صبح - آرشیو موضوعی - شیعه گی
شنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

پیرمرد، دیگر آن (آ میر ولی الله) بیست سی سال قبل نیست که یک تنه کل مجالس و هیئات شهر را به فیض اکمل می رساند.
پیرتر شده. دیگر حتی پژوی معروفش را ندارد که با آن این جا و آن جا می رفت و کل شهر او را با 504 معروفش می شناختند...
چشم هایش دیگر آن قدر سو ندارند که بتواند پشت فرمان بنشیند و پاهایش دیگر آن نا را ندارند که بتوانند این ور و آن ور ببرندش.
تا حالا هم که سر پاست، قدرتی خداست و از سر عشقی ست که به روضه دارد. اصلن فقط برای روضه است که از خانه بیرون می زند و با این همه کهولت سن و کسالت جسم، هنوز مثل آن سال ها هر شب جمعه، مجالس شیخ و حاج بابا و حجتیه را می رود و صدای روضه اش اگر نباشد، کُمیت مراسم شب های مناسبتی مان لنگ می ماند...
الغرض
پیرمرد که شصت سال است ردای مداحی به دوش کشیده و مو سپید کرده و پیرغلام آستانه ی سیدالشهداست، هر شب مولود که باید مولودیه بخواند، بعد سلام مخصوصی که به سیدالشهداء می دهد، دم می گیرد که:
روشن جهان ز نور جمال محمّد است
خرّم ز چشمه های کمال محمّد است
ما دست کی زنیم به دامان دیگران
تا دامن محمّد و آل محمّد است

و بعد یکی دو صلوات که پی ِ دوبیتی اش از ملت گرفت، می رود سراغ مدیحه ای که باید و تا اشک ما را با سوزی که در صدا دارد در نیاورد، دست از طلب نمی دارد...
غرض، دی شب که آمد مدح میلاد مادرش، صدیقه ی طاهره را بگوید
انگار جان تازه ای در صدایش افتاده باشد
تا می شد و می توانست سه گاه می کشید و بحر طویل می داد بین بیت هاش
و چنان به وجد آمده بود
برای حضرت مادر
و صداش آن چنان شعف داشت که تو گوئی ندا از حنجره ی داود می ترواد و
مردم معجزه را در ارتعاش تارهای صوتی پیرغلامی دیدند که ترانه ی مدح میلاد مادر، جوانش کرده بود...
و من این ها را نوشتم که تعظیمی باشد برای آن همه روضه ی ناب و سنتی که از لب و دهان حضرتش شنیده ام و بخواهم از خدا که نفس ٍ حق «آقا میرولی الله ذاکر طباطبائی» گرم و مستدام بماند.
آمین!
= = = = == = = =

میلاد حضرت زهرای بتول مبارک.
میلاد امام خمینی نیز.

پنجشنبه، ۲۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد
وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ
وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ
... هنوز شعبان نیامده، دلم هوای تو را کرده.
دل ناماندگار بی درمان که شعبان و رمضان و جمادی سرش نمی شود!
باید بداند و نمی داند که شعبانیه را کِی باید خواند.
هی بهانه ی تو را و خواندن اسمت را می گیرد.
هی می خواهد تو را بخواند.
هی می خواهد بخواند آن سطرهای روح بخش را
هی می خواند و می خواهد و می لرزد.
یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب
ای که با این همه دوست ریز و درشت که داری و هر روز به شماره شان می افزائی
هنوز
دوستم داری
اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ
فقط صدایم را وقتی که می خوانمت
بشنــــو!
همین.

پنجشنبه، ۷ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

91.02.07.0.jpg
و چون در محرابش به عبادت می ایستد، هفتاد هزار فرشته ی مقرب به او سلام می دهند و با همان ندائی که به مریم می دادند خطاب به فاطمه ندا می دهند که:
ای فاطمه!
خدا تو را برگزید و تطهیر نمود و تو را بر زنان عالمین برتری داد. (+)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله
بحارالانوار

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، شیعه گی، فاطمیون
جمعه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۹۱

بی تابی ام را که از حد می گذرانی
وقتی در اوج استیصال و بی چاره گی تماشایم می کنی
وقتی به هیچ عقل سلیمی هیچ چاره و کاری نمی رسانی که برایم نسخه کنند
وقتی خوش داری تک و تنها و زیر این همه بلا و سختی و ابتلاء بمانم و دم نزنم
وقتی در ِ باغ ِ سبز ِ "بهشت دست یافتنی" ات را هی می آوری جلو و نشانم می دهی و دل می بری
وقتی اوج ثانیه های گرم و پُر تنش را یک آن پُر از بوی او می کنی
وقتی حتی از زبان غیر می فهمانی ام که انتظار داری مجهزتر و به هوش تر و صبورتر باشم
وقتی چاره ی کار را در لفافه ی "صـــــبر" پیچیده ای و من ِ پا در هوا و سر در گریبان، نمی دانم این نوشدارو را چه سان به کام این درد ماندگار بی درمان بریزم
ناگاه کلمه در پیاله ام می ریزی که:
وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِ‌نَا لَمَّا صَبَرُ‌وا ۖ وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ
یعنی اگر صبر کنم امامی مبعوث می شود که مرا سوی تو آورد...
و این مرا و دردم را و بی تابی ام را و بی چاره گی و استیصالم را کفایت است.
آن سان که تو انگار کن از اول روز نه طاقتی طاق شده و نه دلی تنگ...

