بازی در وقت اضافه
می گفت سال 67 بعد کلی دوا و درمان، دکترش تو انگلیس بهش گفته که دوسال بیشتر زنده نیستی.
بعد سر انگشتی حساب می کرد که با احتساب حرف جناب طبیب، نوزده سال قبل می بایستی ریق رحمت را سر می کشید.
کاری هم نداشت که چرا آنهمه تیر و ترکشی که تو تنش مانده، چرا تا بحال کاری بکار زنده بودنش نداشته اند!
فقط می گفت این سالها، وقت تلف شده ی بازی دو سر باختش با دنیاست.
می گفت، درست همین جاست که قانون گل طلائی بکارش می آید!
...
مرد قصه ی ما، نوزده سال است که بعدِ صلاة صبحش «امّن یُجیب» می خواند!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
October 11, 2007
مهم نيست البته!
روزگاري معلمم بود ...
آمده بود مثلا بپرسد كه كتاب فلان را دارم و مي تواند امانت بگيردش يانه.
دست دست مي كرد براي گفتن آن نمي دانم چه.
وقت خداحافظي، انگار تازه يادش آمده باشد ... گفت:راستي ،مي داني كه بخشنامه كرده بودند به مدارس كه براي هفته ي دفاع مقدس ايثارگري چيزي بياورند سر صف براي بچه ها حرف بزند!
گفتم كه چه ؟
گفت: هيچي !مهم نيست البته!فقط خواستم در جريان باشي كه تو گزارش مراسم اسم تو را بعنوان سخنران سرصف رد كرده ام به اداره. ...
البته مطمئنا مساله اي پيش نمي ايد! اما اگر تصادفا چيزي ازت پرسيدند در جريان باش كه آمده اي و سخنراني كرده اي.
همين.
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
September 23, 2007
دفاعيه
....سالها بودماه ««مهر»» با درس دنيا حلول مي كردو بيست و شش هفت سال پيش بيت الغزل قصيده اي سروده شد كه - شهادت بابا- مصرعي از آن قصيده ي بلند بود روح پدرم شاد كه فرمود به استاد
كتاب قطور دلداگي ،كنار ذوالفقار علي،كنار قران خاك گرفته پدر بزرگ،فقط تارنمائي بود از قصه هاي روزهاي دور ...
كم كم داشت باورمان مي شد كه كميل و ابوذر و مقداد و حر و آن غلام سيه چرده حسين -عليه السلام- و ميثم خرما فروش و حبيب بن مظاهر اسطوره هائي بودند از جنس رستم وسياوش و سهراب و كاووس شاه و افراسياب و حكايت حسين-عليه السلام- فقط براي نصف روز عاشور بوده و بس.
داشتيم عادت مي كرديم به سر نباختن و دل و نباختن...
تا كه جنگ شد...
تاباز يادمان بيايد كه ««فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما»»و
تا باز يادمان بيفتد شيوه عاشق كشي را
تا باز درس عشق در مدرسه عاشقي رونق بگيرد.
تا باز ملائكه به تماشاي ساحت مردانگي بني آدم بيايند.
تاباز ««تاريخ»» به گلچيني اش تكرار شود و
هزار هزار ابرمرد به قربان عشق خليل بروند با رب جليل
تاريخ؛آنروزها در ان سالهاي دور فصل جديدي گشود كه سخت عاشقانه است...
فرزند مرا عشق بياموز و دگر هيچ
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
June 24, 2007
اتل متل سمانه
اتل متل سمانه يه دختري که هيچ وقت بابا وقتي شهيد شد بعد که سمانه اومد
يه دختر شهيده
بابا جون و نديده
مامان حامله بوده
ديگه جنگي نديده
| لینک ثابت | نظرات (7) | دنبالک ها (0)
April 14, 2007
آمده بودند برای ثبت در تاریخ
بعد هرگز، آمده بودند برای ظبط مصاحبه. حرفهای زیادی داشتم که بگویم. امروز حرفهائی بر قوه ی ناطقه ام جاری شد که کسی تا حال نشنیده بود.انگار حتی شوهر خاله ام هم که روزگاری شاگردش بودم ، فکر نمی کرد که بشود حرفهائی از این دست را غیر از روایت فتح ، جای دیگری هم شنید و متاثر شد ....jpg)
اولش برادر ... که روزگاری نیروی بابا بود و امروز شده فرمانده سپاه خاطره گفت.
با کلی دنگ و غنگ تنظیم فوکوس دوربین و نور پردازی ...
نوبت رسید به من.فهمید که هیچگاه تصویر سه بعدی و لمسی از پدرم نداشته ام.
داشت توصیه می کرد به استعاره اخوند جماعت که می گویند :کم گوی و گزیده گوی چون در قل ودل - و البته کسی سراغ ندارد یا کم سراغ دارد منبری با مختصات کم گوئی و ... -
می گفت نمی تواند از کلیشه هائی که برایش از بالا بریده اند ، خارج شود.
گفتم: وبلاگ دارم و پدرم را گاهی آنجا می نویسم.
گفت: ...
شروع کردم به گفتن هایم.سر ذوق آمده باشد انگار.می شد از چشمهای خیس اش خواند که به دلش می نشیند ، آنچه از دلم برایش می گفتم.
اینبار فیلم دوربین چند میلیونی اش بود که وسط ذوق کردنهایش تمام شد.
انگار فرصتی باشد برای تاسفش که باز بگوید: رسانه چهارچوبی دارد که نمی شود گفته هایت را پخش کرد.
منظورش ، عبارت من بود که گفته بودم ، لای حرفهایم که :
من می گویم پدرم سال 62 متولد شده و شما می گوئید ، سال 62 سال شهادت علی شرفخانلو ست.
و چرا بین خودت و مخاطب دیوار کشیده ای و ...
می گفت نمی توانیم پخش کنیم.
گفتم : من می گویم و شما پخش نکنید که ما علیک الا البلاغ ...
- بر ضمه تو نیست مگر گفتن گفتنی ها ... -
وقتی رفته بودند و من مانده بودم و دکور بهم ریخته اتاق مهمانخانه ، یاد حاج کاظم ِ آژانس شیشه ای افتادم. جائی که یارو به حاج کاظم گفت که گرونگانگیری تو ، شده مسئله امنیت ملی و رفته صدر اخبار بی بی سی و سی ان ان ... و حاج کاظم با آرامش خاصی درآمد که :
امنیت ملی را برای من امثال عباس تعییم می کنند ... نه سی ان ان و بی بی سی.
جاوید باد نام نامی حسین خرازی که گفت :
مطبوعات ما ، جنگ را درشت می نویسند! درست نمی نویسند ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
March 06, 2007
برای شهردار سردار شهید ؛ آقامهدی باکری
تو ، تبلور غیرت آذربایجانیها بودی و امیر دلهیشان. برای عاشورائیان چه سخت بود که اینان در اینسوی دجله باشند و تو را در آنسوی دجله ، آب با خود به انتها ببرد... به وصالی که هرگز نشان زمینی آن را به ما ننمودی ... امروز که سالهاست نشان زمینی ات را گم کرده به یادت دلخوشم و اینکه روزگاری شاید در آخر الزمان عاشقی با پدرم برگردی و دایره عاشقی من دوار شود... سردار تمام عاشورائیانی بودی که آموخته بودیشان که رسالت زینبی آخرالزمان هر روز مشق کنند...
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
February 26, 2007
خداحافظ سردار ...
یادم نمی آید تشییعی به عظمت مشایعین تو دیده باشم.چشمهای زمینی من البته برای دیدن ملائکه ای که تو رو روی بالهاشون به عرش می بردند نابینا بود. مادرم می گفت: می داند که خانواده ات چه حالی اند امشب! تشییع جنازه تو انگاره شهادت دیگرباره ی علی بود برای منو خیلی دیگر از یادگاران سپاه سال1357 . راستی ؛ رفقاتو دیدی؟ همونائی که بال پروازشون شکسته و اومده بودن که با حسرت تو را تا بهشت خدا بدرقه کنن... یادت که نرفته سردار؟ امشب همینکه رسیدی بهشت ، همون دم در سلام منو به بابام برسونی ها ... خداحافظ سردار ... خوش بحالت که امشبو مهمون رفقای بهشتی ات هستی. مهمون بابای من. مهمون آقا مهدی باکری . مهمون تجلائی ، یاغچیان ، حمید باکری و هزار تای دیگه که خیلی وقته ازشون دور افتاده بودی ... حالا می فهمم که ««هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش»» یعنی چی؟ خداحافظ سردار ... دیدار به شهادت ...
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
February 25, 2007
سردارحنیف! سلام منو به بابام برسونی ها
خیلی ساله که عادت به ماندن کرده ایم.اما خبرش خیلی ساده بود.ساده تر از آنچکه بتوان در قاب باور دنیائی ام بگنجانمش.««سردار حنیف ، دیشب در درگیری با پ.ک.ک شهید شده!»» نمیشد باور کرد.گذاشتمش به حساب شایعه... می خاستم نماز عصر رو تکبیر بگم که گوشی همراهم دوباره زنگ خورد... خبر موثقه! ... بهم می ریزم.بی طاقت می شوم.درست نیست که جلو بچه ها بروزش بدم.اما دلم غوغاست.از مسجد میزنم بیرون.با بچه ها.خداحافظی کرده و نکرده ... بغضم داره منو میکشه. آیه ی نورانی««ومنهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا...»» تنها چیزیه که تو سکوت کوچه پس کوچه های ذهنم میاد و میره...رادیو پیام داره برا خودش میزنه و می رقصه.انگار نمی دونه که چه مصیبتی بر ما رفته.مردم دارن راه خودشونو میرن.انگار نه انگار که یکی از خودشون ، که چند روز پیشها داشت باهاشون میومد و میرفت الان تو آسموناست و داره از قاب پنجره های بهشت منو ... مارو نگاه میکنه.فکر می کنم که بهشت چقدر نزدیکه و ما چرا بوشو نمی شنویم؟! نمی تونم تو خونه بشینم.میخام بزنم بیرون که رفیقی میاد دم در... برخلاف همیشه خیلی آروم نشون میدم.انگار رفیق ما هم بوئی برده باشد.فقط یه جمله بهش میگم:خبر شهادت حنیف داغ شهادت پدرمو زنده کرد ...نمی فهمه.نمی خامم بفهمه.خروجی غربی خوی پره از ماشینای سپاه که باسرعت میان ومیرن.جاده اما ساکت است و پذیرا.که با من می آید تا سبکتر شوم.که میشوم. غروب که به شهر برمی گردم باز دلم سنگین می شود و می ترکد. حاجی صلواتی مسجد را می گویم که نثار شادی روح حنیف صلواتی دم کنه.نمی تونم قامت ببندم و نماز وحشت برا حنیف بخونم.حنیف وحشت دل ترس آلوده دشمن بود و امشب در نعیم حسین است-علیه السلام- . وحشت بر ما جاریست که در پنجه ی کرده های دنیائی مان پرپروازمان نمی گشاید... صلوان حاجی صلوات که گر میگیرد یکی از بچه های سپاه اعتراض می کند که هنوز خبر نباید اعلام شه ... بیرون که می آیم پسر یکی از سیاسیون شهر ناخاسته سوار ماشینم می شود.مثلا اطلاعات تازه می دهد و تحلیل پدر بزرگوارش را که حاجی میگه احمدی نژاد باید بیاد جواب بده که چرا گفته نگاهمون بع آذربایجان نگاه امنیتی نیست... و کاسه کوزه شهادت حنیف رو سر احمدی نژاد میشکنه ... یه چیزای دیگم می پرونه و میره. دلم داره میترکه از بی معرفتی خودم و اینها ... اون یکی که فکر میکنه آخرین آمار و ارقام دست منه دم به ساعت زنگ میزنه و می پرسه دیگه کیا مردن؟ و من هر بار بلند جواب میدم که نمردن! شهید شدن... القصه ... فردا حاج حنیف درستی یا کاملتر بگم ؛ سردار شهید پاسدار محمدحنفیه درستی قراره که تو قطعه چهارم مزار شهدای خوی دفن شه.سه قطعه پائینتر از بابا ... سردار حنیف! یادت نره ؛ سلام منو به بابام برسونی ... پی نوشت: عکس فوق یادگار منبر و روضه و صبحانه ایست که دهه محرم پارسال مهمان حاج حنیف و تیپش بودیم.
| لینک ثابت | نظرات (7) | دنبالک ها (0)
January 01, 2007
بهترین جایزه برای جانی
یکی دو روزه هر وقت تو اینترنت یا تلویزیون چشمم به خون آشام بغداد می افته حس بدی بهم دست میده.حس بدی که جنسش از مال قبلی ها نبوده.یه جور بغض فرو خورده که نمی دونم چه جوری منتقلش کنم - من همیشه برای انتقال مکنونات قلبی ام مشکل اساسی داشته ام - وقتی فقط چند لحظه از اعدام جانی گذشته بود،تلفن زنگ زد و یکی از آنسوی حسی که داشتم ، اعدام رو بهم تبریک گفت، و نمی دونم چی جوابشو دادم.!؟ سر ظهر که دلم گرفته بود از بوق و کرنائی که رسانه ملی برای شادباش اعدام صدام برای ملت شریف ایثارگر و غیره راه انداخته بود ، گذرم افتاد طرف مزار شهداء ... پیاده که شدم،هیچ تبریکی برای پدرم و دوستانش نداشتم که بدهم ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
December 07, 2006
ایثار- ببخشید:رستگاری - در 8:30
اینکه مزار شهدا بشه گورستان و شهرداری فخیمه در جهت رتق و فتق امورات داخله ی ««گورستان»» سازمان درست کند چیز غریبی نیست، سالهاست که با ایثار و شهادت و کلا این نوع مسایل ، برخورد مهرورزانه صورت می گیرد.اما چیزی که باعث شد اسلحه - ببخشید؛ دوربین - بکشیم و در روزی که زوم همه عدسیهای دیجیتالی حوالی لحظات دانشجوئی روز دانشجو ،مشغول پپسی باز کردن واسه هر نوع داشجو ،اعم از باخیال و بی خیال می باشند ، شکار لحظه بفرمائیم این سوال بود که: هفته بسیج ، آنهم با یک هفته تاخیر چه ربطی به سازمان جدید التاسیس گورستانهای شهرمان دارد؟...خواهشا تو راه رسیدن به پاسخ سر از پس کوچه های تبلیغات انتخابات شورا ها درنیاورید ، خـــــــــــــواهشا! چون همه اونائی که تو شهر ما واسه واسه شورا پا پیش گذاشتن ،شب و روز ندارن از بس که فکر مردم رو می کنن و دندونانشون عین موهاشون سفیده بس که حرص کمبود و از این حرفای شهر رو خوردن...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
November 27, 2006
آکواریوم
ملی شدن صنعت نفت، فقط روزبیست ونهم اسفند مهم و تاریخی و بزرگ می شود و کتاب و کتابخوانی فقط در هفته ی کتاب و ایام برگزاری نمایشگاه است که تبدیل به یک باید مهم می شود... هفته ای که گذشت ، هفته ی بسیج، ایام صدور فرمان نورانی امام برای تشکیل ارتش آخرالزمانی بیست ملیونی بود و باز بهانه برای رسانه ای دیداری و شنیداری و نوشتاری که کرده های غفلت آلود یکساله شان را به آب آبروی نورانی بسیج ، مثلا تطهیر کنند. آرشیو گرد و خاک گرفته ی رسانه ی ملی تکانی بخورد و فیلم های به خون جگر گردآوری شده ی آوینی خدابیامرز، تند و تند پخش می شود که تا هفته تمام نشده ، رسانه ادای دین کند و مشمول ضمه ی بسیج و بسیجی نماند و نباشد. .... بگذریم ... دلم که می گیرد ، فقط یکجا دارم که بروم : مزار نورانی شهدا .... آنهم وقتی از روز که کسی آن حوالی نباشد که رازهای ناگفته پیدایم را گوش نامحرم نباید شنید ... الغرض، صلاه ظهر پنج شنبه ، وقتی که پرنده هم تو مزار شهدا پر نمی زد، مثلا دلتنگ بودم و باز فقط همان یکجا را داشتم که بروم...نگو برادران رسانه ی ملی تازه یادشان افتاده باشد که ای دل غافل ،هفته ی بسیج داره تموم میشه و ضایع است آرشیو تصاویر پارسال و پیارسال مزارشهدا رو قالب کنن به ملت.اینه که راه افتادن که بیان و از شهدا عکس و فیلم و ... تهیه کنن که رسالت انتقال فرهنگ شهادت رسانه رو زمین نمونه. «داخل پرانتز : از قدیم گفتن ، مرده رو زمین نمی مونه» ... مام که تو این هیرو ویری خلوتمون بهم خورده بود یه راست رفتیم سراغ دوربین شون که داشت لحظه ها رو می شکارید! فکر کنم گارگردان شون بود که آماج توپ و تشرم قرار گرفت .بی مقدمه و بی سلام وعلیک : کاش این یکی دوتا مناسبت هفته ی بسیج و دفاع مقدس نبود که هم خیال شما از بابت مثلا رسالت انتقال فرهنگ ایثار راحت می شد و هم ما که تو این بیست و خورده ای سال همیشه خرج بی کفایتی از ما بهتران شده ایم و مسبب یکی دوقطره اشک تمساح جماعت میز نشین یقه سفید و آکواریومی از گونه های بعضا نایاب ایثار و شهادت که سالی یکی دو سه بار رو نمائی می شویم و اوا خواهرها با دیدنمان یاد قربانیان جنگ جهانی دوم می افتند و چنان متاسف می شوند که کلی برای پوست صورتشان ضرر داشته باشد. و با یکی دو دقیقه سکوت در سمینارهای بررسی راهکارهای عافیت طلبی و دنیا زدگی ، سر و ته قضیه را هم بیاورند. آکواریومی که آنچنان آب بندی شده که نتواند نم پس دهد و برای تماشاگرانش به هیچ عنوان ««خطـر»» جانی و مالی نداشته باشد. دلم می سوخت که هنوز هم مظلومیت اهالی ایثار درشت نوشته می شود نه درست ! و بخدا قسم که راه و رسم شهادت کورشدنی نیست... بگذریم که این نیز بگذرد.
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
November 16, 2006
سالمرگ ستارخان
متاسفانه ستاره های ملی - تاریخی - قومی ما شده ملک طلق پان ... ها و تجزیه طلب ها و ...همه اش هم از عرضه انها نیست که هرچه تاریخ رشادت و حماسه داریم را قبضه کرده اند... هیچکس احساس مسئولیت نداشته که افتخارات قومی را درست و در مجرای واقعی آن بشناساند.همین ستار خان و باقرخان معروف عهد مشروطه را جماعت پان ترکیست آنقدر در بوق و کرنا کرده اند و ملعبه سیاست بازیشان ، که خود منهم مدتی فکر می کردم که ستار و باقر هم کسانی بوده اند عین همین بی سر و ته های امروزی که از زور عقده شهرت ، دست به عملیات پارتیزانی می زده اند که مشهور شوند و بوئی از عرق دینی و غیرت شیعه گی نبرده اند.... اینها بود تا اینکه روزی در جائی جمله ای از ستار خان خطاب به سرکنسول روس در تبریز را دیدم: جناب کنسول! من می خواهم هفت دوات را بیاورم زیر بیرق امیرالمونین - علیه السلام -... آنوقت شما از من میخواهید بیایم بروم زیر علم روس؟؟؟ وحذ کردم از صلابت ((سردارملی)) راستی تقصیر ماست که قدر ستاره هایمان را ندانسته ایم و نخواهیم دانست. ستار خان و باقر خان که جای خود را دارند.همین شهید چمران خودمان را که هنوز خیلی نگذشته از شهادتش... امروز، عکس و عقاید نابش شده بازیچه ی گروههای بی اصل و نسب مثلا دانشجوئی و تمثال آن اسطوره و آن عارف مسلح را در مراسمهای کذائیشان درست می کارند کنار عکس ترسوهائی که در 8 سال جنگ از آبعلی انطرفتر جرات نکردند بروند... بگذریم... که تا بود چنین بود...
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
October 08, 2006
حالم بد است اينروزها
چادرش را مرتب مي كشيد روي سرش تا سنگيني نگاه زنان ِ دور و برش آزارش ندهد. شرمزده بود بنده ي خدا... شرمزده از اشكي كه امانش نمي داد توي اداره اي كه روي ديوارهايش حرفهاي قشنگ گذاشته بودند . توي اداره اي كه اولش نوشته بودند كارمندان اينجا با وضو وارد مي شوند... حالم بد است اين روزها... مثل ِ زنهاي ِ ديار ِ تازه ي ما نبود كه انگار دلخوش ِ نگاه ِ مردانه اي باشند... انگار سير از اين هيزچشميهابود . زمخت بود روحش انگار . من كه نمي شناسمش ... فقط حدس ميزنم. حالم بد است اين روزها... والله كه آرام ميگفت. من گوشهاي روحم تيز است . مي گفت سر ِپاره ي تنم درد گرفته بود جناب ! نمي توانست از عهده ي امتحاناتش خوب بر بيايد. والله كه آرام ميگفت ... سخت است اشك بريزم جلوي نامحرم ولي سر پاره ي تنم درد ميكرد. سخت آسيب ديده بود...
ادامه "حالم بد است اينروزها" »
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
June 20, 2006
مثل چمران
اينها را به نيت آن ننوشتهام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشتهام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم. هنگامي كه شدت درد و رنج طاقتفرسا ميشد، و آتشي سوزان از درونم زبانه ميكشيد و ديگر نميتوانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست ميگرفتم و شرارههاي شكنجه و درد را، ذرهذره از وجودم ميكندم و بر كاغذ سرازير ميكردم… و آرامآرام به سكون و آرامش ميرسيدم. بیاد عارفی که مسلح بود و بیاد ابرمردی که قدم زد روزی در این سرزمین به خلوص
آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مينوشتم و در مقابلم ميگذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز ميكردم، آنچه را داشتم به كاغذ ميدادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت ميكردم، و از تنهايي به در ميآمدم…
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
May 23, 2006
يادمان باشد
يادمان باشد!
خرمشهر را خدا آزاد كرد ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
May 04, 2006
اسم من زهرا میباشد

| لینک ثابت | نظرات (7) | دنبالک ها (0)
April 27, 2006
کــــاش می شد که حرمله نباشیم ...
چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرودیک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود. از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند. کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟ چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند: نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟ گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام کدام .............؟ توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید: هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد، اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟ چگونه باید آنها را غسل داد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم. چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟ کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟ از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي كه هر روز مادرت دركيفت مي گذارد؟ كدام اضطراب جانت را مي خورد؟ دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟ دلت را به چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟ ؟ صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي تو داغدار شده است؟جواني به خاك افتاده است؟ آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟ هيچ مي دانستي؟ حتما نه! ... هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد، به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني و آنگاه كه قطره اي نم يافتي؟ با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني؟ اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد!! اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، اگر جعفر و عبدالله نيستي، لااقل حرمله مباش! كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را به زمين پس نداد. من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد.... پس بيايد حرمله مباشيم...... شهید احمدرضا احمدی رتبه اول کنکور پزشکی سال 64 ساعتی قبل از شهادت
| لینک ثابت | نظرات (8) | دنبالک ها (0)
April 11, 2006
برای پدرم
بسم رب الشهدا و الصدیقین در دور تند روزهائی که بی تو بوده ام و بی همگان,امروز بیست و سومین سالگرد آن روز خدائیست که که تو تا خدا پرگشودی و امروز سالهاست که از آن منزل نیک منظر و آن ارتضای مرضیه ,مرا و ما را می نگری که چه سان در حسرت روزهای بی تو بودن می گدازیم و دم بر نمی آریم. پدرم؛
بیست و دوم فروردین هر سال ,برای من سالهاست که مقدس است و دوست داشتنی...
روزی که تو در آن دوباره و برای همیشه تاریخ متولد شدی!
بیست و سه سالگی آسمانیت مبارک...
| لینک ثابت | نظرات (11) | دنبالک ها (0)
April 07, 2006
توليد موشك يك حركت ضد اسلامي است
گفت: يكي از تلويزيون هاي ماهواره اي لس آنجلس، توليد موشك هاي مدرن ايران را يك حركت ضد اسلامي! معرفي كرد.
گفتم: توليد موشك و ساير تسليحات براي مقابله با دشمنان و دفاع از مردم يك وظيفه ديني است كه هميشه در اسلام به آن توصيه اكيد شده است.
گفت: ولي گوينده اين تلويزيون گفته است كه در صدر اسلام با شمشير و نيزه مي جنگيدند، بنابراين توليد موشك يك حركت ضد اسلامي است!!
گفتم: بابا، اين يارو خيلي شوته!
گفت: معلوم نيست از كي تا حالا اين اجق وجق ها اسلام شناس شده اند؟
گفتم: چه عرض كنم؟!... يكي از همين پير و پاتال هاي ضد انقلاب در حال مرگ بود، به او گفتند بيا، اين آخر عمري آدم شو و يك وصيتي چيزي بكن! يارو گفت؛ نماز و روزه كه بدهكار نيستم، فقط برايم 60 سال وضو بگيريد!!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
December 15, 2005
اتل متل راحله
اتل متل راحله دلش هزار تا راه رفت بايد اينو بپرسه نشونه بيداريش شايد اونو نمي خواد با چشماي مريضش 
اخموي بي حوصله
مامان چرا گفت بگير
از پدرت فاصله
بابا خسته كاره ؟
مامان چرا اينو گفت ؟
بابا دوستش نداره ؟
اگه خسته كاره
پس چرا بعضي وقتا
تا نيمه شب بيداره ؟
سرفه هاي بلنده
شش ماه پيش تا حالا
بغض مي كنه ، مي خنده
اگه دوستش نداره
پس چرا روي تختش
عكس اونو ميذاره ؟
عكس و نگاه ميكنه
قربون قدش ميره
بابا ، بابا مي كنه
| لینک ثابت | نظرات (8) | دنبالک ها (0)
November 26, 2005
مدرسه عــــاشقی
سالها بود که مدرسه ها پر بودند از درسهای زمینی
درسهائی برای زمین و در زمین زیستن و زمینی زیستن
کسی یادش نمی آمد که درس عشق خوانده باشد و یا حتی نام عشق در آن مدرسه های زمینی شنیده باشد
تا آنکه پیرمراد جمع ؛ طرفی بست و طرحی نو در انداخت
پیرمراد جمع ؛ مدرسه عشق را بنا کرد تا عاشقان را زیر سایه آن شجره طیبه درآورد تا میقات پابرهنگان باشد و معراج اندیشه های ناب و نشانی از بی نشـــانی...
... اکنون سالهاست که مدرسه عشق دایر است و سالهاست که پیرمراد از جمــــــــــــع، رخت کوچ بربسته
امروز مراد عاشقان مکتب آن پـیـــــــــــــــــــر ؛ پیر جوان دیگریست...
خورشید خاوری کند از رشک ،جامه چاک
گر مهر ماه پرور من در قبا رود
| لینک ثابت | نظرات (8) | دنبالک ها (0)
September 26, 2005
ما سخاوتمندترین مردم دنیا هستیم
ما سخاوتمندترین مردم دنیا هستیم! چون گرانبهاترین داشته ها و قیمتی ترین ثروت ها و داراییمان را به راحتی میدهیم و میگذریم. چیزهایی را که تمام زندگی مان به ایشان رفته است مثل سنگریزه روی زمین پخش میکنیم و می رویم. راستی در تمام جهان کدام مردم را پیدا میکنید که به اندازه ما سخاوتمند باشند و نسبت به داشته ها و دستاوردهای خود بخل نورزند و حساسیت نداشته باشند؟ در این هشت سال شگفت انگیزترین رویدادهای ممکن و غیر ممکن رخ داد. این هشت سال معادلات بزرگ و مهم نظامی و غیر نظامی جهان به هم خورد. در این سالها هیمنه و جبروت مادی بزرگترین ابرقدرتهای جهان در هم شکست, در این سالها کوچکترین و بی ادعاترین سربازان این مرز و بوم آبروی رفته بزرگترین و مدعی ترین سرداران و فرماندهان تاریخ ایران را خریدند.
ما سخاوتمندترین مردم دنیا هستیم! اگر تمام دنیا را بگردید و همه جا را زیر و رو کنید مطمئنا در تمام عالم هیچ ملتی را پیدا نخواهید کرد که به اندازه ما دست و دلباز باشند.
گرچه همواره باید برای شناخت حقیقت ها با آنها فاصله گرفت. گرچه باید برای دیدن قلمه دماوند کیلومترها آن سوتر رفت اما بازهم عظمت و ابهت دفاع مقدس آنقدر هست که هنوز نسلی نگذشته سایه اقتدار و صولتش بر اندام حیات معاصر ما بیافتد و بوی دل انگیز صفا و معنویتش همه ابعدا زندگی مان را در بر بگیرد.
ادامه "ما سخاوتمندترین مردم دنیا هستیم" »
| لینک ثابت | نظرات (13) | دنبالک ها (0)
September 22, 2005
هفته جــــــــنگ
25 سال گذشت... دفاع؛
همچنان باقیست...
یا علی
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
September 01, 2005
حقیقت عالم
عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستانها می آئیم ؛ این خود دلیلی ایست بر آنکه از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم..jpg)
مده آنست که نصیبی از حیات طیبه شهداء ندارد و اگر چنین است از ما مرده تر کیست؟
سید شهیدان اهل قلم
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
August 31, 2005
سید موسی ...
سید موسی کسی بود که بیشتر کارهای بزرگ زندگی اش را در دوران جوانی بثمر رسانده بود.از اینرو ایجاد ارتباط با نوجوانان و جوانان برایش بیشتر از هر قشر دیگری مهم بود. ومنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا
اولین گام این تماس و آشنائی از جلساتی برداشته شد که سید بطور هفتگی، برای دانش آموزان دو موسسه فرهنگی بزرگ لبنان "الکلیه الجعفریه" و "الکلیه العملیه"، برگزار می کرد.
موضوع این جلسات "اسلام قرانی" یا به تعبیر خودش "اسلام آن طوریکه سید موسی می فهمد" بود:
در روزهای اول قیافه های استهزا آمیز و لبخندهای تحقیر آمیز پاره ای از دانش آموزان غیر قابل تحمل بود.چند ماه گذشت.روزها و ساعات سنگینی بود.مجبور بودم به سوالات عجیب و غریبی پاسخ دهم.یکی از روزها موقع خروج از سالن جوان ها حلقه وار با من بیرون آمدند . یکی از آنها بمن گفت :«آیا هیچ حس کرده ای جوانها چرا به تو علاقمند شده اند و چرا این طور با تو احساس نزدیکی می کنند؟» و ادامه داد:«بحثهای تو و پیشنهاداتت با توجه به احتیاجات روحی و مشکلات روانی مطرح می شود . بعبارت روشنتر ، تو با واقع بینی به شرایط روحی و جسمی ما می نگری و با حوصله و دقت مشکلات ما را مطالعه و تا حد امکان حل می کنی.»
اما رسیدن به این مرحله برای سید موسی به منزله اتمام کار نبود . چرا که این جوانها هنگامی در جوانی خود نمونه بودند که علیرغم تعهد دینی ، «تخصص» نیز داشته باشند و بتوانند در قالب مراکز و موسسات انسجام یافته ، به کار و فعالیت بپردازند.
بی شک امثال همین ایده ها بود که سید را برای اولین بار به فکر تاسیس یک مرکز آموزشی بزرگ واداشت :«موسسه صنعتی جبل عامل»
...
.....
......
باری؛
آن سفربرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا بسلامت دارش
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
August 18, 2005
برای او که هماره با من است
بزرگیت دریائیست که نمی توان آنرا در چند سطر به کوزه کرد و کهکشانی که افقش برق چشمان زیبای توست ؛ که تو و افق در یک امتدادید و به یک سو... روز؛ هر روز از تو رخصت دمیدن می گیرد .و روزی هر روز، از توست و برای تو ...روزت مبارک خجسته باد نام خداوند نیکوترین آفریدگاران که قطره ای از علی را بر کویر هبوط آدمی چکاند.
سطرها حقیرتر از آنند که تو را تصویر کنند و کلمات بی وزنتر از آنکه قافیه هائی باشند برای سرایش دستهای گرم همیشه پشتیبانت.
تو وچشمانت و برق نگاه نافذت همیشه حضور خواهید داشت به تماشای قد کشیدن بذری که افشاندید و هزار هزار بوسه بر دستهای مهربانی که علفهای هرز غفلت و کجی را از ریشه هایم خواهد زدود.
السلام علیک یا مولای یا ولید الکعبه یا امیر المومنین
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
August 13, 2005
افقی از صبح
بیاد آنهائی که رفتند ، تا راهشان افقی باشد برای صبح...
الیس الصبح بقریب!!!
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
August 05, 2005
یادگاران
جبهه دانشگاهیست که با قلم گلوله وبا رنگ خون و در سرزمین کربلا نقش بسته است؛ مکانیست مقدس ، مکان بریدگی از تمام وابستگیهای دنیا . و چه نیکو می گفت پیر جمارانی ما که این وصیت نامه ما را تکان میدهد.
تنها وابستگی و عشق خداست...
محل امتحان ما انسانهای خطاکار توسط خداوند متعال
یادتان در یادها جاوید باد ای قبله داران دایره طواف عشق...
مرا چه می شود؟؟؟
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
July 27, 2005
وباز بیاد آن 4 سفربرده...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
July 24, 2005
بیاد آن چهار سفر برده
اینروزها باز حرف و حدیث آن چهار سفر برده است؛ و بیشتر یاد حاج احمد؛ حاج احمد متوسلیان. مردی که سالهاست در دور دست افق انتظار یاران روح الله سکنی گزیده است. The war may be over, but the struggle will never come to an end , صلوت وسلام خدا برارواح طیبه شهیدان وبررزمنده بااخلاص بی نشان؛حاج احمدمتوسلیان
اصلا؛ از حاج احمد نوشتن شاید ، سهم من نباشد .اما دینی که او و هم قطارانش بر ما دارند آنقدر سنگین هست که بایدی باشد برای از او گفتن و برای او گفتن.
نمی دانم ما چرا عادت کرده ایم که اسطوره هامان را به روزها و یادها محدود کنیم!!!
چرا فقط عصر جمعه یباد امام عصر علیه السلام می افتیم... چرا تمام سهم شهدا از روزهای ما فقط هفت روزهفته دفاع مقدس است... و چرا بجز عاشورا روز دیگری برایمان رنگ حسینی ندارد....چرا و چرا وهزار هزارچرای دیگر...
درد غربت حاج احمد نیز از جنس غربتی است که ما در پیچ و خم گردش ایام و روزمرگی ها غیبت به آن مبتلائیم. دردی که یاد حاج احمد و یارانش را در فقس سالگرد اسارتش به بند کشیده و هر روز که می گذرد ما را بیشتر و پیشتر از او دور می کند.
هر سال 14 تیرماه و یکی دو روز قبل و بعد آن - البته نه به گرمی و شور سالهای قبل - نامی از او و یارانش بمیان می آید و یعد همه چیز تمام می شود، و می ماند برای سال بعد و همان حرفها و همان عکسها و همان قول پیگیری های البته جدی از سرنوشت آن چهار نفر!!!!
و جمله ای از سید شهیدان اهل قلم که خیلی وقتها جلوی چشمم هست :
شاید جنگ تمام شده باشد، اما مبارزه هرگز تمام نخواهد شد؛
زنهار این غفلتی که من و تو را در خود گرفته است ظلمات قیامت است....
hence , the negligencebesetting you and me , is the result of the gloom of the doomsday.
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
July 13, 2005
هر دم از این باغ بری می رسد
جه چیزائی که از چه کسائی نمشنویم. شریف نیوز ـ روز گذشته نخستین یادواره شهدای گمنام و مفقودالاثر جنگ تحمیلی در سالن دعای ندبه بهشت زهرا تهران برگزار شد.
اصلا بیاین اصل خبرو ببینین:
در این مراسم که خبرگزاری فارس گزارشی از آن را منعکس کرده است، سردارسرتیپ صفاری فرمانده نیروی دریای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سخنانی عجیب و شگفتآور مدعی شد، حضرت امیرالمومنین (ع) با برخوردار شدن خانوادههای شهدا از مزایای ویژه مخالف بوده و در زمان خلافتش برخی امتیازات كه توسط عمر در آن زمان باب شده بود را قطع کرده است.
وی همچنین اظهار داشته است: علت مخالفت علی(ع) با این روش، انحرافی بود كه عدهای میخواستند در هدف شهدا ایجاد كنند و متاسفانه این شیوه در جامعه كنونی ما نیز پس از انجام جنگ تحمیلی و آغاز دوران سازندگی باب شده است.
| لینک ثابت | نظرات (11) | دنبالک ها (0)
June 03, 2005
zoooom!!!
پیر ما گفت شهادت هنر مردان خداست
عقل نامرد در این دایره سرگردان است
پیر ما گفت که مردان الهی مردند
که به دنبال رفیق ازلی می گردند!!!
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
June 01, 2005
هدیه
مدتهابود که هدیه ای به این زیبائی نگرفته بودم.
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
May 24, 2005
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
باذن الله و رسوله و باذن مولانا امیر المومنین
السلام علیک یا فاطمه الزهرا
متن خبر کوتاه بود:
آقاسی شاعر حماسه سرای دفاع مقدس درگذشت!
و من ناخود اگاه غمی در دلم جان گرفت.
مردی که شعرهایش نقشبند قاب پنجره دلم بود ،در روزهائی من بااو و شعرهایش زندگی می کردم؛ و نوای حماسی اشعار او هماره در قاب دلم جا گرفته اند و چه نیکو می گفت و آتشین آنگاه که به مولایش علی میرسید :
از گوشه آسمان طربناک
یک قطره علی چکید بر خاک
و چه نغز می سرود از امام آب وآئینه ها :
چو رو کنی برهت درد و رنج نشناسیم
بلطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
و او بود که منظومه جاویدان شیعه را آفرید :
شیعه یعنی شیر یعنی شیر مرد
شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد
شیعه یعنی تیغ،تیغ مو شکاف
تاکه خورشید افکند از رخ نقاب
...........
و آقاسی،اهل درد بود با درد زندگی کرد؛دردی مقدس بنام دین
خدایش بیامرزد
یا علی
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
صلای حماسه
و تو آزاد شدی؛ چون آزادگان روزگار تو را رهانیدند....
خاک ؛و شرفش به آنانی است که در روی آن قدم می نهند و در هوایش نفس می کشند. و تو وهمه ما و همه انانکه آزاده اند بر خود خواهیم بالید که تو بار دیگر همچون همیشه تاریخ از مائی و در پیکر ما.
و نام حماسه؛ سپید روی و سر بلند تا ابد بر تارک تو خواهد درخشید ، که تو اسطوره پایمردی مردان افلاکی روزهای خاکی و خاکستری بودی و مثال غیرت و همیت وصلابت!!! و ما و هر آزاده چون نام نامی تو را بشنود ، موجهای رشادت و مقاومت در قاب چشمانش خواهد خروشید....
و اینچنین بود که :
شهر آسمانی خرمشهر تا ابد در تسخیر شهدا باقی ماند...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
May 20, 2005
یادی از ادواردو
چند سال پیش که برای اولین بار ،نام شهید ادواردو آنیلی رو شنیدم احساس عجیبی نسبت به این شهید بزرگوار در من بوجود آمد . و دانستم که نام نامی اسلام و انقلاب اسلامی ملت بزرگ ایران در خطوط تقسیمات سیاسی کشورهاو مرزها نمی گنجد.و گرامی باد ،یاد آن فطرتهای پاک که ندای حق و حقیقت را شنیدند و لیبکش گفتند.
عکس بالا و توضیح زیر را بیاد و نام نامی ادواردو زینت پست امروز می کنم...
شادی ارواح طیبه شهدا صلوات
الهم صل علی محمد و آل محمدو عجل فرجهم
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
May 08, 2005
تلنگر
از واژه تصادف گاهي اوقات شايد بتوان به تلنگر هم تعبير كرد اين هردو،شايد سراغ هر كسي نيايد و پيش آمدنش نيز براي خيلي ها خالي از حكمت نباشد.
يكي از همين تصادفها يا به تعبير بهتر تلنگريها امروز صبح قسمت من بود :
نمايشگاه عكس شهداي مجهول الهويه؛
مناظري كه شايد ديده عقل بين آنها را بغض آلود ، نمايش زجرهاي انساني ويا هزار هزار تصوير عقلاني ديگر،بكند.اما براي من شايد تلنگري بود ظريف در پس روزهاي غبار آلود غربت و اشارتي شايد از كساني كه روزگاري در فصلي از كتاب قطور تاريخ ، اسطورههاي مردي و مردانگي بودند و بودنشان و ايستادنشان و شمع شدنشان عبرت بزرگي مردي بود در روزهاي خون و قيام و غيرت و رفتنشان حسرت بزرگ روزگاران....
از نمايشگاه كه بيرون ميآمدم جمله اي از حضرت روح الله در ذهنم نقش بست::
آنانكه مفقود الااثر شدند از اولياي خاص خداي تبارك و تعالي هستند
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
April 14, 2005
جلسه!
یه قراری با خودم گذاشنه بودم که شبای جمعه یه مطلب راجع به شهدا بنویسم.امروز عصر هم به سوژه و اینکه این دفعه از چه زاویه ای به قضیه نگاه کنم ،ذهنمو مشغول کرده بود.
دم غروب یکی از بچه ها زنگ زد و گفت که امشب تو آمفی تئاتر هلال احمر میتینگ انتخاباتی حزب... برگزار میشه و فلانی هم به عنوان سخنران جلسه قراره سخنرانی کنه؛ بیا دنبالم باهم بریم. نمی دونم چرا وقتی اسم ... رو شنیدم ناخود آگاه ،یاد بخش سوم حرفای خدا بیامرز حمید باکری افتادم :(( یه عده تون هم به مخالفت با گذشته تون یر میخیزید و به اون پشت پا می زنید...))
نمی دونم اگه شهدا امروز بودنو دعوای قدرت اینارو میدیدن که واسه چند روز مقام دنیا چه جوری تو سر وکله همدیگه میزنن، چی به اینا می گفتن؟
کاش به این یقین می رسیدیم که شهید زنده است...
امشب یه جلسه دیگه هم برگزار میشه؛ اما نه توی آمفی تئاتر و نه برای رای جمع کردن؛
امشب جمع باصفای مردان مرد باز دور هم جمع میشن تا خاطره روزای سبز حماسه رو یه بار دیگه refreshکنن ...
یا علی
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
April 10, 2005
پلکان آسمان
این روزهابرای من بوی شهادت رابا خود دارد.
شهادت امیر خوبی ها ،صیاد دلهای عاشق شهیذ صیاد شیرازی و یاذ ونام سیذ شهیدان اهل قلم که به تعبیر آقا((یادش غالبا با من است))
و شهادت تو ؛توئی که نمی شناختمت....
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
April 07, 2005
مرکز آسمان
مگر آنان سر مبارك امام عشق را بر فراز نیزه ندیدهاند؟ مگر شفق را ندیدهاند كه چه سان در خون نشسته است؟ مگر بوی خون را نشنیدهاند؟ ... و بر علمهایشان نوشتهاند: كُلُّ اَرْضٍ كَربَلا و كُلُّ یومٍ عاشورا! مگر كربلا از سیطره زمان و مكان خارج است كه همه جا كربلا باشد و همه روزها عاشورا؟ میپرسی كه از متناهی چگونه میتوان راهی به سوی نامتناهی جُست؟ این سرّالاسرار خلقت است و گویی تقدیر اینچنین رفته است كه اسرار، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیهالسلام، فاش شود...»»متن کامل شبهای جمعه برای خاکیان رنگی از ملکئت افلاکیان دارد...
بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال، هیچ از خود پرسیدهای كه چرا اینان خود را «راهیان كربلا» نامیدهاند، با این همه شیدایی و اشتیاق كه هنوز قافله سال شصت و یكم هجری قمری به بیابان كربلا نرسیده است.
كربلا قلب زمین است و عاشورا قلب زمان. یعنی اصلاً كربلا مطلق زمین است و عاشورا مطلق زمان، و راههای آسمان از اینجا آغاز میشود؛ از اینجا دروازهای به عالم مطلق گشودهاند.
سلام خدا بر شهیدان
یا علی
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
