(صـــبح) سیاه مشق های یک مفرد ِ منتظر ِ حاضر

سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!

صفحه اصلی

August 14, 2010

عطش

رمضان است.
گرم است.
و همه تشنه اند... همه!
همه مترصد برات شب بیست و چندم اند! و نگران که قدر ش ندانند...
من
اما
به فکر
آن لب های ترک خورده ای ام که ازشان نه لهیب تشنه گی، که آیه می تراوید... اَم حَسِبتَ اَنَّ اصحاب الکهفِ و الرقیم کانوا من آیاتنا عَجَبا؟

...
یا حسین آیا کسی جز تو مکرر کشته شد؟

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

July 15, 2010

صد مُرده زنده می شود از ذکر یا حسین...

اگر موسی به معجزه ی نیل می نازد و عیسی به خرق عادت دم مسیحائی اش و ابراهیم به بَرد و سَلام ِآتشی که در آن گرفتار بود،
ما
موسی و عیسی و ابراهیمی
داریم که هر روز و هر شب
نیل ِ شک برایمان بشکافد و دل های مرده مان را به دَمَش زنده کند.
ما معجزه ای داریم که آتش اشتیاقش نه چون آتش ابراهیم سرد که تا قیام قیامت گرم تر و لهیبش گدازنده تر است.

ما حسینی داریم که به صولت حیدری
هزار هزار بار قلعه ی قلب هامان را گشوده
قلعه هائی که هزار هزار بار خیبری ترند...

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

May 24, 2010

باد این چنین که می وزی از هوش می رود...

از قدیم و از ندیم شنیده ایم که:
هر آنکس که دندان دهد نان دهد.
تقصیر من هم نیست که دهنده ی نان باید در فکر تامین دندان ِ خورنده ی گرامی!ِ نان باشد. می خواستید همان اول کار ما را بد عادت نکنید با کرامت های ریز و درشتتان.
کی و کجایش را خودتان به تر می دانید!
شما را گفته اند: عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم!
من را که نگفته اند.
من فقط بلدم منتظر خوبی باشم.
منتظر خوبی برای دندانی که درآید و نانی که از تنور اکرامتان برآید.
فاوف لنا الکیل و تصدق علینا. ان الله یجزی المتصدقین...
می دانید که:
شب و روز، خیال آن بیرق سرخ و تکان تکان هایش در لابلای بادها و آن ضریح ِ هزار و شش گوشه که آغوشش شب و روز برایم گشوده بود و آن قُبّه که کوتاهترین معبر زمین و آسمان است و دری از درهای بهشت، هوش از سر عقلم می برد...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

May 08, 2010

راه مرا را می خواهد

بهشت ترین ها
محصول اردی بهشت هاست...
آن جا که با جمعی زخمی عشق حسین رو سوی دیار کرب و بلا کنی و روزهای آخر ماه بهشتی اردی بهشت را در زمین آسمانی جنت الماوی شش گوشه تنفس کنی.
کربلا
کربلا
ما داریم می آئیم...

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

December 27, 2009

مجلس تنهائی

مجلس یازدهم: اینک هر چیز یا سرخ است یا حسینی نیست!


گردی سخت و سیاه و تاریک برخاست و بادی سرخ وزید که هیچ چیز پیدا نبود: آسمان سرخ گردید و آفتاب بگرفت – چنان که ستارگان در روز دیده شدند.
هیچ سنگی را بر نداشتند، مگر زیرِ آن خونِ سرخِ تازه بود.
مردم پنداشتند عذاب فرود آمد.
کسی در لشکر آمد و فریاد می زد.
او را از فریاد منع کردند.
گفت « چگونه فریاد نزنم و حال آنکه می بینم رسولِ خدا را: ایستاده، نگاه به زمین می کند و جنگِ شما را می نگرد. و من می ترسم بر اهلِ زمین کند و من با آنها هلاک شوم. »
آنها با یکدیگر گفتند « دیوانه است. »
او جبرئیل بود.

...
و جمعه بود، دهمِ محرّمِ سالِ شصت و یکم، ما بین نمازِ ظهر و عصر.
و حسین پنجاه و هشت سال داشت.


کتاب آه
صفحه ی چهار صد و یازدهم.

| | نظرات (7) | دنبالک ها (0)

December 26, 2009

مجلس تنهائی

مجلس دهم: رساله ی دیدار و دلدار


چون جنگ بر پای شد، خداوند پیروزی را بفرستاد تا بر سرِ حسین بال بگسترد و او را مخیّر گرداند میانِ فیروزی بر دشمن و لقای خویش.
حسین لقای خدای را اختیار کرد.
طایفه ای از جنّ برای یاری او حاضر گشتند و از او دستوری خواستند.
اذن نداد.


کتاب آه
صفحه ی دویست و نود و سِیُّم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

December 25, 2009

مجلس تنهائی

مجلس نهم: رونمائی از بهشت


حسین گفت « همه ی شما فردا کشته می شوید. و از شما یک تن هم نمانَد. »
گفتند « الحمدلله که ما را به یاری کردنِ تو بنواخت و به کشته شدن با تو گرامی داشت. »
پس حسین دعا کرد و گفت « جَزاکُمُ اللهُ خَیرا. خدا شما را جزای نیکو دهد. » و با آنها گفت که « سر بلند کنید! »
سر بلند کردند و جای و منزلِ خود را نگریستند و حسین می گفت « ای فلان، این منزلِ توست و ای فلان، این خانه ی توست. »


کتاب آه
صفحه ی دویست و شصتم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

مجلس تنهائی

مجلس هشتم: من و جدا شدن از تو؟؟! خدا نکند...


غروبِ تاسوعا، محمد ابن بشیرِ حضرمی را گفتند « پسرت در ثَغرِ رِی اسیر شد.»
گفت « ثوابِ مصیبت او و خود را از خدای چشم دارم. دوست ندارم او اسیر شود و من زنده باشم. »
حسین سخنِ او بشنید و گفت « رَحِمَکَ الله، من بیعت از تو برداشتم. در رهاییِ پسرِ خویش بکوش. »
گفت « درندگان زنده زنده مرا بخورند، اگر از تو جدا شوم. »
گفت « پس، این جامه های بُرد را به این پسرت دِه تا در فدای برادرش، بدان ها استعانت جوید. » و پنج جامه به وی بخشید که بهای آن هزار دینار بود.


کتابِ آه
صفحه ی دویست و شصت و یکّم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

مجلس تنهائی

مجلس هفتم: مُلکِ ری


یکی از اصحاب که بریر ابن خضیرِ همدانی نام داشت – و زاهد بود – با حسین گفت « یَابنَ رسولِ الله، مرا دستوری ده نزدِ ابن سعد روم و با او سخنی گویم درباره ی آب. شاید پشیمان شود. »
گفت « اختیار تو راست. »
پس آن مردِ همدانی سوی عمرِ سعد شد و بر او درآمد و سلام نکرد.
ابن سعد گفت « ای مردِ همدانی، تو را چه بازداشت از سلام کردن؟ مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسولِ را نمی شناسم؟ »
همدانی گفت « اگر مسلمان بودی، به جنگِ عترتِ رسولِ خدای بیرون نمی آمدی تا آنها را بکشی. تو این آبِ فرات را – که سگان و خوکانِ رَساتیق از ان می نوشند – میانِ حسین ابن علی و برادران و زنان و خاندانِ وی مانع گشتی و نمی گذاری از آن بنوشند و آنها از تشنگی جان می دهند. می پنداری خدای و رسولِ او را می شناسی؟ »
عمر ابن سعد سر به زیر انداخت. آن گاه گفت « به خدا سوگند ای همدانی، من می دانم آزار کردنِ او حرام است و لیکن در خود نمی بینم که بتوانم مُلکِ ری را به دیگری واگذارم. »
پس، بریر ابن خضیرِ همدانی بازگشت و با حسین گفت « عمر سعد راضی شد که تو را به ولایتِ ری بفروشد. »


کتابِ آه
صفحه ی دویست و چهلم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

December 23, 2009

مجلس تنهائی

مجلس ششم: آخرین توشه ی آب


حسین بفرمود تا سراپرده ها را نزدیک هم بزنند و ریسمان ها در هم افکنند و خود در جلوِ خیمه های زنان باشند: خیمه ها در پشت ِ سر و بر جانبِ دستِ راست و دستِ چپِ آنان و از هر سوی سراپرده های آنان را در میان گرفته باشد، مگر از همان جانب که دشمن روی بدیشان دارد.
فرمود در پشت، بر گردِ لشکر، گودالی مانندِ خندق کَنند و بفرمود تا از هیمه و نِی بیاکندند.
و علی، فرزند خود، را بفرستاد با سی سوار و بیست پیاده، تا آب آوردند.
و سخت ترسان بودند.
و حسین با اصحاب گفت « برخیزید و آب بنوشید – که آخرین توشه ی شماست – و وضو بسازید و غسل کنید و جامه های خود را بشوئید، تا کفنِ شما باشد. »

کتابِ آه
صفحه ی دویست و شصت و سِیُّم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

December 22, 2009

مجلس تنهائی

مجلس پنجم: شمایل نیکوی مرگ

قاسم ابن حسن با حسین گفت « آیا من هم در کشته شدگانم؟ »
دلِ حسین بر او بسوخت و گفت « ای پسرکِ من، مرگ نزدِ تو چگونه است؟ »
گفت « ای عمّ، از انگبین شیرین تر. »
گفت « آری، به خدا سوگند. عمِّ تو فدای تو باد. تو یکی از آن مردانی که با من کشته شوند، بعد از آن که شما را بلای عظیم رسد و پسرم عبدالله هم کشته شود. »

کتاب آه
صفحه ی دویست و شصت و دُیَّم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

December 21, 2009

مجلس تنهائی

مجلس چهارم: امید هدایت

و ابن زیاد نامه سوی حسین فرستاد، به این مضمون:

به من خبر رسید که در کربلا فرود آمدی.
و امیرالمومنین، یزید، به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوندِ لطیف و خبیر برسانم یا به حکمِ من و حکمِ یزید ابن معاویه باز آئی.
والسلام.

چون نامه ی او به حسین رسید و آن را بخواند، از دست بینداخت و گفت « رستگار نشوند آن قوم که خشنودیِ مخلوق را به خشمِ خالق خریدند. »
رسول گفت « ای اباعبدالله جواب نامه؟ »
گفت « این نامه را نزدِ من جواب نیست! او مستحقِ کلمه ی عذاب است.» ( حسین سوی کسی نامه نویسد که امید به هدایت و ارشادش بوَد.)
چون رسول سوی ابن زیاد بازگشت و خبر بگفت، سخت برآشفت.

کتاب آه
صفحه ی دویست و بیست و دُیُّم.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

December 20, 2009

مجلس تنهائی

مجلس سوم: اِنَّ اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قَتیلا...


چون حسین بن علی بر عَقَبه ی بطن بالا رفت، اصحاب ِ خود را گفت « من خود را کشته می بینم. »
گفتند « چگونه یا اباعبد الله »
گفت « خوابی دیدم. »
گفتند « چه بود؟ »
گفت « دیدم سگانی مرا می دریدند و در آن میانه، سگی بود دورنگ. »

کتابِ آه
صفحه ی یکصد و هشتاد و نهم

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

December 19, 2009

مجلس تنهائی

مجلس دوم: حکایت منزل ها

علی بن حسین گفت:
با حسین خارج شدیم. و در هیچ منزلی فرود نیامد و کوچ نکرد، مگر از یحیی ابن زکریا یاد کرد.
روزی گفت:« از پستی دنیا نزدِ خداست که سر ِ یحیی را نزد ِ زناکاری از زناکاران ِ بنی اسرائیل هدیه بردند. »

کتابِ آه
صفحه ی یکصد و هشتاد و هشتم

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

مجلس تنهائی

مجلس اول: با خدا بیعت کنید!

ابن عباس گفت:
حسین را در خواب دیدم: بر درِ خانه ی کعبه، پیش از آن که متوجه به عراق گردد، دستِ جبرئیل در دستِ او بود و جبرئیل فریاد می زد «بیائید و با خدای - تعالی - بیعت کنید

کتابِ آه
صفحه ی یکصد و نهم.


پی نوشت:
این جا تا عاشورا تکیه ایست برای حسین و یارانش. با مقاتلی از کتاب شریف نَفَس المَهموم با بازنویسی یاسین حجازی در کتاب آه که به تاسی از وبلاگ تعطیل شده ی بگذریم نام پست های عاشورائی را گذاشته ام: مجلس تنهائی.

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

December 18, 2009

خط خون

يا ذبيح الله؛

تو اسماعيل گزيده ی زمانه اي
و روياي به حقيقت پيوسته ابراهيم.
کربلا ميقات توست و محرم ميعاد عشق؛ تو نخستين کس که ايام حج را به چهل روز کشاندي «واتممناها بعشر»

آه که در حسرت فهم اين نکته خواهم سوخت که حج نيمه تمام را در استلام حجر وانهادي و با بوسه بر خنجر تمام کردي...

مرگ تو مبدا تاريخ عشق؛
آغاز رنگ سرخ؛
معيار زندگي است.
خط با خون تو آغاز مي شود.
از آن زمان که تو ايستادي دين راه افتاد و چون فرو افتادي حق برخاست.
تو شکستي و راستي درست شد و از روانه خون تو بنيان ستم سست شد...

استاد علی موسوی گرمارودی

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 28, 2009

رفیقم، خواب زیاد می دید آن روزها

رفیقم خواب دیده بود در یک صحرای دراندشت، کنار هزار هزار نفر آدم دیگر به کسی که نمی دیدیمش اقتدا کرده ایم و نماز می خوانیم.
به م نگفته بود خوابش را. فقط یک صبح زود – صبح خیلی زود – از راه رسیده بود و در برابر خمیازه های سحرگاهی ام پرسیده بود: میائی برویم کربلا؟
...
بعدها که از قضای روزگار، عدل افتادیم وسط میهمانان عرفه ی امام حسین و سفر دونفره مان با آنهمه مصیبت و مشقت جوری جور شد که عرفه را مهمان امام حسین باشیم و در هوای آفتابی عصر روز عرفه، دقیقا وقتی دعای عرفه می خواست تمام شود، باران شره شره ببارد روی سرمان، رفیقم تازه یادش آمد که صحنه ی باران آفتابی و خلائق خیس خورده را جائی دیده بود قبلا ها ...


رفیقم، آدم رندی ست که یادش بوده وسط آن خواب عجیب و غریب، اسم امامِ جماعت جمعیت هزارهزار نفره مان را بپرسد ...
رفیقم، خواب زیاد می دید آن روزها ...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

قربانی

وعده ی عاشق خسران زده ی ماه خدا
عصر روز عرفه، صحن حسین، کرب و بلا

...
یا مَن فَدا اسماعیلَ مِنَ الذبح بذبحٍ عظیم.
یا مُنزِلَ «ک.ه.ی.ع.ص»

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

April 28, 2009

خواب شيرين است چون تو را بنماياند ...

آي يوسف خوش نام ما كه خوش خوشانت مي شود وقتي كه خوش مي روي بر بام ما!
هي راه به راه به خواب و خيالم مي آئي كه چه؟
دم به ساعت آن دروازه ي بزرگ بهشت را نشانم مي دهي كه چه؟
اصلا چرا هربار كه من مي خواهم تو را يادم برود، تو راست راست مي آئي و خود مي نماياني؟
مگر قحطي آدم است كه گير داده اي كه من پايم نلغزد و از راه - از تو!!!! - به در نشوم؟
چرا هوائي ام مي كني؟
چرا وقتي تا خرخره در غفلت و معصيت فرو رفته ام، سر مي رسي و تكانم مي دهي كه بيدارم كني؟
آي سالار ِ بي قرينه!
من زمين خورده ي كهكشان شش گوشه ي تو اَم!
ايها العزيز! آي يوسف ِ سر جدا ...

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

February 18, 2009

در اوج آسمان ها ...

DSC01393.JPG

در اوج آسمانت
باز،‌ يك شب مرا صدا كن ...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

February 06, 2009

عقل سرخ

حالا هزاري هم كتاب دور و برم جمع كنم كه مثلا آمادگي قبل سفر داشته باشم ...
هزاري هم تاريخ و تحليل عاشورا بلد!!! باشم ...!
قريب به محال است بفهمم اين كه گفت:
كربلا حرم حق است
و جز اهل حقيقت را در حرم حق راه نيست...

يعني چه؟!

مي گويم؛
اصلن
من چه مي دانم چه هستي؟
آنقدر دانم كه هستي ...
مي گويم؛
كربلا!
ما را در خيل كربلائيان بپذير.
ما مي آئيم تا بر خاك تو بوسه زنيم و آرزوي فتح قدس را در دل زنده كنيم ...

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

January 28, 2009

به خانه بر می گردیم.

هزار و سیصد و شصت و نه سال از افشای سِر، بر بالای نِی گذشته است.
از هزار و سیصد و شصت و نه سال پیش تا الان، سر مبارک امام بر بالا بلندای نِی، مثال آن مصباح هدایت و فانوس ِ « راه » نمای کشتی بلا زده ی جان ها و جهان هاست ...
و من و فطرت غبار گرفته ام، بعد ِ هزار و سیصد و شصت و نه سال، باز عزم وطن کرده ایم. عزم شهری در مرکز آسمان که دریست از درهای بهشت برین خداوندی در جهنم هولناک و سوزان دنیای مادی...
حکایت ما، قصه ی آن ستاره ی خارج شده از مداریست که به مرکز خواهد پیوست...

کر بلا کربلا ما داریم می آئیم ...

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

January 07, 2009

دلم مي خواهد كه هيچگاه صبح ندمد!

اينكه در «مثل شبِ دهمي» حسين عليه السلام راز برملا كند و بهشت را بنماياند ... اينكه سكينه ي دل خواهرش باشد ... اينكه بهشت را بنماياند ... اينكه رب النوع اشك،‌ تا سحرگاهان اشك بريزد و با ياران مثل صداي بهم خوردن بال زنبورها در گراگرد كندو،‌ آرام و بي صدا با محبوب راز بگويد، همه و همه زيبا و دوست داشتني هستند اما اينها همه مقدمه ي آن اتفاق سخت و سنگين است. دميدنِ صبح ِ دهم، سرآغاز ترا‍ژدي غمناكي است كه تا صبح قيامت شفق را سرخ گون كرده است ...
هر سال و هر شب عاشورا،‌ دلم مي خواهد كه هيچگاه صبح ندمد ...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

January 05, 2009

ح س ي ن

دلم لك زده براي گوشه ي دنجي هيئتي كه كسي نشناسدت و كسي كاري به كارت نداشته باشد و تو باشي و خودت و يك بغل صفا از خزانه ي غيب حسين و بعد سر فرصت و از سر طيبت بنشيني و يك دل سير گريه كني ...
دلم يك بغل گريه مي خواهد.
يك دوجين هق هق ...
يك خروار لرزش شانه ...

دلم
حسين
مي خواهد.

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

حسين جان اي آبروي دو عالم

در عالم رازي هست كه جز به بهاي خون فاش نمي شود!
و تو ان راز سر به مُهري كه هر كه را عيانش كرده اي - پاك - باخته است.
آي آقاي پاك بازان عالم ؛
پاكم كنم و خاكم كن!

يا علي مددي ...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

January 04, 2009

حلوا به كسي دِه كه محبت نچشيده ست!

آي آقائي كه آب در حسرت لبهايش گرفتار حسرتي ابديست،
من - ما - هنوز گرفتار جهالت ازلي مانيم. مي سوزيم. ما از تو و علم سرخي كه برافراشته اي،‌ تو را مي خواهيم.
ما گرفتار توئيم ...
حلوا به كسي دِه كه محبت نچشيده ست!

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

December 31, 2008

سر را هم نمی شود بالا گرفت!

نوشته بود:

پاي نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بودند:« بشتاب، ما چشم به راه تو هستيم.». نوشته بودند:« ما با تو هستيم و صد هزار شمشير با ماست». نوشته بودند:« براي آمدنت آماده ايم و ديگر با واليان شهر نماز نمي خوانيم». نوشته بودند:« ميوه ها رسيده و باغها سبز شده. منتظرت هستيم »
نامه در دستهايش، وسط بيابان روبروي سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد: « كسي را كشته ام خونش را بخواهيد؟ مالي را برده ام؟ كسي را زخمي كرده ام؟». بی دلیل هلهله كردند.
گفت:« مرا دعوت کرده اند . این نامه ها....» صداهای بي معني و نا مفهوم در آوردند تا صدايش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و نا گهان ساکت شد: « شبث بن ربعي؟! حجار بن ابجر؟! قيس بن اشعث؟! يزيد بن حارث؟!...»

اسمها همان اسمهاي پاي نامه بود.


برایش نوشتم:
اينها را نوشته اي ...
بعد پائين اينها اتوماتيك وار و به رنگي متمايز، نوشته شده:
نظر بدهيد

وقتي امام ايستاده مقابل من
مقابل فطرت من
وقتي كه امام، هزار هزار نامه ي دل مرا كه نوشته بودم برايش كه بيا كه ميوه ي دلم رسيده و نوبر است و فقط براي تو چيده ام اش
وقتي امام مقابلم ايستاده و من دلم را به تاراج داده ام و زده ام زير همه ي حرفها و قول هايم ...

چه نظري
چه كشكي
چه پشمي ...
نظر و حرف كه سهل است!
سر را هم نمی شود بالا گرفت...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

December 28, 2008

در بار گاه قدس كه جاي ملال نيست ...

باز این چه شورش است كه در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏

باز این چه رستخیز عظیم است كز زمین
بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست‏
این رستخیز عام كه نامش محرم است

در بارگاه قدس كه جاى ملال نیست
سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

جن و ملك بر آدمیان نوحه مى‏كنند
گویا عزاى اشرف اولاد آدم است‏

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده كنار رسول خدا حسین‏

ادامـــــــه ...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

January 09, 2008

گفت: برو پشت‌بوم

... گفتم: مامان یه گندی زدم، دعا کن درست شه!
گفت: برو پشت‌بوم!
- پشت ‌بوم؟
- برو رو به قبله وایسا، به امام حسین سلام کن، بگو : وقتی بچه بودم تو کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. شیشه همسایه رو که می‌شکوندیم؛ بابام می‌رفت هم عذرخواهی می‌کرد و هم شیشه رو می‌داد عوض کنن. همیشه هم سعی می‌کرد بهتر از اولش بشه...

رفتم پشت‌بام، رو به قبله ایستادم و بغض کردم، "یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین"1

1. سوره مبارکه یوسف. آیه97

منبع

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

محرميه

قافله رفت و مانده ام
يوغ هوس بگردنم
كي شود اي خدا
كه من
راهي اين سفر شوم ...

گوش كن...
اين بانگ جرس اشتران كاروان حسين -عليه السلام - است ،در امتداد شاهراه تاريخي آزادي و آزادگي ، كه اينبار نيز تو را مي خواند.
كه اينبار نيز تو را مي خواهد ...
كه باز نداي داوودي حسين است در امتداد تاريخ كه ؛
هل من ناصر ...؟!

اينك اي جوانمرد
بگو از كدام قبيله اي ...

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

March 10, 2007

زیارت ناحیه مقدّسه

... سلام بر آن کسی که میکائیل در گهواره با او تکلّم می‌نمود،

سلام بر آن کسی که عهد و پیمانش شکسته شد،

سلام بر آن کسی که پرده حُرمَتش دریده شد،

سلام بر آن کسی که خونش به ظلم ریخته شد،

سلام بر آنکه با خونِ زخم‌هایش شست و شو داده شد،

سلام بر آن که از جام‌های نیزه‌ها جرعه نوشید،

سلام بر آن مظلومی که خونش مباح گردید،

سلام بر آنکه در ملأ عام سرش بریده شد،

سلام بر آنکه اهل قریه‌ها دفنش نمودند،

سلام بر آنکه شاهرَگش بریده شد،

سلام بر آنکه مدافعِ بی یاور،

سلام بر آن محاسنِ بخون خضاب شده،

سلام بر آن گونه‌ی خاک آلوده،

سلام بر آن بدنِ برهنه،

سلام بر آن دندانِ چوب خورده،

سلام بر آن سرِ بالای نیزه رفته،

سلام بر آن بدن‌های برهنه و عریانی که در بیابان‌ها (یِ کربلا) گُرگ‌های تجاوزگر به آن دندان می‌آلودند، و درندگان خونخوار بر گِردِ آن می‌گشتند،

سلام بر تو ای مولای من و بر فرشتگانی که بر گِردِ بارگاه تو پَر می‌کِشند،

و اطرافِ تُربتت اجتماع کرده‌اند، و در آستانِ تو طواف می‌کنند، و برای زیارت تو وارد می‌شوند. ...

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

February 01, 2007

فتح خون

794.jpg

چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟

... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟

آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

January 25, 2007

حسینیه

از خدا خواسته ام ذبح مناي تو شوم

 زده ام فالي و امروز همان خواهد شد

 قسمتم نيست كه نوشد قدحي آب روان

 عيد قربان من اكنون رمضان خواهد شد

 بر سر دار العماره جگرم ميسوزد

 كه جگر گوشه ي زهرا به سنان خواهد شد ....

خدایا !

مسافر ما دیریست که دیر کرده.او را به ما برسان

ادامه "حسینیه" »

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

January 21, 2007

محرم دیر خانیم زینب عزاسی

29_851030_L600.jpg

محرم دیر خانیم زینب عزاسی                 بیزی سسلیر حسینین کربلاسی

یولی باغلی گالیپ دشمن الینده            داهی زوارینین یوخ سس صداسی

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

February 13, 2006

آن ده روز بالائی

21_8411090373_L600.jpg

گرفتم باده ای از دست مستی
تعال الله چه مستی و چه دستی

و اتممناها بعــــشر...

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

January 31, 2006

مُحرم حریـــــــم

92095769_604ef28f9b.JPG

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

January 29, 2006

یـــــــا حسیــــــــن

sh-ali.jpg

آن شراب طاهر که شنیده ای بهشتیان را می خورانند ، میکده اش کربلاست و ساقی اش حسین علیه السلام است و خراباتیانش این مستانند که اینچنین بی سر و دست و پا افتاده اند.
حسین(ع) از دست یار می نوشد و ما از دست حسین

| | نظرات (10) | دنبالک ها (0)

January 25, 2006

شمیم ماه خون ، ماه هلال یک شبه زینب

یاران شتاب کنید!قافله در راه است.می گو یند گناهکاران را نمی پذیرند!آری گناهکاران را در این قافله راهی نیست...اما؛پشیمانان را می پذیرند.
آدم -علیه السلام- نیز دراین قافله ملازم رکاب حسین است،که او سر سلسله خیل پشیمانان است . و اگر نبود باب توبه ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است،آدم دهشت زده و رها شده در این برهوت گمگشتگی وا می ماند...
ای دل تو چه می کنی می مانی یا می روی؟
داد از آن اختیار که تو را از حسین علیه السلام جدا کند!!!
این چه اختیاریست که که برای رو آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد؟؟؟
نیک بنگر تا قلاده دنیا را بر گردنشان ببینی و سر رشته قلاده را که در دست شیطان است...
اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان می دانند که ماندن نیز در رفتن است...
...و اگر در این دنیای وارونه رسم مردانگی اینست که سر بریده ی مردان را در طشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند ... ؛ بگذار اینچنین باشد ! این دنیا و این سر ما !

باز شمیم روحنواز حسینی در کوچه پس کوچه های دلمان ما را به عاشورائی دیگر در سلسله تاریخی پیروزی خون بر اهالی اهریمن ،می خواند
محرم دیر خانیم زینب عزاسی
بیزی سسلیر حسینین کربلاسی

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

September 08, 2005

این حسین است و خدائی می کند

Sarir(144).jpg

آورده اند- چه مي دانيم؟ شايد هم افسانه باشد- كه در روزگاران قديم پادشاهي با چند تن از ملازمانش راه گم كرده و اسير گرماي بيابان و دست درگريبان تشنگي و گرسنگي شدند تا از يمن حادثه در چادر باديه نشيني نزول كردند. زن چادرنشين از مال دنيا تنها بزي داشت و شوهري بيابانگرد. شير بز دوشيد و از كام درماندگان آن بيابان برهوت تشنگي برگرفت تا هنگام ظهر كه در تكريم مهمان سر از بدن بز جدا كرد و مشغول طبخ طعام شد...
مرد خانه از گرد بيابان رسيد و چون بز را نيافت و همسرش را در حال طباخي ديد، بانگ برآورد كه اي زن بر تو چه شد كه كل هستي مان را بر باد دادي و بز را بر آتش طبخ نهادي؟! زن ماجراي مهمانان ناخوانده و درمانده بر او بگفت و مرد آرام گرفت.
سلطان -كه هويتش بر زن و مرد ناپيدا بود- گفت و شنود ايشان را از پس چادر شنيد و هيچ نگفت. وقت رفتن خود را معرفي كرد و دست نوشته اي به آنان داد و نشان ملك خويش بنوشت كه هرگاه گذارتان به ديار ما افتاد نزد ما آييد تا جبران محبت كنيم!
... چند سالي گذشت روزي زن ومرد باديه نشين مرقومه پادشاهي در دست وارد بارگاه او شدند. خبر به گوش سلطان رسيد. قبل از ورود آنان، از وزيران و مشاوران راهنمايي خواست. شرح ماجرا كرد و پرسيد: براي جبران لطف ايشان امروز من چه كنم؟ هر كس پاسخي داد. يكي گفت: اميري يكي از ولايات را به او ببخش. ديگري گفت: فلان قصبه را به او هبه كن و... واما نوبت به وزير اعظم كه رسيد تأملي كرد و گفت: اگر واقعاً مي خواهي حق آنان را ادا نمايي بايستي تاج شاهي از سر و رداي سلطنت از دوش برداري و جمله به آنان بخشي چرا كه در آن روز، آنها از همه مايملك و دارايي خود براي تو گذشتند و انصاف آن است كه امروز تو از همه مايملك و مكنت خود در حق ايشان درگذري.
¤ ¤ ¤
در روايتي آمده است پروردگار قادر منان در جهان آخرت اجازه بخشي از حاكميت آن روز را به فرزند سردار بدر و حنين حضرت اباعبدالله الحسين(ع) مي دهد. مگر نه اينكه حسين(ع) روزگاري در صحراي كربلا همه هستي وكسان خود را فداي پروردگار كرد ....
عالم آرا دلربائی می کند
این حسین است و خدائی می کند

****

سوم شعبان ؛ میلاد سرخ نور دیده زهرا ، حضرت حسین بن علی ،بزرگ پاسدار جاویدان مردی و مردانگی بر پاسداران شهید و پاسداران منتظر شهادت مبارک.
این آقا کوچولو هم برای روز پاسدار یه پست فرستاده با عنوان حدیث دشت عشق ، که به دیدنش می ارزه.
یا علی

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

خط خون

0507162300071rainbowweb_3953.jpg

درختان را دوست مي دارم که به احترام تو قيام کرده اند؛

و آب را که مهر مادر توست

خون تو شرف راسرخ گون کرده است؛ شفق آئينه دار نجابتت و فلق معراجي که تو در آن نماز صبح شهادت گذاردي

شمشيري که بر گلوي تو آمد هر چيز و همه چيز را در کائنات به دو پاره کرد:هر چه در سوي تو؛ حسيني شد و ديگر سو يزيدي.

اينک مائيم وسنگها ؛ مائيم و آبها ؛ درختان ؛ کوهساران ؛جويباران ؛ بيشه زاران که بر خي يزيدي اند و گرنه حسيني «عليه السلام» .

خوني که از گلوي تو تراويد هر چيز و همه چيز را به دو پاره کرد در رنگ؛ اينک هر چيز يا سرخ است يا حسيني نيست.

آه اي مرگ تو معيار ؛ مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت و آن را بي قدر کرد که مردني چنين غبطه بزرگ زندگاني شد. خونت با خونبهايت حقيقت در يک تراز ايستاد و عزمت ضامن دوام جهان شد که جهان با دروغ مي پاشد و خون تو امضاي راستي است.

تو را بايد در راستي ديد و در گياه آنهنگام که مي رويد ودر آب آنهنگام که مي نوشاند ؛ در سنگ چو ايستادگي است ؛ در شمشمير آن زمان که مي شکافد و در شير که مي خروشد ؛ در شفق که گلگون است ؛ در فلق که خنده خون است ؛ در خواستن؛ برخاستن ؛ تو را بايد در شفق ديد ؛ در گل بوئيد ؛ تو را بايد از خورشيد خواست ؛ در سحر جست ؛ از شب شکوفاند ؛ با بذر پاشاند ؛ با باد پاشيد ؛ در خوشه ها چيد ؛ تو را بايد تنها در خدا ديد....

هر کس هرگاه دست خويش از گريبان حقيقت برون آورد خون تو از سر انگشتانش تراواست. ابديت آئينه ايست پيش روي قامت رساي تو در عزم.

آفتاب لايق نيست و گر نه مي گغتم جرقه نگاه توست.

ادامه "خط خون" »

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

September 07, 2005

شعبانیه ...

niyaz.jpg

معبود من!
موهبت گسستن از همه و پیوستن به خود را به من ببخش و دیدگان جان های ما را با فروغ نگاهی كه به تو می افكنند، روشنی بخش تا آنگاه كه دیدگان جان ها پرده های نور را بردرند و به سرچشمه عظمت بار یابند و جان هایمان به شكوه قدس تو درآویزند.

سلام خدا بر ماه مبارک شعبان؛ ماه رسول خداو ماه تجلی ماه شب چهارده هستی ،مهدی فاطمه و سرآغار نیکوی آن مولود عشق علیه السلام: حضرت حسین بن علی علیهم السلام...

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مروا از یادت
...

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

August 10, 2005

بیاد اولین سفر کربلا

docu0155.jpg

صدای کربلا بوسعت تاریخ است و کار با یک یالیتنی کنت معکم ختم نمی شود...
اگر مرد میدان صداقتی تو نیز نیک بنگر که تو را نیز با مرگ انسی اینگونه هست یا خیر! اگر هست که هیج، تو نیز از قبله داران دایره طوافی و اگر نه ، دیگر بجای آنکه با دل زیارت عاشورا بخوانی ، در خیل یاران آخرالزمانی حسین علیه السلام با دل به زیارت عاشورا برو...
بیاد روزجمعه ،هجدهم مردادماه سال یکهزاروسیصدوهشتادویک
روزآغاز اولین سفرکربلا
یا علی مدد

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

April 07, 2005

مرکز آسمان

agha-mehdi.jpg


بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال، هیچ از خود پرسیده‌ای كه چرا اینان خود را «راهیان كربلا» نامیده‌اند، با این همه شیدایی و اشتیاق كه هنوز قافله سال شصت و یكم هجری قمری به بیابان كربلا نرسیده است.

مگر آنان سر مبارك امام عشق را بر فراز نیزه ندیده‌اند؟

مگر شفق را ندیده‌اند كه چه سان در خون نشسته است؟

مگر بوی خون را نشنیده‌اند؟ ... و بر علم‌هایشان نوشته‌اند: كُلُّ‌ اَرْضٍ كَربَلا و كُلُّ‌ یومٍ عاشورا!

مگر كربلا از سیطره زمان و مكان خارج است كه همه جا كربلا باشد و همه روزها عاشورا؟
كربلا قلب زمین است و عاشورا قلب زمان. یعنی اصلاً كربلا مطلق زمین است و عاشورا مطلق زمان، و راه‌های آسمان از این‌جا آغاز می‌شود؛ از این‌جا دروازه‌ای به عالم مطلق گشوده‌اند.

می‌پرسی كه از متناهی چگونه می‌توان راهی به سوی نامتناهی جُست؟ این سرّالاسرار خلقت است و گویی تقدیر این‌چنین رفته است كه اسرار، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیه‌السلام، فاش شود...»»متن کامل

شبهای جمعه برای خاکیان رنگی از ملکئت افلاکیان دارد...
سلام خدا بر شهیدان
یا علی

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 31, 2005

گفتاری از معلم شهید>>بي‌حسين، شراب و نماز يكي است

...خواهران، برادران!
اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.
در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسئول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.
ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد
...
((متن کامل))

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

بهار اشک

119096_orig.jpg


در عزایت خون اگر گریم سزاست...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)