مبارزه!
ماه رمضان است اما ممنوعیت خوردن و آشامیدن و کشیدن سیگار در طول روز فراموش شده است. به نظر می رسد سیگار کشیدن به همراه خلق جمله های کنایه آمیز تنها راه فراموش کردن واقعیت است. *. دیوار – حسن وهابیان – انتشارات روایت فتح
احمد، کشاورز جوان اهل فلامیه، با خنده می گوید: « اگر زورمان به اسرائیلی ها نمی رسد، قدرتمان را به خدا که می توانیم نشان دهیم ...» *
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
September 17, 2009
پرده ی آخر عملیات رمضان ( چهارده - سی )
این شُر شُر ِ باران های آخر ماه مبارک از دی روز تا به حال که شُر شُر ِ باران و رعد و برق های پشت بندش، یک لحظه هم رهایم نکرده اند، تا توانسته ام و شده، ایستاده ام زیر رگبار رحمت خدا کریما! خدایا!
انگاری مامور ویژه ی رفت و روب ته مانده ی چرک و چرب روحمان است.
پنداری خدا امسال کار دیگری باهامان دارد! که این طور سیل آسا، به صرافت بشور و بسابمان افتاده!!!
ما را دو سه ساغر دیگه بپیمای ...
باران ات را
باران رحمتت را !
بگذار این دم آخری، تا می توانیم خیس بخوریم ...
وقت برای خشک ماندن زیاد است!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
September 12, 2009
سلامٌ هِیَ حَتی مَطلَعِ الفَجر
شب سرت را بالا کن.ببین چقدر چشم از آسمان زل زده و دارد زمین را گاه می کند. همه دارند اینجا را می پایند. خسته هم نمی شوند. مگر اینجا چقدر قشنگ است که این همه نگاه می کنند.
صبح که هوا روشن شد تو هم نگاه کن ببین چی بود قضیه.*
*. باران خلاف نیست!(برداشت آزاد کوروش علیانی از مجالس مرحوم آسید اسماعیل دولابی) - نشر مستند
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
September 10, 2009
گفت الله تو، خود لبیک ماست!!!
وقتی می خواست پیاده شه، رو کرد به م و گفت الهی به حق پنج تن، خدا ام شب هرچی تو دلته بهت بده!
آقا اجازه؟
هر چی که تو دلمونه؟
هر چی؟؟؟
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
September 08, 2009
حلالم کنید!
ام شب، این جا، در ابتدای بزرگ راه ِ تقسیم ِ تقدیر ِ خیرٌ مِن اَلف ِشهر، کریما! یا اَبانا!
از همه ی نازنیانی که حقی و دِینی بر ذمه ام دارند عاجزانه طلب حلیت می کنم.
ام شب، شب ِ عرض حوائج ریز و درشت است و خواجه می فرماید که عرض هنر در پیش یار بی ادبی ست و خواجه خود رسم بنده پروری نیک می داند!
ام شب، مسلح به سلاح اشک، پای در بزرگ راه تقدیر می گذارم و می دانم که :
اِن لَم تَغفِر لَنا و تَرحَمنا؛ لَنَکونَّنَ مِنَ الخاسِرین!
ام شب، میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم ...
ما را باران کلمه
باران بصیرت
باران فهم و شهود
و باران شُکر ببار.
اِستَغفِر لَنا ...
آقای مفرد ِ مذکر ِ غائب!
ما از تو به غیر تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ست!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
August 23, 2009
تساوی تنفس و تسبیح
ما خیلی که هنر کنیم، از کلهم اجمعین رمضانت، تشنگی و گرسنگی اش را می فهمیم و تحمل کردنش را. نکند انتظار داری روزه هایمان با بوسه بر لعل لبت افطار شوند؟
اصلن اینکه گفته ای: ( نفس کشیدن در فضای رمضان، سُبّوحٌ قُدّوس کردن است و خواب هایتان عبادت) کار ما را راه می اندازد!
خیلی که هنرمند باشیم، نفس هایمان را عمیق تر می کشیم و خواب هایمان را عمیق تر می بینیم.
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
August 21, 2009
رمضان شروع شده است ...
رمضان!
شروع شده است.
ماه خدا
ماه تسبيح نفس ها و عبادت خواب ها.
ماه ِ ساعت جديد ِ كار!!ها.
فرمايش فرموده اند كه از 9 تا 2 عصر برويم سركار. ولي كسي نفرمود؛ كِي ها مي آئي سراغمان. كِي ها منتظر آمدنت باشيم. كِي ها به مان سر مي زني و اصلن به مان سر مي زني يا نه؟.
كسي نيست به ش بسپريم وقتي ديدت از طرف ما به ت بگويد: كه از پاي افتاده ايم و اين نه از روزهاي داغ و روزه هاي پانزده شانزده ساعته و تشنگي ها، كه از نبودنت، نيامدنت و نديدنت است...
بگويد كه زودتر از زود برگرد تا روزه ي (هِجر)ت را به نمك (وصل)ت افطار كنيم...
بگويد كه اين جا، لابلاي بلاي روزمرگي ها، كساني منتظرند تا تو سحر بيدارشان كني ...
يا عشق ادركنا!
پي نوشت:
تصوير فوق، به توصيه و تاكيد صاحبش و در اثر پستي كه سال قبل كار شده بود، نصب شده است.
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
August 18, 2009
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر...
ماه خدا نزدیکست ... و (خدا) نزدیک تر!
جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه ِ تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
October 01, 2008
دلم برایت تنگ می شود.
دلم برایت تنگ می شود. دلم برایت تنگ می شود. دلم، برایت تنگ شده است ...
تا یک سال که نه. تا سیصد و بیست و پنج روز دیگر که دو باره شعبان برود و ماه تو دیگر باره طلوع کند.
برای عطر نعنا داغ روی کاسه آش افطار و بوی نان داغِ تنگ چای شیرین و صدای ربنای شجریان از مسجد قدیمی محله مان.
برای بی خوابی شب ها و
برای خمیازه های سلسله دارِ تا صلاه ظهر .
برای قران کوچکم که شده بود جزء لاینفک داشبورد ماشینم و هر جا و همه با من بود و مدام برایم آیه می تراوید.
برای زکات زیبای فطره.
گفتم زکات فطره و یادم افتاد دوباره بگویم:
ایها العزیز!
مسنا و اهلنا الضر
و جئنا ببضاعته مضجئه
و اوف لنا الکیل
و تصدق علینا!
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
September 26, 2008
برای قدسِ عزیز و جمعه ی آخر ماه مبارک
پیش از ورود به اورشلیم گمان نمی کردم که چیزی از آن در دست یهود باشد. اما اینطور نبود. هسته ی اصلی شهر البته در دست اردنی هاست.در درون حصار بلند کهنه اش و با «دیوار ندبه» و مسجد الاقصی. وقسمت شرقی آن، «تپه ی زیتون» که مهبط چه بسا وحی ها بود بر حضرت مسیح. *- سفر به ولایت عزرائیل
و سیمین و من به چه زحمتی از این گوشه و آن سوک – بر بالای سکوئی یا از بام خانه ای - سرک می کشیدیم تا از دور، هیکل «قبه الصخره» را زیارت کردیم....
و راهنمای ما که بازرس وزارت فرهنگ بود و فرانسه را بهتر از انگلیسی می دانست و اصلا الجزائری بود و لبهایش سیاه، عین تریاکی ها. اما ندیدم حتی سیگار بکشد. سلام و علیکی و دیگر آداب و بعد شراب دره ی جلیل سفارش داد و در جوابم که از شرق الجلیل است یا غربش، درآمد که:
- مملکت ما شرق و غرب ندارد. ما فقط شمال و جنوب داریم.
گفتم: اما همین «باریکه خاک» را حسابی شلوق کرده اید ...*
جلال آل احمد
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
September 22, 2008
قدر سوم؛ یا سومِ قدر ...
از همه ی پیمانه ی «قـــدر»، فقط یک جرعه باقی است!
هر شب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم!
رحمی کن بیا ...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
September 19, 2008
هر آنکس که دندان دهد، نان دهد!
امشب، چقدر حور و مَلَک روانه ی اینجا کرده ای! سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطلَع الفَجر! آمین...
می دانم!
امشب مرا و همه را غرق در دریای ژرف و شگرف رحمت بی واسعه ات خواهی کرد.
امشب، مرا و همه را از چشمه ی آب حیات همیشه جوشان جوشن کبیر، خواهی نوشاند ...
امشب، تقدیر مولایم را الی احسن الحال بنویس. بنویس و اراده کن تا بیاید!
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
September 14, 2008
ای دو سه تا کوچه زِما دورتر ...
دلم،
برای لرز شانه هایم تنگ شده است.
برای دستهایم که تا دامانت بالا می آیند.
برای تو!
برای طعم شیرین سحری های بعد از احیاء.
برای چرت بعد از طلوع فجر ...
برای خیال خوب اجابت و وصل!
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
September 13, 2008
رساله ی طاقت
مدام حس می کنم که زلزله ای قرارست بیاید.
رعد و برق خشک و خالی هم که بشود من فکر می کنم الان است که دنیا روی سرم خراب بشود!
آرام، از خوابهای بی قرارانه ام رفته است.
دلم آشوب است.
می دانم که قَدَر تو را گزیر و گریزی نیست!
...
آقای آهوهای پریشان!
من می ترسم ...
می لرزم.
کار من با یک ضمانت کوچک هم راه می افتد...
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
September 11, 2008
افتتاحیه
حمد و سپاس را با ستایش تو آغاز می کنم...
یقین دارم تو مهربان ترین مهربانانی اگه حرف مهر و محبت باشه...
اگه حرف حال گیری باشد تو شدیدترین مجازات ها را می کنی....
صحبت بزرگی پیش بیاد تو از همه بزرگتری،زورت از همه بیشتره....
تو اجازه دادی من صدات کنم،ازت بخوام...پس بشنو....
......................
تو٬ توی خوبی سابقه داری....
.......
ستایش خدایی را که کسی ضدش نیست،کسی نمی تونه در مقابلش دربیاد...
کسی نمی گه چرا این کار رو کردی یا اون کارو کردی.....
ستایش خدایی را که برای بخشش دستش بازه ، اگه چیزی هم بده کم نمی آد....
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
September 01, 2008
داس ِ مَهِ نو
تا اطلاع ثانوی،
اتمسفرِ دوزخ هولناک دنیای مادی، پراست از شمیم بهشت. از بوی خوش ربنا. از خنکای اجابت و استجابت ...
شیطان برون و ابلیس امّاره ی درون را به بند کشیده اند ...
یار با صد هزار جلوه برون آمده!
و تا خدا! فاصله ای نمانده.
داس ِ مَهِ نو، مژده ی فصل خوشه چینی و هنگامه ی درو را با خود آورده!
سفره ی کریمانه ی رمضان گوش تا گوش فلک گسترانیده شده و یار، فرصت دیدارداده!
الرحیل! یاران شتاب کنید ...
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
August 30, 2008
روزگار وصل
وقت وصل دلم به اقیانوس ژرف و شگَرف چشمهایت نان پاره زِمن بستان! می دانی که!
به ساعت ماه نو، از کی تا کی است؟
کاری برای دلم نمی کنی!؟؟
نان باره! نخواهم شد!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
August 26, 2008
از علی آموز اخلاص عمل
تابلوهای راهنمائی و رانندگی هر یک پیام خاصّی دارند. برخی توجّه میدهند و برخی اخطار. برخی دیگر نیز یادآوری کننده و تأکید کنندهاند. تعدادی هم از راننده میخواهند که خود را نسبت به وقوع هرگونه حادثهی احتمالی مجهّز سازد. پیامهای ابرمردی که حکومت کوتاه پنجسالهاش- که همین میتواند درسهای فراوانی برای مدیران نظام اسلامی باشد – الگویی تمام عیار، برای همهی عدالتپیشگان و آزادگان عالم، به ویژه کارگزاران و مدیران نظام اسلامی است؛ همان تابلوهای راهنمائی است؛ امّا فرا روی دولتمردان و کارگزارانی که قصد دارند در مسیر پر پیچ و خمِ خدمت به مردم و تصمیمگیری برای نظام اسلامی حرکت کنند. گزیده ی 25 فراز از راه کاری های امیر عشق و بیان را اینــــجا بخوانید!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
August 25, 2008
بازی در وقت اضافه
می گفت سال 67 بعد کلی دوا و درمان، دکترش تو انگلیس بهش گفته که دوسال بیشتر زنده نیستی.
بعد سر انگشتی حساب می کرد که با احتساب حرف جناب طبیب، نوزده سال قبل می بایستی ریق رحمت را سر می کشید.
کاری هم نداشت که چرا آنهمه تیر و ترکشی که تو تنش مانده، چرا تا بحال کاری بکار زنده بودنش نداشته اند!
فقط می گفت این سالها، وقت تلف شده ی بازی دو سر باختش با دنیاست.
می گفت، درست همین جاست که قانون گل طلائی بکارش می آید!
...
مرد قصه ی ما، نوزده سال است که بعدِ صلاة صبحش «امّن یُجیب» می خواند!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
August 24, 2008
رساله ی التجاء
باری تعالی ِِِِِِِِِِِِِگرامی! من که یوسف نیستم. همین!
یادم دادند که هر شب، درِ گوشت بخوانم:
شتر دیدی، ندیدی!
که با من راز بنمایانی.
از یوسف بودن، فقط در چاه افتادنش روزی من شده...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)