرمود: حب الوطن من الایمان...
و من مفتخرم به ایرانی که هنوز نامش پابرجاست، تمدنش پابرجاست، فرهنگش پابرجاست و این پایداری ها فقط بر رطل عمل به اسلام اصیلی ست که پیشینیان ما فرهنگ و هنر و تمدن ما را بدان آمیخته اند و به مدد مکتب اسلام، ایرانی بودن مان را جاودانه کرده اند. و ما نیز آن می کنیم که آنان کردند.
بعونک یا لطیف.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 16 مرتبه - لینک ثابت
چهارشنبه، ۱۳ مهرماه ۱۳۹۰

مرگا به من، که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
!

=====
ناصر فیض. املت دسته دار

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: خوی، سفر، کتابخواری
تعداد بازدید: 19 مرتبه - لینک ثابت
پنجشنبه، ۳۱ شهریورماه ۱۳۹۰
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا، سفر، شیعه گی
تعداد بازدید: 20 مرتبه - لینک ثابت
جمعه، ۱۱ شهریورماه ۱۳۹۰

عروسی یکی از آشنایان است. در روستائی در حومه ی شهری دور افتاده و بد آب و هوا. ما طرف دامادیم و سند طرفیت مان هفت هشت واسطه است که ما را با جنابشان قوم و خویش و آشنا در آورده است. ساعت چهار صبح است و من نه می دانم چرا تا آن وقت بیدارم و اصلا آنجا چه می کنم!؟
بعد که یادشان می افتد ملت نماز صبح دارند و رضایت می دهند و مراسم کاملا سنتی و فارغ از مدرنیته و بزن بکوب شبانه شان تمام می شود و به صرافت یافتن جائی می افتند که ملت به تفکیک تیر و طایفه و دوستانشان بروند و ساعتی بخسند، عهد رخت خواب مرا در اتاقی از بالاخانه شان پهن می کنند که تا واردش شدم انگار که پرتم کرده باشند به بیست سال و اندی قبل و ایام شباب تا یادم بیاید این جا، اتاق میهمان خانه شان بود در آن سال ها و بر خلاف چینش داخلی خانه های روستائی آذربایجان که پر از رنگ و قاب عکس و ظرف و ظروف شیشه ای اند، دکور گرامی ترین اتاق شان تنها یک قاب عکس سیاه و سفید بود که به نشانه افتخار خانواده نصب شده بود در منتهی الیه دیوار شرقی، بالای سر متکاهای دوقلوی درشتی که جای ریش سفید ها بود...


به عیار انساب اگر پیمایشش کنیم صاحب ِ خانه هیچ نسبت خونی ای با من ندارد. ولی پدر من و عکسش آن قدر برایشان عزیز بود که علی رغم نسبت بسیار بسیار دور و درازمان، سال های سال بعد از شهادتش، وقتی که دیگر قاب عکس او در خانه ی خیلی از برادرهایش به پستو رفته بود... زینت خانه ی ساده روستائی مرد صاحب خانه، عکس پدر من بود. تنها نشان و زینت شان!
و من یادم افتاد، چرا تا آن موقع صبح بیدارم و اصلا آن جا چه می کنم! و دلم در هیر و ویر خنچه بران و سرنا زنان و تعریف های ساقدوش و سولدوش هوای چه کرده بود...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شهیدانه
تعداد بازدید: 20 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (4 نظر)
جمعه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

----------------------------------------------------------
صبح: در مشهد و قم صبح ها همیشه یاکریم ها آواز می خوانند

امام رضا: من امام رضا را زیاد بسیار خیلی دوست دارم

ضامن: به امام رضا ضامن آهو می گویند

طلا: مناره ی حرم امام رضا(ع) از طلا است

ضریح: ضریح امام رضا با صفا است

قطار: ما هر سال با قطار ماه رمضان به مشهد می رویم

محضر: سلام من تقدیم به محضر ملکوتی امام رضا(ع)