چهارشنبه، ۹ فروردینماه ۱۳۹۱

ای خواهر نور!
ما را ببخش
که حسینی شدنمان
راهی به جز
بی حسین شدن تو نداشت...
xxxxxxxxxxxx
میلاد پیام بر حماسه ی حسینی مبارک.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، شیعه گی
چهارشنبه، ۹ فروردینماه ۱۳۹۱

این همه سال که از لذت سحر بی بهره ام
انگار می کردم
کوک ساعت ِ چینی و زنگ ِ موبایل فنلاندی خواهد توانست
رابطه ی من و تو را
اصلاح کند...
و کُنجی در جوار اهالی "سحر" که اهل غفران و استغفارند برایم دست و پا کند.
و خواهد رسید روزی که دلم خوش شود که هر بار فرموده ای:
وَ بِالْأَسْحَارِ‌ هُمْ يَسْتَغْفِرُ‌ونَ ...من نیز از آنانم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، دل نامه، شیعه گی
سه شنبه، ۸ فروردینماه ۱۳۹۱

و فرمود:
پسركم! فراوان به ياد مُردن باش و ياد آنچه با آن می آيد و آنچه پس از مُردن روى بدان می نمايى.
تا چون بر تو در آيد ساز خويش را آراسته باشى و كمر خود را بسته، و ناگهان نيايد و تو را مغلوب نمايد.
و مبادا فريفته شوى كه بينى دنيا داران به دنيا دل مى‏نهند، و بر سر دنيا بر يكديگر مى‏جهند.
چه، خدا تو را از دنيا خبر داده و دنيا وصف خويش را با تو در ميان نهاده و پرده از زشتيهايش برايت گشاده.
همانا دنيا پرستان سگانند عوعو كنان، و درندگانند در پى صيد دوان.
برخى را برخى بد آيد، و نيرومندشان ناتوان را طعمه خويش نمايد، و بزرگشان بر خُرد دست چيرگى گشايد.
دسته‏اى اشتران پايبند نهاده، و دسته‏اى ديگر رها و خِرد خود را از دست داده، در كار خويش سرگردان، در چراگاه زيان، در بيابانى دشوار گذر روان، نه شبانى كه به كارشان رسد و نه چراننده‏ اى كه به چراشان برد.
دنيا به راه كورى شان رانَد و ديده‏ هاشان را از چراغ هدايت بپوشاند.
در بيراهگى‏اش سرگردان، و فرو شده‏ در نعمت آن. دنيا را پروردگار خود گرفته‏ اند و دنيا با آنان به بازى پرداخته و آنان سرگرم بازى دنيا و آنچه را پس آن است فراموش ساخته...(1)
======
1) نامه ی سی و یکم نهج البلاغه. ترجمه حضرت علامه سیدجعفر شهیدی رضوان الله علیه (به اشاره از اینجـــا)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
جمعه، ۲۱ بهمنماه ۱۳۹۰

هیچ آیه ای مثل این تو را توصیف نکرده.
و این نه توصیف که تحسین است! که خدا نیز از حسن خلق تو به زبان به تحسین گشوده.
وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ *
یعنی: «و راستى كه تو را خويى والاست!»
یعنی هرچه خوبی بوده، خدا در تو جمع دیده و هر حُسن به غایت کمال در تو متجلی است.

90.11.21.1.jpg

و چه زیبا روایت کرده سیدالشهداء از تو که:
«سكوتش طولانى بود، از آغاز تا پايان سخن، دهانش را كاملاً باز نمی ‏كرد و سخنانى فراگير می ‏فرمود، كلامش فصل بود كه در آن نه فزونى ديده می ‏شد و نه كاستى.
نرم‌خو بود و از خشكى و جسارت بركنار، نعمت را هر چند ناچيز، بزرگ می داشت و چيزى از آن را نمی نكوهيد، تغيير ذائقه دهندگان را نه می ‏نكوهيد و نه می ستود، دنيا و آن چه در آن است، او را به چشم نمی ‏آمد. چون چيزى مانع حق می گشت، هيچ چيز ياراى خشم او را نداشت تا آن كه حق را يارى كند. او براى خود خشمگين نمی ‏شد و براى خود چيرگى نمی ‏خواست، هرگاه اشاره می ‏كرد با تمام كَفَش اشاره می ‏كرد و هرگاه شگفت زده می ‏شد، دست خود را می ‏گرداند و هرگاه سخن می گفت، دست خود را به يكديگر می ‏پيوست و شست دست چپش را به گودى كف دست راستش می ‏زد و هرگاه خشمگين می شد، رويش را بر می گرداند و چهره ‏اش را بر می ‏تافت و هرگاه شاد می ‏شد ديدگان خود را می ‏هليد، بيشتر خنده او لبخند بود و هرگاه لبخند می ‏زد دندانهايش چونان دانه‏ هاى تگرگ خودنمايى می ‏كرد...»

============
*.- سوره ی مبارکه ی قلم. آیه ی چهارم.
============
میلاد دو نور مبارک.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، جماعت خدا، شیعه گی
59 اشاره - لینک ثابت
جمعه، ۲۱ بهمنماه ۱۳۹۰

می رسم به این جا که می فرماید:
أَیْنَ مَا تَکُونُواْ یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعاً *
یعنی: هر کجا باشید، خدا همگی شما را می‌آورد (و جمع می‌کند).
بعد جـــائی می خوانم:
مراد از «همگی شما»، یاران قائم علیه السلام است در وقت ظهور.
و فکر می کنم خدا که قیدی نگذاشته در نوع نفراتش و جائی که باشند. گفته همه مان را هر جا که باشیم! برای ظهور منجی جمع می کند!
و یادم می افتد بارها شنیده ام که باران ِ قرآن ِ هزار بطن، هر روز و برای همه تنزیل می شود و سهم هر کس به قدر ظرفی ست که زیر باران بی منتهایش بیاورد.
و خوشی مثل گرمای مطبوعی که رخنه کند در کرختی دستانت پس از سوز شلاقی سرما و خون تازه را بیاورد زیر پوستت و سرخش کند، می خزد زیر پوستم و در هزار توی نا امیدی روزهای مکرر زمستان خوش خوشانم می شود عهدی که هر صبح تجدیدش می کنیم هدر نیست. و خدا حواسش به همه مان هست.
و دلم خوش می شود به روزی که بعد این همه سال نبودن بیائی و این بار مرا هم با خود ببری برای سر بازی دوباره در رکاب مولائی که به امید آمدنش جنگیدی و در خون غلتیدی!
می دانم که می آید!
می دانم که می آئی!

======
*.- سوره ی مبارکه ی بقره. قسمتی از آیه یک صد و چهل و هشتم.

پنجشنبه، ۲۰ بهمنماه ۱۳۹۰

90.11.20.1.jpg

سالهای سال حسرت پشت سر آقا نماز خواندن در دلم مانده بود تا پارسال و سفر حضرت آقا به قم و دیدار غیرمترقبه ای که بواسطه ی دوستی عزیز هماهنگ شد و چشمانم قاب حضرت مولا شد و پشت سر حضرت ماه، - که خدا تا طلوع آفتاب زنده اش بدارد - و در جمعی که اغیار بیگانه ی آن بودند نمازی خواندم که بقول حضرت خواجه، در نمازش خم اَبروی یار در نظر آمد و محراب به فریاد...
حسرتی که هر جمعه ای که آقا نماز تهران را می خواند در دلم تازه می شود و غبطه به تهرانی هائی می خوردم که می توانند دوباره پشت سر ماه تاب قامت ببندند.
خطبه های جمعه ی گذشته اما، حکایتی دیگرگون داشت. به دعوت پایگاه اطلاع رسانی حضرت آقا حاشیه ای بر جمعه ی صلابت 14 بهمن نوشتم و دوستان سایت حضرت آقا منتشرش کردند. افتخاری که لینک بی مقدار این حقیر را در دامنه ی پر برکت خامنه ای دات آی آر قرار داد. یعنی من ِ دنیای مجازی نیز در سلک دنباله روان ایشان درج شد!
و من مفتخرم که از اول روز در سلک و شیوه ی مولای عصر غیبتم حضرت خامنه ای بوده ام و شیوه ام را دنباله روی از ایشان نهاده ام. به امید آن که در روز حساب حکایتم حکایت این آیه شود از سوره ی اسراء:
-----
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ۖ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَـٰئِكَ يَقْرَ‌ءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا »
یعنی: روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فراخوانيم، كسانى كه كارنامه‌شان به دست راستشان داده شود، كارنامه خود را [شادمانه‌] مى‌خوانند و به آنان به اندازه ذره ناچيزى هم ستم نرود.
-----

پی نوشت:
1. آیه ی فوق از حسن تصادف جزء آیات سحرانه ی امروز بود که هر روز بعد فریضه ی صبح، سهم هر روز من است از بی کران کتاب کریم.
2. قبل تر فکر میکردم با دو نوبت تذکری که آقا به اهالی وبلاگستان داده اند و تسلطی که ایشان بر فضای وبلاگستان دارند، لابد هر از گاهی وقت می گذراند برای دیدن وبلاگ بچه ها و آرزو می کردم کاش روزی کلیک شان روی لینک «صبح» ِ من اشاره کند. الیوم با لینکی که شده ام این ظن در من زیادت کرده که حضرتشان یک بار هم که شده تشریف آورده و نوشته های حقیر را دیده اند! سایه شان مستدام... و سر خمّ مِی سلامت!

پنجشنبه، ۱۳ بهمنماه ۱۳۹۰

یکی از هم سفران جلو نشین بود. جلو نشین در فرهنگ جمع 40 تائی ما که باهم رفتیم زیارت اربعین و برگشتیم به کسانی گفته می شد که چند ردیف اول اتوبوس ملک طلق آن ها بود و تا ته سفر حتی یک بار هم قدم رنجه نکردند یک تُک پا بیایند آن ته مَه ها ببینند ما ته نشینان زنده ایم یا مُرده!
قدرتی خدا، رو داشتند در حد لالیگا. به هر مقام و مشهد و عتبه ای که می رسیدیم قبل اذن دخول سراغ دوربین مرا می گرفتند که آیا همراهم هست که لحظه ی ورود تاریخی شان به آن جا را ثبت کنم یا نه!؟ که من نیز از سر لج آن ها هم که شده همه ی هنر هایم در رد کردن دوربین به آن بزرگی به داخل حرم ها را آکبند نگه داشتم تا آخر سفر. و تو انگار کن من عکاس اختصاصی حضرتشان بودم و حتی گناه ازدحام بین الحرمین و نبود جای مناسب برای عکس یادگاری دسته جمعی در آن جا هم به گردن من بود و لاغیر...
بگذریم.حضرت جلو نشین را که با شاه پلو نمی خورد که مبادا دستش چرب شود! امشب دیدم. با همان تبختر و طمطراق مخصوص خودش. به ادبیات شاهانه ی مختصی که داشت اظهار خوشحالی کرد از سفر عتبات و ته ش افزود که ببین چه نیکو بنده ای هستیم ما که خدا در یک سال هم عمره نصیبمان کرد و هم سفر کربلا و عتبات! می گویم یک سفر سوریه هم برویم که دورش!! کامل شود! گفتم مشهد چرا نمی روید که زیارت چهارده معصوم را در یک سال رفته باشید؟ گفت: مشهد که دم دست است! رفتن ندارد... می رویم سوریه که کلاسش بالاتر است...
... و من یادم افتاد
دلم لک زده برای نماز صبحی در گوهر شاد و اشکی بی امان مقابل ایوان طلا...
امام رضا!
می بینی چه بدعادتمان کرده ای! که هی راه به راه دل مان برایت تنگ می شود و بی طاقت دوری تان می شویم؟ حالا هی آن جلو نشین بگوید که مشهد، رفتن ندارد!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شیعه گی
چهارشنبه، ۱۲ بهمنماه ۱۳۹۰

