(صـــبح) سیاه مشق های یک مفرد ِ منتظر ِ حاضر

سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!

صفحه اصلی

August 07, 2010

خسته گان عشق را ایام درمان خواهد آمد...

شاید چاره ی این روزهای من دریا باشد.
کشتی باشد.
طوفان باشد و قرعه ای که مرا به کام ماهی می فرستد.
دلم
طوفان می خواهد... دریا... ماهی... موج...
شاید تا در دل ماهی بلا گرفتار نشوم، (دال)ِ دلم به الف راست نشود...
وَ ذَالنونَ اِذ ذَهبَ مُغاضِباً فَظنَّ اَن لن نقدرَ علیه
فنادا فی الظُلمات: ان لا اله الا انت. سبحانَک اِنّی کنت من الظالمین.
اصلا شاید حال ِ همین حالای من، حال یونس غضب ناک و روی از قوم برگردانده باشد. شاید یونس ِ کم چاره هم در جمع بود و دلش جای دیگری. شاید گناه یونس هم بی مبالاتی اش بود و کاسه ی کوچک صبرش... مثل من که بی تابم. بی مبالاتم و بی صبر.
اصلا شاید کار من به ماهی و دریا و طوفان نکشد. قرارست این روزها از این نزدیکی ها قطاری عبور کند که در راه ماندگان و بی چاره گان را ببرد تا شهر خورشید. شهری که خدای همین نزدیکی ها، با ملائکه ی مقربش درهای رحمت را به روی ساکنانش گشوده و اسم اعظم آن گشایش را رمضان ِ کریم نهاده...
من نه یونُس ام و نه می توانم و می خواهم که یونس باشم.
من یک بلازده ی جامانده ی روزهای غربت زمین ام که فقط دلم هوای شهر خدا را کرده که فقط می خواهم که تا ایست گاه قطار بهشت بدوم...
این روزها که می گذرد
صبا بوی رمضان را نزدیک تر می آورد...
این روزها که می گذرد
دلم بی تاب تر می شود...
دلم آیه می خواهد:
فَاستَجَبنا لهُ و نجّیناهُ من الغَم
و کذلک نُنَجی المومنین...

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

July 28, 2010

طواف هوائی

از ترافیک خطوط هوائی و شلوغی باند فرود طیاره ها، فقط شلوغی روی باند فرودگاه شهر تو را دوست دارم.
می دانی!
ترافیک روی باند فرودگاه شهر تو
توفیق اجباری دور زدن بالای شهر است و گرد سر تو و گنبد طلائی ات چرخیدن.
آنقدر نزدیک که بشود کفترهای جَلد حرمت را هم دید زد و زیارت کرد.
دوست دارم همیشه ی خدا که میهمانم می کنی، به اندازه ی یکی دو بار طواف هوائی، باند فرود در اشغال طیاره های قبل تر از ما باشد که بتوانم یک دل ِ سیر از آن بالا، مثال کبوترهای حرمت، دور سرت بچرخم و قربان صدقه ی گنبد غرق نور و طلایت بروم.
...
مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور
چشم ها خیره به او
قلب ها غرق دعا
بر لب پیر و جوان
یا رضا ... رضا ... رضاست...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

June 15, 2010

فذکِّر ان نفعت الذکری...

با رفیقی کل گذاشته ایم که هم را شبیه چیز یا کسی که به ش علاقه مندیم و به ش نمی رسیم و یا شاید نرسیم بنامیم.
مثلا وقتی طرف از دوره ی هشت جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت خوشش می آید و زورش - پولش! - نمی رسد بخردش می گوئیم: تاریخ تمدنه اوخشیسن! (شبیه تاریخ تمدنی)
یا مثلا وقتی مدام حرف امام موسی صدر است می گویدم: امام موسی صدره اوخشیسن!
ام شب، نمی دانم چه خیال ها گذر کرد که یک هو و بی مقدمه! برگشت و گفت: باباوا اوخشیسن...
بعد من یادم آمد که بابا را فقط دوست دارم نه یک کلمه بیشتر نه کلمه کمتر.
یعنی بابا فقط در حد دوست داشتن برایم عزیز است...
فقط در حد دوست داشتن...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

May 30, 2010

To Be Or Not To Be

بودن یا نبودنت
داشتن یا نداشتنت
داشتنت ...
و همیشه داشتنت!

مساله
این است!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

May 27, 2010

اصل بقای انرژی

گرمایَش طویل تر از آن است به روز و ساعت و دقیقه، اطفاء شود.
حتی وقتی که خوابی، روی گونه های خسته ات رد گرمی هایش باقیست.
می گویند انرژی در جهان فنا ناپذیر است و من امروز فهمیدم که بقای انرژی به عشق است و نه به تبدیل آن به صورت! های گوناگون...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

April 24, 2010

سلام

بچه تر که بودیم، استاد تجوید کلاس قرآنمان یادمان داده بود، تلفظ لام ِ لفظ ِ جلاله فرق دارد با الباقی ِ لام ها. طوری تاکیید و تنقیح داشت روی نحوه ی تلفظ ِ (لام) که پنداری مرکز ثقل لفظ جلاله ی چهار حرفی ِ الله درست روی لام ِ دوم ِ کلمه باشد و صحت و سقم ادای لفظ جلاله بسته به نحوه ی ادای لام ش!
...
هر بار که
از لبانت سلام می تراود
لام ِ وسط حرف ِ چهار کلمه ای ِ سلام را طوری ادا می کنی که انگار مرکز ثقل همه ی حرف هایت! روی لام ی ست که مثل لام ِ لفظ ِ جلاله ثقیل و وزین است و ادا کردنش مستلزم مناسک ویژه
حالاست که می فهمم
سلام قولٌ مِن رَبِّ الرَحیم
یعنی چه؟
و چرا سلام نام خداست و ماننده ی الله، چهار حرف دارد!

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

April 18, 2010

دو مساوی ِ یک!

حسّم دقیقن شبیه لحظه های آخر سال کهنه و دم دمای تحویل سال است.
حال رُستن و شکوفه زدن دارم.
انگار جوانه ای در دلم سر بر آورده است.
انگار در هیجانی عمیق و پر حادثه، لحظه های آخر ماراتنی چند صد کیلومتری را می دوم و تا پایان راهی نمانده.
افق، رو به رویم باز است و تا بی نهایت هستی، چشم در چشم آفتاب دوخته ام که برآید و به هم سازیم و جهانی تازه سازیم.
حس می کنم روحم را که بزرگ و بزرگ تر می شود!
حس می کنم روحم را که پوست می اندازد.
حس می کنم روحم را که نو شده است.
روز به کام من است و بخت و کام جاودانه با من.
بعونک یا جمیل..

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 27, 2010

وقتی کودکی ام را گود برداری کردند!

سابق بر این همه ی ماشین آلات ساختمانی برایم بولدوزر بودند. یعنی اسم هر کدام را که می پرسیدی می گفتم بولدوزر! از کاربرد و کارائی شان هم چیزی حالی م نبود. کار این یکی دوماه ی اخیرم حداقل حسنی که داشت این بود که اسم اقسام و انواع ماشین آلات عمرانی را یادم داد و کاشف به عمل آوردم که بیل بکهو و بیل مکانیکی با یکدیگر فرق ماهوی دارند. و این که سر کدام کار، باید کدامشان را داشته باشی و چه کاری را بهر کدامشان ساخته اند! بگذریم. از شما چه پنهان، بین این همه ماشین آلات ِ نوعا زرد رنگ ِ پولادین، از لودر بیشتر از همه خوشم آمده بود. حالا چرایش بماند. اما اینکه لودر، این غول زردپوست ِ کارا، در یکی دوماهه گذشته خیلی به کارم آمده بر کسی از هم کاران ما پوشیده نیست و اصلا داشتنش در کار ما، غنیمتی ست. نه این که الان دیگر از آن غول آهنی ِ زرد پوست با غرش های ممتدش خوشم نیاید... نه! فقط از دی روز که اتفاقی! رفته بودم سر ساختمان قدیمی ِ نجاری بابابزرگ خدابیامرز و دیدم که همه ی خاطرات تابستان های مرا دارند با لودر گود برداری می کنند از هرچه لودر و بولدوزر و بکهو بود بدم آمد یک هو!
هی... یادت سبز!
یادت سبز کارگاه نجاری بهجتی. یادت سبز آدرس سر راست بسته های پستی ِ من... یادت سبز مامور ِ ساده دل ِ اداره ی پست که خیال می کردی همه ی آن کتاب و مجله و سی دی هائی که می آوری دم کارگاه را همان شاگرد نجاری که امضای رسید به ت می داد می خواند... یادت سبز شیر نیم اینچی حیاط کارگاه که آب هرجا که قطع شد، آب تو قطع نشد و ((آنا)) خدا بیامرز همیشه ی آب به تبرک از می خورد و می گفت: از این شیر و در این حوض، داماد شهیدم آب خورده و دست و رویش را شسته... یادت سبز درخت تناور توت ِ ته حیاط که هم سن و سال من بودی!... یادت سبز اتاقک تار عنکبوت بسته و تاریک و دوده گرفته ی اوستا عباس جعبه ساز و صدای خش خش دار رادیو دو موج که لابلای تق تق چکش هایش گم می شد... یادت سبز چای و صبحانه ی دیشلمه ی کارگاه... یادتان سبز مرغ و خروس های کارگاه که هر سوراخ سنبه ی کارگاه برای (( آنا )) خدا بیامرز تخم می گذاشتید و آن سال، بعد نماز عید قربان، همه یک هو غیبتان زد... یادت سبز خاطره ی شاگرد نجاری تابستان ها و کارگاه بابابزرگ. یادت سبز...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

March 25, 2010

دیگر اکنون با جوانان ناز کن!

خدایا سلام!
خدایا انگار قرار نیست سر ِ ما سالم به سنگ لحد برسد؟
خدایا! خودت به تر می دانی که دیگر از سن و سال ما گذشته که بخواهیم امتحان این جوری پس بدهیم. تابلوئه که امتحان نداده رفوزه ایم. بقول شاعر: بی امتحان مرا به غلامی قبول کن! رسوا شود این دل اگر امتحان دهد...
راستش را بخواهی صبرش هم نمانده.
خودت خدائی به تر بلدی! یه طوری که سیخ نسوزه، کباب هم نسوزه، سر و ته ِ قصه رو هم بیار.
فَاوفَ لنا الکَیل و تَصَدَّق علینا.
زیاده جسارت است!
یا حق!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 17, 2010

منِ او

رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
ترک من ِ خراب ِ شب گرد ِ مبتلا کن!
ماییم و موج ِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

ملای روم

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

March 08, 2010

رندی حافظ نه گناهیست صعب!

هاتفی ازگوشه ی می خانه دوش
گفت ببخشند گنه، می بنوش ...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

February 28, 2010

بهار

لطفن!
بفرمائید زودتر فروردین شوند اسفندهای ما!
اسفند به این بی خاصیتی ...؟
حالم از هر چه زمستان و اسفند و روزهای آخر سال پیر است به هم خورد.
لطفن بگوئید، بگوئید که نه! بفرمائید!!! فروردین شوند اسفندهای ما.
روح زخم خورده مان یک اتاق پر از هوای فروردین می خواهد!
همین.

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

January 29, 2010

فصل دل تکانی

استکان.jpg

حالا هی بگو فصل خانه تکانی هاست و شماها هم تکانی به خودتان و خانه ی دلتان بدهید.
دلمان را که بتکانیم، زخم های کهنه اش سر باز می کنند!
آنوقت می آئی روی زخم ها مرهمی چیزی بگذاری؟
جواب شراره های آتشین دلمان را می دهی؟
اصلن! اینکه اینجا دارد برای خودش بی خود و بی جهت! می تپد که دل نیست. دل جایش جائیست که آباد باشد. حرم باشد. حریم داشته باشد. این جا ویرانه است. ویرانه را هم که نمی آیند بتکانند که برای نو شدن روز آماده شود! می تکانند؟
تازه! حالا کو تا بهار برسد و روزمان نوروز شود؟
بقول قیصر:
بهار آنست که خود ببوید! نه آنکه تقویم بگوید!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

January 27, 2010

و مُنِعَتِ السَّماء

حالا مثلا اگر ببارانی
آسمان به زمین می آید؟

اصلن! نبار و نیا و نباران. بگذار در برگ های آخر تقویم امسالمان بنویسیم: حوالی سالهای جوانی مان، هشتاد و هشتی بود که زمین دلگیر شده بود و آسمان سخت ...
خیالت تخت.
حتی آخرش می نویسیم : و حال همه ی ما خوب بود!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

January 15, 2010

ای در سر دل دادگان سودای تو

آه ای ذوق جنون
خواهم که از اهل خرد
نامم بیرون کنی!
دل را مجنون کنی
آواره ی هامون کنی

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 01, 2009

شتر است مردِ عاشق

به سَرِ مناره
اُشتُر،
رَود و فغان برآرد: که
«نهان شدم من اين‌جا، مکنيد آشکارم

شتر است مردِ عاشق
سرِ آن مناره عشق است،
که مناره‌ها ست فانی و
ابدی است اين منارم.

تو پيازهای گل را
به تکِ زمين نهان کن،
به بهار سر برآرد
که من آن قمرعُذار ام...

«ملای روم»

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

October 16, 2009

دل هم چو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی ...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

October 15, 2009

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

September 29, 2009

I'm alone!

حالا از آن همه که روزی آنقدر بودند که نمی رسیدی حتی جواب سلام شان را بدهی، کسی نمانده.
حتی یک نفر.
تنهائی، امتحان ِ سخن ِ این روزهایت است.
به انکار مکوش!


اِنَّ اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قتیلاً

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

August 16, 2009

نيازمندی های ِ چاپ ِ عصر

الهی!
اَنتَ؛ اَنتَ! و اَنا؛ اَنا

حالا که
حَبَسَنی عَن نفعی بُعدُ عَمَلی و خَدَعتَنی الدُنیا بِغُرورِها و نَفسی بِجِنایَتِها
و با این همه آشفتگی و پریشای
و نیازمندی ...
دلم خوش است که می دانم که می دانی!!!
که می بینی!!!
که خودت به تر و بیش تر از من(!؟) به فکر چاره ای!!!

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

August 15, 2009

باغ بان! در را باز کن ... لطفن!

اَللّهُمَّ اِن لَم تَکُن غَفَرتَ لَنا فيما مَضي مِن شَعبانَ، فَاغفِر لَنا فيما بَقِيَ مِنهُ.

حالا خوبه خودت داری می بینی به چه روزی افتادم!!!؟

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

August 09, 2009

نيازمندي ها

(و لَقَد اَوحَينا اِلي موسي اَن اَسرِ بِعبادي فَاضرِب لَهُم طَريقا فِي البَحر يَبَساً لّا تخافُ دَرَكاً و لا تَخشي). *

ترجمه:
به يك عدد عصاي موسي، براي شكافتن نيل ِ شك و گذار از درياي ترديد و غرقه کردن فرعون ِ وهم و تغلب نيازمنديم!


*. طه/77

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

August 08, 2009

لا انفصام لها. والله سمیع علیم!

خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما می‌رسد زمان وصال

قصه العشق لا انفصام لها
فصمت‌ها هنا لسان القال

عفت الدار بعد عافیه
فاسالوا حالها عن الاطلال

یا برید الحمی حماک الله
مرحبا مرحبا تعال تعال

عرصه بزمگاه خالی ماند
از حریفان و جام مالامال

ترک ما سوی کس نمی‌نگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال

حافظا عشق و صابری تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال

پس نوشت:
حافظ؟!!! خبرش به تو هم رسیده؟!!!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

August 05, 2009

یا عشق ادرکنا

من!
درد تو را ز دست آسان ندهم...

خودتم می دونی!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

July 05, 2009

روز پدر هاي ستاره نشين

امروز در برزخي از دلتنگي و رجاء، فقط آيه خوانده ام؛
«وَلا تَحسَبَّنَ الذينَ يُقاتِلونَ في سَبيلِ اللهِ اَمواتا. بَل آَحياٌ عِندَ رَبِهِّم يُرزَقوُن ...»

اين يكي دو سه روزه، هر بار كه پيچ راديوي ماشين را باز كرده ام و از پدر گفته اند،‌باز آن زخم كهنه سر باز مي كند.
چرا نيستي تو؟
كجاي آسمان بي نهايت خدا نشسته اي؟ از كدام ستاره ي پُر سو نگاهم مي كني؟
سر به كدام سمت آسمان برگردانم كه نگاهم به نگاهت گره بخورد؟
مي خواهم روزت را تبريك بگويم.
همين!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

July 02, 2009

آدم و بهانه هايش ...

بهانه ي ما هميشه و همه جا جور است.
يكبار مهماني ات مي خورد وسط امتحان هايمان. يكبار سرما مي خورد به مان. يكبار ميهمان رودربايستي دار مي فرستي برامان. يكبار كه بعد عمري معجزه صادر مي كنيم كه مثلا دوخط دعا و ذكر بزنيم به كمرمان،‌ انواع خميازه و دهن دره ازمان صادر مي شود. خلاصه كه تاريخ به ياد ندارد كه از اينهمه فرصت و وقت و غنيمت، چيزيش دست مان را گرفته باشد.
مخلص كلام اينكه، بهانه خورمان براي فرصت سوزي ملس است.
تو كاريت به ما نباشه. معطل بيدار شدنمان هم نمان.
اگر به ماست كه تا خود علي الصباح قيامت، سر ز خواب نداريم! و كاري به كار بيداري و هشياري و غنيمت ماه رجب و شعبان و ليله القدر و اين حرفها نداريم كه نداريم.
خودت يك فكري به حال مان بنما!

آي خدائي كه نشسته اي آن بالا بالا ها!
درياب مارا! كم مانده رجبت هم تمام شود ...

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

June 26, 2009

شب آروزها

سياهه ي دور و دراز حوائج امسال را بايد جائي ثبت! كنم.
كه فردا سال يك همچه شبي، اگر عمري باقي بود يادم بيفتد كه پارسال چه ها خواسته ام و بي آنكه اهلش باشم چه نيكو اجابت شده اند ...
كه يادم باشد لااقل شكر نعمتي را كه اهلش نبودم و داد را بجا بياورم.
كه يادم بيفتد كه فرموده: قَليلٌ مِن عِبادي الشّكور

آي خداي بالاي بلند مرتبه!
بَابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرَّاغِبِینَ وَ خَیْرُكَ مَبْذُولٌ لِلطَّالِبِینَ وَ فَضْلُكَ مُبَاحٌ لِلسَّائِلِینَ وَ نَیْلُكَ مُتَاحٌ لِلْآمِلِینَ وَ رِزْقُكَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاكَ وَ حِلْمُكَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ نَاوَاكَ عَادَتُكَ الْإِحْسَانُ إِلَى الْمُسِیئِینَ وَ سَبِیلُكَ الْإِبْقَاءُ عَلَى الْمُعْتَدِینَ
اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ صَبْرَ الشَّاكِرِینَ لَكَ وَ عَمَلَ الْخَائِفِینَ مِنْكَ وَ یَقِینَ الْعَابِدِینَ لَكَ

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

June 23, 2009

انا العبد!

مالک مُلک وجود
حاکم ردّ و قبول
هرچه کند جُور نیست!
ور تو بنالی جفاست ...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

May 20, 2009

ما كز بي حاصلانُم ...

دریغ می کنی از من نگاه را حتی
و نیز زمزمه گاه گاه را حتی
من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

April 10, 2009

تولدت را يادم نرفته

بچه تر كه بودم، اين چيزها حالي ام نبود ... حالي ام نبود كه تو ( همه ي آنچه كه دارم‌‌ ) هستي و جايت هميشه خاليست! و هميشه ي خدا، تو نيستي!

بچه تر كه بودم، مي گفتند كه تو پرواز كرده اي به سمت خدا و من ساعتها خيره مي شدم به عكس قاب شده ات كه زمينه اش سرخ بود و بالايش كبوتر سفيدي را نقاشي كرده بودند كه بالهايش را باز كرده و آماده ي پريدن است ...

حالا،‌ بزرگ شده ام. آنقدر كه نبودنت را بفهمم و بتوانم جاي خالي ات را بالاي سفره ببينم و نبودنت هر روز و هر بار به چشمم بيايد. آنقدر كه، كبوتر سفيدي را كه هر شب جمعه مي آيد و مي نشيند روي گيلاس باغچه ي حياط را خوب بشناسم...
حالا مثل هر روز دلم هوايت را كرده. امروز حتي بيش تر از روزهاي قبل.

نمي دانم الان دقيقا كجائي؟
نمي دانم الان ساعت بوقت بهشت چندست؟
نمي دانم وقتي سلام مي كنم، فرشته ي موكل سلام، صداي مرا تا كجا برايت بالا مي آورد كه بشنوي ام ؟
نمي دانم بايد رو به كدام سوي آسمان كنم تا ببينمت؟

آي! تو كه آن بالا نشسته اي
امروز آمده ام تا بيست و شش سالگي ات را تبريك بگويم.
بگويم، تولدت را يادم نرفته!
بگويم، از روزيكه رفته اي، لاله هاي باغچه مان سرخ تر شده اند.
بگويم، بيست و دومين روز هر سال نو، مباداترين روز هر سال ام است...

آي! تو كه آن بالا نشسته اي ...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

March 12, 2009

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

<نجمه زارع>

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 18, 2008

گفتا به «دل»ربائی، ما را چگونه دیدی؟


dominos.jpg

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 11, 2008

جانمائی ِ پارکینگ یا؛ نبش قبر نکنید ... لطفا!

عین چند نوبت قبل، جلویم را گرفت و باز مثل هر دفعه، دست گوشت آلودش را گذاشت روی قلبم و باز همان سوال تکراری اش را با نیش تا بناگوش بازش پرسید:
اون تَه مَه هاش، جا برای ما نداره؟
بعد پشت بندش شروع کرد به صغری کبری چیدن و آسمون ریسمون کردن که بابا بی خیال! عصرها بیا کتابخونه گپ بزنیم ...
بعد هی گیر داد و گیر داد و گیر داد که لااقل یه حرفی، کنایه ای چیزی ازم بشنوه ...
من ِِ بی چاره، حرفم کجا بود که بهش بزنم.
خواندم: گرکسی وصف او زمن پرسد
بی دل از بی نشان چه گوید باز؟
عاشقان کشته گان معشوقند
بر نیاید ز کشته گان آواز!
و برای (...)فهم شدن ِ دوبیتی برایش، در آمدم که: بر نیاید ز ِ مُردگان آواز...
بعد انگار که نطقم باز شده باشد، گفتم: ما همون اول کار که ناشی بودیم، دلمون رو دادیم دست کسی که همون موقع گذاشت رفت و دل ما رم با خودش برد!
حالا دلم کجا بود که گوشه اش جا برا تو داشته باشه!
ما خیلی وقته که ...
بی خیال ...
نبش قبر نکنین ... لطفا!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

October 01, 2008

دلم برایت تنگ می شود.

دلم برایت تنگ می شود.
تا یک سال که نه. تا سیصد و بیست و پنج روز دیگر که دو باره شعبان برود و ماه تو دیگر باره طلوع کند.

دلم برایت تنگ می شود.
برای عطر نعنا داغ روی کاسه آش افطار و بوی نان داغِ تنگ چای شیرین و صدای ربنای شجریان از مسجد قدیمی محله مان.
برای بی خوابی شب ها و
برای خمیازه های سلسله دارِ تا صلاه ظهر .
برای قران کوچکم که شده بود جزء لاینفک داشبورد ماشینم و هر جا و همه با من بود و مدام برایم آیه می تراوید.
برای زکات زیبای فطره.
گفتم زکات فطره و یادم افتاد دوباره بگویم:
ایها العزیز!
مسنا و اهلنا الضر
و جئنا ببضاعته مضجئه
و اوف لنا الکیل
و تصدق علینا!

دلم، برایت تنگ شده است ...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

September 01, 2008

داس ِ مَهِ نو

تا اطلاع ثانوی،
اتمسفرِ دوزخ هولناک دنیای مادی، پراست از شمیم بهشت. از بوی خوش ربنا. از خنکای اجابت و استجابت ...
شیطان برون و ابلیس امّاره ی درون را به بند کشیده اند ...
یار با صد هزار جلوه برون آمده!
و تا خدا! فاصله ای نمانده.
داس ِ مَهِ نو، مژده ی فصل خوشه چینی و هنگامه ی درو را با خود آورده!
سفره ی کریمانه ی رمضان گوش تا گوش فلک گسترانیده شده و یار، فرصت دیدارداده!
الرحیل! یاران شتاب کنید ...

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

August 30, 2008

روزگار وصل

31082008045.jpg

وقت وصل دلم به اقیانوس ژرف و شگَرف چشمهایت
به ساعت ماه نو، از کی تا کی است؟

نان پاره زِمن بستان!
کاری برای دلم نمی کنی!؟؟

می دانی که!
نان باره! نخواهم شد!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

August 24, 2008

رساله ی التجاء

باری تعالی ِِِِِِِِِِِِِگرامی!
یادم دادند که هر شب، درِ گوشت بخوانم:
شتر دیدی، ندیدی!

من که یوسف نیستم.
که با من راز بنمایانی.
از یوسف بودن، فقط در چاه افتادنش روزی من شده...

همین!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

August 18, 2008

بوی پیراهن یوسف

زیر ریسه های الوان نیمه شعبان، با موسیقی ملایم چادرهای شربت و شیرینی و بچه های نو نوار کرده ی با کلی انرژی و اشتیاق، که کلی ماشین را قطار کرده اند پشت ایستگاه صلواتی شان، که کلی ذوق می کنند وقتی شیشه ی ماشینت را پائین می کشی و دست می بری تا مهمان شربت و شیرینی شان شوی و چشمهایشان را سیر تماشا کنی که خستگی این یکی دو روز کم خوابی، ته اش رسوب کرده، وقتی نشسته ای پشت رول و انعکاس نور سبز و قرمز و آبی ریسه ها می افتند روی شیشه ی ماشینت و تو معکوس می کشی تا لذت زیر اورنگ هفت رنگ بودنت بیشتر و بیشتر شود، ناخودآگاه ریسه کشی دائی غفورِ « بوی پیراهن یوسف » یادت می افتد و کوچه ی سراسر چراغ کشی شده ی شیرین و چشمهای امیدوار غفور که هجران، ته نشین اش شده بود و خیال شیرینِ شیرین، که خیال بود و نه وصال.
وقتی سرت را از پنجره ی ماشینت بیرون می آوری تا نور و صدا و شور را استنشاق کنی ...
وقتی تا ته کوچه، تا چشم کار می کند، چشم هایت میهمان نور و رنگ اند ...
وقتی زلیخای غفلت، دست از دامان یوسُف کشیده است، تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ...
تازه یادت می افتد که عید تمام شده و این همه لذت، به یکباره تمام می شود و تو می مانی و خیالِ بوی پیراهن یوسف!
امشب بوی پیراهن یوسف، می رود تا سیصدو پنجاه و پنج روز دیگر که باز نو شود و باز آید به کنعانغم مخور!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

July 16, 2008

« شناس » نامه ی من

شهید شرفخانلو.JPG


حتی خدا هم آن باری که خواست قسم جلاله بخورد، اول قسمش اسم تو را آورد:
«« و والد و ما ولد »»یعنی قسم خورد به تو و آنچه در پی تو می آید.
بانک هم که می روم، یکی از « مشخص » اتی که پشت چک باید! بنویسم اسم توست.
داخل قبر هم که تکانم خواهند داد تا آخرین حرف ها را حالی ام کنند، « من » را به اسم تو می خوانند:
اسمع ! افهم!
یا فلان ابن فلان.
هزار جای دیگر هم اعتبار « من » به رد اسم توست که پشت عنوان « من » است.
یعنی تو،
« شناس » نامه و شناسه منی.
یعنی « من »
بسته به چوب خط اعتبار توست که اسم و « رسم » پیدا می کند.
اینها همه هستند و « تو » نیستی ...
این روزها نبودنت باز عقده شده و راه نفس را بسته.
نمی دانم چرا بی « تو »، سر نمی آیند این روزهای تکرار آلود و بی دلیل.

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

June 23, 2008

شما که بهتر می دانید ...

این طوفان ها که دل و دین و عقل و هوش ام را
با خود می برند؛
همه شان
تقصیر سکان بی صاحب مانده ی – من – است.
می دانید که!
اینجا، کسی هست که نیاز شدیدی به یک ناخدا،
یک نفر آشنای راه،
یک – نفر بر – دارد.
« اضطرار» که معرف حضورتان هست؟
...
اصلا برایتان آیه می خوانم؛
« امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء».

بگذریم.
شما خودتان حدیث مفصل خوانده اید از این مجمل مهمل!
قربان دل دریائی تان بروم که موج ترین خروش های هزار هزار مثل من،
از قوزک پاهایتان، فراتر نمی روند ...
والامر الیکم!

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

June 15, 2008

هلو

4_8704010533_L600.jpg

هلو را که گفتی و همه چیز را بالا کشیدی و چائیدی.
حواست باشد که هسته هاش را در بیاوری. هسته هلو می رود تو روده و دردسر درست می کند برایت. هسته هلو را نخور. ببین دورش هم چوب دارد، حریم دارد، یعنی این حرام است.
در بیاور بیانداز دور. هلو را بخور، هسته اش را نخور. حلال را بخور و حرام را نخور. ببین! حلال صداش چه شکل هلو هم هست!
آن وقت هسته را که دور انداختی، تو فکر نکن از دستت رفته. نه!، سبز می شود، درخت می شود، باز هلو می دهد، باز می خوری!
حرام را گذاشته اند که هی برای تو، حلال در بیاید ازش!

پی نوشت:
باز، بیاد سید اسماعیل دولابی اعلی الله مقامه، که پیر بود و مرشد و راه بلد.
پیرمرد دوست داشتنی محله دولاب تهران که اسرار را آرام و بی سر و صدا، هویدا می کرد...

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

May 28, 2008

مبادا

مطابق معمول اوقات بی کاری اش، آمده بود سر وقت من که به سنت مالوفش، باز، آویزان ام شود...
حرف درست درمون هم نداشت تا وقت تلف ! کند.
باری بهر جهت بود که پرسید:
آره داشتی می گفتی ... کی ها دلت برا - بابا - تنگ میشه؟

نوک زبانم بود که بگویم، دل تنگی های این جوری، کی و کجا ندارند ...
گفتم:
قیصر می گفت: همه روزهای بی تو بودن روز مباداست ...

کاش اما، کسی بود که مبادا حالی اش می شد ...

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

April 10, 2008

بیست و پنجمین سال مبادا

sh-ali-25.jpg

قیصر می گفت:
بی تو
نه، هست هایمان آنگونه که بایدند
و نه، باید هایمان آنگونه که هستند ...
می گفت:
هر روز بی تو، روز مبادا است.
.
.
.
می گویم:
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، بیست و پنجمین سال مبادایم شروع شد.
سال مبادا ...
قیصر، یکی دو سه روز بی او بود و روزهای بی او بودنش مبادا شدند!
و من
سالهاست که بی تو ام و هر سالی که به عدد سالهای بی تو بودنم اضافه می شود، سال های مبادایم پر شمار و پرشماره تر می شوند...

سردار
تو که آن بالا نشسته ای
تو که از آن بالا ما را می بینی...
تو که پرده ی آخر را در تماشاگه راز به تماشا نشسته ای ...
نمی خواهی بنمایانی؟
نمی خواهی آنسوی قصه ی راز آلود دنیا را بر ملا کنی ...
تو ره بنما که حلاجت شوم و اناالحق گویم.
تو
می دانی و می بینی و می فهمی!
زبان بگشا!!!
تو که به عدد روز و ماه و سال ما دنیائی ها، بیست و پنج سنبله است که « آن بالا» نشسته ای ...
پدر آسمانی ام!
« بیست و پنج سالگی ات مبارک»

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

March 20, 2008

فال سال نو

270293_orig.jpg

ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود

ياد باد آنكه چو چشمت بعتابم مي كشت
معجز عيسويت در لب شكر خا بود

ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود

ياد باد آنكه رخت شمع طرب مي افروخت
وين دل سوخته،پروانه نا پروا بود

ياد باد آنكه درآن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده مستانه زدي صهبا بود

ياد باد آنكه چو ياقوت قدح خنده زدي
درمبان من و لعل تو حكايتها بود

ياد باد آنكه نگارم چو كمر بر بستي
در ركابش مه نو، پيك جهان پيما بود

ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز كمست آنجا بود

ياد باد آنكه به اصلاح شما مي شد راست
نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود

انتظار عيدانه اي به اين بزرگي را نداشتم.خودت هم ديدي كه خودم را لايق آنهمه لطفت نمي ديدم.
خطاي هميشه ي من است، اينكه در خود مي نگرم و نه در بزرگي تو!
... مي گويند حساب نيكوئي سال را از بهارش مي كنند.
حساب روز نو شده يكهزار و سيصد و هشتاد و هفتم ، با عيدانه اي كه گرفتم ، بايد كه نيكو باشد...

موعودا
بيا و روز نو شده مان را به آمدنت به شكوفه بنشان و بهاري كن.
كه اگر مي دانستم از كدام سو مي آئي، پيامبر گلها را به نيكوترين سرزمينها م‍ژده مي دادم ...

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

March 19, 2008

تو ره بنما!

sh-ali.jpg

دشمن داشت شهر را مي گرفت.
ما ،انگاري كه جزء آخرين دسته هاي مقاومت شهر بوديم كه داشتيم تو خيابونهاي شهر جلوشونو مي گرفتيم.
برخلاف انتظاري كه تو همان خواب از خودم و بچه ها داشتم، خوب داشتيم جلوشونو مي گرفتيم.
اين سرعتگيرهاي شهرداري كه عين دمل تو خيابونهاي شهر سر برآورده اند و هر باري كه از رويشان رد مي شوم،سلام و صلوات «مخصوص»، نثار طراح و مبدع و مجري اش مي كنم ، شده بود خاكريز و بچه ها پشتش سنگر گرفته بودند.
آتش مهاجم اما تندتر از اين حرفها بود كه با چند تا اسحله انفرادي بشه جلوش در اومد.هركدام از بچه ها كه مي خواست تغيير موقعيت بدن،با تير مستقيم دشمن به زمين مي افتادند.
منم بايد جامو عوض مي كردم.
اما بين راه،تصميم رو عوض كردم وچند متري ««عقب»» تر رفتم.تيري هم بهم نخورد.اما من عقب نشسته بودم. و از معركه جان سالم بدر برده بودم.هيچيم هم نشده بود...
اين چند روزه كه ذهنم درگير تعبير خواب قيلوله اي و كوتاهم بود، عشق عقل آلودم بهم مي گفت كه نيايد خودتو دستي دستي به كشتن مي دادي! و تصميم درستي گرفتي كه عقب نشيني كردي...
درست هم مي گفت.ظاهرا!!!
اما من وقتي عقب نشيني مي كردم،فكر دستي دستي كشته شدن نبودم كه!!!

.
.
.
چهارشنبه ي آخر سال كه ميشه،مردان و پسران آذربايجاني،براي زنان و دختران فاميل، آينه و كبريت و شمع هديه مي دهند و زنهاي فاميل بابت دريافت كادوهايي كه هر سال تكرار مي شود، كلي ذوق زده مي شوند و تعبير مي كنند آينه را و كبريت را به روشني و خوشي و زندگي.
شب،وقتي تو ازدحام شبهاي آخر سال و بين سر و صداي ترق و تروق چهارشنبه سوري،زده بودم بيرون تا كادوي چهارشنبه ي جماع نسوان طايفه را بخرم، گذرم افتاد به محله قديمي مون و باز رفتم به سالهاي بي تو بودن.
باز نبودنت بضغ شد و آمد تا گلويم را فشار دهد و باز نتركد.
من نيامده بودم كه ببينمت.اصلا زده بودم بيرون كه كبريت و آينه بخرم.
تو اما،مرا كشاندي تا جلوي مغازه دوست قديمي ات.همانكه پسرش پسرت را مي شناخت.همانكه هر بار كه از جبهه مي آمدي اول از همه سراغ او را مي گرفتي.همانكه تا مرا شناخت،بغض كرد و گفت:
«سن منيم قارداشيمين بالاسي سان...!»
همان مرد ميانسالي كه مي رود تا نشانه هاي پيري در چهره اش نمايان شود.
همانكه سالهاست نديده ات.
تو
اما فكر همه جا را كرده بودي.مثل هميشه كه فكر همه جا را مي كني.
مي داني كه كي و كجا تجلي كني!
مي داني كه كي و كجا رخ بنمائي...
...
من هنوز بي تو ام!
من اما هنوز منگ خواب پس پريروزم هستم.
چرا هنوز جرات با تو بودن را به من نداده اند.
اصلا من چرا بايد عقب نشيني مي كردم ...؟!!

تو ره بنما ... تو مي داني و مي بيني و مي فهمي!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

January 24, 2008

دلم هوايت را كرده...

چرا تمام نمي شوند اين روزهاي سرد و بي روح
چرا اينهمه دوري مي گزيني ،يارا...
انگار اصلا قرار نيست سوت پايان وقت اضافه اين روزها و سالها زده شود ...
به حساب نا تراز من،دو سالي مي گذرد از آغاز دقيقه نود بازي دو سر باخت من و دنيا.
سالهاست به اين فكر مي كنم كه به چه عياري مي شود همه كارت را با دنيا بيست و سه چهار ساله ‹تمام!› كني؟؟! و پر بكشي.
دلم هوايت را كرده... باز!
تنگ است سينه خسته ام از تنفس در هواي بي تو سردار!!!

كفتر جلد گنبد دوار تو حالا حالا ها از چرخ و رقص بر فراز بام تو كه خسته نمي شود.
اصلا
بچرخان ... تا بچرخيم.

مي چرخم و مي رقصم و مي نوشم از اين جام
بيخود شده از خويشم و از گردش ايام ...

يا علي...

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

December 20, 2007

عرفه ...

چند سال پيش بود ...؟
چهار سال!
و زمان را ببين كه چه بي رحمانه روزهاي با توبودن را از من دور مي كند.
چهار سال پيش بود ... شب عرفه.
و روز عرفه.
روز نهم ذي الحجه الحرام.
در مركز زمين ، نه!
در مركز آسمان.
در كرب بلا
كه مهمانت بوديم به شور و صفا.
كه مي گفتند:
آنجا،آنروز ، خدا !قبل از همه،قبل از حاجيان در عرفات
قبل از ميهمانان اقليم وحي و قبله ...
سهم ما را
سهم زائران حسينش را خواهد داد.
و سهم ما از عرفه آنسال ... با حسين - عليه السلام - بودن بود،انگار.
و چه خوش بود ايام بكامي كه با دوست بسر شد.
يادش بخير
اين چند ساله ...هر سال كه عرفه مي رسد،ياد عصر روز عرفه مي افتم كه خورشيد كربلا تابان بود و مهر خداوندي، باران شده بود و از لابلاي ذرات نوراني تابش آفتاب ،بر سر و روي حسينيان مي باريد و مي باريد و مي باريد...
عرفه هر سال تصوير روياي صادقانه رفيقي در نظرم مجسم مي شود كه مي گفت:
هر كه به حسين - عليه السلام - اقتدا آورد ،عاقبت به خير مي شود.
و سرانجام اش به حسين - عليه السلام - مي رسد ...

كربلا ...
ما را نيز در خيل كربلائيان بپذير .
ما مي آئيم كه بر خاك تو بوسه زنيم و روانه ديار قدس شويم...

كربلا
كعبه دلهاست
- خدا - مي داند.

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

December 13, 2007

ذي الحجه الحرام

وفرمود:
حتي جهاد نيز به اندازه اعمال ذي الحجه محبوب نيست …
الا به آنكه مجاهدي با نثار جان و ايثار دل برود و باز نگردد.
و باز فرمود:
اتمام حج به رويت امام –عليه السلام- است.

مي گويم:
موسم حج ؛ هر سال كه شروع مي شود، خيل اصحاب آخرالزماني امام عشق را مي بينم كه در قهقهه مستانه شان و در شادي وصولشان عند ربهم يرزقونند…
كه اينان هم بذل جان و ايثار دل كرده اند و هم به لقاء امام – عليه السلام – رسيده اند.
و جام وصل را لاجرعه سر كشيده اند. و باطن قبله را يافته اند كه « امام » است.

راستي!
تا كي مي خواهي حرفهاي عاشقانه ات رااز زبان اغيار با ما – با من ، بگوئي؟
دلم سوخت … وقتي مژده ات را از غير شنيدم!
دلم را سوزاندي …
تو هرآن ستم كه خواهي بكني كه پادشاهي …

ممنون …
مي داني كه!

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

December 06, 2007

انگار بزرگ شده ام...

pic 01.jpg

انگار بزرگ شده ام!
يه كمي بيشتر از خيلي
آنقدر كه نبودنت درست بخورد به فرق سر ذوق ناكوكم... بس كه نيستي!
و هي خود را بنماياند ... بس كه نيستي
بچه سال تر كه بودم ؛ و اين چيزها را نمي فهميدم،وهم برم داشته بود كه چه دل گنده اي دارم كه اين چيزها كك ام را هم نمي گزد ...
بچه بودم خب!
و هستم...
فقط اين روزها ...
اين روزها ؛ دلم هواي تو كرده ! بگو چه چاره كنم.

كاش هرم نفست گونه هاي از سردي سرخ شده ام را بنوازد.
كاش آنقدر بزرگ بودم كه مرا هم با خود ببري ...
كاش ...

الحمد لله الذي ليس لعطائه مانع.
... علي علي

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

December 02, 2007

خدايا سلام

بارها قبلتر از ديشب هم خدائي ات را نمايانده بودي.
ديشب هم.
در آن جاي مقدس كه شيشه دلم را لرزاندي...
من كفتر جلد توام ... گيرم كه ساعتي نگاهم به بام ديگري بلغزد!
خودت اينها را بهتر مي داني.
اينجا،اكنون... داد مي زنم كه به رحمت واسعه ات اميدوار و مطمئنم.
اينرا هم ديشب به من نماياندي !
اين يقين ارامش بخش را.
و پدرم را ...
آنجا كه ملائكه سالهاست تماشاگر ساحت مردانگي اولاد بني آدمند ...
خداي من :
بابت پدرم از تو متشكرم.

همين!

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 21, 2007

داد مي زنم ...

بگذار با صداي بلند بگويم
بگذار داد بزنم كه همه بشنوند صداي بنده ي از همه جا بريده ي تو را كه :
««انت اكرم من ان تضيع من ربيته»»

اين يعني اينكه ؛
تو بزرگتر از آني كه كوچكترين بنده ات را به زمين بزني
شان تو اجل از كارهاي بچه گانه من است ...
تو را به كرمت به من شناسانيده اند و تا كنون جز اين نبوده !

سالهاست كه زمزمه مي كنم :
با كريمان كارها دشوار نيست ...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

October 25, 2007

حیدربابا

حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بيتيرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز
بيزد ، واللاه ، اونوتماريق سيزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى

حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب
محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب
ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا


هر سال پائیز که می آید ناگاهان دلم راست می رود سراغ حیدربابا و صناعات زیبای ادبی منظومه جاویدان شهریار علیه الرحمه
پائیز و هزار رنگ در هم تنیده زرد و نارنجی و بنفش و خاکستری آن مرا آنچنان شیفته خود می کند که گمانم نمی کنم که لذتی بالاتر از نظاره کوهستانهای پائیز زده آذربایجان ، وجود داشته باشد.
پائیز را و هزار نقش در هم لولیده ی زیبایش را و آذربایجان را دوست دارم...

ادامه "حیدربابا" »

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

October 21, 2007

كمك

ترس برم داشت.
امشب نمي دانم براي چه ،يهو ته دلم خالي شد...
ترسيدماز اين كه شايد ... نتوانم عاشق شوم.
ترسيدم ،همه شان،همي ي آن ها! لاي سطرهاي بهم فشرده ي كتابها بمانند الي الابد.
مي ترسم هنوز ...
مي ترسم اين يكي هم مقدمه ي امتحان دشوار ديگري باشد.

هان‌؛ تو كه ان بالا نشسته اي :
كمك!

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

October 19, 2007

وداعيه ؛ با چند روز تاخير

جويند همه هلال و من ابرويت
گيرند همه روزه و من گيسويت
از جمله ي اين دوازده ماه تمام
يک ماه مبارک است و آن هم رويت ...

يك هفته از جشن بزرگ سپاس مي گذشت و من هنوز خمار آن باده سربسته بودم...
امروز تازه باورم شد كه رمضان ... باز! رفته است.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

September 16, 2007

!!!بلوغ

مي گفت صدايت كلفت تر شده
حتي وقتي مي خندي نمي توانم صاديت را با خاطره هاي قبلي ام تطبيق دهم
مي گفت پشت تلفن هم حتي صدايت را نمي شناسم.

اينها را مي گفت و مي گفت اينها نشان بلوغ است.
مي دانست من بيست و پنج سنبله ام ... و ده سال است پشت لبم سبز شده و صدايم كلفت....

نمي دانست اما ، قبله چه مي كند با فطرت نابالغ آدم .
با روح متلاطم و سركش ...
با تارهاي صوتي ام حتي كه نداي مردانگي بهشان داده است.
كاش همه آن ندانسته ها را مي دانست ...
و مي دانست كه دل را بايد گره زد به اقليم قبله

و فرمود:
عجب تمثيلي است اينكه علي مولود كعبه است ... يعني باطن قبله را در امام پيدا كن !

يا حسين

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

September 05, 2007

فعلا بدو!

گفت:تو دنبال مني يا من دنبال توام؟
گفت چه فرق مي كند ... فعلا بدو ...
حالا تو هم فعلا بدو.بدو كه الان يا تو مي رسي به او يا او مي رسد به تو!

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

July 28, 2007

روز پدر آسماني ام

Sobh(2949).jpg

الان دقيقا كجائي؟
الان ساعت بوقت بهشت چندست؟
يعني من وقتي سلام مي كنم ، فرشته ، تا كجا سلام مرا بالا مي اورد كه برساند بدستت ؟
يعني من بايد رو به كدام طبقه آسمان كنم تا ببينمت ؟
مي داني كه ... روزها برايم سخت است كه بي تو مي آيند و مي روند و من هر روز تو را نمي بينم.
مي داني كه امروز – همه - ««پدر»»شان را بغل مي كنند تا روزش را تبريك بگويند.
لذتي كه نمي شود با چيز ديگري قياسش كرد و سنجيد.
اينكه «پدر» دستهايش را تا جائي كه جا دارد باز كند تا بروي در بغلش و شانه سترگش را با گونه هاي خيست لمس كني.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ شانه هايت مي شود ، سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ دست هاي گرم و مهربانت مي شود ، سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ نگاه مهربانت مي شود ،‌ سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.

مي داني كه ... داستان عاشقي تو بود كه سنگهاي سپيد را بوسيدني كرده است.

پدر آسماني ام ... با دسته ي گلي از گلايلهاي سپيد ، اينجا ، در امتداد را اسمان ايستاده ام ، منتظر ، كه بيائي و راه آسمان را بنمائي ... روزت و شهادتت سعيد و مبارك .
همين !


| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

July 16, 2007

فاين الرجبيون

سبحان من لبس العزه و هو اهل.
كريمــــا ؛رجب را كه رودخانه ي جوشانيست در فردوس كه آبش سپيدتر از شير و طعمش محلا تر از عسل ، نوش كام تشنگاني نما كه هاتفت را لبيك گويند؛ آنگاه كه ندا در دهد: فاين الرجبيون...

پي نوشت ؛
....
رفته اي تو يك محله ي غريب،پي يك كوچه مي گردي. - كوچه ي دلبخواه - .غريبي.بلد نيستي.مي رسي در يك نانوائي.مردم ايستاده اند منتظر كه نان دربيايد بگيرند بروند.مي پرسي از يكي :««آقا ببخشيد كوچه ي دلبخواه كجاست؟»»مي گويد:««آن طرف»» ان يكي مي گويد ««پائين تر»»يكي مي گويد :««بالاتر»»يكي مي گويد :«همان كوچه كه مسجد دارد.»»هركسي چيزي مي گويد.همه هم درست مي گويند.هيچ كدام هم بدرد تو نمي خورند.نه بالا را بلدي ،نه پائين را.نه اين طرف را ، نه ان طرف را، نه مسجد را، نه اگر داشته باشد محله شان، ساقي خانه را.جائي را بلد نيستي.آدرسي كه تو بفهمي نمي دهند.مي داني چرا؟حواسشان به تنورست.كي نان در بيايد و بگيرند و بروند.حواسشان به تو نيست.
حالا همانجا كه درآمد يك بچه نان گرفته دارد مي رود.مي پرسي:««آقا پسر،كوچه ي دلبخواه كجاست؟»» اول يك آدرس حسابي بهت مي دهد،بعد هم مي گويد««بيا باهم برويم اصلا.من هم همانجا مي روم.»»
آدرس اگر مي خواهي بپرسي، از كسي بپرس كه نانش را گرفته و دارد مي رود.از آدم دست خالي نپرس.از اني بپرس كه دستش پر نان گرم است.

نثار روح بلند سيد اسماعيل دو لابي....

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

July 10, 2007

كميتش بيت مستانه سرايد

نمي دانم ««همه»» وقتي ربع قرنشان مي شود، اينهمه سوال و ام و اگر تو ذهنشون دارن؟

مي گفت:
زخاك من اگر گندم برايد
از او گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانوا ديوانه گردند
كميتش بيت مستانه سرايد

...

مي گفت:
فولادش ،لابد چكشهاي بيشتر رو مي تونه تحمل كنه و
لابد بايد تحمل كنه

مي گفت:
هنوز مونده تا ...
مي گفت:
...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

June 28, 2007

مشق مي كنم زندگي

مشق مي كنم زندگي را و بي تو بودن دو،سه و هزارباره را بي تو ...
مشق مي كنم ايام ««يسر»» را بعد روزگاران مه آلوده ي ««عسر»»
گفته بودي ، من نمي دانستم قاعده خداوندگاري را كه :
««ان مع العسر يسري»»
مشق مي كنم دوستان را و دوستي ها را كه در هزارتوي بلاي روزگار آخرين ، از رفاقت ژستش را يدك مي كشند.
مشق مي كنم روزنه هاي تازه اي را كه نمي دانم آنقدر بزرگ شده ام كه برايم گشوده اي شان و يا گشوده اي شان كه بزرگم كني ...
مشق مي كنم چله ي بعد را كه قابش ، حريم كبريائي رسول اعظم است و ركن يماني خانه دوست ....

وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده كه آن به

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

June 12, 2007

حكايت خرس و خيك

يكي به چشمش آمد كه يك خيك روغن روي اب شط مي رود.پريد توي اب كه بگيردش.
آب موج مي زد و هي دور مي شد.هي،دور مي شد.گفتند خب ولش كن.گفت :من ول كرده ام.اين ول نمي كند.نگو خرس بوده ، نه خيك.
حالا حكايت شيطان است كه گير شما زبلها افتاده است.
بچه شيطانها مي گويند:ولش كن خب!مي گويد من ول مي كنم ، اين ناجنسها ول نمي كنند.
براي خودتان تفريح راه انداخته ايد.

پي نوشت:ياد مردان نيك روزگار ماشين و دود و آهن بخير كه ساده و بي آلايش ،برايمان ،به زبان و جنس فطرتمان حرفها مي زدند.
ياد حاج اسماعيل دولابي عليه الرحمه ، كه چند خط بالا گوشه ي يكي از مجالس انسش بود.

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

June 07, 2007

به خانه برمي گرديم

اين روزها،هر جا كه مي روم،انگار كودك درونم با من است.
در مراد ها و نامرادي ها...
انگار كه بخواهد بگويد:
كوچ نزديكست...

و فرمود:
ففروا الي الله ...

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

June 03, 2007

براي امام ام

khatimam.jpg

بچه كه بودم افتخار مي كردم كه امام پدر همه فرزندان شهداست و پدر من نيز هم.
افتخار مي كردم كه جماران رفته ام و امام را از نزديك ديده ام.


بچه كه بودم ، روزي را بياد دارم كه صبحش ،مدرسه مان تعطيل شد.
همه گريه مي كرديم و من نمي دانستم ، چرا؟!!!


امروز كه سالهاست آن روزها سپري شده، كودك درونم هنوز كه هنوزست ،تو را و دستهاي مهربانت را و گرماي كلامت را و اعجاز سرانگشتان مسيحائي ات را بياد دارد.

تو ابراهيم بودي و بت را شكستي و
ما،
بعد فراق تو
دل به اسمـــــاعيل بستيم.
تو :روح خدا بودي و
روح خدا در كالبد زمان ،
جاودانه است....

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

May 14, 2007

سلام برسانید

IMG_0361.JPG

به راننده ای که کمربند ایمنی اش را نبسته بود اشاره کرد که بایستد ...
چند لحظه بعد مرد میانسالی از ماشین پیاده شد و به سوی او رفت.
افسر جوان توقع داشت که راننده بهانه ای بتراشد و از جریمه نجات پیدا کند.
اما مرد گفت: ببخشید من جانباز شیمیایی هستم، نمی توانم کمربند ببندم، و کارت جانبازی اش را نشان داد. افسر جوان قانع شد... یاد پدرش افتاد که سال گذشته شهید شده بود.
راننده پرسید فرمایشی ندارید؟
افسر جوان ناخودآگاه گفت: نه، سلام برسانید

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

April 23, 2007

هو المطلوب

یکی می گفت:
کشته راه عشق ،
رهرو اسماعیل است ...

همین ... !

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

April 12, 2007

ب ؛ مثل بــابــا

docu0022.jpg

این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، یوم الموعود من شده است ؛
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، خورشید جور دیگری می تابد و زمین انگار سنگینتر شده است ؛
ابن که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، روی من به سوی تو شده است ؛
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین، زخم کهنه بی تو بودن سر باز می کند ؛
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، قبله ی من سنگ قبریست که آخرین نشان زمینی من از تو شده است ؛
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، امیدوارتر ، که روزی تو را خواهم بوئید ؛
این که هر سال بیست و دوم فروردین که می شود انگار باز هم برای من عرفه و قدر و نوروز شده است ؛
این که هر سال بیست و دوم فروردین ، شانه ای بهتر از سنگ سرد مزارت ، لبان خشکیده ی مرا سیراب نمی کند ؛
بازی نابرابر فراق توست بامن ... و این ، حال ِ من بی توست !

برای بیست و چهارمین بهاری که آمد و تو اما ، رفته بودی
برای یاد، داشت شهادت ابرمردی از جنس آفتاب که شاید اگر می ماند برایم پدر بود و امروز که نیست ، برایم عصاره ی همه خوبها و خوبیهاست ...
بــــــابـــــــــــا "
" ابرمرد کهکشان خیالم " ؛ باده ی بیست و چهارم را لاجرعه سر بکش
تولدت مبارک

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

April 02, 2007

سین مثل ... سبزه

16_8601130108_L600.jpg

دلم برایت می سوزد که به جرم نحسی سیزده و یا هر چیز دیگر، بی رحمانه روی سقف ماشینهایمان می گذاریمت و تو را بدست بازی  ناجوانمردانه ی باد می سپاریم که سرنگون شوی و نحسی سیزده , به در شود ؛ عضو مظلوم هفت سین.

 جالب نیست؟ اینکه تو را دستان مهربان مادربزرگ می پرورد و دست آخر مغضوب بی رحمی ما می شوی که بیفتی و ما افتادنت را از سقف ماشینها جشن بگیریم .سرکه و سماق و سنجد و ... هر کدام محترمانه از هر کجای کابیت آشپزخانه ی مامان که امده باشند , باز با عزت و جلال می روند سر جای اولشان ... ولی تو را ناجوانمردانه بی هیچ زره و خود  و سپر بدست بلای باد می سپاریم که نقش کف آسفالت روز سیزدهم شوی . عجیبست بازی ما و روزگار باتو ... عجیبست ... و باز ما وقیح و گستاخ ، سبزه گره می زنیم و تو مظلوم تر ، باز یکسال دیگر صبر می کنی که باز یکبار دیگر،عزیز شوی ... 

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

March 13, 2007

درس معلم ار بود زمزمه محبتی...

««ان للقلوب شهوه و اقبالا و ادبارا»»
دل یک میلی داردو اقبالی و ادباری.
««فاتوها من قبل شهوتها ادبارها»»
کوشش کنید آنرا از ناحیه میل آنها پرورش بدهید و بزور وادارش نکنید.
««فان القلب ادا اکره اعمی»»
قلب اگر مورد اکراه و اجبار قرار بگیرد ،کور می شود،یعنی خودش را واپس می زند...

از کتاب تعلیم تربیت اسلامی استاد شهید

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

January 15, 2007

کرشمه ی یک اتفاق خوب

بسم الله

اینروزها،کرشمه ی یک اتفاق خوب،انگار که باصدهزار ناز و ادا می خواهد که برمن ببارد.آنهائی که بوئی از آنچه اینروزها بر من می گذرد را شنیده اند، می دانند که چه حس لطیفی بامن است و مرا اینسو آنسو می برد، که ««ان مع العسر یسری ... »»

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

November 04, 2006

نام دیگر لیلی

 دنیا که شروع شد زنجیر نداشت
خدا دنیای بی زنجیر افرید
ادم بود که زنجیر را ساخت
شیطان کمکش کرد
دل زنجیر شد . زن زنجیر شد
دنیا پر از زنجیر شد و
ادم ها همه دیوانه زنجیری !
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است
لیلی میدانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ماند . زیرا نام دیگر لیلی ازادی است ...

ادامه " نام دیگر لیلی" »

| | نظرات (8) | دنبالک ها (0)

October 23, 2006

««حی علی الفلاح »»

ماه مبارک که میرسد این حدیث نبوی - صلی الله علیه و آله - را زیاد می شنویم : که ای بندگان خدا ... ماه خدا به شما روی آورده ... ماهی که خوابتان در آن عبادت و نفسهایتان تسبیح رب العالمینند ... 

نمی دانم چرا ما ها عادت کرده ایم همیشه و همه جا دقیقه ی نودی باشیم.تازه ماه مبارک که تمام می شود به فکر می افتیم که فرصت ارزشمند دعا و تسبیح و نیایش را از دست ندهیم و حیفا که سحاب رحمت الهی ابر بهاری را می ماند که پر میآید و زود می گذرد... این یکی دو روزه به این فکرم که تا ماه مبارک تمام نشده ،هرچه می توانم نفس بکشم که تسبیحم باشند و افسوس خورم که از رمضان المبارک چند ساعتی باقی نمانده که تا سال آینده و صیام و ضیافت دیگرباره ،شاید همین نفس هم نباشد که دم و بازدمش برایم تسبیح حی لایزال شود... و فرمود - علیه السلام - که وای برکسی که رمضان بر او بگذرد و خدا از او نگذرد

نمی دانم چرا امشب دلم هوای تو کرده یاحسین... هوای انتظار پشت باب قبله به وقت سحر و نوای دلنشین موذن حرمت که بر ماذنه بهشتی حرم ، مومنان را به رستگاری می خواند : ««حی علی الفلاح »»

 

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

October 16, 2006

جرعه ی بیست و سوم

1_8507230167_L600.jpg  

برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می آید

تو هم ای دل زمن گمشو،که آن دلدار می آید

سر شب،وقتی داشتم آماده  می شدم  برم مسجد برای احیای شب بیست و سوم،به گناهام و روسیاهی ام فکر می کردم و اینکه کدوم یکی از گناهای این یک سالم بزرگتر از اونای دیگه بود... سر نماز این آیه تو نظرم اومد «« ... لا تایئسوا من رحمه الله،ان الله یغفر الذنوب جمیعا»» که هرگز از رحمت خدای کریم نومید نشوید که خدا همه لغزشها را خواهد بخشید.

شاید بزرگترین گناه امسالم این بود که می خاستم از رحمت بی حد و حصر خدا ناامید بشم...

الهی بفاطمه و بحق سرها المستودع و بحق شهرک الحرام و بحق لیله القدر ««عجل لولیک الفرج»» 

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

October 12, 2006

فرق عدالت

جوانک پشیمان از کرده خویش،جانب موسی علیه السلام را گرفت تا پیامبر را بین خدا و خود  واسطه گرداند؛موسی پذیرفت...ولی چندی نگذشت که او بازهم آلوده به گناه شد.اینبارهم شرمگین نزد موسی شد.

موسی بازهم پذیرفت...بارسوم اما همین که جوانک ، گناه خویش را با نبی خدا در میان گذاشت ، موسی سر به زیر انداخت و گفت:راستش دیگر من هم از خداوند خجالت می کشم...شب هنگام پروردگار رو به پیامبر خود کرد و فرمود: هان ای موسی!(برگو مرا که جوان گناه مرا مرتکب شده بود یا گناه تورا؟)از تو طلب آمرزش کرد یا از من؟!تو باید از او می گذشتی یا من؟... هان ای موسی!از چه زوی از بنده ما روی گردان شدی؟!

سحر نوزدهم ماه مبارک را حتی مرغابی های منزل ام کلثوم ... کلون در و حتی خاک های کوچه های تنگ و تاریک کوفه هم درک کردند. سحری که عدالت در آن از شدتش به دونیم شد... و چاه از از آنزمان که او در آن گریست جوشان است...

قدر مقدر ضیافت الهی و دست های خالی و چشمهای پر امید... یا رب ار نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟!

یا عــــــــلی

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

October 09, 2006

سحاب رحمتی که می رود

 8504.jpg

...ماه رمضان در هر سال، قطعه‌اى از بهشت است كه خدا در جهنّم سوزان دنياى مادّى ما آن را وارد مى‌كند و به ما فرصت مى‌دهد كه خودمان را بر سر اين سفره‌ى الهى در اين ماه، وارد بهشت كنيم. بعضى همان سى‌روز را وارد بهشت مى‌شوند. بعضى به بركت آن سى‌روز، همه‌ى سال را و بعضى همه‌ى عمر را. بعضى هم از كنار آن، غافل عبور مى‌كنند كه مايه تأسّف و خسران است. حالا براى خودشان كه هيچ، هر كس كه ببيند اين موجود انسانى، با اين همه استعداد و توانايىِ عروج و تكامل، از چنين سفره‌ى با عظمتى استفاده نكند، حق دارد كه متأسّف شود. اين، ماه رمضان است. ماه ضيافت اللَّه است. ماه ليلةالقدر است.

پی نوشت:  نقل است که چون 40 ساله شدید عصا بدست گیرید و به احتیاط قدم بردارید که نصف از آنچه داشته اید بگذشته... حکایت ماست ... حکایت این پانزده روزی که گذشت و ما آمرزیده نشدیم.حکایت لیالی مقدر قدر... حکایت دستدعا و چشم امید و عمل نیاورده ! الهم ان اخذتنی بجرمی ، اخذتک بعفوک ... یا کریم؛و یا خفی الالطاف! نجنا و اهلنا مما نحذر و نخاف...آمین!

سحاب رحمتی که نامش رمضان است مثال ابر بهاریست که پر می اید و چه زود می رود ...

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

June 19, 2006

بیاد معلم شهید انقلاب

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت !

ولی بسیارمشتاقم،که  ز خاک گلویم سوتکی سازد،گلویم سوتکی باشد بدست کودکی بازیگوش و او یکریز و پی در پی ،دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد ...

بدینسان بشکند در من،سکوت مرگبارم را ...

بیاد معلم شهید انقلاب که کودکان بازیگوش ، در خاک گلویش چون سوتکی دمیدند و خواب خفتگان را پریشان کردند.

بیاد دکتر علی شریعتی

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

June 04, 2006

روح جاودانه خدائی

17_8502290121_L600.JPG

و او به ما فهماند که :
انسان کامل شدن، علی وار زیستن و تا نزدیکی مرزهای عصمت پیش رفتن ، افسانه نیست!
و سالهاست که روح خدائی آن عبد صالح خدا، متنعم نعیم خلد برین عند ربهم یرزقونست.که روح خدا ، در کالبد زمان جاودانه است...

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

May 01, 2006

برای حضرت استاد

نوشتن برای استاد ، همیشه سخت بوده...
لااقل برای من.هیچوقت نتوانسته ام دینی را که همیشه بر ذمه ام حس می کنم نسبت به استادم ادا کنم.
سختترین و دوست داشتنی ترین لحظات زندگی ام را مقابل سنگ مزار زیبایش سپری کرده ام و مدام احساس زیبای دانستن و فهمیدن و بیشتر دانستن را که از او بیادگار دارم ، با خود مرور کرده ام.
او که بغض ندانستن و تجاهل مغزش را نشانه رفت. و هنوز که هنوزست یادها در یاد دارند که چه جفائی بر او روا شد.
روز زیبای معلم ، که بهانه اش را از استادم بعاریت دارد و ردای تعلیم بر قامت همه ی آنانی که از ایشان حرفی آموخته ام ؛ مبــــارک

انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ارزشهای انسانی است ، در همه میدانهای انسانیت قهرمان است.

| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

December 07, 2005

خيابون شونزده آذر


آبشار زيباي دانشجوئي در بستر هميشه جاري دانستن و فهميدن و فهماندن جاريست و در مسير تاريخي خود همه ندانستن ها و جمودها و باز ايستادنها را مي شويد و با خود مي برد.
سالها و قرنهاست كه علم جهت دار خاستگاه همه اعتراضهاي شگرف به استعمارهاي نو و كهنه است و كانون اوليه همه خيزشهاي انقلابي .
ماشين محرك همه رخدادهاي سياسي تاثير گذار، ناگذير به عبور از كوچه پس كوچه هاي دانشگاه است و سالهاست كه باغبانان باغ سياست نهال آرمانهايشان را در مزرع دانشگاه غرس مي كنند.
القصه ،دانشگاه و دانشجو يكي از گزاره هاي اصلي رشد يافتگي مدني در جوامع رو به رشد محسوب مي شود و پرداختن به بايدها و نبايدهاي اين جنبش اصيل مي تواند سهم عمده اي در رسيدن هر چه زودتر كشور به افقهاي ترسيم شده رشد و بالندگي داشته باشد.
16آذر ياد روز آن چند اهورائي خاكي و روز زيباي دانشجو بر جويندگان راستي و روشني ، طلایه داران آگاهی و بصیرت و چشمان بیدار همیشه آگاه مبارك باد

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

November 20, 2005

ایـــــام

معلمی داشتيم که در مقابل شيطتنهای ما فقط به اين بسنده می کرد که به رخمان بکشد: روزگاری نه چندان دور پشت همين ميزها و نيمکتها ،شيطنتها را برای ما بيادگار گذاشته و رفته....

ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی حاصلی و دربدری بود...

| | نظرات (8) | دنبالک ها (0)

August 31, 2005

بیاد آن چند نفسی که در کاظمیه در سینه ام شد...

imamkazim.JPG

***********
یکشنبه -81/5/21
اولین گروه از 44گروهی هستیم که باید تا ظهر امروز از مرز عبور کنند.
اولین برخوردی که با یک عراقی دارم دقیقا تو نقطه صفر مرزی پشت میله های مرزاست. سرباز سیه چرده ای که ناخودآگاه آدمو یاد صدام میندازه. هنوز داخل خاک ایران بودم که ازش ساعتو بوقت بغداد می پرسم؛8:05
بعد از انجام تشریفات گمرکی باید با مسئول گروه بروم بانک تا حواله دلاری رو تبدیل به دینار عراقی کنیم؛هر زائر سی و سه دلار
****
اولین غذای عراقی که می خوریم عبارتست از صبحانه ای تقریبا مفصل که تو رستوران مرز المنذریه سرو می شود. و اونجا بود که متوجه شدم عراقی جماعت تو سفره غذائی شون چیزی به اسم قند نداره وچای معروف و خوش طعم عراقی با طبخی متفاوت از روش ایرانی اش ، با شکر سرو می شود.
****

ادامه "بیاد آن چند نفسی که در کاظمیه در سینه ام شد..." »

| | نظرات (5) | دنبالک ها (0)

August 21, 2005

اعتکاف

سال اولی که رفته بودیم اعتکاف مثل الان نبود که فرهنگ اعتکاف جا بیافته و متولی خاصی مسئول امور تدارکاتی و فرهنگی اعتکاف باشه و برنامه روی محاسبه اداره شه.
جالبتر اینکه روز اول بعد نماز صبح همه گرفتن خوابیدن و ما هم البته تا لنگ ظهر. نزدیکای ظهر که پاشدیم یه بنده خدائی که وزیر مستحبات و شعارات خوی هم هست، آورد یه گونی سیب زمینی و لوبیا و هویج و ... ریخت جلوی ما و از اونجائی که ما با جناب وزیر یه کوچولو رودربایستی هم داشتیم اومدیم بزرگترین خرق عادت زندگی مونو مرتکب شدیم و نشستیم به سبزی پاک کردن و هویج خرد کردن...معجزه ای که دیگر هرگز تو خونه و هیچ کجای دیگر تکرار نشد.
القصه ، به برکت طوبای انقلاب این سنت حسنه می رود که فضای خاص خود را در فرهنگ عامه ایجاد کند و فرصتی طلائی که تمرین بزرگ خلوت است و ثانیه های سبز با خدا بودن.
سلام بر امیر علیه السلام که مطلع طلوع عاکفین است و شیردخترش زینب، که یاد آخرین لحظه های خلوت بیاد اوست.

اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
نمی رسند به آن اشکها که زینب ریخت

| | نظرات (13) | دنبالک ها (0)

August 19, 2005

صله

وحید را دوستان قدیمی تر خاطرشان هست ، دوست طلبه ام که آسمون و ریسمون زندگی اش یه جورای بسیار شدیدی به آقا امام عصر علیه السلام ربط داره .
آدرس دقیقش هم می شود پست سازمان ملی انتظارو refresh...
امروز دوباره اومده بود خوی.اینکه در این دیدار چند دقیقه ای بین من و وحید و امیر علیه السلام که واسطه فیضش پسر بزرگوارش امام عصر سلام الله علیهما ست ، چه گذشت یه جورای بسیار شدیدتری تاپ سکرت است. فقط همین را داشته باشید که یه عیدی توپ دشت کردیم اونم چی (( ... ))
بقول شاعر گفتنی :
گرفتم باده ای از دست مستی
تعال الله چه مستی و چه دستی

انگار تقدیر این بوده که ابر وباد و مه و خورشید و فلک دست بدست هم بدهند که ما امروز عصر یه بار دیگه همدیگه رو ببینیم و بدون اینکه حتی فکرش را هم بکنیم نوازش دستهای گرم حیدری را بر گونه هامان به تماشا بنشینیم و خاکسار عنایت حیدری امیرمومنان شویم و بقول وحید یه دیالیز اساسی بشیم...
این سطرها در حالی به هم می پیوندند که نگارنده را بغضی شیرین در خود گرفته و شادی صله ای که از امیر گرفته ام حسی در من خلق کرده که کلمات و جملات و سطرها وزن تصویر انرا ندارند.
و باز خجسته باد نام خداوند ؛ نیکوترین آفریدگاران ، که تو را آفرید
و نام تو که نیکوترین آفریدگانی

یا حیدر

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

August 10, 2005

بیاد اولین سفر کربلا

docu0155.jpg

صدای کربلا بوسعت تاریخ است و کار با یک یالیتنی کنت معکم ختم نمی شود...
اگر مرد میدان صداقتی تو نیز نیک بنگر که تو را نیز با مرگ انسی اینگونه هست یا خیر! اگر هست که هیج، تو نیز از قبله داران دایره طوافی و اگر نه ، دیگر بجای آنکه با دل زیارت عاشورا بخوانی ، در خیل یاران آخرالزمانی حسین علیه السلام با دل به زیارت عاشورا برو...
بیاد روزجمعه ،هجدهم مردادماه سال یکهزاروسیصدوهشتادویک
روزآغاز اولین سفرکربلا
یا علی مدد

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

July 17, 2005

refresh

11_1_fall.jpg

انسان ؛ موجودیست ناشناخته، با ضمیر ناخود آگاهی که هر آن آبستن تحول هائی شگرف و تاثیر گذار .
چه اینکه خدائی که تار و پود وجود انسان را در هم تنید ، معماری بود چیره دست که عصاره خلقتش را یک آن به خود وا نمی گذارد.
در بین دوستان قدیمی ام دوستی دارم که اینروزها کمتر می بینمش. اما هر بار که به خوی می آید حرفهای تازه برایم دارد و طرحهائی نو . وحید که این روزها ، شیخ وحید شده از جنس دوستانی است که گذر ایام و سرد و گرم روزگار تاثیری روی دوستی با ایشان نمی گذارد.
القصه ؛ وحید آمده بود برای انجام کاری و در این بین فرصت مناسبی برای باهم بودن دست نداده بود.
جمعه که می خواست برود تسوج توفیقی شد که در خدمتش باشم و تا سلماس برسانمش. مسیری 45 کیلومتری که شیرینی مصاحبتش آنقدر بود که من نفهمیدم کی به سه راهی سلماس رسیده ایم. باز برایم حرفهای تازه تازه داشت از جنس ابتلائات زمان . حرفهائی که در تنهائی مسیر برگشت مرا عمیقا بفکر فرو برد و اولین تاثیرش ، شد : دو بیت پست قبل ......

| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

June 22, 2005

مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص

chamran.JPG

نام چمران برای آنها که او را ندیده اند،تصویر مبهمی است از کسی که درس و دانشگاه را رها کرد و جنگید؛تن به تن،سلاح بدست. او سالها در لبنان با بچه های مدرسه ی جبل عامل زیست و.زیستن را آموخت، و جنگید و جنگیدن را آموخت ، و عاشق شد و عشق ورزیدن را آموخت.
چمران مثل هیچکس نبود ، مثل هیچکس هم زندگی نکرد . زندگی او پر بود از بلندیهائی که روی آن می ایستاد و سخن رانی می کرد و گودالهائی که در آن سنگر می گرفت و کمین می کرد.
تا بالاخره روز رفتن رسید. عشق آمد و چمران را با خودش برد. اندوهی گذاشت برای هم رزمان و صبری برای غاده ؛ غاده چمران!
نام چمران برای آنها که او را دیده اند ، تصویر روشنی است از زندگی مردی که برای خدا آمد ، برای خدا زندگی کرد و بسوی خدا رفت.
آخرین روز بهار با نامی عجین شده که بوی معطر عشق ، سالهاست که از کوی عاشقانش جاریست.
مرد عاشقی بنام دکتر مصطفی چمران؛
مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص.

| | نظرات (4) | دنبالک ها (0)

May 03, 2005

یاد استاد

15.jpg

اردی بهشت فصل زیبائیها ، رستنهای دوباره و جلوه سبز سبزینه های طبیعت است.
زیبائی رستنهای دوباره و جریان طراوت بهاری در شریان افسرده زمین خسته از یخبندان زمستان..
اردی بهشت انقلاب، عطر زیبای دیگری نیز دارد،شمیم روح افزائی بنام مرتضی مطهری؛
استادی که از سر انگشتان عرفان و از جاری نو اندیشی اش روح صیقلی می شود و دل شیدا...کلامی که از عمق فطرت پاکش می تراوید،آفتابی بود که بر یخبندان فکر و اندیشه جاهلیتهای نو می تابید و روحی تازه بود در کالبد ایدئولوژی های پویای شیعه جعفری.
و اعتراف کرد آن کوردل دو چهره که من سر او را نشانه رفتم که او اندیشه و فکر را نشانه می رفت ؛ و او معمار اندیشه های نو بود در کویر جاهلیتهای اولی. واو کسی بود که بذر اندیشه را در ذهن ماپاشاند و بذر اندیشه مطهر اوست که امروزدرختی شده تنومند که امروز و هر روز در جان ما ریشه می دواند و تناور می شود...
روز زیبای معلم ؛ یادروز شهادت سرخ و سبز استاد شهید بر معلمان ، اسطوره های زیبای آموختنیها مبارک.
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

April 11, 2005

62/1/22

alisharafkhanloo.jpg

امروز، بیست و دومین سال تجلی سرخ و آسمانیت،ملکوت رشادتها و کرامتها را نورباران کرده است.گو اینکه ملائک را می بینم که فوج فوج، ارمغان سبزآزادی و رادمردیت را نثار زمینیان مهبوط می کنند که تو تجلی بعثت دیگر باره انسانی در عصر غفلتهای هزار تو؛
وپنجره ای که بهشت خدا از آن پیداست.
سلام خدا بر تو ،آنگاه که زمینی بودی و آسمانی شدی
و آنگاه که آسمان دلهامان را بهاری می کنی
وآنگاه که در بهار دلها،در رکاب مولایت برانگیخته خواهی شد...
گرامی باد و خاطره سبز رشادتهای مردان مرد روزهای خون و حماسه و نام نامی سردار بزرگ لشکر ظفرمند عاشورا،سردار شهید علی شرفخانلو

| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

April 01, 2005

این عید سعید،عید حزب

emam03.jpg


این عید سعید،عید حزب الله است
دشمن زشکست خویشتن آگاه است
چون پرچم جمهری اسلامی ما
جاوید به اسم اعظم الله است

دوازدهم فروردین،تجلی با شکوه عطیه آُسمانی جمهوری اسلامی بر تارک انقلاب اسلامی تهنیت.

| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)