حوض: حوض صحن آزادی حرم امام رضا(ع) لامپ های زیبایی دارد

----------------------------------------------------------
از دفتر جمله بندی یک پسر هفت ساله

پی نوشت:
خلوص عشق ما آدم بزرگ ها گرچه به زلالی سطرهای بالا نیست، اما عشق محسوس امام رضا هر بار و هر بار که ما را به خود می خواند بیشتر و ملموس تر و مصفا تر است.
امام رضا!
از میزبانی هفته ی گذشته ات، متشکرم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 19 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (3 نظر)
دوشنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

از شیراز ِ اردی بهشتی
غروب های حافظیه و سرو های سر بلند و رایحه ی روح نواز شب بوها و ملودی ملایم تصنیف های سراج و ناظری،
شب های شاه چراغی و آرامش قریب حرم احمد بن موسی - علیهما سلام - و صحن فراخ و زیارت دل چسب شهید محراب و قدم زدن زیر ِ آینه کاری های هزار وجهی سرسراها،
هشتی های هزار رنگ مسجد نصیرالملک و ارگ کریم خانی و تلالو نور در لابلای پنجره های مشبک ِ هزار رنگ
و پیاده گز کردن های نصف شبانه در خنکای بوی بهار نارنج
را تا عمر دارم از یاد نخواهم برد.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 24 مرتبه - لینک ثابت
جمعه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

طول دوستی مان شش ماه هم نشد.
از وسط های مهرماه حساب کن تا مثلن آخرهای بهمن. نصف بیشترش را هم که اصلن با هم نبودیم. یعنی هر کس سی ِ خودش بود. اما در همان زمان کم، کلی چیز از هم یاد گرفتیم. کلی کتاب را دو تائی - هم زمان حتی! - خواندیم. دادیم دوربین یاشیکای مستعملش را و یکی لنگه ی دوربین ِ زینِت من خریدیم براش از عکاسی که رفیق من بود توی آن پاساژ پرت کوچه ی ارگ که لوازم عکاسی می فروخت. کلی فیلتر و تله و واید و چیزهای دیگر هم گرفتیم بعدش. هفته ای یکی دو حلقه سی و شش تائی خوراکمان بود. از هر سوژه ی بدرد بخور و نخوری عکس می گرفتیم. برایش عسل درسته ی روی کندو آوردم از خوی. پدیده ای که برایش غریب بود و هرچه دیده بود، عسل ِ شهد بود توی شیشه مربا. او هم عوضش برامان شیرازی حرف می زد با (اُو) های کشیده ی آخر افعالش و برایم ترمه ی دست دوز آورد از شهرشان. کلی صبح تا شب ها و شب تا صبح ها را با هم نخوابیدیم. کلی جاهای دیدنی و ندیدنی تبریز را با هم کشف کردیم در همان نصف شب های برفی و بارانی که دماغ دو تائی مان سرخ سرخ شده بود از زور سرما. کلی چای هِندلی - به چای کیسه ای های توی لیوان یک بار مصرف می گفتیم - خوردیم باهم در آن شب ها که گاهی بچه های دیگر هم بامان می آمدند تا سوز ِ شیرین ِ ائل گلی را بلغزانیم تا مغز استخوان مان... شاعر بود. شعر درست درمان هم زیاد بلد بود. حافظ را جوری برای آدم می خواند که آدم عاشقش شود. تئاتر کار می کرد. می رفت تو حس. تو همان حس به آدم فحش می داد. جوری که باورت بشود مخاطب فحشی که شنیده ای خود توئی. آواز می خواند. این آخری ها دست و پا شکسته ترکی حرف می زد عین ِ چی. بچه ها حسودی مان را می کردند که می گفتند به مان دو روح در یک بدن و بالعکس!. وقتی هم که بنا شد برود، هیچ کداممان دل ِ خداحافظی را نداشتیم. رند بود. گذاشت عهد وقتی برود که من خانه نباشم. خط ش هم بد بود. با همان خط خرچنگ قورباغه ای اش نوشت برایم که رفتم و ...ننوشت خداحافظ.
طول دوستی مان شش ماه هم نشد. اما این فقط طول دوستی مان بود. دوستی که به طولش نیست. به عرضش است که تا الان، تا همیشه، تا وقتی حتی نباشیم هم طول خواهد کشید.

*. -یحیی - و به قول بچه ها: یحیا اُووو - یک ترم در سال هشتاد و یک میهمان خانه ی دانشجوئی مان بود در تبریز که یاد روزهای خوش با او بودن هنوز در خاطرم هست. اردی بهشت امسال را میهمان او و بهارنارنج های شهر او خواهم بود و این چند سطر برآمده از حسی بود که مرا تا شیراز و وضع بی مثالش خواهد کشید. بعون الله الکریم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، نوستالوژی
تعداد بازدید: 18 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
سه شنبه، ۳۰ فروردینماه ۱۳۹۰

«هر بار وقتی از سفری به ایران برمی‌گردم، دوست دارم سر فرو بیافکنم و بر خاکِ سرزمینم بوسه‌ای بیافشانم... این اولین‌بار بود که چنین حسی نداشتم... برعکس، پاره‌ای از تنم را به جا گذاشته بودم پشتِ خطوطِ مرزی، خطوطِ بی‌راه و بی‌روحِ مرزی... خطوطِ "مید این بریطانیای کبیر"! پاره‌ای از نگاهِ من، مانده بود در نگاهِ دخترِ هشت‌ماهه... بلاکشِ هندوکش...» *

-----------------------------------
*.- برشی کوتاه از کتاب در دست انتشار (جانستان کابلستان) ِ رضای امیرخانی که بی صبرانه منتظر خواندنش م.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، کتابخواری
تعداد بازدید: 26 مرتبه - لینک ثابت
شنبه، ۱۳ فروردینماه ۱۳۹۰

shaid-avini.png

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شهیدانه
تعداد بازدید: 12 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
دوشنبه، ۱۱ بهمنماه ۱۳۸۹

سفر را دوست دارم. سفر به سرزمین های ناشناخته را بیشتر.
دوست دارم جاهائی را کشف کنم که قبل من کسی آن حوالی نبوده باشد یا اگر گذار کسی به آنجا افتاده آنقدر معروف نشده باشد جوری که از هر کسی بپرسی عید را کجا می روی بلافاصله بگوید فلان جا.
مصر یکی از آن سرزمین های ناشناخته و نادیده برای من است.
نظام فرعونی حاکم بر آنجا و روابطش با ما خاصه در قضیه ی پناه دادن به شاه مخلوع و حواشی آن، در این سال ها آنقدر تیره و تار بوده که سرزمین نیل و هرم و فرعون و ابوالهول را برای ما ایرانی ها نادیده و ناشناخته کرده باشد.
یادم نمی رود که در سرزمین وحی که مجمع اقوام و ملل مسلمان است و از هر رنگ و نژاد و کشوری آنجا در مجتمعند، از دیدار هیچ ملتی به اندازه ی مصریان که نوعاً چتر ضد آفتاب بالای سرشان می گرفتند، ذوق زده نشدم...
الغرض، یکی از آرزوهای همیشگی ام دیدار از مصر بوده و این سالها هیچ امکان برآوردن این آرزو نبوده.
این روزها و در لابلای خیزش مردمان مصر که سهم زیادی از فرهنگ و تمدن را با خود دارند، به دو جهت خوش حالم.
یک. اینکه بالاخره مصریان تکانی به غیرت خفته شان داده اند و همین روزهاست که دم فرعون پوشالی و پوسیده ی مصر را قیچی خواهند کرد!
دو. این که بعد آزادی مصر از یوغ فرعون هشتاد و اندی ساله، شاید دری به تخته بخورد و ما یک سر تا ساحل نیل و پای مجسمه ی ابوالهول برویم و برگردیم.
حالا بماند که شوق دیدار مصر در من که سال هاست شعله ور است از معلم شهید - شریعتی - بیادگار مانده است. آنجا که با برادر نادیده اش در دخمه ی بردگان در کنار اهرام نجوا می کرد:
آری این چنین بود برادر...

برادر مصری ام!
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش.

تا صبح چیزی نمانده است!

تعداد بازدید: 16 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
دوشنبه، ۲۹ شهریورماه ۱۳۸۹

توی یک هتل آپارتمان نقلی در یکی از محله های نزدیک حرم...هفته های اولی که مشهد بودم چون جایی را بلد نبودم فکر میکردم مشهد فقط چهار تا خیابان اطراف حرم و بازار رضا و هفده شهریور است...کل تفریح من این شده بود که عصرها بروم بازار رضا را بالا و پایین کنم...چطور برایتان بگویم که بازار رضا چه جور جائیست؟ یک راسته دراز پر از لامپ و تسبیح و انگشتر و کفن و سجاده و زعفران و زرشک و نبات که همه جاهای خالی باقیمانده را با آدم پر کرده باشند...آن هم چه آدمهایی... تا شعاع یک کیلومتری اطراف حرم چند تیپ آدم بیشتر نمیبینی...لنگ و لوک و شفته شکل که برای شفا گرفتن آمده اند...()/حاج آقا/()که برای زیارت با خانواده امده اند...اعراب دشداشه پوش و زنهای روبنده دارشان با یک دوجین بچه جقله...نوجوانهای مدرسه ای با تیپ بسیجی که عموما از طرف مدرسه هایشان با اتوبوس به مشهد اورده شده اند...و البته خانواده هایی که من انها را کارمندزاده میدانم...تیپهای مذهبی مدرن شهری که تقریبا تمام ادارات دولتی از آنها پر شده و مردهایشان حتی ممکن است چهار تیغه کنند و زنهایشان هم البته مدتهاست چادر را رها کرده و به مانتوی گشاد بالای قوزک و روسری و البته کلیپسی که پشت موها را بالا بیاورد رو آورده اند...

پی نوشت:
این چند خط بالا، روایت وبلاگ نویسی است به نام شراگیم که نوشته هایش هر از گاهی در لایک و شایر گودری به تورم می افتند!
نوع نگاه و روایتش از امام رضا (علیه السلام)ی دوست داشتنی و مشهد مصفایش برایم جالب بود.
جناب شراگیم!
از اینکه دو کلمه از نوشته هایت را به تیغ سانسورم بریدم از شما عذر می خواهم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شیعه گی
تعداد بازدید: 16 مرتبه - لینک ثابت
شنبه، ۱۶ مردادماه ۱۳۸۹

شاید چاره ی این روزهای من دریا باشد.
کشتی باشد.
طوفان باشد و قرعه ای که مرا به کام ماهی می فرستد.
دلم
طوفان می خواهد... دریا... ماهی... موج...
شاید تا در دل ماهی بلا گرفتار نشوم، (دال)ِ دلم به الف راست نشود...
وَ ذَالنونَ اِذ ذَهبَ مُغاضِباً فَظنَّ اَن لن نقدرَ علیه
فنادا فی الظُلمات: ان لا اله الا انت. سبحانَک اِنّی کنت من الظالمین.
اصلا شاید حال ِ همین حالای من، حال یونس غضب ناک و روی از قوم برگردانده باشد. شاید یونس ِ کم چاره هم در جمع بود و دلش جای دیگری. شاید گناه یونس هم بی مبالاتی اش بود و کاسه ی کوچک صبرش... مثل من که بی تابم. بی مبالاتم و بی صبر.
اصلا شاید کار من به ماهی و دریا و طوفان نکشد. قرارست این روزها از این نزدیکی ها قطاری عبور کند که در راه ماندگان و بی چاره گان را ببرد تا شهر خورشید. شهری که خدای همین نزدیکی ها، با ملائکه ی مقربش درهای رحمت را به روی ساکنانش گشوده و اسم اعظم آن گشایش را رمضان ِ کریم نهاده...
من نه یونُس ام و نه می توانم و می خواهم که یونس باشم.
من یک بلازده ی جامانده ی روزهای غربت زمین ام که فقط دلم هوای شهر خدا را کرده که فقط می خواهم که تا ایست گاه قطار بهشت بدوم...
این روزها که می گذرد
صبا بوی رمضان را نزدیک تر می آورد...
این روزها که می گذرد
دلم بی تاب تر می شود...
دلم آیه می خواهد:
فَاستَجَبنا لهُ و نجّیناهُ من الغَم
و کذلک نُنَجی المومنین...

