رساله ی التجاء
باری تعالی ِِِِِِِِِِِِِگرامی! من که یوسف نیستم. همین!
یادم دادند که هر شب، درِ گوشت بخوانم:
شتر دیدی، ندیدی!
که با من راز بنمایانی.
از یوسف بودن، فقط در چاه افتادنش روزی من شده...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
August 18, 2008
بوی پیراهن یوسف
زیر ریسه های الوان نیمه شعبان، با موسیقی ملایم چادرهای شربت و شیرینی و بچه های نو نوار کرده ی با کلی انرژی و اشتیاق، که کلی ماشین را قطار کرده اند پشت ایستگاه صلواتی شان، که کلی ذوق می کنند وقتی شیشه ی ماشینت را پائین می کشی و دست می بری تا مهمان شربت و شیرینی شان شوی و چشمهایشان را سیر تماشا کنی که خستگی این یکی دو روز کم خوابی، ته اش رسوب کرده، وقتی نشسته ای پشت رول و انعکاس نور سبز و قرمز و آبی ریسه ها می افتند روی شیشه ی ماشینت و تو معکوس می کشی تا لذت زیر اورنگ هفت رنگ بودنت بیشتر و بیشتر شود، ناخودآگاه ریسه کشی دائی غفورِ « بوی پیراهن یوسف » یادت می افتد و کوچه ی سراسر چراغ کشی شده ی شیرین و چشمهای امیدوار غفور که هجران، ته نشین اش شده بود و خیال شیرینِ شیرین، که خیال بود و نه وصال.
وقتی سرت را از پنجره ی ماشینت بیرون می آوری تا نور و صدا و شور را استنشاق کنی ...
وقتی تا ته کوچه، تا چشم کار می کند، چشم هایت میهمان نور و رنگ اند ...
وقتی زلیخای غفلت، دست از دامان یوسُف کشیده است، تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ...
تازه یادت می افتد که عید تمام شده و این همه لذت، به یکباره تمام می شود و تو می مانی و خیالِ بوی پیراهن یوسف!
امشب بوی پیراهن یوسف، می رود تا سیصدو پنجاه و پنج روز دیگر که باز نو شود و باز آید به کنعانغم مخور!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
July 16, 2008
« شناس » نامه ی من
حتی خدا هم آن باری که خواست قسم جلاله بخورد، اول قسمش اسم تو را آورد:
«« و والد و ما ولد »»یعنی قسم خورد به تو و آنچه در پی تو می آید.
بانک هم که می روم، یکی از « مشخص » اتی که پشت چک باید! بنویسم اسم توست.
داخل قبر هم که تکانم خواهند داد تا آخرین حرف ها را حالی ام کنند، « من » را به اسم تو می خوانند:
اسمع ! افهم!
یا فلان ابن فلان.
هزار جای دیگر هم اعتبار « من » به رد اسم توست که پشت عنوان « من » است.
یعنی تو،
« شناس » نامه و شناسه منی.
یعنی « من »
بسته به چوب خط اعتبار توست که اسم و « رسم » پیدا می کند.
اینها همه هستند و « تو » نیستی ...
این روزها نبودنت باز عقده شده و راه نفس را بسته.
نمی دانم چرا بی « تو »، سر نمی آیند این روزهای تکرار آلود و بی دلیل.
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
June 23, 2008
شما که بهتر می دانید ...
این طوفان ها که دل و دین و عقل و هوش ام را بگذریم.
با خود می برند؛
همه شان
تقصیر سکان بی صاحب مانده ی – من – است.
می دانید که!
اینجا، کسی هست که نیاز شدیدی به یک ناخدا،
یک نفر آشنای راه،
یک – نفر بر – دارد.
« اضطرار» که معرف حضورتان هست؟
...
اصلا برایتان آیه می خوانم؛
« امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء».
شما خودتان حدیث مفصل خوانده اید از این مجمل مهمل!
قربان دل دریائی تان بروم که موج ترین خروش های هزار هزار مثل من،
از قوزک پاهایتان، فراتر نمی روند ...
والامر الیکم!
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
June 15, 2008
هلو
هلو را که گفتی و همه چیز را بالا کشیدی و چائیدی. پی نوشت:
حواست باشد که هسته هاش را در بیاوری. هسته هلو می رود تو روده و دردسر درست می کند برایت. هسته هلو را نخور. ببین دورش هم چوب دارد، حریم دارد، یعنی این حرام است.
در بیاور بیانداز دور. هلو را بخور، هسته اش را نخور. حلال را بخور و حرام را نخور. ببین! حلال صداش چه شکل هلو هم هست!
آن وقت هسته را که دور انداختی، تو فکر نکن از دستت رفته. نه!، سبز می شود، درخت می شود، باز هلو می دهد، باز می خوری!
حرام را گذاشته اند که هی برای تو، حلال در بیاید ازش!
باز، بیاد سید اسماعیل دولابی اعلی الله مقامه، که پیر بود و مرشد و راه بلد.
پیرمرد دوست داشتنی محله دولاب تهران که اسرار را آرام و بی سر و صدا، هویدا می کرد...
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
May 28, 2008
مبادا
مطابق معمول اوقات بی کاری اش، آمده بود سر وقت من که به سنت مالوفش، باز، آویزان ام شود... نوک زبانم بود که بگویم، دل تنگی های این جوری، کی و کجا ندارند ... کاش اما، کسی بود که مبادا حالی اش می شد ...
حرف درست درمون هم نداشت تا وقت تلف ! کند.
باری بهر جهت بود که پرسید:
آره داشتی می گفتی ... کی ها دلت برا - بابا - تنگ میشه؟
گفتم:
قیصر می گفت: همه روزهای بی تو بودن روز مباداست ...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
April 10, 2008
بیست و پنجمین سال مبادا
قیصر می گفت: سردار
بی تو
نه، هست هایمان آنگونه که بایدند
و نه، باید هایمان آنگونه که هستند ...
می گفت:
هر روز بی تو، روز مبادا است.
.
.
.
می گویم:
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، بیست و پنجمین سال مبادایم شروع شد.
سال مبادا ...
قیصر، یکی دو سه روز بی او بود و روزهای بی او بودنش مبادا شدند!
و من
سالهاست که بی تو ام و هر سالی که به عدد سالهای بی تو بودنم اضافه می شود، سال های مبادایم پر شمار و پرشماره تر می شوند...
تو که آن بالا نشسته ای
تو که از آن بالا ما را می بینی...
تو که پرده ی آخر را در تماشاگه راز به تماشا نشسته ای ...
نمی خواهی بنمایانی؟
نمی خواهی آنسوی قصه ی راز آلود دنیا را بر ملا کنی ...
تو ره بنما که حلاجت شوم و اناالحق گویم.
تو
می دانی و می بینی و می فهمی!
زبان بگشا!!!
تو که به عدد روز و ماه و سال ما دنیائی ها، بیست و پنج سنبله است که « آن بالا» نشسته ای ...
پدر آسمانی ام!
« بیست و پنج سالگی ات مبارک»
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
March 20, 2008
فال سال نو
ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود ياد باد آنكه چو چشمت بعتابم مي كشت ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس ياد باد آنكه رخت شمع طرب مي افروخت ياد باد آنكه درآن بزمگه خلق و ادب ياد باد آنكه چو ياقوت قدح خنده زدي ياد باد آنكه نگارم چو كمر بر بستي ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست ياد باد آنكه به اصلاح شما مي شد راست انتظار عيدانه اي به اين بزرگي را نداشتم.خودت هم ديدي كه خودم را لايق آنهمه لطفت نمي ديدم. موعودا
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
معجز عيسويت در لب شكر خا بود
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
وين دل سوخته،پروانه نا پروا بود
آنكه او خنده مستانه زدي صهبا بود
درمبان من و لعل تو حكايتها بود
در ركابش مه نو، پيك جهان پيما بود
وآنچه در مسجدم امروز كمست آنجا بود
نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود
خطاي هميشه ي من است، اينكه در خود مي نگرم و نه در بزرگي تو!
... مي گويند حساب نيكوئي سال را از بهارش مي كنند.
حساب روز نو شده يكهزار و سيصد و هشتاد و هفتم ، با عيدانه اي كه گرفتم ، بايد كه نيكو باشد...
بيا و روز نو شده مان را به آمدنت به شكوفه بنشان و بهاري كن.
كه اگر مي دانستم از كدام سو مي آئي، پيامبر گلها را به نيكوترين سرزمينها مژده مي دادم ...
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
March 19, 2008
تو ره بنما!
دشمن داشت شهر را مي گرفت. . تو ره بنما ... تو مي داني و مي بيني و مي فهمي!
ما ،انگاري كه جزء آخرين دسته هاي مقاومت شهر بوديم كه داشتيم تو خيابونهاي شهر جلوشونو مي گرفتيم.
برخلاف انتظاري كه تو همان خواب از خودم و بچه ها داشتم، خوب داشتيم جلوشونو مي گرفتيم.
اين سرعتگيرهاي شهرداري كه عين دمل تو خيابونهاي شهر سر برآورده اند و هر باري كه از رويشان رد مي شوم،سلام و صلوات «مخصوص»، نثار طراح و مبدع و مجري اش مي كنم ، شده بود خاكريز و بچه ها پشتش سنگر گرفته بودند.
آتش مهاجم اما تندتر از اين حرفها بود كه با چند تا اسحله انفرادي بشه جلوش در اومد.هركدام از بچه ها كه مي خواست تغيير موقعيت بدن،با تير مستقيم دشمن به زمين مي افتادند.
منم بايد جامو عوض مي كردم.
اما بين راه،تصميم رو عوض كردم وچند متري ««عقب»» تر رفتم.تيري هم بهم نخورد.اما من عقب نشسته بودم. و از معركه جان سالم بدر برده بودم.هيچيم هم نشده بود...
اين چند روزه كه ذهنم درگير تعبير خواب قيلوله اي و كوتاهم بود، عشق عقل آلودم بهم مي گفت كه نيايد خودتو دستي دستي به كشتن مي دادي! و تصميم درستي گرفتي كه عقب نشيني كردي...
درست هم مي گفت.ظاهرا!!!
اما من وقتي عقب نشيني مي كردم،فكر دستي دستي كشته شدن نبودم كه!!!
.
.
چهارشنبه ي آخر سال كه ميشه،مردان و پسران آذربايجاني،براي زنان و دختران فاميل، آينه و كبريت و شمع هديه مي دهند و زنهاي فاميل بابت دريافت كادوهايي كه هر سال تكرار مي شود، كلي ذوق زده مي شوند و تعبير مي كنند آينه را و كبريت را به روشني و خوشي و زندگي.
شب،وقتي تو ازدحام شبهاي آخر سال و بين سر و صداي ترق و تروق چهارشنبه سوري،زده بودم بيرون تا كادوي چهارشنبه ي جماع نسوان طايفه را بخرم، گذرم افتاد به محله قديمي مون و باز رفتم به سالهاي بي تو بودن.
باز نبودنت بضغ شد و آمد تا گلويم را فشار دهد و باز نتركد.
من نيامده بودم كه ببينمت.اصلا زده بودم بيرون كه كبريت و آينه بخرم.
تو اما،مرا كشاندي تا جلوي مغازه دوست قديمي ات.همانكه پسرش پسرت را مي شناخت.همانكه هر بار كه از جبهه مي آمدي اول از همه سراغ او را مي گرفتي.همانكه تا مرا شناخت،بغض كرد و گفت:
«سن منيم قارداشيمين بالاسي سان...!»
همان مرد ميانسالي كه مي رود تا نشانه هاي پيري در چهره اش نمايان شود.
همانكه سالهاست نديده ات.
تو
اما فكر همه جا را كرده بودي.مثل هميشه كه فكر همه جا را مي كني.
مي داني كه كي و كجا تجلي كني!
مي داني كه كي و كجا رخ بنمائي...
...
من هنوز بي تو ام!
من اما هنوز منگ خواب پس پريروزم هستم.
چرا هنوز جرات با تو بودن را به من نداده اند.
اصلا من چرا بايد عقب نشيني مي كردم ...؟!!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
January 24, 2008
دلم هوايت را كرده...
چرا تمام نمي شوند اين روزهاي سرد و بي روح كفتر جلد گنبد دوار تو حالا حالا ها از چرخ و رقص بر فراز بام تو كه خسته نمي شود. مي چرخم و مي رقصم و مي نوشم از اين جام يا علي...
چرا اينهمه دوري مي گزيني ،يارا...
انگار اصلا قرار نيست سوت پايان وقت اضافه اين روزها و سالها زده شود ...
به حساب نا تراز من،دو سالي مي گذرد از آغاز دقيقه نود بازي دو سر باخت من و دنيا.
سالهاست به اين فكر مي كنم كه به چه عياري مي شود همه كارت را با دنيا بيست و سه چهار ساله ‹تمام!› كني؟؟! و پر بكشي.
دلم هوايت را كرده... باز!
تنگ است سينه خسته ام از تنفس در هواي بي تو سردار!!!
اصلا
بچرخان ... تا بچرخيم.
بيخود شده از خويشم و از گردش ايام ...
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
December 20, 2007
عرفه ...
چند سال پيش بود ...؟ كربلا ... كربلا
چهار سال!
و زمان را ببين كه چه بي رحمانه روزهاي با توبودن را از من دور مي كند.
چهار سال پيش بود ... شب عرفه.
و روز عرفه.
روز نهم ذي الحجه الحرام.
در مركز زمين ، نه!
در مركز آسمان.
در كرب بلا
كه مهمانت بوديم به شور و صفا.
كه مي گفتند:
آنجا،آنروز ، خدا !قبل از همه،قبل از حاجيان در عرفات
قبل از ميهمانان اقليم وحي و قبله ...
سهم ما را
سهم زائران حسينش را خواهد داد.
و سهم ما از عرفه آنسال ... با حسين - عليه السلام - بودن بود،انگار.
و چه خوش بود ايام بكامي كه با دوست بسر شد.
يادش بخير
اين چند ساله ...هر سال كه عرفه مي رسد،ياد عصر روز عرفه مي افتم كه خورشيد كربلا تابان بود و مهر خداوندي، باران شده بود و از لابلاي ذرات نوراني تابش آفتاب ،بر سر و روي حسينيان مي باريد و مي باريد و مي باريد...
عرفه هر سال تصوير روياي صادقانه رفيقي در نظرم مجسم مي شود كه مي گفت:
هر كه به حسين - عليه السلام - اقتدا آورد ،عاقبت به خير مي شود.
و سرانجام اش به حسين - عليه السلام - مي رسد ...
ما را نيز در خيل كربلائيان بپذير .
ما مي آئيم كه بر خاك تو بوسه زنيم و روانه ديار قدس شويم...
كعبه دلهاست
- خدا - مي داند.
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
December 13, 2007
ذي الحجه الحرام
وفرمود: مي گويم: راستي! ممنون …
حتي جهاد نيز به اندازه اعمال ذي الحجه محبوب نيست …
الا به آنكه مجاهدي با نثار جان و ايثار دل برود و باز نگردد.
و باز فرمود:
اتمام حج به رويت امام –عليه السلام- است.
موسم حج ؛ هر سال كه شروع مي شود، خيل اصحاب آخرالزماني امام عشق را مي بينم كه در قهقهه مستانه شان و در شادي وصولشان عند ربهم يرزقونند…
كه اينان هم بذل جان و ايثار دل كرده اند و هم به لقاء امام – عليه السلام – رسيده اند.
و جام وصل را لاجرعه سر كشيده اند. و باطن قبله را يافته اند كه « امام » است.
تا كي مي خواهي حرفهاي عاشقانه ات رااز زبان اغيار با ما – با من ، بگوئي؟
دلم سوخت … وقتي مژده ات را از غير شنيدم!
دلم را سوزاندي …
تو هرآن ستم كه خواهي بكني كه پادشاهي …
مي داني كه!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
December 06, 2007
انگار بزرگ شده ام...
انگار بزرگ شده ام! كاش هرم نفست گونه هاي از سردي سرخ شده ام را بنوازد. الحمد لله الذي ليس لعطائه مانع.
يه كمي بيشتر از خيلي
آنقدر كه نبودنت درست بخورد به فرق سر ذوق ناكوكم... بس كه نيستي!
و هي خود را بنماياند ... بس كه نيستي
بچه سال تر كه بودم ؛ و اين چيزها را نمي فهميدم،وهم برم داشته بود كه چه دل گنده اي دارم كه اين چيزها كك ام را هم نمي گزد ...
بچه بودم خب!
و هستم...
فقط اين روزها ...
اين روزها ؛ دلم هواي تو كرده ! بگو چه چاره كنم.
كاش آنقدر بزرگ بودم كه مرا هم با خود ببري ...
كاش ...
... علي علي
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
December 02, 2007
خدايا سلام
بارها قبلتر از ديشب هم خدائي ات را نمايانده بودي. همين!
ديشب هم.
در آن جاي مقدس كه شيشه دلم را لرزاندي...
من كفتر جلد توام ... گيرم كه ساعتي نگاهم به بام ديگري بلغزد!
خودت اينها را بهتر مي داني.
اينجا،اكنون... داد مي زنم كه به رحمت واسعه ات اميدوار و مطمئنم.
اينرا هم ديشب به من نماياندي !
اين يقين ارامش بخش را.
و پدرم را ...
آنجا كه ملائكه سالهاست تماشاگر ساحت مردانگي اولاد بني آدمند ...
خداي من :
بابت پدرم از تو متشكرم.
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
November 21, 2007
داد مي زنم ...
بگذار با صداي بلند بگويم اين يعني اينكه ؛ سالهاست كه زمزمه مي كنم :
بگذار داد بزنم كه همه بشنوند صداي بنده ي از همه جا بريده ي تو را كه :
««انت اكرم من ان تضيع من ربيته»»
تو بزرگتر از آني كه كوچكترين بنده ات را به زمين بزني
شان تو اجل از كارهاي بچه گانه من است ...
تو را به كرمت به من شناسانيده اند و تا كنون جز اين نبوده !
با كريمان كارها دشوار نيست ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
October 25, 2007
حیدربابا
حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بيتيرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز
بيزد ، واللاه ، اونوتماريق سيزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى
محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب
ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا
هر سال پائیز که می آید ناگاهان دلم راست می رود سراغ حیدربابا و صناعات زیبای ادبی منظومه جاویدان شهریار علیه الرحمه
پائیز و هزار رنگ در هم تنیده زرد و نارنجی و بنفش و خاکستری آن مرا آنچنان شیفته خود می کند که گمانم نمی کنم که لذتی بالاتر از نظاره کوهستانهای پائیز زده آذربایجان ، وجود داشته باشد.
پائیز را و هزار نقش در هم لولیده ی زیبایش را و آذربایجان را دوست دارم...
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
October 21, 2007
كمك
ترس برم داشت. هان؛ تو كه ان بالا نشسته اي :
امشب نمي دانم براي چه ،يهو ته دلم خالي شد...
ترسيدماز اين كه شايد ... نتوانم عاشق شوم.
ترسيدم ،همه شان،همي ي آن ها! لاي سطرهاي بهم فشرده ي كتابها بمانند الي الابد.
مي ترسم هنوز ...
مي ترسم اين يكي هم مقدمه ي امتحان دشوار ديگري باشد.
كمك!
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
October 19, 2007
وداعيه ؛ با چند روز تاخير
جويند همه هلال و من ابرويت يك هفته از جشن بزرگ سپاس مي گذشت و من هنوز خمار آن باده سربسته بودم...
گيرند همه روزه و من گيسويت
از جمله ي اين دوازده ماه تمام
يک ماه مبارک است و آن هم رويت ...
امروز تازه باورم شد كه رمضان ... باز! رفته است.
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
September 16, 2007
!!!بلوغ
مي گفت صدايت كلفت تر شده اينها را مي گفت و مي گفت اينها نشان بلوغ است. نمي دانست اما ، قبله چه مي كند با فطرت نابالغ آدم . و فرمود: يا حسين
حتي وقتي مي خندي نمي توانم صاديت را با خاطره هاي قبلي ام تطبيق دهم
مي گفت پشت تلفن هم حتي صدايت را نمي شناسم.
مي دانست من بيست و پنج سنبله ام ... و ده سال است پشت لبم سبز شده و صدايم كلفت....
با روح متلاطم و سركش ...
با تارهاي صوتي ام حتي كه نداي مردانگي بهشان داده است.
كاش همه آن ندانسته ها را مي دانست ...
و مي دانست كه دل را بايد گره زد به اقليم قبله
عجب تمثيلي است اينكه علي مولود كعبه است ... يعني باطن قبله را در امام پيدا كن !
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
September 05, 2007
فعلا بدو!
گفت:تو دنبال مني يا من دنبال توام؟
گفت چه فرق مي كند ... فعلا بدو ...
حالا تو هم فعلا بدو.بدو كه الان يا تو مي رسي به او يا او مي رسد به تو!
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
July 28, 2007
روز پدر آسماني ام
الان دقيقا كجائي؟ مي داني كه ... داستان عاشقي تو بود كه سنگهاي سپيد را بوسيدني كرده است. پدر آسماني ام ... با دسته ي گلي از گلايلهاي سپيد ، اينجا ، در امتداد را اسمان ايستاده ام ، منتظر ، كه بيائي و راه آسمان را بنمائي ... روزت و شهادتت سعيد و مبارك ..jpg)
الان ساعت بوقت بهشت چندست؟
يعني من وقتي سلام مي كنم ، فرشته ، تا كجا سلام مرا بالا مي اورد كه برساند بدستت ؟
يعني من بايد رو به كدام طبقه آسمان كنم تا ببينمت ؟
مي داني كه ... روزها برايم سخت است كه بي تو مي آيند و مي روند و من هر روز تو را نمي بينم.
مي داني كه امروز – همه - ««پدر»»شان را بغل مي كنند تا روزش را تبريك بگويند.
لذتي كه نمي شود با چيز ديگري قياسش كرد و سنجيد.
اينكه «پدر» دستهايش را تا جائي كه جا دارد باز كند تا بروي در بغلش و شانه سترگش را با گونه هاي خيست لمس كني.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ شانه هايت مي شود ، سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ دست هاي گرم و مهربانت مي شود ، سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ نگاه مهربانت مي شود ، سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.
همين !
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
July 16, 2007
فاين الرجبيون
سبحان من لبس العزه و هو اهل. پي نوشت ؛ نثار روح بلند سيد اسماعيل دو لابي....
كريمــــا ؛رجب را كه رودخانه ي جوشانيست در فردوس كه آبش سپيدتر از شير و طعمش محلا تر از عسل ، نوش كام تشنگاني نما كه هاتفت را لبيك گويند؛ آنگاه كه ندا در دهد: فاين الرجبيون...
....
رفته اي تو يك محله ي غريب،پي يك كوچه مي گردي. - كوچه ي دلبخواه - .غريبي.بلد نيستي.مي رسي در يك نانوائي.مردم ايستاده اند منتظر كه نان دربيايد بگيرند بروند.مي پرسي از يكي :««آقا ببخشيد كوچه ي دلبخواه كجاست؟»»مي گويد:««آن طرف»» ان يكي مي گويد ««پائين تر»»يكي مي گويد :««بالاتر»»يكي مي گويد :«همان كوچه كه مسجد دارد.»»هركسي چيزي مي گويد.همه هم درست مي گويند.هيچ كدام هم بدرد تو نمي خورند.نه بالا را بلدي ،نه پائين را.نه اين طرف را ، نه ان طرف را، نه مسجد را، نه اگر داشته باشد محله شان، ساقي خانه را.جائي را بلد نيستي.آدرسي كه تو بفهمي نمي دهند.مي داني چرا؟حواسشان به تنورست.كي نان در بيايد و بگيرند و بروند.حواسشان به تو نيست.
حالا همانجا كه درآمد يك بچه نان گرفته دارد مي رود.مي پرسي:««آقا پسر،كوچه ي دلبخواه كجاست؟»» اول يك آدرس حسابي بهت مي دهد،بعد هم مي گويد««بيا باهم برويم اصلا.من هم همانجا مي روم.»»
آدرس اگر مي خواهي بپرسي، از كسي بپرس كه نانش را گرفته و دارد مي رود.از آدم دست خالي نپرس.از اني بپرس كه دستش پر نان گرم است.
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
July 10, 2007
نمي دانم ««همه»» وقتي ربع قرنشان مي شود، اينهمه سوال و ام و اگر تو ذهنشون دارن؟ مي گفت: خمير و نانوا ديوانه گردند ... مي گفت: مي گفت:
زخاك من اگر گندم برايد
از او گر نان پزي مستي فزايد
كميتش بيت مستانه سرايد
فولادش ،لابد چكشهاي بيشتر رو مي تونه تحمل كنه و
لابد بايد تحمل كنه
هنوز مونده تا ...
مي گفت:
...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
June 28, 2007
مشق مي كنم زندگي
مشق مي كنم زندگي را و بي تو بودن دو،سه و هزارباره را بي تو ... وصال او ز عمر جاودان به
مشق مي كنم ايام ««يسر»» را بعد روزگاران مه آلوده ي ««عسر»»
گفته بودي ، من نمي دانستم قاعده خداوندگاري را كه :
««ان مع العسر يسري»»
مشق مي كنم دوستان را و دوستي ها را كه در هزارتوي بلاي روزگار آخرين ، از رفاقت ژستش را يدك مي كشند.
مشق مي كنم روزنه هاي تازه اي را كه نمي دانم آنقدر بزرگ شده ام كه برايم گشوده اي شان و يا گشوده اي شان كه بزرگم كني ...
مشق مي كنم چله ي بعد را كه قابش ، حريم كبريائي رسول اعظم است و ركن يماني خانه دوست ....
خداوندا مرا آن ده كه آن به
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
June 12, 2007
حكايت خرس و خيك
يكي به چشمش آمد كه يك خيك روغن روي اب شط مي رود.پريد توي اب كه بگيردش. پي نوشت:ياد مردان نيك روزگار ماشين و دود و آهن بخير كه ساده و بي آلايش ،برايمان ،به زبان و جنس فطرتمان حرفها مي زدند.
آب موج مي زد و هي دور مي شد.هي،دور مي شد.گفتند خب ولش كن.گفت :من ول كرده ام.اين ول نمي كند.نگو خرس بوده ، نه خيك.
حالا حكايت شيطان است كه گير شما زبلها افتاده است.
بچه شيطانها مي گويند:ولش كن خب!مي گويد من ول مي كنم ، اين ناجنسها ول نمي كنند.
براي خودتان تفريح راه انداخته ايد.
ياد حاج اسماعيل دولابي عليه الرحمه ، كه چند خط بالا گوشه ي يكي از مجالس انسش بود.
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
June 07, 2007
به خانه برمي گرديم
اين روزها،هر جا كه مي روم،انگار كودك درونم با من است. و فرمود:
در مراد ها و نامرادي ها...
انگار كه بخواهد بگويد:
كوچ نزديكست...
ففروا الي الله ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
June 03, 2007
براي امام ام
بچه كه بودم افتخار مي كردم كه امام پدر همه فرزندان شهداست و پدر من نيز هم. تو ابراهيم بودي و بت را شكستي و 
افتخار مي كردم كه جماران رفته ام و امام را از نزديك ديده ام.
بچه كه بودم ، روزي را بياد دارم كه صبحش ،مدرسه مان تعطيل شد.
همه گريه مي كرديم و من نمي دانستم ، چرا؟!!!
امروز كه سالهاست آن روزها سپري شده، كودك درونم هنوز كه هنوزست ،تو را و دستهاي مهربانت را و گرماي كلامت را و اعجاز سرانگشتان مسيحائي ات را بياد دارد.
ما،
بعد فراق تو
دل به اسمـــــاعيل بستيم.
تو :روح خدا بودي و
روح خدا در كالبد زمان ،
جاودانه است....
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
May 14, 2007
سلام برسانید
به راننده ای که کمربند ایمنی اش را نبسته بود اشاره کرد که بایستد ...
چند لحظه بعد مرد میانسالی از ماشین پیاده شد و به سوی او رفت.
افسر جوان توقع داشت که راننده بهانه ای بتراشد و از جریمه نجات پیدا کند.
اما مرد گفت: ببخشید من جانباز شیمیایی هستم، نمی توانم کمربند ببندم، و کارت جانبازی اش را نشان داد. افسر جوان قانع شد... یاد پدرش افتاد که سال گذشته شهید شده بود.
راننده پرسید فرمایشی ندارید؟
افسر جوان ناخودآگاه گفت: نه، سلام برسانید
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
April 23, 2007
هو المطلوب
یکی می گفت: همین ... !
کشته راه عشق ،
رهرو اسماعیل است ...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
April 12, 2007
ب ؛ مثل بــابــا
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، یوم الموعود من شده است ؛ برای بیست و چهارمین بهاری که آمد و تو اما ، رفته بودی
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، خورشید جور دیگری می تابد و زمین انگار سنگینتر شده است ؛
ابن که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، روی من به سوی تو شده است ؛
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین، زخم کهنه بی تو بودن سر باز می کند ؛
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، قبله ی من سنگ قبریست که آخرین نشان زمینی من از تو شده است ؛
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، امیدوارتر ، که روزی تو را خواهم بوئید ؛
این که هر سال بیست و دوم فروردین که می شود انگار باز هم برای من عرفه و قدر و نوروز شده است ؛
این که هر سال بیست و دوم فروردین ، شانه ای بهتر از سنگ سرد مزارت ، لبان خشکیده ی مرا سیراب نمی کند ؛
بازی نابرابر فراق توست بامن ... و این ، حال ِ من بی توست !
برای یاد، داشت شهادت ابرمردی از جنس آفتاب که شاید اگر می ماند برایم پدر بود و امروز که نیست ، برایم عصاره ی همه خوبها و خوبیهاست ...
بــــــابـــــــــــا "
" ابرمرد کهکشان خیالم " ؛ باده ی بیست و چهارم را لاجرعه سر بکش
تولدت مبارک
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
April 02, 2007
سین مثل ... سبزه
دلم برایت می سوزد که به جرم نحسی سیزده و یا هر چیز دیگر، بی رحمانه روی سقف ماشینهایمان می گذاریمت و تو را بدست بازی ناجوانمردانه ی باد می سپاریم که سرنگون شوی و نحسی سیزده , به در شود ؛ عضو مظلوم هفت سین. جالب نیست؟ اینکه تو را دستان مهربان مادربزرگ می پرورد و دست آخر مغضوب بی رحمی ما می شوی که بیفتی و ما افتادنت را از سقف ماشینها جشن بگیریم .سرکه و سماق و سنجد و ... هر کدام محترمانه از هر کجای کابیت آشپزخانه ی مامان که امده باشند , باز با عزت و جلال می روند سر جای اولشان ... ولی تو را ناجوانمردانه بی هیچ زره و خود و سپر بدست بلای باد می سپاریم که نقش کف آسفالت روز سیزدهم شوی . عجیبست بازی ما و روزگار باتو ... عجیبست ... و باز ما وقیح و گستاخ ، سبزه گره می زنیم و تو مظلوم تر ، باز یکسال دیگر صبر می کنی که باز یکبار دیگر،عزیز شوی ...
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
March 13, 2007
درس معلم ار بود زمزمه محبتی...
««ان للقلوب شهوه و اقبالا و ادبارا»» از کتاب تعلیم تربیت اسلامی استاد شهید
دل یک میلی داردو اقبالی و ادباری.
««فاتوها من قبل شهوتها ادبارها»»
کوشش کنید آنرا از ناحیه میل آنها پرورش بدهید و بزور وادارش نکنید.
««فان القلب ادا اکره اعمی»»
قلب اگر مورد اکراه و اجبار قرار بگیرد ،کور می شود،یعنی خودش را واپس می زند...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
January 15, 2007
کرشمه ی یک اتفاق خوب
بسم الله اینروزها،کرشمه ی یک اتفاق خوب،انگار که باصدهزار ناز و ادا می خواهد که برمن ببارد.آنهائی که بوئی از آنچه اینروزها بر من می گذرد را شنیده اند، می دانند که چه حس لطیفی بامن است و مرا اینسو آنسو می برد، که ««ان مع العسر یسری ... »»
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
November 04, 2006
نام دیگر لیلی
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت
خدا دنیای بی زنجیر افرید
ادم بود که زنجیر را ساخت
شیطان کمکش کرد
دل زنجیر شد . زن زنجیر شد
دنیا پر از زنجیر شد و
ادم ها همه دیوانه زنجیری !
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است
لیلی میدانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ماند . زیرا نام دیگر لیلی ازادی است ...
| لینک ثابت | نظرات (8) | دنبالک ها (0)
October 23, 2006
««حی علی الفلاح »»
ماه مبارک که میرسد این حدیث نبوی - صلی الله علیه و آله - را زیاد می شنویم : که ای بندگان خدا ... ماه خدا به شما روی آورده ... ماهی که خوابتان در آن عبادت و نفسهایتان تسبیح رب العالمینند ... نمی دانم چرا ما ها عادت کرده ایم همیشه و همه جا دقیقه ی نودی باشیم.تازه ماه مبارک که تمام می شود به فکر می افتیم که فرصت ارزشمند دعا و تسبیح و نیایش را از دست ندهیم و حیفا که سحاب رحمت الهی ابر بهاری را می ماند که پر میآید و زود می گذرد... این یکی دو روزه به این فکرم که تا ماه مبارک تمام نشده ،هرچه می توانم نفس بکشم که تسبیحم باشند و افسوس خورم که از رمضان المبارک چند ساعتی باقی نمانده که تا سال آینده و صیام و ضیافت دیگرباره ،شاید همین نفس هم نباشد که دم و بازدمش برایم تسبیح حی لایزال شود... و فرمود - علیه السلام - که وای برکسی که رمضان بر او بگذرد و خدا از او نگذرد نمی دانم چرا امشب دلم هوای تو کرده یاحسین... هوای انتظار پشت باب قبله به وقت سحر و نوای دلنشین موذن حرمت که بر ماذنه بهشتی حرم ، مومنان را به رستگاری می خواند : ««حی علی الفلاح »»
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
October 16, 2006
جرعه ی بیست و سوم
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می آید تو هم ای دل زمن گمشو،که آن دلدار می آید سر شب،وقتی داشتم آماده می شدم برم مسجد برای احیای شب بیست و سوم،به گناهام و روسیاهی ام فکر می کردم و اینکه کدوم یکی از گناهای این یک سالم بزرگتر از اونای دیگه بود... سر نماز این آیه تو نظرم اومد «« ... لا تایئسوا من رحمه الله،ان الله یغفر الذنوب جمیعا»» که هرگز از رحمت خدای کریم نومید نشوید که خدا همه لغزشها را خواهد بخشید. شاید بزرگترین گناه امسالم این بود که می خاستم از رحمت بی حد و حصر خدا ناامید بشم... الهی بفاطمه و بحق سرها المستودع و بحق شهرک الحرام و بحق لیله القدر ««عجل لولیک الفرج»»
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
October 12, 2006
فرق عدالت
جوانک پشیمان از کرده خویش،جانب موسی علیه السلام را گرفت تا پیامبر را بین خدا و خود واسطه گرداند؛موسی پذیرفت...ولی چندی نگذشت که او بازهم آلوده به گناه شد.اینبارهم شرمگین نزد موسی شد. موسی بازهم پذیرفت...بارسوم اما همین که جوانک ، گناه خویش را با نبی خدا در میان گذاشت ، موسی سر به زیر انداخت و گفت:راستش دیگر من هم از خداوند خجالت می کشم...شب هنگام پروردگار رو به پیامبر خود کرد و فرمود: هان ای موسی!(برگو مرا که جوان گناه مرا مرتکب شده بود یا گناه تورا؟)از تو طلب آمرزش کرد یا از من؟!تو باید از او می گذشتی یا من؟... هان ای موسی!از چه زوی از بنده ما روی گردان شدی؟! سحر نوزدهم ماه مبارک را حتی مرغابی های منزل ام کلثوم ... کلون در و حتی خاک های کوچه های تنگ و تاریک کوفه هم درک کردند. سحری که عدالت در آن از شدتش به دونیم شد... و چاه از از آنزمان که او در آن گریست جوشان است... قدر مقدر ضیافت الهی و دست های خالی و چشمهای پر امید... یا رب ار نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟! یا عــــــــلی
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
October 09, 2006
سحاب رحمتی که می رود
...ماه رمضان در هر سال، قطعهاى از بهشت است كه خدا در جهنّم سوزان دنياى مادّى ما آن را وارد مىكند و به ما فرصت مىدهد كه خودمان را بر سر اين سفرهى الهى در اين ماه، وارد بهشت كنيم. بعضى همان سىروز را وارد بهشت مىشوند. بعضى به بركت آن سىروز، همهى سال را و بعضى همهى عمر را. بعضى هم از كنار آن، غافل عبور مىكنند كه مايه تأسّف و خسران است. حالا براى خودشان كه هيچ، هر كس كه ببيند اين موجود انسانى، با اين همه استعداد و توانايىِ عروج و تكامل، از چنين سفرهى با عظمتى استفاده نكند، حق دارد كه متأسّف شود. اين، ماه رمضان است. ماه ضيافت اللَّه است. ماه ليلةالقدر است. پی نوشت: نقل است که چون 40 ساله شدید عصا بدست گیرید و به احتیاط قدم بردارید که نصف از آنچه داشته اید بگذشته... حکایت ماست ... حکایت این پانزده روزی که گذشت و ما آمرزیده نشدیم.حکایت لیالی مقدر قدر... حکایت دستدعا و چشم امید و عمل نیاورده ! الهم ان اخذتنی بجرمی ، اخذتک بعفوک ... یا کریم؛و یا خفی الالطاف! نجنا و اهلنا مما نحذر و نخاف...آمین! سحاب رحمتی که نامش رمضان است مثال ابر بهاریست که پر می اید و چه زود می رود ...
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
June 19, 2006
بیاد معلم شهید انقلاب
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ! ولی بسیارمشتاقم،که ز خاک گلویم سوتکی سازد،گلویم سوتکی باشد بدست کودکی بازیگوش و او یکریز و پی در پی ،دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد ... بدینسان بشکند در من،سکوت مرگبارم را ... بیاد معلم شهید انقلاب که کودکان بازیگوش ، در خاک گلویش چون سوتکی دمیدند و خواب خفتگان را پریشان کردند. بیاد دکتر علی شریعتی
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
June 04, 2006
روح جاودانه خدائی
و او به ما فهماند که :
انسان کامل شدن، علی وار زیستن و تا نزدیکی مرزهای عصمت پیش رفتن ، افسانه نیست!
و سالهاست که روح خدائی آن عبد صالح خدا، متنعم نعیم خلد برین عند ربهم یرزقونست.که روح خدا ، در کالبد زمان جاودانه است...
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
May 01, 2006
برای حضرت استاد
نوشتن برای استاد ، همیشه سخت بوده... انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ارزشهای انسانی است ، در همه میدانهای انسانیت قهرمان است.
لااقل برای من.هیچوقت نتوانسته ام دینی را که همیشه بر ذمه ام حس می کنم نسبت به استادم ادا کنم.
سختترین و دوست داشتنی ترین لحظات زندگی ام را مقابل سنگ مزار زیبایش سپری کرده ام و مدام احساس زیبای دانستن و فهمیدن و بیشتر دانستن را که از او بیادگار دارم ، با خود مرور کرده ام.
او که بغض ندانستن و تجاهل مغزش را نشانه رفت. و هنوز که هنوزست یادها در یاد دارند که چه جفائی بر او روا شد.
روز زیبای معلم ، که بهانه اش را از استادم بعاریت دارد و ردای تعلیم بر قامت همه ی آنانی که از ایشان حرفی آموخته ام ؛ مبــــارک
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
December 07, 2005
خيابون شونزده آذر
آبشار زيباي دانشجوئي در بستر هميشه جاري دانستن و فهميدن و فهماندن جاريست و در مسير تاريخي خود همه ندانستن ها و جمودها و باز ايستادنها را مي شويد و با خود مي برد.
سالها و قرنهاست كه علم جهت دار خاستگاه همه اعتراضهاي شگرف به استعمارهاي نو و كهنه است و كانون اوليه همه خيزشهاي انقلابي .
ماشين محرك همه رخدادهاي سياسي تاثير گذار، ناگذير به عبور از كوچه پس كوچه هاي دانشگاه است و سالهاست كه باغبانان باغ سياست نهال آرمانهايشان را در مزرع دانشگاه غرس مي كنند.
القصه ،دانشگاه و دانشجو يكي از گزاره هاي اصلي رشد يافتگي مدني در جوامع رو به رشد محسوب مي شود و پرداختن به بايدها و نبايدهاي اين جنبش اصيل مي تواند سهم عمده اي در رسيدن هر چه زودتر كشور به افقهاي ترسيم شده رشد و بالندگي داشته باشد.
16آذر ياد روز آن چند اهورائي خاكي و روز زيباي دانشجو بر جويندگان راستي و روشني ، طلایه داران آگاهی و بصیرت و چشمان بیدار همیشه آگاه مبارك باد
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
November 20, 2005
ایـــــام
معلمی داشتيم که در مقابل شيطتنهای ما فقط به اين بسنده می کرد که به رخمان بکشد: روزگاری نه چندان دور پشت همين ميزها و نيمکتها ،شيطنتها را برای ما بيادگار گذاشته و رفته.... ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی حاصلی و دربدری بود...
| لینک ثابت | نظرات (8) | دنبالک ها (0)
August 31, 2005
بیاد آن چند نفسی که در کاظمیه در سینه ام شد...
***********
یکشنبه -81/5/21
اولین گروه از 44گروهی هستیم که باید تا ظهر امروز از مرز عبور کنند.
اولین برخوردی که با یک عراقی دارم دقیقا تو نقطه صفر مرزی پشت میله های مرزاست. سرباز سیه چرده ای که ناخودآگاه آدمو یاد صدام میندازه. هنوز داخل خاک ایران بودم که ازش ساعتو بوقت بغداد می پرسم؛8:05
بعد از انجام تشریفات گمرکی باید با مسئول گروه بروم بانک تا حواله دلاری رو تبدیل به دینار عراقی کنیم؛هر زائر سی و سه دلار
****
اولین غذای عراقی که می خوریم عبارتست از صبحانه ای تقریبا مفصل که تو رستوران مرز المنذریه سرو می شود. و اونجا بود که متوجه شدم عراقی جماعت تو سفره غذائی شون چیزی به اسم قند نداره وچای معروف و خوش طعم عراقی با طبخی متفاوت از روش ایرانی اش ، با شکر سرو می شود.
****
ادامه "بیاد آن چند نفسی که در کاظمیه در سینه ام شد..." »
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
August 21, 2005
اعتکاف
سال اولی که رفته بودیم اعتکاف مثل الان نبود که فرهنگ اعتکاف جا بیافته و متولی خاصی مسئول امور تدارکاتی و فرهنگی اعتکاف باشه و برنامه روی محاسبه اداره شه. اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
جالبتر اینکه روز اول بعد نماز صبح همه گرفتن خوابیدن و ما هم البته تا لنگ ظهر. نزدیکای ظهر که پاشدیم یه بنده خدائی که وزیر مستحبات و شعارات خوی هم هست، آورد یه گونی سیب زمینی و لوبیا و هویج و ... ریخت جلوی ما و از اونجائی که ما با جناب وزیر یه کوچولو رودربایستی هم داشتیم اومدیم بزرگترین خرق عادت زندگی مونو مرتکب شدیم و نشستیم به سبزی پاک کردن و هویج خرد کردن...معجزه ای که دیگر هرگز تو خونه و هیچ کجای دیگر تکرار نشد.
القصه ، به برکت طوبای انقلاب این سنت حسنه می رود که فضای خاص خود را در فرهنگ عامه ایجاد کند و فرصتی طلائی که تمرین بزرگ خلوت است و ثانیه های سبز با خدا بودن.
سلام بر امیر علیه السلام که مطلع طلوع عاکفین است و شیردخترش زینب، که یاد آخرین لحظه های خلوت بیاد اوست.
نمی رسند به آن اشکها که زینب ریخت
| لینک ثابت | نظرات (13) | دنبالک ها (0)
August 19, 2005
صله
وحید را دوستان قدیمی تر خاطرشان هست ، دوست طلبه ام که آسمون و ریسمون زندگی اش یه جورای بسیار شدیدی به آقا امام عصر علیه السلام ربط داره .
آدرس دقیقش هم می شود پست سازمان ملی انتظارو refresh...
امروز دوباره اومده بود خوی.اینکه در این دیدار چند دقیقه ای بین من و وحید و امیر علیه السلام که واسطه فیضش پسر بزرگوارش امام عصر سلام الله علیهما ست ، چه گذشت یه جورای بسیار شدیدتری تاپ سکرت است. فقط همین را داشته باشید که یه عیدی توپ دشت کردیم اونم چی (( ... ))
بقول شاعر گفتنی :
گرفتم باده ای از دست مستی
تعال الله چه مستی و چه دستی
انگار تقدیر این بوده که ابر وباد و مه و خورشید و فلک دست بدست هم بدهند که ما امروز عصر یه بار دیگه همدیگه رو ببینیم و بدون اینکه حتی فکرش را هم بکنیم نوازش دستهای گرم حیدری را بر گونه هامان به تماشا بنشینیم و خاکسار عنایت حیدری امیرمومنان شویم و بقول وحید یه دیالیز اساسی بشیم...
این سطرها در حالی به هم می پیوندند که نگارنده را بغضی شیرین در خود گرفته و شادی صله ای که از امیر گرفته ام حسی در من خلق کرده که کلمات و جملات و سطرها وزن تصویر انرا ندارند.
و باز خجسته باد نام خداوند ؛ نیکوترین آفریدگاران ، که تو را آفرید
و نام تو که نیکوترین آفریدگانی
یا حیدر
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
August 10, 2005
بیاد اولین سفر کربلا
صدای کربلا بوسعت تاریخ است و کار با یک یالیتنی کنت معکم ختم نمی شود...
اگر مرد میدان صداقتی تو نیز نیک بنگر که تو را نیز با مرگ انسی اینگونه هست یا خیر! اگر هست که هیج، تو نیز از قبله داران دایره طوافی و اگر نه ، دیگر بجای آنکه با دل زیارت عاشورا بخوانی ، در خیل یاران آخرالزمانی حسین علیه السلام با دل به زیارت عاشورا برو...
بیاد روزجمعه ،هجدهم مردادماه سال یکهزاروسیصدوهشتادویک
روزآغاز اولین سفرکربلا
یا علی مدد
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
July 17, 2005
refresh
انسان ؛ موجودیست ناشناخته، با ضمیر ناخود آگاهی که هر آن آبستن تحول هائی شگرف و تاثیر گذار .
چه اینکه خدائی که تار و پود وجود انسان را در هم تنید ، معماری بود چیره دست که عصاره خلقتش را یک آن به خود وا نمی گذارد.
در بین دوستان قدیمی ام دوستی دارم که اینروزها کمتر می بینمش. اما هر بار که به خوی می آید حرفهای تازه برایم دارد و طرحهائی نو . وحید که این روزها ، شیخ وحید شده از جنس دوستانی است که گذر ایام و سرد و گرم روزگار تاثیری روی دوستی با ایشان نمی گذارد.
القصه ؛ وحید آمده بود برای انجام کاری و در این بین فرصت مناسبی برای باهم بودن دست نداده بود.
جمعه که می خواست برود تسوج توفیق