امشب
نمی دانم با چه روئی بیایم به درگاه و برای بار هزار و یکّم بگویم:
شرمنده ام از درهائی که زده ام و می دانستم که پشت شان تو نیستی!
که بگویم:
ما را امسال نیز زیر سیبیلی رد کن!
که بگویم:
شتر دیدی ندیدی...
که بگویم:
دوستت دارم! یا مُجیر...
روزه نمی گیرد. به رویش نمی آورم. دنبال راهی ام که بفهمانمش که از کار زشتی که می کند دلخورم. باید جوری حالی اش کنم. در به در دنبال بهانه ام. تصمیم گرفته ام در این مورد به خصوص، حرفه ای عمل کنم.
...
سر ظهر است. کم کم داریم جمع می کنیم که برویم. از بالا زنگ می زنند که تعدادی دعوتنامه افطار برایتان کنار گذاشته ایم که مال یک آدم خیّر و واقفی است که ظاهرا از محل عایدات وقفش نذر کرده شب بیست و یکم ماه مبارک را افطاری بدهد و تاکیید هست روی اینکه مستحقش برود پای سفره اش.
خدا بهانه را داده دستم. موارد اینطوری را تلفنی هماهنگ می کنم. اما برای این مورد به خصوص، یادداشت می نویسم برایش:
(....جان) سلام!
به پیوست ده کارت دعوت افطار برایت کنار گذاشته ام.
ترتیبی بده تا کارت ها به دست همکارانی که روزه می گیرند برسد - فقط!!! -
...
حرف های قشنگی که یادم داده بودی، ته کشیده اند.
این روزها در شوره زار سکوت در به در دنبال جرعه ای کلمه ام.
آی تو که آن بالا، از آن بالا، روزی کلمه باریدی بر مردی که دوست ترینش می داشتی...( انّا انزلناه فی لیله القدر)
و کلمه می باری و تقدیر بر مردی که خواهد آمد و او را نیز دوست ترین مردمان می داری! ( تنزّل الملائکه و الروح فیها باذن ربّهم من کل امر)
در کاسه ی کوچک من
کلمه ببار.
جامم و جانم را آکنده از کلام کن.
امشب، مرا میهمان دو سه ساغر رمضان کن.
به طمع نیکوئی که از خیر و صفح و عفو ات دارم، باز ام شب به سراغت خواهم آمد با کوله باری از نیاز و کاسه ای که کلماتش خشکیده اند.
وَ تَصَدّق علینا. *
=============
*.- (سوره ی مبارکه ی یوسف. قسمتی از آیه هشتاد و هشتم)
خیالت پُر کرده شب های رمضانم را حتی مصلع الفجر
خواب از چشم های سرخم رفته از آن روز که تو، باز پشت پرچین خیالم جولان می دهی
رمضانم شده روزه ی نبودنت را گرفتن و تاب عطش پس زدنت را آوردن
هان تو که حرف از تکلیف زده ای
کاش فقط یک روز! فقط یک روز جایت را با من گرفتار در هزار حذر و هزار منع عوض می کردی!
و ای کاش که این ها
همه
اتفاق بودند!
بعضىها مىآيند و به اين سفره نگاه نمىكنند و از وسط اين سفره و اشياء آن عبور مىكنند و مىروند و هيچى هم گيرشان نمىآيد؛ بعضىها يك چيز مختصرى برمىدارند؛ يك روزهيى مىگيريم ما؛ يك مختصركى، يك چيزى؛ اما بعضىها نه، حسابى مىنشينند سر اين سفره و از رحمت الهى كيسهى خودشان را پُر مىكنند؛ عزت مىخواهند، دنيا مىخواهند، آخرت مىخواهند؛ رفع گرفتارى مىخواهند، گشايش در زندگى مىخواهند، استغناى طبع مىخواهند، صفات و خُلق حسنه مىخواهند؛ هرچه مىخواهند، براى خودشان و براى ديگران برمىدارند.
من يك وقتى از امام (رضواناللَّهعليه) پرسيدم در اين دعاهاى مأثورى كه وجود دارد، شما كدام دعا را بيشتر از همه خوشتان مىآيد و دوست داريد. فرمودند: دعاى كميل و مناجات شعبانيه. اتفاقاً هر دو دعا هم مال ماه شعبان است؛ دعاى كميل كه مىدانيد اصلاً ورود اصلىاش مال شب نيمهى شعبان است، مناجات شعبانيه هم كه از ائمه نقل شده، متعلق به ماه شعبان است. لحن اين دو دعا به هم نزديك است؛ هر دو عاشقانه است. در مناجات شعبانيه: «و ان ادخلتنى النّار اعملت اهلها انّى احبّك»؛ جهنم هم كه من را ببرى، فرياد مىكشم تو را دوست دارم. و در دعاى كميل: «لان تركتنى ناطقا لاضجّن اليك بين اهلها ضجيج الاملين و لاصرخنّ اليك صراخ المستصرخين و لابكينّ بكاء الفاقدين»؛ اگر به من در جهنم اجازه بدهى و نطق را از من نگيرى، فرياد مىكشم؛ فريادِ اميدواران، فريادِ دلدادگان و فريادِ دلباختگان را.بايد با اينها مأنوس بشويم و قدرى دلمان را نرم كنيم. اين دل چيز عجيبى است؛ گاهى اوقات به وسيلهيى كه انسان را به اوج آسمانها و اوج معنويت مىبرد، تبديل مىشود؛ گاهى هم بعكس، به سنگ سنگينى تبديل مىشود كه بسته شده به پاى انسان و انسان را تا اعماق آب، تا اعماق دره فرو مىبرد؛ غرق مىكند؛ پدر انسان را درمىآورد. اگر دل را به پول و به شهوت جنسى و به مقام و به اين چيزها داديد، اين همان سنگ سنگين است؛ دل ديگر نيست.
آن دلى كه انسان در آن عشق اتومبيل فلانجور دارد، آن دل نيست، گاراژ است! بنگاه معاملاتى است! آن دلى كه همهاش در آن ميل جنسى موج مىزند، ديگر دل نيست، آن عشرتخانه است. شاعر، آن زمان كه ضياع و عقار و زمين و ملك و گاو و خر در زندگى نقش داشته، از اينها نام برده و مىگويد دلى كه اينها در آن باشد، آنجا طويله است! ده است! دل، نيست؛ دل جاى خداست؛ جاى نور است.
حضرت ِ آقا. 1383/7/13
آدم که داخل ماجرائی باشد بیشتر ِ ابعاد قصه را نمی شود- نه که نخواهد - ببیند!
داخل ماجراهای ما
حیرانی زائد الوصفی حکم فرماست.
می گفت: حیرانی، اضطراب می آورد و اضطراب خصیصه ی خوبش اینجاست که تصمیم آدم را دقیق تر از آب در می آورد!
آی تو که آن بالا نشسته ای!
حیرانی مرا با تو پایانی نیست.
اضطرابم را نیز!
بیا و به این بی چاره گی چند ساله، پایان خوش عطا کن.
بگذار وارد میهمانی رمضانت که می شویم بی اضطراب و دغدغه باشیم.
بگذار سر سفره ات که می نشینیم، دل مان آشوب نباشد.
بگذار مشغول تو شویم و نه مشغول ردیف کردن سیاهه ی اضطراب ها و پریشانی ها...
روا مدار بی چاره و بی راه و بی راه نما وسط این همه!! دو راهی، متحیر و مجبور ِ انتخاب بد و بدتر شویم.
بیا و با ما راه بیا.
بیا و دل ما را صاحب باش.
اصلن خودت یادمان داده ای شعبان که شد تو را در فقرات مناجات شعبانیه ی سیدالساجدین این سان بخوانیم که او می خواندت:
«اللّهمّ صَلّ عَلی مُحمّدٍ وَ آلِ مُحمّدٍ وَ اسمَع نِدائی إِذا نادَیتُک وَ اسمَع دُعائی إِذا دَعَوتُک وَ أَقبِل عَلَیَّ إِذا ناجَیتُک وَ قَد هَرَبتُ إِلَیک وَ وَقَفتُ بَینَ یَدَیک»
و حال مان
حال کس پریشانی باشد که به سویت گریخته است!
و منم آن چموش گریزپای از دایره ی رحمت تو که این سان بی چاره به سوی تو گریزان.
از گوشه ای برون آی
ای کوکب هدایت!
============
*.- (سوره ی مبارکه ضحی. آیه ی هفتم)
می گویند روی ماه را که دیدی زکات فطره واجبت می شود.
می گویند آدم باید باید قبل اقامه ی نماز عید زکات فطریه اش را بدهد.
می گویند زکات فطریه باید از قوت غالب سنه باشد. یعنی فلان قدر از آن چیزی که خوراک اغلب روزهایت هست.
همه ی این ها قبول!
حالا فقط مانده به مان بگوئی ما که روز و شب غصه ی دوری تو را می خوریم و غم هجران تو را، مبنای محاسبه ی زکات فطریه مان دوری ات باشد یا مهجوری ات؟
پی نوشت:
شاید این ثانیه های آخر میهمانی و عنوانی که برای این پست در ذهنم تراوید بهانه ای بود برای این که یادی شود از قیصر ِ شعرهای انقلاب.
خدا بیامرزدت مرد!
حالا که شب های آخر میهمانی است و من می دانم که خواهی رفت و نمی دانم سال دیگر که برگردی من یا دلم – دلم مهم تر است البته! – زنده ایم یا نه، لطفن کمی آهسته تر برو...
کمی آهسته تر، جوری که ثانیه های این دو سه روز آخر کش بیایند.
نفس هایم، نفس هایمان هنوز از اکسیژن رمضانت سیر نشده اند...
هوای مان را داشته باش. لطفن!
فلسطين آزاد خواهد شد؛ در اين هيچ شبههاى نداشته باشيد. فلسطين قطعاً آزاد خواهد شد و به مردم بر خواهد گشت و در آنجا دولت فلسطينى تشكيل خواهد شد؛ در اينها هيچ ترديدى نيست؛ اما بدنامى آمريكا و بدنامى غرب برطرف نخواهد شد. اينها همچنان بدنام خواهند بود. شكى نيست كه بر اساس حقايقى كه خداى متعال تقدير كرده است، خاورميانهى جديد شكل خواهد گرفت. اين خاورميانه، خاورميانهى اسلام خواهد بود...
از این جــــا
فرمود: «ليلةالقدر خيرٌ من الف شهر ... ليس فيها ليلةالقدر». هزار ماهى كه در آن ليلةالقدر نيست. مسلّم در هزار ماه متوالى، دهها ليلةالقدر است؛ اما آن ليلةالقدر نيست. ليلةالقدرى كه در آن امام نيست و «تنزّل الملائكة والروح» نيست، يا اگر تنزّل ملائكه هست، مردم از آن استفاده نمىكنند؛ اين چه ليلةالقدرى است؟ ليلةالقدر براى كسانى است كه آن را دارند. در زمان حكومت بنىاميّه، ليلةالقدرى براى مردم وجود نداشت و كسى از آن استفاده نمىكرد. خود امام و خواصش، از آن استفاده مىكردند. اين، غير از آن ليلةالقدرى است كه امّت اسلام از آن استفاده كند.
از این جـــا
ام شب، قرآن برای هزار و چندصد و چندمین نوبت نازل می شود و ما برای هزار و هزارمین نوبت یتیم درک قدر قلب قرآن ایم.
ام شب، قدر را به وسعت هزار ماه قسمت می کنند.
ام شب، فوج فوج ملائکه ی مقرب به قلب قطب عالم امکان نزول می کنند تا تقدیر را تنفیذ کنند.
ام شب، شب صلح و سلم و سلام زمین است تا سحر گاهان. و مگر نه اینکه فرمود: صبح نزدیک ست؟!
ام شب
میان مقبره ها
راه می روم...
شاید هوای زیستنم را عوض کنم!
دل را به خدا پیوند بزنید. راهش معلوم است: ترك گناه، انجام واجبات، بهخصوص نماز و بهویژه در اول وقت و با حضور قلب، بعد هم مستحبات از انس با قرآن تا نافله و نماز شب.
اگر به بچههای خودم هم میخواستم بهترین سفارش را بكنم، همینها را میگفتم.*
*.- ره بر نیک اندیش انقلاب. جلسه ی دیدار رمضانی دانشجویان. 1389/6/3
زیر پایش خدا غزل می ریخت
غزلی را که از ازل می ریخت
آن امامی که تا سحر امشب
روی لبهای من غزل می ریخت
شب شعر مرا چه شیرین کرد
بین هر واژه ای عسل می ریخت
آن که در جیب کودکان یتی
قمر و زهره و زحل می ریخت
آن کریمی که در پیاله دست
هر چه می ریخت لم یزل می ریخت
از هر آن کوچه ای که رد می شد
حُسن یوسف در آن محل می ریخت
تیغ خشمش ولی به وقت نبرد
رنگ از چهره اجل می ریخت
شتر سرخ رنگ را به خون غلتاند
لرزه بر لشگر جمل می ریخت
آن امامی که روز عاشورا
از لب قاسمش عسل می ریخت
هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین. و آخرین منهم لما یلحقوا بهم و هو العزیز الحکیم!
يعنى خدا اين پيامبر را فقط براى همين عدهيى كه هستند، نفرستاده است؛ بلكه براى ديگرانى هم كه هنوز به اينها ملحق نشدهاند - يعنى شماها، يعنى نسلهاى آينده - فرستاده است. آيا پرتاب اين دعوت الهى و كشش آن، به نسلهاى بعد هم خواهد رسيد؟
-----
از این جا، کاملش را بنوشید.
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دُخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
پی نوشت:
ا ی ساربان رمضان هزار و چهار صد و سی و یکم
کاروانت از منزل یازدهم هم گذشت و ما هنوز بی خبریم...
ما را هنوز کامی از تو و شب های شیرین ت نرسیده
محمل بدار ای ساربان. لطفن!
«آقا، دعای سحر حضرت امام باقر علیه السلام را فراموش نکن که در آن جمال و جلال و عظمت و نور و رحمت و علم و شرف است و حرفی از حور و غلمان نیست اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرینتر است.»*
*.- حضرت علامه سیدمحمدحسین طباطبائی رضوان الله علیه.
...وَانْقُلْنى اِلى دَرَجَهِ الَّتوْبَهِ
و مرا به درجه توبه و بازگشت بسویت برسان
اِلَیْکَ وَاَعِنّى بِالْبُکآءِ عَلى نَفْسى فَقَدْ اَفْنَیْتُ بِالتَّسْویفِ وَالاْمالِ
و یاریم ده تا به بد حال خود گریه کنم. که من عمری به امروز و فردا کردن و آرزوکردن ها هدر دادم
عُمْرى وَقَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَهَ الاْیِسینَ مِنْ خَیْرى فَمَنْ یَکوُنُ اَسْوَءَ حالاً
و اکنون در منزلگاه ناامیدی ام. پس کیست که بدحال تر از من باشد؟
مِنّى اِنْ اَنَا نُقِلْتُ عَلى مِثْلِ حالى اِلى قَبْرى لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتى ...
وای بر من اگر با این حال روی سوی قبر کنم. قبری که مهیایش نیستم...
توی رساله ها نوشته اند: کفاره ی روزه، آزاد کردن بنده است.
قدرتی خدا روزه ی قضاء شده هم ندارید که بخواهید به کفاره اش بنده آزاد کنید...
که بخواهید مرا ...
حالا گیریم کفاره ی روزه تان نمی توانم بشوم. بلاگردانتان که می توانم؟
نمی توانم؟
نمی خواهید؟
نمی شود؟
یعنی هیچ راهی ندارد؟
این روزها درد و دغدغه ی شروع کردن دارم.
می خواهم شروع به نوشتن کنم
نمی کنم! نمی توانم!
می خواهم شروع به ختم رمضانیه ی قرآن کنم
نمی کنم! نمی توانم!
می خواهم شروع به هزار کار و هزار و یک ظرح تلنبار شده در ذهن رسوب بسته ام کنم
که نمی کنم! که نمی توانم! که نمی خواهد!
آی زیبای مخاطب دعای افتتاح!
می خواهم شروع به ثنای تو کنم
و حمد می کنم:
الهم انی افتتح الثناء بحمدک!
و می خواهی... و می توانم!
آی خدای سزاروار ستایش و ثنا!
مرا در این شهاب باران رحمت شب های رمضان
بارانی از جنس کلمه ببار...
مرا به رود نجواهای خودمانی ات غسلم دِه و به جوی بار رحمتت در لهیب گرمای جهنم هولناک دنیای بی کلام و کلمه، سیر آب فرما...
بمنّک یا اَجود الاَجوَدین!
رمضان است.
گرم است.
و همه تشنه اند... همه!
همه مترصد برات شب بیست و چندم اند! و نگران که قدر ش ندانند...
من
اما
به فکر
آن لب های ترک خورده ای ام که ازشان نه لهیب تشنه گی، که آیه می تراوید... اَم حَسِبتَ اَنَّ اصحاب الکهفِ و الرقیم کانوا من آیاتنا عَجَبا؟
...
یا حسین آیا کسی جز تو مکرر کشته شد؟
شاید چاره ی این روزهای من دریا باشد.
کشتی باشد.
طوفان باشد و قرعه ای که مرا به کام ماهی می فرستد.
دلم
طوفان می خواهد... دریا... ماهی... موج...
شاید تا در دل ماهی بلا گرفتار نشوم، (دال)ِ دلم به الف راست نشود...
وَ ذَالنونَ اِذ ذَهبَ مُغاضِباً فَظنَّ اَن لن نقدرَ علیه
فنادا فی الظُلمات: ان لا اله الا انت. سبحانَک اِنّی کنت من الظالمین.
اصلا شاید حال ِ همین حالای من، حال یونس غضب ناک و روی از قوم برگردانده باشد. شاید یونس ِ کم چاره هم در جمع بود و دلش جای دیگری. شاید گناه یونس هم بی مبالاتی اش بود و کاسه ی کوچک صبرش... مثل من که بی تابم. بی مبالاتم و بی صبر.
اصلا شاید کار من به ماهی و دریا و طوفان نکشد. قرارست این روزها از این نزدیکی ها قطاری عبور کند که در راه ماندگان و بی چاره گان را ببرد تا شهر خورشید. شهری که خدای همین نزدیکی ها، با ملائکه ی مقربش درهای رحمت را به روی ساکنانش گشوده و اسم اعظم آن گشایش را رمضان ِ کریم نهاده...
من نه یونُس ام و نه می توانم و می خواهم که یونس باشم.
من یک بلازده ی جامانده ی روزهای غربت زمین ام که فقط دلم هوای شهر خدا را کرده که فقط می خواهم که تا ایست گاه قطار بهشت بدوم...
این روزها که می گذرد
صبا بوی رمضان را نزدیک تر می آورد...
این روزها که می گذرد
دلم بی تاب تر می شود...
دلم آیه می خواهد:
فَاستَجَبنا لهُ و نجّیناهُ من الغَم
و کذلک نُنَجی المومنین...
ماه رمضان است اما ممنوعیت خوردن و آشامیدن و کشیدن سیگار در طول روز فراموش شده است. به نظر می رسد سیگار کشیدن به همراه خلق جمله های کنایه آمیز تنها راه فراموش کردن واقعیت است.
احمد، کشاورز جوان اهل فلامیه، با خنده می گوید: « اگر زورمان به اسرائیلی ها نمی رسد، قدرتمان را به خدا که می توانیم نشان دهیم ...» *
*. دیوار – حسن وهابیان – انتشارات روایت فتح
این شُر شُر ِ باران های آخر ماه مبارک
انگاری مامور ویژه ی رفت و روب ته مانده ی چرک و چرب روحمان است.
پنداری خدا امسال کار دیگری باهامان دارد! که این طور سیل آسا، به صرافت بشور و بسابمان افتاده!!!
از دی روز تا به حال که شُر شُر ِ باران و رعد و برق های پشت بندش، یک لحظه هم رهایم نکرده اند، تا توانسته ام و شده، ایستاده ام زیر رگبار رحمت خدا
کریما!
ما را دو سه ساغر دیگه بپیمای ...
باران ات را
باران رحمتت را !
خدایا!
بگذار این دم آخری، تا می توانیم خیس بخوریم ...
وقت برای خشک ماندن زیاد است!
شب سرت را بالا کن.ببین چقدر چشم از آسمان زل زده و دارد زمین را گاه می کند. همه دارند اینجا را می پایند. خسته هم نمی شوند. مگر اینجا چقدر قشنگ است که این همه نگاه می کنند.
صبح که هوا روشن شد تو هم نگاه کن ببین چی بود قضیه.*
*. باران خلاف نیست!(برداشت آزاد کوروش علیانی از مجالس مرحوم آسید اسماعیل دولابی) - نشر مستند
وقتی می خواست پیاده شه، رو کرد به م و گفت الهی به حق پنج تن، خدا ام شب هرچی تو دلته بهت بده!
آقا اجازه؟
هر چی که تو دلمونه؟
هر چی؟؟؟
ام شب، این جا، در ابتدای بزرگ راه ِ تقسیم ِ تقدیر ِ خیرٌ مِن اَلف ِشهر،
از همه ی نازنیانی که حقی و دِینی بر ذمه ام دارند عاجزانه طلب حلیت می کنم.
ام شب، شب ِ عرض حوائج ریز و درشت است و خواجه می فرماید که عرض هنر در پیش یار بی ادبی ست و خواجه خود رسم بنده پروری نیک می داند!
ام شب، مسلح به سلاح اشک، پای در بزرگ راه تقدیر می گذارم و می دانم که :
اِن لَم تَغفِر لَنا و تَرحَمنا؛ لَنَکونَّنَ مِنَ الخاسِرین!
ام شب، میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم ...
کریما!
ما را باران کلمه
باران بصیرت
باران فهم و شهود
و باران شُکر ببار.
یا اَبانا!
اِستَغفِر لَنا ...
آقای مفرد ِ مذکر ِ غائب!
ما از تو به غیر تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ست!
ما خیلی که هنر کنیم، از کلهم اجمعین رمضانت، تشنگی و گرسنگی اش را می فهمیم و تحمل کردنش را.
اصلن اینکه گفته ای: ( نفس کشیدن در فضای رمضان، سُبّوحٌ قُدّوس کردن است و خواب هایتان عبادت) کار ما را راه می اندازد!
خیلی که هنرمند باشیم، نفس هایمان را عمیق تر می کشیم و خواب هایمان را عمیق تر می بینیم.
نکند انتظار داری روزه هایمان با بوسه بر لعل لبت افطار شوند؟

رمضان!
شروع شده است.
ماه خدا
ماه تسبيح نفس ها و عبادت خواب ها.
ماه ِ ساعت جديد ِ كار!!ها.
فرمايش فرموده اند كه از 9 تا 2 عصر برويم سركار. ولي كسي نفرمود؛ كِي ها مي آئي سراغمان. كِي ها منتظر آمدنت باشيم. كِي ها به مان سر مي زني و اصلن به مان سر مي زني يا نه؟.
كسي نيست به ش بسپريم وقتي ديدت از طرف ما به ت بگويد: كه از پاي افتاده ايم و اين نه از روزهاي داغ و روزه هاي پانزده شانزده ساعته و تشنگي ها، كه از نبودنت، نيامدنت و نديدنت است...
بگويد كه زودتر از زود برگرد تا روزه ي (هِجر)ت را به نمك (وصل)ت افطار كنيم...
بگويد كه اين جا، لابلاي بلاي روزمرگي ها، كساني منتظرند تا تو سحر بيدارشان كني ...
يا عشق ادركنا!
پي نوشت:
تصوير فوق، به توصيه و تاكيد صاحبش و در اثر پستي كه سال قبل كار شده بود، نصب شده است.
ماه خدا نزدیکست ... و (خدا) نزدیک تر!
جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه ِ تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
دلم برایت تنگ می شود.
تا یک سال که نه. تا سیصد و بیست و پنج روز دیگر که دو باره شعبان برود و ماه تو دیگر باره طلوع کند.
دلم برایت تنگ می شود.
برای عطر نعنا داغ روی کاسه آش افطار و بوی نان داغِ تنگ چای شیرین و صدای ربنای شجریان از مسجد قدیمی محله مان.
برای بی خوابی شب ها و
برای خمیازه های سلسله دارِ تا صلاه ظهر .
برای قران کوچکم که شده بود جزء لاینفک داشبورد ماشینم و هر جا و همه با من بود و مدام برایم آیه می تراوید.
برای زکات زیبای فطره.
گفتم زکات فطره و یادم افتاد دوباره بگویم:
ایها العزیز!
مسنا و اهلنا الضر
و جئنا ببضاعته مضجئه
و اوف لنا الکیل
و تصدق علینا!
دلم، برایت تنگ شده است ...