تعداد بازدید: 13 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
چهارشنبه، ۶ مردادماه ۱۳۸۹

از ترافیک خطوط هوائی و شلوغی باند فرود طیاره ها، فقط شلوغی روی باند فرودگاه شهر تو را دوست دارم.
می دانی!
ترافیک روی باند فرودگاه شهر تو
توفیق اجباری دور زدن بالای شهر است و گرد سر تو و گنبد طلائی ات چرخیدن.
آنقدر نزدیک که بشود کفترهای جَلد حرمت را هم دید زد و زیارت کرد.
دوست دارم همیشه ی خدا که میهمانم می کنی، به اندازه ی یکی دو بار طواف هوائی، باند فرود در اشغال طیاره های قبل تر از ما باشد که بتوانم یک دل ِ سیر از آن بالا، مثال کبوترهای حرمت، دور سرت بچرخم و قربان صدقه ی گنبد غرق نور و طلایت بروم.
...
مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور
چشم ها خیره به او
قلب ها غرق دعا
بر لب پیر و جوان
یا رضا ... رضا ... رضاست...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دل نامه، سفر، شیعه گی
تعداد بازدید: 17 مرتبه - لینک ثابت
دوشنبه، ۳ خردادماه ۱۳۸۹

از قدیم و از ندیم شنیده ایم که:
هر آنکس که دندان دهد نان دهد.
تقصیر من هم نیست که دهنده ی نان باید در فکر تامین دندان ِ خورنده ی گرامی!ِ نان باشد. می خواستید همان اول کار ما را بد عادت نکنید با کرامت های ریز و درشتتان.
کی و کجایش را خودتان به تر می دانید!
شما را گفته اند: عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم!
من را که نگفته اند.
من فقط بلدم منتظر خوبی باشم.
منتظر خوبی برای دندانی که درآید و نانی که از تنور اکرامتان برآید.
فاوف لنا الکیل و تصدق علینا. ان الله یجزی المتصدقین...
می دانید که:
شب و روز، خیال آن بیرق سرخ و تکان تکان هایش در لابلای بادها و آن ضریح ِ هزار و شش گوشه که آغوشش شب و روز برایم گشوده بود و آن قُبّه که کوتاهترین معبر زمین و آسمان است و دری از درهای بهشت، هوش از سر عقلم می برد...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر، شیعه گی
تعداد بازدید: 14 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
یکشنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۸۹

ساعت یک و نیم بامداد به وقت بغداد است. نشسته ام در لابی هتل، نگه بان تل ساک و کیف و بار و بنه ی کاروان که لحظه به لحظه به تعدادشان اضافه می شود. بار ِ من همانی ست که بود. الا مُهر و تسبیح هائی که همین امروزخریدمشان.
صبح، قبل از اذان سه تائی مان رفتیم حرم. من و حامد و سجاد. در طواف ضریح شش گوشه هشت رکعت نافله ی شب را خواندم و در سمت راست حرم حسینی فریضه ی صبح را. هر روز بعد اقامه ی جماعت صبح، زیارت عاشورا می خوانند. ازدحام جمعیت بیش از حد تصور است. طوری که دی شب بعد نماز مغرب و عشاء خطیب حرم می گفت که شمار زوار وارد شده به کربلا تا امروز از مرز شانزده میلیون نفر گذشته و تخمین این ست که این رقم در روز اربعین حسینی به بیست میلیون نفر برسد.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 22 مرتبه - لینک ثابت
پنجشنبه، ۲۷ اسفندماه ۱۳۸۸

و فرمود:
دعا میکنم همدیگر را بهشتی کنید.

آمین!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 18 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
سه شنبه، ۱۱ اسفندماه ۱۳۸۸

سابق بر این، قرار امام رضا و من قهوه ای بود.
یعنی هرباری که می رفتم مشهد، یک سر می رفتم فروشگاه مواد غذائی آستان قدس - همانی که کنار باب الجواد افتتاح شده - و یک بسته ی صد تائی ِ قهوه ی آماده می خریدم و آن صدتا تمام شده و نشده، دوباره قسمتم می شد بروم پابوس آقا.
هرکس دیگری هم که بود فکر می کرد بین این بسته های صدتائی ِ قهوه فوری و مشهد رفتن ما، سر و سرّی هست لابد!
لااقل این دو سه نوبت آخر این طور بود و تا بسته هه می خواست تمام شود، زودی از یک جائی که به عقل جن هم نمی رسید یک مشهد ِ فوری جور می شد!و ما گیوه ور می کشیدیم برا سفر خراسان و زیارت امام غریب ِ دوست داشتنی مان.
این بار اما، بسته هه نه تمام شد و نه بنا بود به این زودی ها تمام شود ... ولی دل که این چیزها حالی ش نمی شود.هوائی ِهوای حرم شده بود. آنهم در هیر و ویر آخر سال و ترافیک چند برابری ای که شغل جدید برامان درست کرده.
جمعه روزی که بی اطلاع مقامات بالادستی و پائین دستی مان و قاچاقی، سر از مشهد درآورده بودم، بعد صلاه جمعه از باب الجواد ِ حرم زدم بیرون و چشمم افتاد به فروشگاه مواد غذائی و بسته های شیک قهوه آماده ی توی ویترین فروشگاه، سر برگرداندم سمت گنبد طلا و گفتم:
اِوین آباد آغا!
اِوین آباد ...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شیعه گی
تعداد بازدید: 12 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
جمعه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۸

يادش آمد قبل تر ها بهش گفته بودند كه امام رضا ندار نيست! بخيل هم نيست ...
بعد آرام و مطمئن، باب الرضا را رد كرد و ايستاد كنار همه ي آنهائي كه مثل او يقين داشتند كه امام دارد مي بيندشان و منتظر است كه داخل شوند:
...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 10 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
سه شنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۸

چند روز كه نباشي، گوگل ريدر ات پر مي شود از نوشته هاي قشنگي كه هر روز برايت مي آيند و مي خواني شان و طي اين سالها، شده اند جزء مهم و لاينفك لذت هاي هر روزت. لذائذي كه انگار، به ترين دليل تحمل روزمرگي ها و فضاي سرد و خشك محيط كارت هستند.
به دل تنگي اش مي ارزد كه هر از گاه، چند روز بروي جائيكه كتاب و روزنامه و اينترنت نداشته باشي، تا وقتي برگردي، مواجه شوي با انبوهي از كلمه كه دلت براي خواندنشان لك زده است.
اين، شايد مدرن ترين فايده ي سفر در عصر رسانه هاي ديجيتالي باشد!

قل ؛ سِيروا في الارض ...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
تعداد بازدید: 9 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
صفحات بعدی:  1   2 
  • جدیدترین مطالب
پشت پنجره ی بهار
چهارشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۹۰
وحید و بهزاد
سه شنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۹۰
داستان ِ دوچرخه
دوشنبه، ۱ اسفندماه ۱۳۹۰
بسم الله
یکشنبه، ۳۰ بهمنماه ۱۳۹۰
یِر به یِر
شنبه، ۲۹ بهمنماه ۱۳۹۰
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
جنگ، جنگ اراده هاست!
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و به وظیفه شرعی خود كه اعتقاد و پیروی از ولایت فقیه است عمل نماییم و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
1288 بازدید
بازدیدهای دیروز:
821 بازدید
کل بازدیدها:
52201 بازدید
افراد آنلاین:
7 نفر
فید وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType