صبح - آرشیو موضوعی - شهیدانه
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱

در حسرت مکرر اردی‌بهشت تازه درگذشته می‌فرمود؛
اردی‌بهشت جان می‌دهد برای بهشتی شدن
برای بهشتی ماندن
انگار اصلن بهار و اردی‌بهشتش را ساخته‌باشند برای پرواز برای بال گشودن برای عروج
و تو دعا می‌کردی کاش شهد شیرین‌تر از عسل ِ شهادت را در اردی‌بهشت به کام اهلش می‌ریختند کاش...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱

گفت دارم بازنشسته می‌شوم. راست هم می‌گفت. موهای سر و ریشش یک‌دست سفید شده‌بودند. هیکل ورزش‌کاری‌اش تحلیل رفته بود و دیگر آن پاسدار خوش‌سیمای پنجاه و هفتی که ریش پُر و موهای بلند و شانه کرده داشت نبود. گرد پیری نشسته بود روی چهره‌ای که آدم را یاد بچه حزب‌اللهی‌های دهه‌ی شصت می انداخت که محجوب بودند و سر به زیر و تو دل برو. با این تفاوت که پیشانی صاف و بلند ِ روزهای جوانی‌اش پُر شده بود از چین و چروک و ریش یک‌دست حنائی اش شده بود سفید.
گفتم: وقتی می‌گوئی "بازنشسته" یعنی می‌خواهی بگوئی پاسداری نقطه‌ی پایان و از پا نشستن دارد؟
آن وقت قول و قرارتان با شهداء چه می شود؟
و اصلا مگر پاسدار هم بازنشسته می‌شود؟ و باز می‌ایستد؟
و زل زد توی چشم‌هایم. و بعد انگار شرمی دویده باشد توی نگاهش، نگاه از من گرفت و چشم دوخت به پوتین‌های تازه واکس خورده‌اش. و بی‌آنکه کلام دیگری بگوید رفت بیرون و می‌دیدم به هر قدمی که برمی‌داشت شانه‌هایش را که می‌لرزیدند...
و بعدها فهمیدم از خیلی سال قبل، حکم بازنشستگی‌اش آمده بود و آن‌قدر به بهانه‌هـ‌ای ریز و درشت، بازنشستگی‌اش را عقب ‌‌انداخت و انداخت تا به عهدش وفا کرد.
و شنیدم از دوستانش که می‌گفتند عهد بسته بود آن‌قدر در این لباس می‌ماند که شهید شود...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، روزمره ها، شهیدانه
شنبه، ۹ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

حکایت ما و تپه ای که یک هفته ی تمام شده بود تمام زنده گی و دل مشغولی ما و بودنش آن قدر پررنگ بود که توانست حتی مثل منی را برای لااقل چند روز از دور تند و باطلی که روزمره گی می نامیمش خلاص کند هشت قصه شد که نوشتم و خواندید. فی الحال اگر کسی خواست قصه ی هشت بهشت اردی بهشتی ما را یک جا بخواند،
روی لینک زیر کلیک بفرماید!

Download file

جمعه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

تا قبل آن روز که قبل از برادرم رفتم داخل قبری که مقدر بود خانه ی آخرت آن پرستوی بی نشان ِ به وطن بازگشته باشد، تصورم از شهادت و تصویرم از شهید زمین تا آسمان فرق داشت با چیزی که دیدم و برای چند دقیقه لمسش کردم.
داخل گوری شدم که از لحظه ی اولی که کنده می شد، بالای سرش بودم و تک تک بلوک های سیمانی ای که روی هم تنیده شد تا چهارچوب قبر شکل بگیرد را جلوی چشم خود ِ من روی هم چیدند و تا قبل ساعتی که صاحب خانه عزم خانه کرد، هیچ بوی دل انگیزی از آن تو و هیچ حس خوبی از مجاورت او برنمی خاست.
بعد انگار در یک لحظه، درست چند ثانیه قبل از آن طوفان عظیم در شب وداع که بعدها فهمیدم مبشر رحمت خداست، رنگ و شکل و بوی خاکی که شکافته شده بود تا آغوش باشد برای دو شهید بی نشانه، عوض شد...
همه ی خاکی که کف گور بود، تک تک بلوک های سیمانی تنیده شده روی هم، حتی سنگ فرش های دور و بر آن دو قبر خالی به ناگاه بوسیدنی شدند...
حالا من بودم و یک آغوش اشتیاق برای در بر گرفتن برادری که وقتی رفت شانزده سالش تمام نشده بود.
من بودم و چهار گوشه ی قبری که با "چهار قُل" و "یاسین" و "یا زهراء" و "یا حسین" پر شده بود.
من بودم و خاکی که هنوز برادرم را در بر نگرفته، بوسیدنی شده بود.
من بودم و پرده ای از "شهادت" که قبل آن روز رخ ننموده بود.
و خدا
چند ثانیه
پرده از راز مگوئی گشود که "شهادت" می خوانندش...
و فهماند که سهام شهادتش را ارزان نمی فروشد!
و آن جا پروانه ای بود که وقتی صورت شهید را گشودم آمد و ماند و پر نزد و از ماندن پروا نکرد تا سنگ لحد ها چیده شد و پروانه ی بی پروا، همراه برادر شهیدم، تا عرش پر گشود...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا، خوی، شهیدانه
پنجشنبه، ۷ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

برادر من
وقتی رفت شانزده ساله بود.
وقتی رفت روی پا بند نمی شد
و وقتی برگشت روی دست مردمی که آمده بودند تا بهشت بدرقه اش کنند...
وقت رفتنش قامت رعنائی داشت که مایه ی حسرت هر مادری بود
و وقتی برگشت، مشتی استخوان بود که حسرت هر مادر شهیدی را زنده می کرد
وقتی رفت پلاک داشت و نام و نشان و مادر و پدر
و وقتی برگشت بی نام و نشان و گمنام آمد تا همه ی ما
مادرش
پدرش
خواهر و برادرش باشیم.
شیرمرد شانزده ساله ای که وقتی رفت عزیز مادر و پدر بود
و وقتی برگشت عزیزترین کس یک شهر...
وقتی قبل از او
دراز کشیدم توی خانه ای که خانه ی ابدی او بود و صورت گذاشتم روی خاکی که صورت او بنا بود روی آن گزارده شود
دلم آتش گرفت به یاد آن مادری که نمی دانم هنوز زنده هست یا نه
اما می دانم هنوز حتی اگر زنده نباشد، چشم انتظار هست و هست و هست...
برادر گمنام ِ شانزده ساله ام،
وقتی جمجمه ای که به خدا سپرده بودی را گذاشتم در دل خاک تپه ای که به نام توست
تا عطر بهشتی که از آن وزان است
تا ابد در شهرمان و دل مان و در یادهایمان جاوید بماند،
یادم افتاد بگویمت
سلام ما
سلام من
برسانی...
و نحن ان شا الله بکم لاحقون!
بهشت گوارایت باد!

چهارشنبه، ۶ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

کار تمام شده بود.
داشتیم جمع می کردیم برگردیم پائین و برویم مراسم وادع با شهداء.
یک آن طوفان چنان در گرفت که همه ی رشته هامان پنبه شد.
همه ی محوطه سازی، بنر هائی که اسم و عنوان اداره ی صادر کننده اش بزرگ تر از نام شهیدان گمنام بود، همه ی چادرهائی که همین امروز علم شده بودند، همه و همه در کمتر از یک دقیقه به قهر ِ طوفان و تندی بادی که می وزید گرفتار شدند و زیر و زبر شدند...
همه
به جز پرچم ها و بنری که رویش عکس امام بود...
رفیقی که باد کلاهش را برد زودتر از همه ی ما فهمید که "شهید گمنام" یعنی گمنامی
یعنی دور از هیاهو
یعنی فارغ از عنوان و رنگ و رتبه
یعنی اخلاص
یعنی کار برای خدا
و این ها هیچ کدام در محوطه ای که برای بدرقه شان تا بهشت مهیا شده بود، نبود!
و باد به اذن الله
وزیدن گرفت
تا همه ی پلشتی ها را از روی زمینی که آغوش برای "اولیای خاصه ی خدا" گشاده بود بزداید؛
(وَ هُوَ الَّذِي يُرْ‌سِلُ الرِّ‌يَاحَ بُشْرً‌ا بَيْنَ يَدَيْ رَ‌حْمَتِهِ ۖ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا...)
و اوست کسی که بادها را بشارت دهنده در پیشاپیش (باران) رحمتش می‌فرستد؛ تا ابرهای سنگین‌بار را (بر دوش) کشند...
و فرمود:
در عالم رازی هست...
که جز
به بهای خون
فاش
نمی شود!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
سه شنبه، ۵ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

جناب سروان خوش تیپ و خوش هیکل که هم سن و سال خودم می نمود، نه از آن ها بود که آخر هر کار سر می رسند و دیگ به دست و در پی سهم و بهترین جا برای بنر و بهترین محل برای استقرارند.
کمر کش تپه های ما بین پادگان ارتش و "تپه ی شهداء" را آمده بود بالا ببیند این همه آدم این دو سه روزه اینجا دنبال چه فتح المبینی اند؟
او سی ِ خودش گز می کرد محوطه را و من پی کاری این سو آن سو می رفتم که مقابل هم در آمدیم. به احترام خوش آمدش گفتم و نا خود آگاه انگار سال هاست هم را می شناسیم، حرف مان گُل انداخت.
بعد بی آن که بداند من آدم ِ نشانه ها و اشاره هایم، خاطرات خدمتش در جنوب را قطار کرد برایم و رسید به آنجا که فرستاده بودندش فکه و شرهانی و می گفت که بکرترین و بهترین و دست نخورده ترین منطقه ی عملیاتی که جان می دهد برای رفتن به حال و هوای روزهای جنگ، دره ایست به نام چنانه در منطقه ی عمومی "ابوقریب" که محل "عملیات والفجر یک" است و من وجب به وجب می شناسمش و ...
از "ابوقریب" به آن ورش را نشنیدم...
فقط شنیدم که می گفت، آن جا را عین کف دستش می شناسد و شماره اش را نوشت و داد دستم که اگر گذرام آن ور ها افتاد به ش بگویم تا بسپارد بچه های ارتش تحویلم بگیرند و آن جا را نشانم بدهند وجب به وجب.
و من یاد گمنامی شهیدی افتادم که بیست و نه سال پیش آن جا جاودانه شده و بعد این همه سال، هنوز! محل شهادتش دست نخورده مانده و هنوز! معبری به سوی "قتل گاهش" باز نشده و حسرت زیارت مشهد "پدر" در دل پسرکی که او را ندیده قد کشیده، هنوز! شعله ور است...
و این یاد ِ شیرین ِ تو، بین سر و صدای گوش کر کن آن همه خودروی سنگین ِ زرد رنگ، سهم مقدر امروز من بود از برکات خاصه ی تپه ی شهداء
الهم انعمتَ فَزِد!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: خوی، روزمره ها، شهیدانه
دوشنبه، ۴ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

این دو سه روزه، سر و صورتِ آفتاب و مهتاب! ندیده ی همه مان آفتاب سوز شده.
هرکسی هم می آید بالای تپه از همکاران اداره و سائر ادارات و یا دوستان که سر به ما! و "کاری" که می کنیم بزند، اول کار و هنوز از ماشین پیاده نشده، متلک مقدر ما را بابت سوختن مان زیر آفتاب و گُلی که بودیم و به سبزه ای که آراسته شدیم، می اندازد و بعد می رود سراغ سوال از پیشرفت کار و چیدمان محل و چگونگی جلب رضایت صاحب زمین های دِیم ِ مجاور.
حقیر ِ سرآپا تقصیر به تاسی از قاعده ی کلی "موشک جواب موشک"در جواب متلک هائی که می شنوم - بس که از قبلی ها شنیده ام و جواب توی چنته ام است - می گویم سوختگی چهره مان تجلی! سوختن دل! مان است و شما ببین صورت که این گونه سوخته باشد، دل چه سان و چه قدر می سوزد!
لکن رفیق ظریفی داریم که امروز وقتی خستگی و گرما و تابش مستقیم آفتاب و وزش باد دست به دست هم داده بود تا کفرمان را در بیاورد، نرم و آهسته به جواب متلک بار شده از سمت یکی از بازدیدکننده گانِ مسئول و محترم در آمد که:
ما که قبل این، سر هیچ و پوچ دنیا کلی کوپن سوزانده ایم، آفتاب سوزی صورت مان و سیه چردگی اجباری ِ این چند روزه مان، پیش کش و امانت بماند پیش شهدائی که به خاطرشان سه روز است روی شهر و زیر سقف ندیده ایم تا روز قیامت برویم آویزشان بشویم که ما را به خاطر صورت سوخته مان پای کار آماده سازی مقبره شان، بکِشند بهشت. بخیل که نیستند بماند، تازه کلی هم دل نازک و لطیف الطبعند قدرتی خدا!
بعد بی انقطاع آیه ی روزی را خواند که چهره‌هائی سفید، و چهره‌هائی سیاه می‌شوند و اشکش جاری شد روی چهره ی آفتاب سوخته اش:
(يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْ‌تُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُ‌ونَ)
- - - - - -
پی نوشت:
این پست، هزارمین نوشته ی این جاست.
از فروردین 84 و پستی که برای اریعین ِ سیدالشهداء نوشتم و "صــــــبح" به دم مسیحائی حسین علیه السلام متولد شد، الی یومنا هذا که پراکنده و منقطع و غیر منقطع نوشته ام، هفت سال می گذرد.
کودک نوزاد آن سال ها، حالا خیلی وقت است دندان ِ شیری اش در آورده و آنقدر بزرگ شده که باید امسال بفرستمش کلاس "اول" که خواندن و نوشتن بیاموزد و معرفت و فهم و ادراک یاد بگیرد. که فرمود: اول علم معرفه الله!
غرض، این سایت ِ وبلاگی ِ هفت ساله، تا روزی که خدا بخواهد و صاحبش جمله در چنته داشته باشد، خواهد بود و خواهد ماند...
و عجیب این که "صـــبح" با اربعین حسینی شروع شده و با نوشته ای متبرک به نام و یاد شهداء گمنام به گردنه ی هزارمش رسیده!
و این یعنی که یار با ماست...
برای ماندنش و سر به راه ماندنش و خوش عاقبت شدنش! دعا بفرمائید! مع الصلوات؛ الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
یکشنبه، ۳ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

از آن همه آیند و روند و قول و عمل و مشارکت و آمدن تا پای کار مسئولین و مردم و ریش سفیدان و مدعیان و غیر مدعیان؛
حضور جوانکی لاغر و مردنی و یک لا قباء پرده ی خاص و درخشان پروژه ی "تپه ی شهداء" بود، که تا رسید لباس عوض کرد و رفت قاطی کارگرها و آستین بالا زد و بیل دست گرفت و کار کرد و عرق ریخت و داد شنید و... عصر بی آن که کسی متوجه رفتنش شود، دست شست و از کمر کش تپه سُرید پائین و در لابلای شکاف دره ها گم و گور شد، انگار که اصلا نیامده بود و کسی ندیدش و کسی حتی نفهمید سهم ِ نهارش را کی گرفت و او آن همه بیل "برای خدا" را با شکم خالی و بی آب و دان تا عصر چطور زد؟
و کسی حتی متوجه رد نگاه حسرت بار جوانک ریز نقشی نشد که هر بار با فرغون پر از ملات ِ سیمان، وقت عبور از کنار قبور حفر شده برای شهدای گمنام، پا سست می کرد و عرق سر و صورت و ریشش قاطی رد نازک اشک چشم هایش می شد...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: خوی، روزمره ها، شهیدانه
شنبه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

کم از یک هفته است همه ی امکان و توان را مصروف و مهیای کار آماده سازی تپه های جنوبی شهر کرده ایم که قبل این به نام روستای هم جوار، "امیر بَی داغلاری" و من بعد به صفای حضور دو شهید گم نام که حاصل تفحص در فاو و محل عملیات والفجر هشت اند، "تپه ی شهداء" می خوانیمش.
زعمای قوم و روسا و هر کسی که به نحوی باید می آمده پای کار، آمده و خودی نشان داده و گرهی گشوده و رفته...
این چند روزه، آن تپه های مصفا که محاط بر شهر است و زاویه ی دیدش شامل فرودگاه است تا جاده چادران، محل آمد و شد همه شده.
دوست داشتم او هم بیاید و کار را ببیند.
چند بار رفتم عقبش.
فرستادم بیاورندش.
قرار گذاشتیم رفتنی او را هم سر راهم بردارم.
حتی آدرس دادم خودش بیاید.
به هر رو و به هر سو که زدم نشد. انگار حضور او در آنجا، افتاده بود روی دنده ی نشدن! یک بار میهمان ناخوانده برایش رسید. یک بار ماشینش پنچر شد. یک بار خواب ماند و مَخلص کلام، راهش از پل آجری روی رودخانه ی دامنه ی تپه به بالا کج نشد که نشد!
این همه اصرار و این همه نشدن، آن هم سر قصه ای که یک سرش به شهدائی وصل بود که گمنامی و بی نشانی را برگزیده بودند و "هیچ کس" را در حریم ستر و عفاف و ملکوتشان راه نیست، پر بی راه نبود! و آن دو شهید ِ سعید و گم نام خوش نداشتند اتمسفر خاکی که مهیا بود آرامگاه آنان شود، به حضور رفیق ما آلوده شود...
ستارگانی که امام مان فرمود: آنان که مفقود الاثر شدند، از اولیای خاص خداوند تبارک و تعالی هستند!
و من هراس ناک آن هنگامه ی "فَـــزَع اکبر"م که مبادا، خوش نداشته باشند در خیلشان محشور شویم. و بی هیچ پناه و گریزگاهی، دچار شعله های دوزخ شویم. آن سان که فرمود:
(وَلَوْ تَرَ‌ى إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّكَانٍ قَرِ‌يبٍ)
و کاش می دیدی حال ستمگران را در آن دم که به وحشت افتاده اند و راه گریزی ندارند و مهلتی بدیشان داده نمی‌شود و از مکان نزدیکی گرفتار و روانه‌ی آتش می‌گردند...

سه شنبه، ۲۹ فروردینماه ۱۳۹۱

شماره اش را که گرفتم،
صدای عبدالباسط به استقبال و پیشواز تماس من،
این آیات را خواند:
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْ‌جِعِي إِلَىٰ رَ‌بِّكِ رَ‌اضِيَةً مَّرْ‌ضِيَّةً
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي
وَادْخُلِي جَنَّتِي

و من یاد شب جمعه های بارانی افتادم که مزار شهداء پر بود از طنین این ندای آسمانی و تو انگار کن آغوش گشاده ی خدا را که به استقبال خیل شهیدان باز شده بود را به چشم غیر مسلح ببینی...
و هی دل دل می کردم گوشی را دیر بردارد که بیشتر بشنوم و بیشتر بنوشم...
و بعدِ این بهترین نوای پیشوازی که شنیدم
باورم شد راست است که می گویند؛
هیچ کس تنها نیست!

پنجشنبه، ۲۴ فروردینماه ۱۳۹۱

91.01.24.0.jpg

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا، شهیدانه
چهارشنبه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۹۱

سرنگ کت و کلفتِ خون گیری را که داشت می سُراند توی رگِ برآمده ی آرنج چپم، پرسیدم:
راسته که می گویند این دکتر جدیدتان ایثارگرست؟
بی آن که چشم از سرنگی که با وسواس فرو می کرد توی سیاه رگم بردارد گفت:
نه؛ پسر شهید است!
و نه را طوری با یقین گفت که من نتوانم بپرسم به عیار شما
پسر یک شهید،
مرتکب هیچ ایثاری نشده است یعنی؟

سه شنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۹۱

آفتاب از مشرق صبح بیست و دوم فروردین نود و یکمین سال از سده ی سیزدهم خورشیدی که بتابد، بیست و نه سال از آن روزی که خورشید آخرین بار در نگاه تو نشست گذشته...
این همه سال که نبوده ای
این همه سال که داغ نبودنت بوده
این همه سال که گذشت و تو بر ما نگذشتی
همه و همه تفسیر آن ثانیه ای بود که خدا مقدر کرده بود تو را برای خود سوا کند و تا اوج ترین عرش کبریائی اش تو را و نفس مطمئن و راضی ات را پرواز دهد.
تو رفتی
و با رفتنت فصل فراقی آغاز شد که تا ناکجای دهر طول خواهد کشید...
تو سبک بار شدی و سبک رفتی
اما غمت سنگین بود... سنگین هست... و سنگین خواهد ماند...
تو نیستی
اما نبودنت هنوز هست
تو نیستی
ولی رد پر رنگ خونی که از قلب تو ریخت و در جان جهان تراوید
هنوز و همیشه
در متن روزهایم جاریست
تو نیستی
ولی من همیشه ی خدا، هر جا! که باشم، سنگینی نگاه مشتاق و مضطر و مهربان پدری را حس می کنم که از آن بالا بالاها مرا می پاید...
تو نیستی
ولی من همیشه ی خدا دست مهربانی را که گرم و پدرانه است روی شانه ام حس می کنم
تو نیستی
ولی من به یاد تو
با کسانی که چشمانشان چند روزی میزبان تصویر تو بوده، زنده گی می کنم...
تو نیستی
ولی من می دانم روزی طلوع خواهد کرد که تو و یاران به خون خفته ات، همراه مرد موعودی هبوط خواهید کرد که رجعتش و رجعتتان حق است...
تو نیستی
ولی سنگ سفید و سردی هست که هر بار که دلم بهانه ی تو بگیرد، بوسه گاه پسری باشد که مشتاق بوسه بر دست پدر است.
تو نیستی
ولی من هر سال
بیست و دو روز گذشته از بهار
طلوع سرخ تو را با غمی که هیچگاه کهنه نمی شود، جشن می گیرم...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
سه شنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۹۱

vasiyat%20name.jpg

فراز پایانی وصیت نامه ی شهیدمان
که رد حسرت کربلائی که هرگز قسمتش نشد، در آن موج می خورد...
- - - - - - -
پ.ن:
و من هر بار که زائر کربلا شده ام، باب الشهدای حرم امام را خوش تر هر مدخل دیگری یافته ام...
آن در شرقی که بالایش به خط خوش نوشته:
السلام علیک یا اب الشهداء

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
یکشنبه، ۲۰ فروردینماه ۱۳۹۱

91.01.06.1.jpg.gif

مهم این است که تو کوله بارت را سبک کردی
مهم تر این است که روزی آنقدر بزرگ شدی که قد و بالایت به لباس تک سایز شهادت برسد
مهم این است که بعد این همه سال، یادت غالبا در یاد آقاست
گیریم این وسط دو نفر کج سلیقه هم پیدا شوند که روز شهادت تو را در تداخل با روز ملی فناوری هسته ای ببینند و یک روز، روز تو را، روز پر گرفتن تو را عقب و جلو کنند...
تو کم از دست این جماعت یقه سفید ِ مدعی ِ قرارگاه نشین نکشیده ای سید!
تحفه ی امسال هم روش...
حالا که آن بالا بالاهائی و داری به سنگینی کوله بار ما و دعواهای بچه گانه و دنیائی مان می خندی
یادت باشد
دعای مان کنی زود ِ زود خواب از سرمان بپرد و کمک مان کنی کوله بارمان را سبک تر کنیم تا برسیم...
همین.
راستی سید! آن بالا بالا ها خوش می گذرد؟
گرچه خودت یادمان داده ای که: محارم ِ راز می دانند که راز در بیان نمی آید...

- - - - - - - - - - - - - -
مرتبط است: (+ , + , +)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
پنجشنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۹۱

وقتی دست خدا را بستند
و پهلوی ناموس خدا شکافت
وقتی حرمت حریم خانه ی وحی ِ خدا لگدمال آن شل چپ دست شد
و گل یاس ِ سپید به زردی گرائید
وقتی ماه ِ صورت کبود، رخ از آفتاب نهان می کرد
و شیر خدا چاره از دست داده بود
وقتی آسمان از شدت درد نیل گون شد
و چراغ بیت الاحزان خاموش...
در دل سیاهی شب
وقتی حرامیان خواب بودند
پیکری نحیف
که امانت بزرگ رسول بود
روی دستان علی سوی محمد برگشت...
و حیدر ِ صف دَر ِ روزهای زرم
سر به زیر و پر ز شرم
ندیه می خواند که:
یا رسول الله!
لقد اِستَرجَعتُک الامانه...

چهارشنبه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۹۱

می‌دانی فرق بین "ضَرَبَ" و "رَفَسَ" را؟
می دانی ضرب به زدن می گویند و رفس به لگد زدن؟
می دانی دو روایت است در نقل آن ساعت که آن حرامی آتش در گلستان وحی انداخت؟
روایت اول که می گوید: «انّ عمر رفس فاطمة حتی أسقطت بمحسن»(1)
و نقل دوم که آورده است: «انّ عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعة حتی ألقت المحسن من بطنها»(2)

می دانی! فرق هست که عبارت "رفس" را شیعه روایت کرده باشد یا سنی...
می فهمی!؟
جور دیگری درد و غم دارد که بفهمی کلمه‌ی «رفس» را اهل تسنن روایت کرده اند...
و "رَفَسَ" در کلام عرب یعنی لگد زدن...
اصلن... روضه ی مــــــــادر را مگر می شود که مکشوف نخواند؟
- - - - - - -
1)سير اعلام النبلاء، ابن ابی دارم به تایید شمس الدین ذهبی
2)الوافی باالوفیات، صلاح الدین خلیل بن أیبک الصفدی

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه، فاطمیون
سه شنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۹۱

شغل و شماره ی تلفن من طوری است که مجبورم به همه ی تماس های شناس و ناشناس در همه ی ساعات شبانه روز جواب بدهم. دردسری که حتی تغییر شماره ی تلفن همراه هم نمی تواند مرتفعش کند.
دردسر بزرگتر این است که آدمهائی که تماس می گیرند ما را به اسم و رسم و آدرس می شناسند و ما باید از پشت خطوط بی سیم فیبرنوری و با حدس و گمان هائی که می شود روی تُن صدائی که می شنویم گذاشت و در کسری از دقیقه باید جنابشان را به جا بیاوریم و اگر نتوانیم، در کسری از ثانیه متهم به دچار شدن به آفت روزمرگی می شویم و به بی توجهی و کم محلی به دوستان قدیمی! و این که از وقتی آن بالا بالاها نشسته ایم دوستان را فراموش کرده ایم و این اصلا رسم دنیاست و قص علی هذا...
اما حکایت امروز فرق می کرد. سر ظهر و با لحنی عصبی، وقتی برای جلسه ای خارج از محل کارم بودم، کسی تماس گرفت که کجائی و گفت منتظرم می ماند تا بیایم! و من بی آن که به جا بیاورمش و او زحمتی در شناساندن به خود بدهد پرسید که کِی می رسی؟
فاصله ی جائی که بودم را با ترافیک احتمالی ظهرگاهی محاسبه کردم و گفتم تا بیست دقیقه خودم را می رسانم و جائی نرو تا برسم.
دقیقه ی هفدهم یا هجدهم بود که رسیدم. مرد میان سالی بود با موهای جو گندمی و عینکی که جا افتاده تر نشانش می داد و معلوم بود از این که در نیم ساعت گذشته، کار مفیدی انجام نداده و هی طول و عرض محوطه را گز کرده کلافه است. توپش خیلی پُرتر از آن بود که از صدای پشت تلفنش فهمیده بودم. آمده بود به تظلم. حق هم داشت. بدقولی کرده بودیم و کارش را که باید خیلی قبل تر از این انجام می دادیم انجام نداده بودیم. دعوتش کردم بنشیند. شگردی که همیشه ی خدا جواب می دهد! اصلا نشستن و تکیه دادن، آدم ها آرام می کند. جاگیر که شد گفتم برایش چای هم بیاورند و برایش توضیح دادم که علت قصورمان چه بوده و قبلش گفتم دلائلی که می آورم توجیه قصورمان نیست و می باید کار شما خیلی قبل تر از این انجام می شده و عذر تقصیر داریم و الخ...
زل زده بود توی چشم هایم. انگار اصلا نمی شنید حرفهائی را که با واژگان ثقیل و ادبیات مناسب حال و خوی او می زدم... حتی وسط حرف هایم شک کردم که خیرگی او به من است یا تابلوهائی که پشت سرم روی دیوار نصب بودند! بعد انگار که یک هو یکّه خورده باشد، در آمد که تو پسر علی نیستی؟ همان که...
گفتم آخر صدایت را یک جائی شنیده ام!
یکی دو دقیقه زودتر از وعده سر قرار آمدنت هم که به او رفته...
چه کارها می کنی؟
- - - -
و انگار که اصلاً برای دیدن من این همه راه را آمده باشد و آن همه منتظرم مانده باشد، برایم آیه خواند که: وَ عَسَى أَن تَكْرَ‌هُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ‌ لَّكُمْ
و گفت حکمت تعلل شهرداری را در انجام کار پیش پا افتاده ام فهمیدم برادرزاده!
و گفت هنوز بعد این همه سال، صدای پدرت توی گوشم است که می گفت: وقت شناس باشید...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
پنجشنبه، ۱۰ فروردینماه ۱۳۹۱

کم پیدایش می شود و وقتی هم که بیاید آمدن و رفتنش به قاعده ی عبور برق است از دل رعد. تند و سریع و بی ایستائی. در آن وقت محدود که می آید و می رود به هر طریق که ممکنش باشد حالی هم از ما می پرسد. شده در بین طوفان بعد از ظهری سخت در مزار شهداء یا نصف شبی سرد در دفتر کار سوت و کور یکی از دوستان یا توی ماشین به قدر رفتن و برگشتن مسیری سی چهل کیلومتری... بِاَیِّ نَحو ٍ کان!
هر بار هم که بیاید کلی معنی و تمثیل و استعاره و چاره ی تازه می گذارد توی کاسه ی ما و به قدر دیدار بعد که معلوم نیست تا کی طول بکشد، شارژمان می کند. دوستی که دوستی اش از جمله ی مغتنم ترین موهبت های زندگیست...
اما آمدن این بارش برخلاف میل خودش و سنت همیشگی اش از نصف روز بیشتر شد و طول کشید و کشید و کشید تا سه روز و چهار روز و پنج روز و هی هر روز قرار گذاشتیم هم را ببینیم و هی نشد. دست آخر دیروز تنگ غروب به قول خواجه به قاعده ی سی چهل دقیقه، دیدار شد میسر و بوس و کنار هم!
و او هنوز همان شاعری است که دنیا را از دریچه ی انتظار می بیند و هر کار و هر راه و هر بیتش ختم به امام موعود.
مردی که یقین شاه بیت غزل عاشقانه زیستن اوست و هنوز تا همیشه همان است که بود... مشتاق زندگی و شهادت!

چهارشنبه، ۹ فروردینماه ۱۳۹۱

بالادستی ما مردی است مدیر و مدبر و کارآزموده و البته مهم تر از همه ی این حُسن ها، دوستِ بابا!
و به عبارتی رفیق گرمابه و گلستان ایام مسئولیت بابا در تدارکات لشکر 31 عاشورا... و تو انگار کن برادرش.
نمی خواهم از لطفی بگویم که به ما داشته و دارد. که اگر کم بگویم جفاست و اگر حق لطف ادا نشود، خطا.
و صد البته اینجا نه مجال تعریف از مدیر ارشد مجموعه ی ماست و نه ایشان دنبال این اند که مثل منی تعریف ایشان را بگوید و نه من همچه آدمی. که سابقه ی ارادت ما به ایشان بر می گردد به همان بهار62 و نه این چند روز که ایشان مِهتر مایند...
غرض اما از این چند سطر نقلی بود که دیشب از ایشان شد و فهمیدم راضی اند از مشی ما و هنوز! از اعتمادی که کرده اند به برادر زاده شان نادم نیستند! و لذتی شیرین رفت زیر پوستم که یعنی مسیر را درست می روم و دگران هرچی می خواهند بگویند، بگویند! و پر از انرژی شدم و شعف.
و بعدتر فکری شدم که رضایت در چهارچوبی تعریف شده و محدود که سر و ته ش معلوم است، اگر این همه شعف بارش باشد، رضوان خدا که بالاتر ِ همه ی لذائذ است چه ها که با بنده اش نمی کند...
«وَرِ‌ضْوَانٌ مِّنَ اللَّـهِ أَكْبَرُ‌ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»
و رضای خدا، [از همه ی چیزها] برتر است. و پیروزی بزرگ، همین است! (توبه/72)
... و من در به در دنبال آن رضایت بزرگترم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
یکشنبه، ۶ فروردینماه ۱۳۹۱

91.01.06.1.jpg.gif

بهاران از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه، در تن خاک مرده پیدا می‌آيد؟
و از کجاست که روح شکفتن، ناگاه از تن چوب خشک، چندین برگ‌های سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی‌آورد؟
بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و قبرستان‌ها مزارعي هستند كه در آنها بذر مردگان افشانده‌اند و جسم تا نميرد كجا رستاخيز پذيرد.
اگر چشم سِر داشتیم، در هر نهالی که سبزه می زد و در هر جوانه ای که می رویید و در هر شکوفه ای که می شکفت، ذکری از آن روز می یافتیم که بذر اجساد ما در گورها خواهد شکافت و ناگاه سر از قبر ها بر خواهیم داشت و چشم به جهانی دیگر خواهیم گشود.
خلقت چون قلبی که می تپد تجدید می شود و خونِ حیات را در رگهای عالم وجود می دواند. این قلب تپنده در کجاست و چرا می تپد؟
«فطرت» شکافتن است، همچنان که هسته ای می شکافد و نهالی از درون آن سر بر می آورد؛ فطرت شکافتن است، آنچنان كه پوست شاخه‌ي درخت مي شكافد و جوانه‌اي سر بر مي آورد. فطرت شكافتن است چنان که جوانه‌ای می‌شکافد و شکوفه‌ای از دل آن بیرون می آید. شکافتن، شکفتن و شکوفه. چنین است که عالم در خود تجدید می شود ... و انسان نیز.
با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو ...
اكنون كه جهان و جهانيان مرده اند آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟(1) و یحیی الارض بعد موتها. (روم/19)
====
1) فصلی از مقاله ی بلند "روزگاری نو" شهیدسیدمرتضای آوینی

پنجشنبه، ۳ فروردینماه ۱۳۹۱

بدم می آید!
بدم می آید از روزهای اول سال. از تعطیلی چند روزه ای که تهران نشینان را برمیگرداند شهرستان و قاطی آنها "سرداران دمپائی پوش" هم نزول اجلال می کنند به شهر آبا و اجدادی که طبق قرار نانوشته ی هرسال، جمع شوند در مسجد قدیمی ای که پاتوق مشترک نسل ما و آن هاست.
"سرداران دمپائی پوش" تعبیر یکی از بچه رزمنده هاست از آن قِسم اهل ادعا که لباس زرم به تن داشتند ولی در همه ی سال های جنگ و حتی در بحرانی ترین روزها، از "باشگاه گلف اهواز" جلوتر نرفتند و از همان عقبه، جنگ را و جنگاوران را "مدیریت" کردند و امروز کلی "خاطره" بارشان است و انگار از اول روز خاطره گو به دنیا آمده اند و مشیت پروردگار بر این بوده که این ها را "نگه" دارد تا خاطرات جنگ از اذهان "پاک" نشود! قدرتی ِ خدا در همراهی با همه ی شهدا و جانبازان و گردان ها و لشگرها خاطره دارند و "مــــا" را که می بینند فرت و فرت خاطره تراوش می کند از ذهن شان و لابد "مــــا" در نظر "ایشان" هنوز همان بچه های چهار پنج ساله ی دهه ی شصتیم، که تا دیدیمشان باید بدوئیم جلوی و "عمو" صدایشان کنیم و آن ها نگاه مان کنند از سر "حسرت" و یادشان بیفتد که با پدرهامان چه خاطره ها که نداشتند و شروع به ذکر خاطرات کنند و برای اطرافیانی که دوره ایستاده اند قمپز در کنند که: "شما چه می دانید (علــــی) کی بود!" و باد به غبغب بیاندازند که بعله! ما با فلانی هم همسنگر بوده ایم و مثل منی که می داند، جناب ایشان در طول هشت سال "دفاع مقدس" حتی یک بار هم از نزدیک صدای انفجار گلوله توپ یا حتی "خمپاره60" را نشنیده، روز عیدی خون خونم را بخورد که این "قلندران بیژامه پوش" کی خاطراتشان ته خواهد کشید؟

چهارشنبه، ۲ فروردینماه ۱۳۹۱

از بین این همه آدم که پیام کوتاه تبریک نوشتند و فرستاندند و یا پیام های تبریکی که برایشان رسیده بود را فوروارد کردند و یا تماس تبریک گرفتند و یا دیدیم هم را و تبریکات معمول را بلغور کردیم! تماس حاج اسماعیل عیدم را مبارک کرد...
شیر ِ پیری که رفیق تـــو بود و حالا که تـــــو نیستی، هر عید به عوض تو مرا در آغوش می گیرد و عید مبارکی می گوید...
این وسط سهم من از هر عید ِ بی تـــو، داغیست که با دیدار دوستانت و جای خالی تو بین آن ها تازه تر می شود...
بقول خواجه:
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید

راستی!
چــــــــرا نیستی تو؟

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
سه شنبه، ۱ فروردینماه ۱۳۹۱

پیرزن قاب عکس خاک گرفته ی پسرش را آن طور که تو انگار کن شهید را بغل کرده باشد، چسبانده بود روی سینه اش و می گفت: سیدرضا! مادر به فدای چشم هایت... من که جای دیگری ندارم بروم، تصدقت! اصلا توی همه ی این سال ها یادت می آید جای دیگری سال ام را نو بکنم؟ مادر به فدای قد و بالای رشیدت! دانیش گُؤروم آنــــان اُؤلسون؛ یارالارین نئجه دی؟

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
60 اشاره - لینک ثابت
پنجشنبه، ۲۵ اسفندماه ۱۳۹۰

آخرهای هر سال شمسی، پر ترافیک ترین روزهای هر مجموعه ی مالی و اقتصادی ست. جمع دخل و خرج و تسویه ی داده ها و ستانده های یکساله از یک طرف و پرداخت های پر و پیمان ویژه ی آخر سال به عوامل و دقت در محاسبه ی ارقام که گاه تا اعشار دهم و صدم می کشد، پروسه ی بزرگی ست که جز از مستوفیان و حساب داران و حساب رسان خبره بر نمی آید.
این وسط ممکن پرداختی کسی از عوامل کم و زیاد شود و آن هم با تیزبینی و ذهن محاسبه گر جماعت حقوق بگیر که حتی قبل تر از دریافت فیش حقوقی دقیقا می دانند این برج چقدر کاسبند و چقدر کارانه و فوق العاده و اضافه کاری برایشان رد شده، احتمالی نزدیک به صفر است ولی کار چرتکه و دفتر و دستک همیشه ی خدا خطاپذیر بوده و لاجرم قابل اصلاح! و اغماض.
غرض شب عیدی، از آن بالا بالاها لطفی شامل حال شده و عیدانه ی وِیژه ای مقرر کرده اند برای کلهم اجمعین همکاران که در فیش برج اسفند قابل دریافت است. این وسط اسم یکی دو نفر از دوستان از قلم افتاده بود که آن هم به نظر لطف همکاران مالیه قابل رفع و رجوع است.
حالا این وسط یارو که هیچ سهم مستقیم و غیر مستقیمی در انقلاب و جنگ و ایثار و حتی مشارکت های معمول اجتماعی نداشته و ندارد و جدا بافته ترین تافته ایست که به عمرم دیده ام، داد از بیدادی بلند کرده که در حقش!!!! شده و گوش فلک را کر کرده که آی بیائید و ببینید از خدا بی خبرها چه سان حق! را ناحق می کنند و چه ظلمی بر اقشار آسیب پذیر! - یعنی جناب ایشان - روا می دارند و مگر ما! شهید نداده ایم! و مگر این همه شهید برای این شهید نشده اند که حقی! ناحق نشود و حیف از آن همه خون که پای این مملکت ریخت و حیف آن همه جوان که برای خاطر این ها خودشان را به کشتن! دادند...
به رسم معمول ساکتم تا آنجا که هوچی گری اش بخاطر چندغاز تومن پول که نه حق که لطف مدیر ارشد سازمان است می کشد تا پای خون شهداء و این طور که گازش را گرفته معلوم نیست سر کلاف هتاکی اش را کجا می خواد ببند. در می آیم که اخوی!! اولا که شما کجا شهیدی داده ای که حالا پیراهن خونی اش را دست گرفته ای و خون خواهی می کنی! دویّما که شهید چه ربطی به هدیه ای دارد که با چند روز تاخیر می گیری اش؟ سوماً شهید شدنِ شهید، وظیفه اش بوده! نه یک کلمه کم تر نه یک کلمه بیشتر! شما فکر کار و وظیفه و کلاه خودت باش که باد نبردش!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: روزمره ها، شهیدانه
دوشنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۹۰

داستان بعضی دلتنگی ها انگار تمامی ندارد
با نوشتن و خواندن و حسرت خوردن نه که تمام نمی شود که تازه تر هم می شود...
قصه همان است که بودست!
درست که شلمچه و فکه و ابوقَریب و چزابه و اروند و بازی دراز و حاج عمران و کانی مانگا، هر کدام مثنوی هفتاد من عاشقی اند اما همه و همه، فصل های یک کتاب قطور ِ عاشقانه اند که ردّ خونِ روی آن ها هنوز و همیشه تازه است.
حالا هی من و تو و ما، در ِ گوش خدا بخوانیم که ما قصه نمی خواهیم و فصل های عاشقانه عاشقانه نمی خواهیم و ردّ خون تازه نمی خواهیم و خودش را می خواهیم!
خودش را حتی اگر شده به قدر یک آغوش و اگر نه لااقل به قدر یک تلاقی نگاه...
و این بغض، حسرتی شده به قدمت کودکی و نوجوانی و جوانی مان و حالا هایمان که بوده و هست و شاید! خواهد ماند...
می گفت:
...زندگی بدون باران همان قدر سخت است که زندگی بدون پدرهائی که هست و نیستشان بدجوری به هم گره خورده
آن بالا بالاها حتما نسبتی پیدا کرده اند با باران
که وقت آمدنش اینطور دلمان از جا کنده میشود..نه؟
راستی! پدران ما، هستند اما نیستند یا نیستند اما هستند؟

و نوشته بود:
یک ساعت و پنجاه دقیقه دیگر عید است
عیدی باز بدون پدر
مثل همیشه...

===
و از آن روز تا حالا اسفند و روزهای آخرش و شب عیدش و سر ِ سفره ی هفت سینش، پُر اند از جای خالی نبودنی عمیق...
xxxxxxxxxxxxxxxxxxx

22 اسفند، سالروز صدور فرمان نورانی امام و پدر مهربان بچه های شهداء، و تاسیس بنیاد شهید که کودکی هایمان را و دور هم بزرگ شدن هایمان را ساخت تا نفهمیم درد بی پدر بزرگ شدن چقدر سخت است، بهانه ی به هم آمدن سطرهای فوق و نبش خاطرات و حرف های بالا بود.
یاد کارمندان شب و روز نشناس آن روزهای بنیاد شهید که بیشتر اهل دل بودند تا اهل چهارچوب های اداری و بخش نامه و ساعت ورود و خروج و یاد اردوهائی که رفتیم و آتش هائی که سوزاندیم و نمایشگاه هائی که از هیچ برپایشان کردیم و شب هائی که تا صبحش پرتره ی نقاشی شده ی شهداء را در زیر زمین بنیاد کاور می کشیدیم تا پاره نشوند و تعصبی که روی اسم بنیاد و شهدا داشتیم و داریم، سبز!
فقط ای کاش، فردا روز بتوانیم چشم در چشم شهیدانی بشویم که اسم شان را یدک می کشیم و خیلی هامان خبر از راز مستورشان نداشته و نداریم. همین!

یکشنبه، ۲۱ اسفندماه ۱۳۹۰

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبی ست، غبارا! تو بمان...
=====
هوشنگ ابتهاج

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
جمعه، ۱۲ اسفندماه ۱۳۹۰
پنجشنبه، ۱۱ اسفندماه ۱۳۹۰

90.12.11.1.jpg

39 اشاره - لینک ثابت
صفحات بعدی:  1   2   3   4 
  • جدیدترین مطالب
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
آئینه‌ی آینده
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱
ورود ممنوع!
یکشنبه، ۳۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
1072 بازدید
بازدیدهای دیروز:
873 بازدید
کل بازدیدها:
140677 بازدید
افراد آنلاین:
14 نفر
فید وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType