(صـــبح) سیاه مشق های یک مفرد ِ منتظر ِ حاضر

سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!

صفحه اصلی

October 31, 2009

آروسیاک؛ بازمانده ی خوی

arousiak.JPG

... این کتاب را پایانی نیست. متاسفانه من هنوز موفق نشده ام به خوی سفر کنم. در گذشته به دلیل خاطرات وحشتناک، دروازه ی خوی بر روی فکر و روح همه ی مابسته بود و حتی در نقشه جغرافیائی مغزمان نیز جائی نداشت ولی پس از نگارش این کتاب، خوی به شهر من، گذشته ی من و عشق من تبدیل شده است. امیدوارم با یاری خداوند روزی موفق به دیدار از خوی شوم و به چشم خود زیبائی های آنرا ببینم و گل های سرخش را ببویم...*


* - فراز پایانی کتاب شیرین و جذاب و خواندنی «آروسیاک؛ بازمانده ی خوی»
نوشته ی رزمری هارطونیان و ترجمه ی زهره باوندی

پی نوشت:
خواندن کتاب را به همه ی هم شهریان فرهیخته ی خوئی توصیه می کنم.

ادامه "آروسیاک؛ بازمانده ی خوی" »

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

October 09, 2008

به رنگ پائیز

فصل نو شده است.
فصلِ نو، رنگ به رخسار زمین و زمان می پاشد.
اسمش رویش است: فصل هزار رنگ.
پائیز!

با آنهمه رنگ و برگ های خزان شده.
با سوزی مطبوع و خواستنی.
با بعد از ظهرهای ولرم و کوتاه که جان می دهند برای چرت بعد از نهار.
با بازار قدیمی شهر و بهت زیبای تماشای مقرنس ها و طاقهای راسته فرش فروش ها ...
با تابلوی قدیمی مغازه قندریزی حاجی (...) که نمره ی تلفنش هنوز! چهار رقمی است ...

پائیز!
فصل شکوهمند لذتِ دوست داشتن.
وقتی که طبیعت، برگ و بار می ریزد و رنگ و رو می گیرد.

و باز این چنین است قصه ی هزار فصل روز حَشر!
و کذلک النشور ...

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

June 10, 2008

غوطه وری فرهنگی!

12356_orig.jpg

صبحش را به اتفاق و تصادف با یکی از اعاظم شهر که دستی در باب امر نیکوی فرهنگ دارد، جلسه مانندی داشتیم که مطول نشست سحرگاهی، پر بود از اقسام آروغهای روشنفکری و نقدهای سنگین فرهنگی و اجتماعی مراودات و مناسبات جریانهای فعال شهری.
عصر را هم که به اتفاق و تصادف دیگری در محیطی کاملا فرق آلود با نمونه ی سحرگاهی، مشغول تیغ کشی نقادانه به سیر تحولات سیاسی منجر به نتایج سیاسی برآمده از انتخابات ششم اردی بهشت، و تبعات و پیامدهای آن بودیم که باز بیخ حرف کشید تا مقوله فرهنگ و فقر شدید محسوس از آن و لزوم پرداخت به قسم مغفول مانده ی فرهنگ در مناسبات و ساختارهای جریانات سیاسی شهری که دست آخر توصیه! شد بعنوان وظیفه شهروندی و شکر نعمت وبلاگنویسی و عنایتی که مخاطبین همشهری - علی الخصوص عده ای از مسئولین طراز اول شهر - به صبح دارند، به این مهم بپردازم.
شبش را هم باز بخت مرافق ما بود که کتاب قطور انسان شناسی فرهنگی جلویمان به اجبار امتحان پس فردا گشوده بود و مقولات کلاسیک فرهنگی به توسط ترجمه ای که محسن ثلاثی از ان کرده است، در مخ مان! تپانیده می شد.

بیت:
گقت باید حد زند، هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 16, 2007

من رنج توام...

من ...
رنج تو ام !

مي دانم ...!مي داني!!!*

*
شعر مرحوم علي صفائي


پا نوشت:
آقا اجازه! ما دلمان تنگ مي شود...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 04, 2007

براي آيت الله خوئي ...

آقای سید هادی خسروشاهی یکی از کسانی است که اگر تاریخ سیاسی ایران را مرور کنیم، تقریباً از ۶۰ سال پیش تاکنون همواره در حوزه ی سیاست و فرهنگ نام آور بوده است. هنوز هم خوشبختانه خیلی سرحال است و از طنز هم بی نصیب نیست. آن وقت ها گاهی در گل آقا هم به نام مستعار می نوشت. چندی پیش در جلسه ای که گعده شده بود از علاقه مندی آذری ها به زبان مادری شان حرف می زد. خودش اهل خسرو شاه است و ترک. می گفت با هیأتی رفته بودیم عراق. به دیدن مرحوم آیت الله خوئی هم رفتیم. بعد از این که حرف ها زده شد و خواستیم بلند شویم، آیت الله خوئی من را صدا زد و با همان لهجه ی ترکی گفت آقای خسروشاهی تو بمان. ماندم. حضرت آیت الله شروع کرد به ترکی حرف زدن. حرف مهمی نداشت ولی گفته بود در این نجف به ما سخت می گذرد از بس نمی توانیم با کسی ترکی حرف بزنیم.

پي نوشت:

IMG_0177.JPG

چند روزي بود كه كنگره شمس تبريزي و رونمائي از بارگاه و مزار ان عارف واصل تيتر يك خبرهاي فرهنگي ممالك محروسه بود و نقل محافل همشهريان خوئي.
براي خـــوي ام كه عشق عجيبي به آب و خاك و هوايش دارم بايد قبلتر از اينها مي نوشتم ،اما مطلب آقاي ابطحي راجع به آيت الله خوئي و اتفاقات ميمون و مباركي كه در هفته گذشته شاهدش بوديم و برگزاري با شكوه كنگره بين المللي شمس در خوي، بهانه اي شد براي از خوي نوشتن و براي خوي نوشتن.

9_8608120612_L600.jpg

كه فرمود:
حب الوطن من الايمان
عشق به آب و خاك نشان ايمان دل است ...

پي نوشت 2:
لينك اخبار مربوط به كنگره در لينكدوني صبح موجودست....

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)