همه ی جا و هر لحظه از زیارت عتبات دل نشین است. روح فزاست. حتی در چند متری گودی قتل گاه آن جا که دیگر پاهایت یارای جلوتر رفتن ندارد و خاک عالم آوار می شود روی سرت و همه ی غصه های دنیا تل انبار سینه ات، ته ِ ته ِ دلت یک شوق عجیبی در غلیان است. شوق شیعه بودن و در کنار امامت بودن و لذت بردن از تنفس در فضائی که جسمت نزدیک جسم مطهر امامی ست که ندیده عاشقش شده ای و حاضری دنیا را فدای یک غمزه ی چشمش کنی...
هر مقام شریفی و هر عتبه ی مقدسی همین سان جلوه گر است و هر کس به قدر همت خود از مشارب نورانی امامی که مشرف به زیارتش شده، می نوشد و جان تازه می کند.
اما
سامراء حکایتش جداست.
قبل تر از حرم، حتی وقتی داخل شهر می شوی، غبار غمی ناشناخته بر دلت می نشیند. غم، باد می کند در بغضت و دوست داری تا جائی که حنجره ات یاری دارد، فریاد بکشی. آوار مظلومیت دو امام معصوم که درود خدا بر ایشان باد، خراب می شود روی دلت و بغضت آن قدر سنگین می شود که حتی نای نفس کشیدن نداشته باشی.
حیرانی قریبی است. انگار داخل شده ای در عجیب ترین و اسرار آمیزترین سرزمین ها. انگار قیامت است. کسی حواسش به کسی نیست. کسی انگار کسی را نمی بیند. همه! غرق در تحیری شده اند از چیزی که می بینند و باورشان نمی شود. وَتَرَ‌ى النَّاسَ سُكَارَ‌ىٰ *
قبور مطهر پدر و مادر و جد و عمه ی تنها حجت باقی مانده روی ارض، به وحشیانه ترین شکل ممکن تخریب شده!
متحیر می مانی از صبر طوفانی پسری که دنیا به اشاره ی سرانگشتش کن فیکون می شود... متحیر می مانی از کظم غیظ امامی که به یک طرفه العینش دنیا زیر و زبر می شود... متحیر می مانی از صبر ولی اعظم خدا، آن جا که در چند قدمی حرم، در مسجدی از مساجد ضرار، درست چند ده متر مانده به حرم، اذانی می گویند که شهادت به ولایت علی و اولادش ندارد و به جای دعوت مردمان به فلاح، موذن داد می زند: الصلوه خیر من النوم!
و تو می فهمی که امام! امام ِ زمان ِ تو، صبرش به قرینه ی خوابی است که مردمان را برده! و دعا می کنی خدا زود ِ زود ِ زود، تو را و همه را از چنگال خواب های تو در تو و حجاب های هزار پرده برهاند و لایق طلوع خورشید کند.
سال روز شهادت امام حسن عسکری علیه الاف التحیه و الثناء و آغاز ولایت و امامت آخرین حجت خدا بر روی زمین، مبارک.


------
*.- سوره ی مبارکه حج. قسمتی از آیه ی دوم.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، سفر، شیعه گی، موعودیه
58 اشاره - لینک ثابت
جمعه، ۹ دیماه ۱۳۹۰

می گویند: نُه ِ دی و من ناخودآگاه یاد چشمان اشک بار مادر پیری می افتم که دستان لرزانش در دست پسرش بود و صدایش می لرزید و فریاد می زد:
یا حسین!
پسرم، تنها پسرم، فدای علمت! فدای علی اکبرت!
من زنده باشم و علم تو را بسوزانند؟

سه شنبه، ۲۹ آذرماه ۱۳۹۰

از من می شنوید هر از گاهی - همیشه نه ها! فوق فوقش چند سال یک بار - برای کسی که دوستتان دارد و دوستش دارید طاقچه بالا بیائید. گیر و گورتان اتوماتیک رفع می شود! نشان به آن نشان که دی شب ناامید و بی حوصله و بی طاقت وقتی با مهدی رفتیم سراغ آن یک نفر که دوستم دارد و دوستش دارم و بودنش می ارزد به کلهم اجمعین دنیا و آخرتم و برخلاف هر بار که خم می شوم و صورت ماهش را می بوسم، راست ایستادم و به نشانه ی قهر نه خم شدم و نه بوسیدمش و ته دلم گفتم اگر کاری نکنی که اربعین را با بچه ها کربلا باشم تا قیامت... و حرفم را خوردم و ته همان دلم لحن قهرم را ویرایش کردم که: اگر کاری نکنی اربعین را با بچه ها بروم کربلا تا آخر ِ ... آخر ِ ... آخر ِ این هفته نه سراغت می آیم و نه می بوسمت و با همان حال طاقچه بالا و قهر آلود برگشتم و چشم های متعجب مهدی را دیدم که پرسید: چرا نبوسیدی اش؟ و فهمید که باهم قهریم! و سوار ماشین شدم و ته دلم قرص بود که دلش نمی آید تا آخر هفته سراغی ازش نگیرم و مطمئن بودم گیرم آخر هفته نشده رفع و رجوع می شود... و قربان دل دریائی اش بروم که تاب نیاورد آخر هفته شود تا کار ما را راه بیاندازد و صبح نشده تلفنم به نشانه ی اضافه شدن نامم به کاروان زائران اربعین حسینی (علیه السلام) چند نوبت زنگ خورد...
از من می شنوید هر از گاهی کاری کنید کسی که دوستتان دارد لطف بزرگی برایتان بکند. عشق به همین چالش هایش عمیق می شود و در جان آدم رسوخ می کند.
از من می شنوید یک بار هم که شده، کسی را که دوستش دارید به چالش بکشید!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، شهیدانه، شیعه گی
135 اشاره - لینک ثابت
چهارشنبه، ۲ آذرماه ۱۳۹۰

نگاه نافذ و چشم های آبی، لبخند همیشگی ِ روی لبش، لحن کلام نافذ و شخصیت عمل گرا و کاریزمای اسطوره ای دست نایافتنی مردی که مرغ خیالم در اوج ترین پروازهایش از قوزک پاهای او بالاتر نمی تواند پرید. موسای صدر، مسیح لبنان. مرد ِ مراد چمران. پدر یتیمان جبل عامل. جلودار امتی که بیدارشان کرد. مبشر رستاخیز عظیم سرزمین لبنان و شیعیان ستم کشیده اش... هر بار که نام نامی امام را می شنوم، روح سرکشم با همه ی سرکشی هایش تمام قد به قامت رعنای امام ِ بلند قامت، سر خم می کند... هر صبح، قبل نماز، چشمانم میهمان تلاقی با چشم هایش است. چشم هائی که قاب شده است روی کتابخانه ی کوچکم. قاب عکسی که دختر امام، سال ها قبل هدیه اش کرده... و امام نه امام ِ لبنانی ها و نه حتی امام ِ شیعیان، که امام آن بستنی فروش مسیحی جبل عاملی بود و هست! که هر روز بعد نماز ظهر در کافه ی کوچکش، سر پا بستنی می خورد تا بفهماندمان که: «کذلک جعناکم امتاً وسطا!»
امام! تو قصه نیستی! تو اسطوره ی هر روز و هر زمان مائی. تو، پرسش همیشگی ما، در باب کرامت انسانی! تو امام سفر برده ی مائی که روزی چون یوسف به آغوش یعقوب برخواهی گشت که فرمود:
یا بَنیَّ اذهبوا فتحسسوا من یوسف وأخیه
و لا تیأسوا من روح الله
إنه لا ییأس من روح الله إلا القوم الکافرون
*
------------------------------------------------
و تو روح خدائی و من نه مایوس از بازگشت تو، که یقین دارم موسای مسیح، روزی بر خواهد گشت...
=================
*.- (سوره ی مبارکه ی یوسف. قسمتی از آیه ی هشتاد و هفتم)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، جماعت خدا، شیعه گی
56 اشاره - لینک ثابت
چهارشنبه، ۲۵ آبانماه ۱۳۹۰

طی این سال ها هر بار که خواسته ام چیزکی بنویسم، قبلترش چیزی از درونم جوشیده و آنقدر جوشیده که سر ریز شده و ریخته روی کلماتی که جمله هائی شده اند که باید!!! می نوشتم شان تا بقول امام عاشق، حضرت صادق علیه السلام: دل م به نوشتن شان آرام شود. خاصیت عجیبی که در نوشتن نهفته و بارها و بارها آن را آزموده ام و یقین دارم که نوشتن آرام بخش ترین مُسکّن روزهای گذار است. و روی همین حساب است که سفارشی نوشتن در مرام م نیست و نمی تواند باشد. و باز روی همین حساب است که انتظار بی جا و شاید به جای دوستان ِ دور و نزدیک برای بعضی موضع گیری های نوشتاری، همیشه ی خدا بی جواب می ماند و خاطر دوستان آزرده.
با همه ی این اوصاف، این یک پست کاملن سفارشی است. و اگر نبود نام نامی حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها، سفارش نوشتن این پست نیز می رفت قاطی الباقی باقالی ها!
اما بعد. سال ها پیش در ایام جنگ خبر شدیم که رزمنده ای از آشنایان ِ نزدیک، جراحت سختی برداشته و عهد، وقتی رسیدیم بالای سرش که پس از عمل جراحی چند ساعته ای که روی دست مجروحش انجام شده بود، تازه داشت به هوش می آمد و کسی را نمی شناخت. تصویر آن لحظه که هی سر می چرخاند تا کسی را بین آن همه آدم که همه از آشنایانش بودیم بشناسد هیچ از خاطرم نمی رود و ماندگارترین لحظه ی آن دیدار ماندگار، آن ثانیه ای بود که چشمانش قفل شد روی عکس قاب شده ی شهیدی که به دیوار بود و بین آن همه آدم و در آن حال و هوا، تنها او را شناخت و با صدائی خفیف، درآمد که نمی گذارم خونت روی زمین بماند... حتی اگر خونم اگر ریخته شود و از پا بیفتم... و همه ی این جملات حماسی ِ بی اختیار، از زبان کسی می جوشید که در نظرم مظهر غیرت و همیت بود و من می دانستم که آدم ها وقتی به هوش می آیند در هپروت بین هشیاری و بی هوشی مکنونات قبلی شان را رو می کنند...
این بود تا ذکر رفیق به تازگی عمل پیوند قرنیه کرده ی ما که چند پست قبل ذکر خیرش رفت هم به آن اضافه شد! مادرش می گفت وقتی داشت به هوش می آمد در خواب و بیداری فقط یا زهرا می گفت و لا ینقطع نام حضرت صدیقه را می برد... آن قدر که همراهان منقلب می شده اند و یازهرا های هادی ِ ما از آن تاریخ نقل محافل است. و من دانستم که مالک ِ بلامنازع ِ دل ِ پاک رفیق ما نام نامی صدیقه ی کبری سلام الله علیهاست.
این ها همه بود تا در منبری از منابر فریضه ی مغرب و عشاء مسجد، ذکر اوقات سُکر و بی هوشی آدمی رفت و شیخ فرمود که آدم ها هیچ اختیاری در کنترل دل و ضمیر ناپیدایشان در آن ساعات ندارند و هرچه می گویند آن است که هستند که هادی، سقلمه زد که یادم بیاندازد او وقتی به هوش می آمده مکنون قلبش را لو داده و خواست تا چیزکی در فضیلت دلش!!! بنویسم. و نمی نوشتم تا دی شب که نا خودآگاه گفت: آن بار ناخودآگاه ِ دلم دست بی بی بود و او را صدا زدم، نمی دانم وقتی می روم برای عمل دوم هنوز دل در گروی ایشان خواهم داشت؟

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی، فاطمیون
74 اشاره - لینک ثابت
سه شنبه، ۲۴ آبانماه ۱۳۹۰

امام صادق علیه السلام فرمودند:
هرکس از شما حقّش را با دو شاهد می گیرد،
در حالیکه جدّم امیرالمؤمنین علیه السلام ، علیرغم آنکه در غدیر هفتاد هزار نفر شاهد داشت، نتوانست حقّش را بگیرد!
(الصراط المستقیم ،ج2، ص79)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
چهارشنبه، ۱۸ آبانماه ۱۳۹۰

چشم چپش را عمل کرده است. قبل عمل پر از اضطراب و تشویش بود. حتی می ترسید سالم از عمل بیرون نیاید و آن نیمچه نوری هم که برایش باقی مانده کور شود و عمل ظریف پیوند قرنیه ی چشم چپ، منجر به کوری کامل و دائمی اش شود. چشم، و عمل پیوند و حواشی و قیمتی که برای آن پرداخته بود، از مدت ها قبل عمل، تیتر ِ یک ِ حرف هایش بود و همه به جز خواجه ی شیراز علیه الرحمه - ایشان هم به دلیل بُعد مسیر و محدودیت!!! وسائل ارتباط جمعی و اطلاع رسانی! - در جریان ریز ِ نحوه ی عمل و قیمتی که برای آن پرداخته و شخصی ترین حالات و اخبار و تاریخ عمل و مدت نقاهت و محدودیت های بعد آن بودند. و این تا آنجا پیش رفته بود که قیمت عمل پیوند در خانوده ی ایشان تبدیل به یکای رسمی ای شده بود که هر چیز گرانی را با آن می سنجیدند. مثلا قیمت یک پژوی پارس مدل 86 می شد شش تا پول عمل پیوند و یا قیمت ولیمه ی یکی از دوستان تازه از عمره برگشته، با یک حساب سر انگشتی می شد به عبارت یک عمل پیوند قرنیه و در کل تخمین قیمت اشیا و اندازه ی اهمیت جراحی های کوچک و بزرگ با یکای عمل ِ پیوند ِ قرنیه ی جناب ایشان ذرع می شد!
بگذریم. رفیق ِ شفیق ِ ما، حالا چند ماه بعد از عمل ِ موفقیت آمیز پیوند قرنیه هنوز آینه ی کوچک ِ جیبی اش را با خود دارد و هر چند دقیقه یک بار آن را جلوی چشم می آورد تا از طبیعی بودن محیط کره ی چشم و سرخ نبودن آن و عدم بروز هر عیب و علت دیگری در آن حوالی یقین حاصل کند و کلی از برنامه های روتین استخر و دریا و دو میدانی و حتی شوخی های یدی ِ رائج را به خاطر آن قرینه ی کذائی بوسیده و گذاشته بالای ظاقچه و زندگی اش را مداری کرده که محورش حول قرنیه ی چشم چپش می چرخد و عیار سنجش اشیاء و اسبابش نیز.
اراده ی ستودنی رفیق ما در التزام ِ عملی به پرهیز هائی که تجویز شده، مثال زدنی و غبطه خوردنی بود تا دی شب. تا دی شبی که بقول خودش بصورت آزمایشی سری به هیئت زده بود تا اشکی جاری کند و بیازماید که آیا گریه برای چشمش می تواند مضر باشد یا خیر؟
می گفت بعد این همه ماه دوری از هیئت، کلی هم دلش سبک شده و به قاعده ی خیساندن چند برگ دستمال کاغذی! گریه کرده است ئ تا اینجای ماجرایش خوبو نوستالوژیک بوده اما شب، وقت برگشتن حس می کند چیزی انگار در چشمش تکان خورده و به کمک آئینه ی جیبی و رصد محیط اطراف قرنیه، استنتاج کرده بود که گریه هنوز! با چشم پیوندی اش نمی سازد و می گفت با این حساب، امسال باید!! بی خیال عاشورا و تاسوعا شود...
این را گفت و انتظار داشت مثل همیشه که دوستانش، فصلی در نَعت پیش یابی و پیش بینی و آینده نگری اش سخن می کنند سخنی به تحسین بشنود که متوجه بغل دستی اش شد که به حسرت لب می گزید و می خواند:
دیده را فائده آن است که دل بَر بیند
ور نبیند چه بود فائده ی بینائی؟
و من دلم را نهیب می زدم که دل و دیده و دست و زبان به چه می ارزد اگر برای حسین نباشد و فدای حسین؟
وز دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به در آید؟


بعد التحریر:
یا ذبیح الله!
ای اسماعیل گزیده ی خدا؛
دست و دل و پای مثل منی، خیلی زودتر و ساده تر از این در دایره ی محاسبات دنیائی لرزیده و می لرزد. از دوری تو، از عقل و حسابی که مرا از تو جدا کند به که می شود پناه برد جز تو و در خانه ی تو؟ به تو که قتیل العَبَراتت خوانده اند و می دانم که استغاثه با اشک چشم های آلوده ی مثل منی حتی!، در دستگاه تو تا کجا بالا می رود... و إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ... *
و سلام بر تو سلام بر تو سلام بر تو... ای کُشته ی فتاده به هامون... ای کُشته ی اشک دیده ها...
و صل الله علی الباکینَ علی الحُسین...
============
*.- (سوره ی مبارکه ی فاطر. قسمتی از آیه ی دهم)

شنبه، ۱۶ مهرماه ۱۳۹۰

حالا که شده نوبت وام من ، از اين رو
اينقدر مشو جان رضا ضامن آهو

زُوّار تو هستند ز هر قوم و ز هر رنگ
سر گرم طواف تو به هر شکل و به هر بو

پرسيد کسي ، ميرسد آيا به جلو دست؟
گفتم که: من اينجا ، چه خبر دارم از آن تو !

چون قوّت چشمان مرا حدّ و حدودي ست
حتي اگر اقدام کنم با خم ابرو !

در صحن هم آقا ! به خدا بود نصيبم
گه دسته ي جارو و زماني خود جارو

پهلوي ضريح توام اما به چه وضعي!
خدّام تو نگذاشت برايم پک و پهلو

با فلسفه و منطق و طب کار ندارم
بيمار تو را نيست نيازي به ارسطو

صد بار براني اگرم از درت ، آقا !
اين زائر آواره مگر ميرود از رو ؟!

====
ناصر ِ فیض. کثّر الله امثاله!

پی نوشت: هر سال میلاد امام رضای دوست داشتنی که می شود، یاد آن شب عید میلادی می افتم که میهمانم کرده بودی و دم در، وقت رفتن نوشتی که شب عرفه میهمان سیدالشهدا باشم.
هر سال شب عید
دلم هم هوای تو و حریم آسمان ملک پاسبانت را می کند و هم هوائی کربلا می شود یا امام رضا!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
72 اشاره - لینک ثابت
پنجشنبه، ۳۱ شهریورماه ۱۳۹۰
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا، سفر، شیعه گی
48 اشاره - لینک ثابت
پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۹۰

امّی بود.
مهربان.
با چهره ای گشاده و پیشانی ای فراخ.
با دستهائی گرم و پدرانه.
با بارانی از کلمات.
با چشم هائی گیرا و اَبروانی به هم پیوسته.
با رحمتی که برای عالمیان آورده بود.
با شدتی که بر دین ستیزان داشت.
و جبروتی در سیمای ملکوتی اش.
با عطوفتی که او را هم بازی کودکان کوچه های خاکی مدینه می کرد.
با دست هایش...
با دست های پیام برانه اش.
با دست های پدرانه اش...
با وسعتی به اندازه ی یک دنیا پدرانگی!
با کلامی که با خواندن آغاز شد و با دعوت به سبیل خداوندی با حکمت و موعظه ی احسن ادامه یافت و ادامه دارد! برای هنوز و همیشه!
و او آن قدر با خدا صمیمی بود که خدای تعالی به اسم کوچکش می خواند:
طه! *
و آن قدر مشتاق و حریص مان بود که آیه آمد:
ما انزلنا علیک القرآن لتشقی!
و او دُرِّ یتیم خلقت بود که خدایش فرمود:
الم یجدک یتیماً فَآوی؟ **
و از حضرت‌ رضا است (علیه السلام) كه آيه‌ را این سان معنی فرمود:
آيا تو يگانه نبودي،‌ پس خدا مردم را به وجود تو پناه داد؟

=============
*.- (آیه ی اول سوره ی مبارکه ی طه)
**.- (سوره ی مبارکه ضحی. آیه ی مبارکه ی ششم)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، شیعه گی
جمعه، ۱۳ خردادماه ۱۳۹۰

آی کجایید اعتکاف‌های مسجدِ جمعه؟
کجایید ایام البیض‌هایی که من هنوز هم از عطرتان سرمستم؟
کجایید نجواهای «یا مَن اَرجوه»؟ تضرع‌های «خابَ الوافِدونَ علی غَیرِک»؟ زمزمه‌های «یا مَن یَملِک حوائج السّائلین»؟
کجایید قنوتِ نمازهای مُهر خورده به یاسین و تبارک و توحید که آن سه شبِ میانه، هزار هزار پیچک در دلم می‌رویاند؟
کجایید زمزمه‌های هزارگانه توحید و تهلیل؟
به من بازگردید، به من بازگردید دوباره که ماهِ نو با ناز می آید. بیایید و این همه ناز را بضاعتی برای خریدن، نه، آبرویی باشید برای نشستن در صفِ خریداران؛ در حلقه رجبیّون.

===============
از این جــــــا
با مهر.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
پنجشنبه، ۱۲ خردادماه ۱۳۹۰

امیرالمومنین - که درود خدا بر او باد -
مردی را دید که سر در پیش افکنده، یعنی که من پارسایم...
فرمود:
ای جوان مرد!
این پیچ که در گردن داری در دل آر
که حضرتش در دل می نگرد!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
55 اشاره - لینک ثابت
جمعه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

فبادِروا العَمَل،
و خافوا بَغتَةَ الأجَل؛
فإنّه لا یُرجی مِن رَجعَة العُمرِ ما یُرجی مِن رَجعَة الرِّزق...

به سوی عمل بشتابید،
و از مرگ ناگهانی بترسید؛
زیرا امیدی به بازگشت عمر نیست آن سان که به بازگشت روزی هست...


نهج البلاغه ی همیشه جاری امیر بیان - خطبه ی یک صد و سیزدهم.

(از آرشیو قرار شب های جمعه)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی، کتابخواری
32 اشاره - لینک ثابت
پنجشنبه، ۱۵ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

هر چيز را از خدا بخواهيد؛
حتّى بند كفش را،
حتّى كوچك‌ترين اشيا را و حتّى قوت روزانه‌ى خود را.
بگذاريد اين من ِ دروغين ِ عظمت يافته در سينه‌ى ما - كه مى‌گوييم «من» و خيال مى‌كنيم مجمع نيروها ما هستيم - بشكند.
اين «من» انسان‌ها را بيچاره مى‌كند...

حضرت ِ آفتاب
خطبه های نمازجمعه 1373.11.27

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
چهارشنبه، ۲۴ فروردینماه ۱۳۹۰

به نظر من اولی‌ترین نقطه‌ای كه انسان خوب است به فكر بیفتد، رابطه‌ی خودش با خداست. اول سال كه میشود انسان فكر كند كه خب حالا این سال و قبلش هر جور بود، گذشت و الآن یك مقطع جدیدی است؛ یك رابطه جدیدی تعریف كنیم با خدای متعال
حضرت آقا

از این جـــا: بشنوید.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
یکشنبه، ۲۹ اسفندماه ۱۳۸۹

روز آخر سال است و رسم این است که بهاریه بنویسیم.
اما
در نه چندان دور دست ها
برادران بحرینی مان
بجای سین ِ هفت سین، شین ِ شلیک ِ مستقیم را سر سفره ی سال نو شان می گذارند.
و این چکامه ایست از دوستی در دور دست ها:

" کار کار خودتان است
خل‌بازی های قذافی سر همه را گرم کرده
و در شلوغی این جنگل
هیچ کس این گوی درخشان را نمی بیند
و بحرین را بُحران حساب نمی کند
پس به صدفهای خلیج بگو
این قدر دست روی دست نگذارند
بغضی را که در گلوشان گرفته
بیرون بریزند
تا خلیج
غرق مروارید شود
و سیل بحرین
بگذرد از بین النهرین
از فرات تا نیل
مصر تا مراکش
و آل سعود و آل قذافی و آل مبارک در اقیانوسش بلعیده شوند

چون فرعون در نیل
و تلألؤ انقلاب موسی صادر شود.
بگو اگر دیر بجنبند
آل خلیفه قسم خورده است
به زور هم که شده انگشت به حلق‌تان بیندازد
و مرواریدهای صادراتی را
برای گردنبند هیلاری
و ملکه انگلیس تحفه بفرستد.
بگو مادران منامه
لالایی فتح برای لؤلؤ و مرجان هایشان بخوانند
و از لشگرکشی "ملِک عبــ"ـرهه نترسند
که خون بر شمشیر پیروز است
گوهر بر گلوله
و سجیل بر فیل.
و بشارتی از بعثت
همیشه بر بال های ابابیل بوده است..."
.
محمدجواد میری

51 اشاره - لینک ثابت
چهارشنبه، ۱۸ اسفندماه ۱۳۸۹

حرم شريف امام رضا (ع) سومين مسجد بزرگ دنياست كه در مشهد مقدس قرار گرفته و شامل مسجد گوهرشاد، يك موزه، يك كتابخانه، چهار سالن اجتماعات، يك آرامگاه، دانشگاه علوم اسلامي رضوي، يك سالن عظيم ناهارخوري براي زائرين، سالن‌هاي عظيم نمازخانه و ... است.
بناي حرم در طول تاريخ و به‌تدريج ساخته شد و گسترش يافت. در به‌وجود آمدن فضاي كنوني حرم، مردان و زناني بلند همت، در هر دوره‌اي از تاريخ ايران زمين، نقشي داشته‌اند كه نام خود را تا ابد زير نام حضرت رضا (ع) جاودانه كرده‌اند. هر كاشي و سنگي كه بر ديوارهاي حرم جاي گرفته، نشان از عشق و ارادت مردماني از اين سرزمين به مولا و آقايشان حضرت رضا (ع) دارد. تاريخ موجود در كتيبه‌‌هاي حرم، از دوره سامانيان تا دوره قاجاريه را نشان مي‌دهد.
«سامانيان» نخستين آبادگران حرم رضوي هستند. پس از آ‌ن‌ها «غزنويان» عمارت مشهد توس را كه مرقد علي بن موسي الرضا (ع) و رشيد در آن دوران است، از نو ساخت و بنايي زيبا بر آن بنياد كرد. در دوره «سلجوقيان» نخستين گنبد بر روي بقعه ساخته شد. در دوران «خوارزمشاهيان» كاشي‌كاري در حرم رنگ و بوي بيشتري يافت. عهد «تيموري» دوران پربار و با شكوهي از نظر معماري حرم به‌شمار مي‌رود.
دوران «صفويه» نيز دوران مهمي در تاريخ معماري حرم به شمار مي‌رود. طلاكاري گنبد و گلدسته، ساخت اولين ضريح مرقد منور، رواق‌‌هاي توحيدخانه، گنبد الله‌وردي‌خان و گنبد حاتم‌خاني، همه مربوط به اين دوره است.
بناي گلدسته ضلع شمالي صحن عتيق (صحن انقلاب)، طلاكاري مجدد ايوان امير عليشير و گلدسته بالاي آن و سنگاب سقاخانه اسماعيل طلايي، همه مربوط به دوره «افشاريه» هستند. دوره «قاجاريه» هم از نظر معماري، دوران مهمي در تاريخ حرم به شمار مي‌رود. بناي صحن آزادي مربوط به اين دوره است.
حقيقتي كه همه زائران دور و نزديك حضرت رضا (ع) هم به آن معتقدند، اين است كه حرم رضوي پس از انقلاب چيز ديگري شده است؛ با شكوه‌تر و وسيع‌تر.

از این جا:حرم مطهر ثامن‌الائمه علیهم السلام در ميان 3 مسجد بزرگ دنيا

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
45 اشاره - لینک ثابت
چهارشنبه، ۳ آذرماه ۱۳۸۹

کنار برکه ی خشکیده ی غدیر دست دادند...
کنار شط خروشان فرات نیز!

امام آنجا بر فراز بود...
در کربلا نیز!

عجب حکایتی ست قصه ی وفاداری...

دست امام
دی روز
هر روز
و همیشه
مرا می طلبد برای یاری و همراهی.

و هل من ناصر ینصرنی؟

هنوز
چون هماره ی تاریخ
علی تنهاست...
عدالت مطلق. مظلومیت تام.
سلام من به نعلینی که اقیانوس عدل را روی خاک این سو و آن سو می کشید... و وصله دار بود!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
32 اشاره - لینک ثابت
سه شنبه، ۲۵ آبانماه ۱۳۸۹

NOGHTEH_arafeh_Fixd.jpg

پس پری روز برای کسی که از شغل م پرسیده بود توضیح می دادم که کار مثل منی عمومیت دارد و همه جای کارم باید یک جا جلو برود و رسیدم به شاهد مثالی و گفتمش حالا شما حساب کن باران، وقتی ببارد هم این طرف بلوار را می شوید و هم آن طرف ش را... بعد منبر رفتم برایش که همه ی پدیده های طبیعی! همه گیر و فراگیرند و هیچ چیز طبیعت گزینشی! نیست...
حالا که می خواهم برای عرفه بنویسم، شاهد مثال آن روزم بیادم افتاده.
اگر سوال و دعا خاصیت بنده گی است و جزئی از طبیعت و سرشت بنده، لابد اجابت هم جزئی از همان روند طبیعی ست که باید پیموده شود! شاید که نه! حتماً عیب کار از کاهلی ِ گداست. نه کرم صاحب خانه.

پس نوشت:

همچه روزی درست هفت سال قبل، یکی دو ساعت مانده به صلاه ظهر در ازدحام عرفه ی کربلا بودم و در صف نانوائی که برای نهار بچه ها نان کم داشتیم ویادم نمی رود لقمه های با نان گرم بچه ها را که خورده و نخورده گیوه هاشان را ور کشیدند برای شرکت در اولین دعای عرفه ای که بعد از سقوط آن خبیث، بین الحرمین پر بود از آن ها که به حسین علیه السلام اقتدا کرده بودند...

یا حسین.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
صفحات بعدی:  1   2   3   4   5 
  • جدیدترین مطالب
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
آئینه‌ی آینده
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱
ورود ممنوع!
یکشنبه، ۳۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
1073 بازدید
بازدیدهای دیروز:
873 بازدید
کل بازدیدها:
140678 بازدید
افراد آنلاین:
14 نفر
فید وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType