تمام شد!
من چه خواهم گفتن که چه گفتند دو بیمار به هم
گفت: آن آهوی خوش؟ گفت رمید
گفت: آن نرگس تَر
گفت: فسرد...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
January 16, 2010
بگذریم...
او: بغل این سوپرمارکته بزن کنار. من: بپرس اگه داشته باشه، یه کمی عشق من: نداشت؟
... چیزی می خای برات بگیرم؟
...
او: گشتم! نبود. بجاش فقط سیگارشو داشت...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
January 03, 2010
مدد زغیر تو ننگ است!
و فرمود: بعونِکَ یا جمیل
«كُلُّكُمْ راعٍ، وَ كُلُّكُمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ.»
و ام روز
آغاز فصلی نو بود...
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
December 30, 2009
ام روز
همه ی بخش های خبری را با دقت دنبال کردم.
می دانستم خودت رامی رسانی به سیل عاشورائیِ میدان انقلاب.
و چه ساده بود دل من که آن همه تصویر لانگ شات و کلوزآپ را به امید دیدن تو دید!
یعنی هیچ دوربینی عقلش نرسیده بود، نمای نزدیکِ آمدنت را نشانم دهد؟
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
December 04, 2009
راپورت ایام سبعه
می دانم
می دانم هر از گاهی که دلت می گیرد
یواشکی
جوری که خودت هم نفهمی کِی آمده ای و رفته ای
می آئی این جا
که ببینی حال کداممان خراب تر است!؟
حال مان که خوب نیست این روزها
ولی
عاشقی جرم قشنگی ست
...
هنوز ... همیشه
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
November 15, 2009
کفش ها بهشت را می فهمند!
یادت که هست! کفش هایم را نو کرده بودم.
زیاد نمی پوشیدمشان.
اصلن! خاصیت کفش های نو به تازه گی شان بود.
به اینکه آنقدر تازه بمانند که واکس نخواهند!
به اینکه باهاشان به « طورِ » ایمن برسم.
« خاص »یت کفش های نو، به نرمی بی سابقه شان بود. به سبکی شان. به اینکه وقتی می پوشیدمشان، پر در می آوردم و حس پرواز به م می دادند.
حیف.
.
.
.
« خاص »یت کفش های نو، به زخم زبانی بود که خوردم. به نگاه سنگینی که به کهنه گی شان کردی. به گرد و خاکی که رویشان نشسته بود. به چین و شکن هائی که سراسر وجودش را گرفته بود.
« خاص »یت کفش های نو، به مثل ام شبی بود ... که ... که کفش هایم جلوی چشمم باشند و من فکر!؟ کنم یکی دیگر پایشان کرده و رفته.
و از شرم نتوانم بگویم که مال من اند!
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
November 12, 2009
بو
آی تو که رفته ای! می دانی، می دانم!
هیچ می دانی روزهایم بوی تو را گرفته اند؟
هیچ می دانی ناخودآگاه خیالم پر شده است از بوی ملایمی که هر چیز و هر جای آغشته به تو !؟
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
November 01, 2009
شتر است مردِ عاشق
به سَرِ مناره «ملای روم»
اُشتُر،
رَود و فغان برآرد: که
«نهان شدم من اينجا، مکنيد آشکارم.»
شتر است مردِ عاشق
سرِ آن مناره عشق است،
که منارهها ست فانی و
ابدی است اين منارم.
تو پيازهای گل را
به تکِ زمين نهان کن،
به بهار سر برآرد
که من آن قمرعُذار ام...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
October 26, 2009
گفت که بی بال و پری
من! پر و بالت بدهم
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
October 19, 2009
نمی شود!
نمی توانم!
نمی خواهد!!!
ناگوارتر این که؛ مثل موسی همه چیز را شتابان میخواهم.
"تو" بیا و خضر راه م باش... بیا! اما مثل او تنهایم مگذار!
انصاف کن!
موسی به موسائی اش نتوانست ...
میخواهی آدمی مثل من، بااین همه سوال بی محل و چرای بی چون، بتواند؟!
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
August 10, 2009
ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود!
اصلن باید یک قانونی نوشته بشود که دستور بدهد اتفاقاتی که برای آدم می افتد، ته نشین بشوند، بعد یکی دیگر اتفاق بیفتد. اتفاقات نباید این طوری وحشیانه بیفتند. باید به آدم امان بدهند. باید بگذارند آدم از یکی شان عبور بکند، بعد صدتا دیگر پیش بیاید. آدمی که منم که فقط می توانم در یک لحظه ای که می گذرد، یک کار را درست انجام بدهم، نباید این طوری توی دل ماجراهایی بیفتم که هرکدامشان ساده ترین توقعشان از من انتظار کشیدن است. ساده ترین توقعشان این است که من را به طرز کشنده ای فرسوده کنند و من مطیعانه ادامه بدهم. باید یک قانونی نوشته شود که یک آچغالی ای بیاید ترس های زیر بالش آدم را جمع کند، ببرد بریزد یک جای دور. یک قانونی که بگوید انتطار از یک حدی نباید طولانی تر بشود. از: ایشان
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
July 14, 2009
موسی ها و ماهی ها
می بینی! همه ی موسی ها بعد از گم کردن ماهی هایشان همین قدر نا آرام و ناصبور می شوند. این زمین تا دلت بخواهد پر است از موسی ها و ماهی های گمشده...ماهی هایی که خدا خودش به تو می دهد تا گم شان کنی. تو فکر می کنی چیزی به دست بیاید که بیارزد به این گم کردن ها؟؟؟ و اگر باشد ، حاضر می شوی صبورانه ماهی ات را گم کنی؟! از این جـــا
فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (یونس/۹۴/)
پس! از تردیدکنندگان مباش
| لینک ثابت | نظرات (7) | دنبالک ها (0)
July 01, 2009
شب و شعر و شراب
بيا كه رايت منصور ِ پادشاه رسيد جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت پي نوشت:
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
خواجه!
گفتيم خير سرمون بيا بشين نصف شبي يه پياله هم با ما بزن روشن شيم!!!
نه كه بياي عهد بزني وسط معركه ي دعاوي نخ نماي اين روزها.
سر به سر ما نذار. خدا رو خوش نمياد!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
May 29, 2009
جُور ِ جريمه!
برگ جريمه رو با حوصله ي تمام نوشت و داد دستم. برگه ي جريمه اي رو كه با خط درهم برهم اش نوشته بود رو بوسيدم و گذاشتم تو جيبم.
بعد، انگار! چيزي يادش اومده باشه پرسيد: ببينم! شما با اين آقاي!!! شرفخانلو كه شهيده و پادگان به اسمشه نسبتي دارين؟
گفتم: چطور مگه؟
با نگاه معني دارش سر تا پامو ورانداز كرد تا مطمئن شه ريخت و قيافه م به بچه شهيد مي خوره و پشت بندش گفت: كارت بنياد شهيد هم لابد داري ديگه نه؟
گفتم دارم. تو خونه س. معمولا همراهم نمي ذارمش. چطور مگه؟ بخشنامه كردن بهتون بچه شهيد ها رو جريمه نكنين؟
گفت نه ... ولي اگه مي گفتي، جريمه ت نمي كردم!
...
گفتم: ايشون همه جوره و همه جا گند كاري هاي ما رو ماسمالي مي كنن به حد كافي! ديگه من روم نميشه 4000 تومن جريمه ي نبستن كمربند رو هم ايشون متقبل شن!
...
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
May 20, 2009
ما كز بي حاصلانُم ...
دریغ می کنی از من نگاه را حتی
و نیز زمزمه گاه گاه را حتی
من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
May 18, 2009
از شمار چشم ها یک تن کم ...
خدا بیامرزدشون. هم آقای بَهجت رو و هم مرحوم پدربزرگ مارو که فامیلیش، جزء مفاخر مذهبی اش به حساب می اومد و با غرور تمام، سینه جلو می داد که: میگن یکی از مجتهدین قم، فامیلیش بهجتیه!
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
April 25, 2009
ما نقطه ی پرگاریم و لا غیر!
اخیرا دلیل اینکه برای بیشتر واضحات، توضیح اضافه می دهم و برای چیزی که می شنوم انتظار توضیح بیش از حد دارم را یافته ام.
کاشف به عمل آورده ام که این خصوصیتی ژنتیکی است و قصه برمی گردد به ژن هائی که نا خودآگاه و خارج از دایره ی اراده، به من منتقل شده اند.
به همین عیار و با تعمیم استدلال فوق، نتیجه می شود که بیشتر جاها من کاره ای نیستم که خطا بکنم یا نکنم و تقصیر ابر و باد و مه و خورشید و ژن است که ما دچار جرم و گناه و تقصیر می شویم!!!
این نکته ی ظریف، حاصل دیدار اقوام بالادست و دور از دسترس ویژه ی سالگرد بابا بود.
بقول خواجه؛
حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود
ای شیخ پاک دامن، معذور دار ما را !
اما بعد.
هیچ وقت و هیچ جور نتوانسته ام بخود بقبولانم که حوادثی که برایم اتفاق می افتند به سیاقی که در بالا نتیجه گرفته ام، خارج از اراده ام هستند و من نقشی در پیش آمدنشان نداشته ام. هیچ جور نمی توانم قانع شوم که دچار سرنوشتی حتمی شده ام.
دوست داشته ام و دارم که تا آخرین تیر و آخرین ثانیه و آخرین قطره ی خون، با تقدیر پنجه به پنجه شوم.
باز هم بقول خواجه ؛
گر تو نمی پسندی تغییر دِه قضا را!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
April 16, 2009
رساله ي تذكر ايام.
آن يك نفر كه روزگاري نوشتن هايش را دوست مي داشتي، مي گفت هميشه، كه آدميزاد زاده رنج است در اين سياره رنج! شب، كه دلتنگي ام را به خيابان و جاده و بيرون شهر كشانيده بودم، دائم دلم مي خواست كه با تو حرف بزنم. پي نوشت:
تو و من و همه ي انهائي كه قوه ي تعقلشان و غريزه احساساتشان قد بدهد، خوش دارند اين ندانسته در گردون نمي دانم ها چرخيدن را
به خودم كه امدم
سماع مي كردم با ملودي هاي عاشقانه امواج راديو ... آنجا كه فرياد مي كرد:
خوشا وقت شوريدگان غمش
حالا بماند كه دلم براي جولان دادنهايت كمي تنگ شده
بگذريم كه اين نيز بگذرد ...
اين را از آرشيو گرد گرفته ام پيدا كردم. متني كه سالها قبل نوشته شده بود براي عزيزي كه سر سنگيني مي كرد و رخ نمي نمود ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
April 13, 2009
ما کز بی حاصلانم چون ننالم؟!
از واكنش هاي جذاب لذت ميبرم. گيرم سالي يكي دو بار اتفاق بيفتند ...
شده حتی سالی فقط یک بار! ولي به لذت اتفاق افتادنش مي ارزد.
وای که چه سخت روزگاری شده که جذابیت هایش منحصرند به حیله ی کلمه ها و حرف ها. آنهم اگر پا بدهد سالی یکی دو بار – فقط ! –
آی یوسف ِ عزیزِ سال های قحطی ما!
جام ما را باران کلمه ببار و پیمانه مان را کامل کن!
جان به لب ما یازده برادر خطاکار رسیده.
توبه ی مار می پذیری؟
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
January 17, 2009
کفش ها
کافه پیانوی فرهاد جعفری را می خواندم. آنجایش را که نوشته: خیلی وقت است کفش جفتی خدا هزار تومن پایش نکرده و از این جوراب های سه جفت هزار تومن می پوشد که مدام به آدم احساس جلفی و سبکی می دهند و هیچ جور وادارت نمی کند که آرام و سنگین راه بروی ... بعد به پیروی هم کاران ِ اداره رفتم و پوتین ِ جفتی خدا هزار تومن خریدم که سنگین اند و پاهایم را سنگین کرده اند و هر بار که چشمم به شان می افتد، فکر می کنم که باید سنگین تر باشم و با پای افزارهائی به این شق و رقی، راه تازه ای برای خودم پیدا کنم و قدم بزرگی بردارم و حق ِ مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی و شق و رقّی، ادا کنم ...
با این ها، کار دست خودم ندهم خوب است!
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
January 12, 2009
او، هنوز ... خداست!
آورده اند که شیخی در بیابانی شیطان را دید که باریتعالی را ستایش می کرد . شیخ متعجب از او پرسید :
- ای ابلیس تو که سر از بندگی باریتعالی برداشته ای ، این ستایش دیگر چیست ؟
شیطان رو به آسمان کرد و گفت:
- آری ، من دیگر بنده نیستم ، اما او هنوز هم خداست . !.
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
November 25, 2008
جنگ است هنوز!
مردم، «پیر جوان»های سیزده ساله را یادتان می آید؟
ستاره هائی که روزی روزگاری بر ما هبوط کرده بودند. برما و ایران کهن سال ما که راه نشان ما و اولاد بنی آدم دهند!
تفسیر آخرالزمانی آیه های کتاب کریم را می گویم. تمثیل شجره ی طیبه ای که فرمود: «اَصلُها ثابِت وَ فَرعُها فی السّماء»
همانها که این روزها فقط! چند تائی ازشان باقیست ...
همانهائی که نشناختندشان و نشناختیمشان ...
«پیر جوان» های انقلاب خمینی؛که بوی بهشت می دادند.
و درس «مدرسه عشق» را. و یادمان می دادند جان باختن و سر باختن و دل باختن را.
آنها که بسیج شده بودند زیر عَلَم سبز سید پیری که آخرالزمان را دیگرگون کرد!
یادتان - یادشان!- بخیر ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
November 19, 2008
محکومین ابدی!
بیشتر آدم! ها محکومند. حالا می خواهی بگوئی که تو هم محکومی؟
محکومند که مادر باشند و شب و روز دلواپس باشند.
محکومند که مثلا دائی باشند و دلشان پَر بکشد برای خنده های خواهرزاده.
یا مثلا عمه باشند که اتوماتیک وار عاشق بچه ی داداشش است.
یا معلم، که عاشق تک تک بچه های کلاس است که جدول ضرب را از بر شده اند و بلدند شعرهای کتاب فارسی شان را از حفظ برایش بخوانند.
یا حتی باغ بان که سر و کارش با گل و برگ و بوته و خار است ...
گفتم که بیشتر آدم!!! ها محکومند.
محکومند که دوست داشته باشند. حالا کَس یا چیزش، زیاد مهم نیست.
مهم محکومیتی است که روح خیلی هاشان ازش بی خبر است. اسم بی خبری اش را هم گذاشته اند غریزه! یا حتی محبت...
عزیزِ حیِّ لایزال؛ تو که خودت قاضی بودی. تو خودت حُکم محکومیت«مان» را بریده ای!
تو گفته ای که آدم! باشیم و عاشق باشیم.
تو دیگر چرا؟
دلت به چیِ «من» خوش است؟ راست و حسینی بگو به چیِ «مان» دلتو خوش کرده بودی؟!!
چرا گفتی: «کَتَبَ عَلی نَفسِه الرَّحمه»؟ چرا قولمان دادی که مهربانمان باشی؟ که دوست مان داشته باشی! که نزدیکمان باشی! که عاشقمان باشی! که دلت برایمان پَر بکشد. که ما پُر رو بازی در بیاریم و طاقچه بالا بذاریم برات!
الحق که چه دلِ خجسته ای داری؛ تـــو!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
November 10, 2008
رساله ی عقلیه ...
عقل من چهار تکه بود.
دو تا دوتا روی هم نشسته.
که عنقریب می پوکیدند و می پوکاندند.
دو جفت عقل من یک ماه و نیمِ تمام، طول کشید تا کنده شوند.
بس که نا راست بودند و با همه ی کژی شان، بی محابا کنگر خورده و لنگر انداخته بودند.
آن دو جفت عقل من خون ریختند و خون شدند تا دست آخر به بلای تیغ تیز جَرح از هستی ساقط شوند.
عقل من چهار تکه بود.
و تکه ی آخر آن دو جفتِ کذائی، تا دی شب باقی بود.
...
از دی شب به این ور که دندان چهارم عقلم را کشیده اند،
دیگر هیچ رد و نشانه ای از عقل در دهان و اطراف زبان من نیست ...
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
November 03, 2008
جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد!
وقتی می خواست حالی مان کند که چقدر چشم سفیدیم که جلوی روی خدا خلاف می کنیم، می گفت جماعت! هیچ می دانید که شاهد امروز کژی هاتان قاضیِ فردای کرده هاتان است؟ ...
علی، عیان می دید و عیان می کرد.
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
October 30, 2008
کمندست آنچه وی دارد ....
آنقدر به رحم و رحمتت با منِ ... تا کرده ای که بگویمت: تو را نادیدن ما غم نباشد! و دلم هوای جرعه ی اول جاریِ « جمعه » می کند که صفت حمدِ توست؛
یُسَبِّحُ لِلِّهِ ما فِی السِموات وَ ما الاَرض اَلمَلِکِ القُدَّوس العَزیز الحَکیم ...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
October 28, 2008
رساله ی اعتصام
گفت: حالا هر غلطی هم که کرده باشی، روتو می کنی سمت شش گوشه اش و میگی: حالا هر قِسم گندی که زده باشی! رحمی کن بیا...
«السلام علیک یا ابا عبد الله».
... می گویم: آقای آب در حسرت لبهایش!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
October 19, 2008
گارانتی
می دانست که خدا کسی را گارانتی نمی کند!
می دانست ...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
October 12, 2008
مردابی که رود شد ...
شب، وقتی با ماهِ شب چهارده چشم در چشم شدم و خستگی روز پر حادثه ام را جمع کردم روی پنجه ی پاهایم که رویشان بلند شوم و دستهایم را تا آنجا که جا دارند باز کنم، متوجه شدم: طوری که الان حس می کنم، نبض شریانهای تکلم دوباره در ذهن رسوب شده ام به تپش درآمده اند ...
در این نصف روز، به اندازه ی این نصف سال که بایکوتم کرده اند، حرف زده ام!
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
September 10, 2008
جنسِ روایت یا روایت جنس
اجناس لطیف، ... لِتَسکنوا الیها!
حتی مرگ را هم لطیف روایت می کنند.
طوریکه دلت آغوش می شود برای استقبال مرگِ به لطافت روایت شده ی ضعیفه ها!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
August 30, 2008
و دیگر هیچ!
مدال برای تیم ملی / پلاکارد بازگشت غرور آفرین برای حاج آقا / چسب میز ریاست برای مدیر / ماست برای توجیه / شرمندگی برای مردم ... ارواح عمه ام ... از هوش رفته ام / زین شوق بی نظیر، سنگ کوب کرده ام ...
گند چین جدا، گند تیم جدا / کمیته المپیک نم کشیده، همه ی تیم باید عوض شود، حتی اسفندیار ... و دیگر هیچ ...
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
August 03, 2008
فاصله ها
وقتی متولد می شوی برایت اذان می گو یند و به راستی زندگی چقدر کوتاه است.
زمانی که می میری برایت نماز می خوانند.
.فاصله یک اذان تا نماز
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
July 31, 2008
به ما دخلی ندارد ...
- نه نقل این حرفها نیست.دستور شاه است.ما دهاتمان که بودیم، خالوی من آخوند بود.آخوندِ ملائی بود. همیشه می گفت شاه ظل الله است.حرفش حرفِ خداست. * «منِ او» ی رضای امیرخانی بعد نوشت:
خانمِ من! واقعیت، کاسه داغ تر از آش نبایست شد. خودشان حرام کرده بودند، جخ خودشان حلال کرد اند، به قول سرکار، به ما دخلی ندارد ...*
ضد انقلاب! می شویم!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
July 13, 2008
جنگ ميكروبي عليه اسرائيل!
اگر حشره اي در فنجان قهوه بيفتد، تصور مي كنيد واكنش يك آمريكايي، انگليسي، چيني و يك صهيونيست اسرائيلي چه خواهد بود؟! از این جا!!!
مرد انگليسي فنجان را به خيابان پرتاب و كافه را ترك مي كند.
مرد آمريكايي، حشره را خارج مي كند و قهوه را سر مي كشد!
مرد چيني حشره و قهوه را با هم سر مي كشد.
ولي مرد اسرائيلي:
1- قهوه را به آمريكايي مي فروشد و حشره را به چيني.
2- در تمام رسانه ها شيون و زاري مي كند كه امنيتش در خطر است.
3- فلسطين و حزب الله و سوريه و ايران را متهم مي كند كه جنگ ميكروبي براه انداخته اند.
4- همچنان به كولي بازي و «ننه من غريبم» خود درباره شكنجه يهوديان در هولوكاست هيتلري و سامي ستيزي و زيرپا گذاشتن حقوق بشر يهودي ادامه مي دهد.
5- از رئيس تشكيلات خودگردان فلسطين خواهد خواست كه به مردم خود بگويد دست از حشره انداختن در فنجانهاي قهوه بردارند.
6- از آمريكا درخواست كمك نظامي فوري و وام يك ميليارد دلاري (با قابليت بازپرداخت يكصد ساله) مي كند تا يك فنجان قهوه ديگر سفارش دهد.
7- قهوه چي مجبور خواهد بود كه غرامت اين كار را با تقديم قهوه مجاني به وي تا پايان قرن جبران كند.
8- سرانجام و نه به عنوان آخرين اقدام... تمام دنيا را متهم مي كند كه فقط ايستادند و نگاه كردند و با آنكه او يك انسان معمولي است و براي اولين بار به قهوه خانه رفته است تا اولين قهوه اش را از زمان خروج چندين قرن پيش يهود از مصر صرف كند، براي مصيبت او اندوهگين نشدند!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
July 12, 2008
تور
ماهی گیر که تور می اندازد، اگر یک ماهی ریزه هم گیر کند لای چشمه های درشت تور نمی گوید«چون تو آمدی من تورم را بالا نمی کشم.» یا بازپرسی نمی کند ازش که« کی به تو گفت گیر کنی؟ این تور که برای تو گشاد است.» تورش را انداخته ماهیش را می گیرد.فقط خود ماهی است که نمی تواند آن لا گیر بدهد خودش را بس که جثه اش کوچک است. این جثه ی کوچک را باید چاق کنی. باید بخوری تا چاق شوی. این قدر چاق که توی تورش گیر کنی*.
* .
باران خلاف نیست.کوروش علیانی
برداشت هنرمندانه ای از مجالس اربعه ی مرحوم سید اسماعیل دولابی علیه الرحمه
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
July 06, 2008
«من» نامه یا رساله ی کشفیه
للحق پی نوشت: چند خط فوق، متن اصلاح شده ی نامه ایست به کسی که روزگاری نمی شناختمش!
سلام
دست و دلم به نوشتن نمی رود.
یعنی حال تایپ ندارم.
اینها، همه شان از مشغولیتهای ذهن سیاست زده ام است که می رود تا ششم اردی بهشت به انجام و سرانجام برسد.
جنگ، بما هو جنگ برای من یکی ، یک نعمت بزرگ و خدادادی بود و هست.
پریروز ها به مسئولی( ...) که روزگار اندکی جبهه بوده و اینروزها نشانی از آن روزگاران را با خود ندارد ، می گفتم که هنوز که هنوز است دکور محیط شخصی ام در خانه ، دهه شصتی است.
روزهای آن هشت سال برایم اسطوره ای و تکرار ناپذیرند.
شهادت
ایثار
و عشق بازی
برای ما آذربایجانی ها مثل روزهای دوست داشتنی پائیز است که با موسیقی ملایم یرگها و تابلوی هزار رنگ طبیعت، در آن تنفس کنیم و نفس های سوزناک و خوش آیند فصل دیگرگونی طبیعت را در ریه های خسته از تکرار، استنشاق کنیم.
می دانید که
شهادت پائیزی است.
تدریجی و آرام و سوز دار.
اصلا شده تا حالا با شهیدی نرد دوستی ببازید و طرح دوستی بریزید!؟
شده دلتان لک بزند برای عصر پنج شنبه ی آخر هفته ...
ساعت غروب پنج شنبه همیشه برای من یعنی مزار شهداء
این ما کنت!
اصلا چرا کشید به اینجا ها.
من باید از پدرم برایتان بگویم که نمی دانم از کجایش
و از ایثار و دل باختن و باز نمی دانم از چرایش!
فضائی که برایم مثل هوا و باد و باران ملموس است و درآن بزرگ شده ام و حتی همه گناههای زندگی ام را در آن مرتکب شده ام!!!
باری
سرکار ( ...).
من هنوز اندر خم یک! کوچه ام!!!
.
این روزها
احساس می کنم جریان نوئی شروع خواهد شد...
و این خوش آیندست!
کسی که می خواست و اصرار می کرد که «من» را کشف!!! کند.
| لینک ثابت | نظرات (7) | دنبالک ها (0)
July 02, 2008
In God We Trust
جرج واشينگتن از روي اسكناس لبخند ميزند و صليبي روي سينه مي كشد و ميفرمايد: اين گاد وي تراست! جيسن ميگويد: البته توكلت علي الله نيست، توكلنا علي الله صحيح است! يعني ما اعتماد ميكنيم به خدا، نه من. اين جا به تيمورك اهميت ميدهند! بيوتن رضاي اميرخاني
و كسي ديگر در جايي از تاريخ فرياد ميكشد: كلُّ درهمٍ عِندهم صَنَم... گروهي در زمان واپسين خواهند آمد كه هر درهمي نزد ايشان بتي است.
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
June 09, 2008
هو الباقی!
«للحق» وقتی اولین عکس بزرگ شده و قاب کرده ام را گذاشتم بالای طاقچه، اولین جائیکه برای همچه عکسی برایم متصور شد، سینه فراخ حجله بود.
چه، روزگاری با شبیه همین دک و پز، مرتضای آوینی هم ایستاده بود جلوی لنز دوربین و فیگور گرفته بود برای عکسی که چند روز و ماه بعد درست قاب شد وسط حجله ی شب هفت و چهلم اش. درست به همان قاعده که خود او پیش! بینی کرده بود...
بعد، یاد مرگ افتادم و یاد نزدیکی نامحسوس و فراگیر آن.
یاد کتاب بینش اسلامی پیش دانشگاهی که توش نوشته بود:
« و چون بهار فرا رسد، بسیار یاد مرگ و روز رستاخیز دیگرباره کنید!»
بعد یادم افتاد همین چند روز قبل جائی، از امیر علیه السلام، خواندم که
می فرمود:
« نفسهای انسان،
گامهای او هستند بسوی مرگ!»
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
May 20, 2008
آب طلب نکرده!
از باغ میبرند چراغانیات کنند پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار» یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند ای گل گمان مکن به شب جشن میروی یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
این بار میبرند که زندانیات کنند
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کن
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
April 13, 2008
به استقبال نمايشگاه بيست و يكم
اگر برای رئیس جمهور و وزرایش کتاب ارزشمند شد؛ برای مسئولین زیر مجموعهی آنها هم ارزشمند میشود و برای مردم هم همینطور. نتيجه اش هم مي شود تيراژ چندصد هزاري كتاب آشپزي يانگوم و باد كردن كتابهاي درست و درمون روي دست ناشران دغدغه مند!
آقای رئیس جمهور در عرض این دو سال و نیم دربارهی گران شدن پیاز، گوجه و حتی مسائل سطحیتر از آن به صورت مستقیم با مردم صحبت کردند. اما هیچگاه دربارهی "بحران" فرهنگ یا "بحران" کتاب حرفی نزدند.
«الناس علی دین ملوکهم» اگر برای مسئولین یک حکومت، فرهنگ دارای ارزش و جایگاه مناسبی نباشد، طبیعتاً برای مردم آن حکومت هم بیاهمیت است...
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
April 06, 2008
امضاء
امضا اداست. .
امضا قرتی بازیه. خطخطی مندرآوردی...
اعتبار حاجینقدی به مُهرشه.
.
.
همينجوري ...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
February 06, 2008
حکایت خناس
چون آدم و حوا به هم رسیدند و توبه ی ایشان قبول افتاد ،روزی آدم به کاری رفت. و ابلیس بیامد و بچه ی خود را ـ خناس نام ـ پیش حوا آورد و گفت :« مرا کار مهمی پیش آمده است.بچه ی مرا نگاه دار تا باز پس آیم.» حوا قبول کرد.ا بلیس برفت. چون آدم باز آمد ، پرسید که : « این کی است؟» . گفت: « فرزند ابلیس است که به من سپرده است». آدم او را ملامت کرد و در خشم شد و آن بچه بکشت و پاره پاره کرد و هر پاره ای از شاخ درختی در آویخت و برفت. ابلیس باز آمد و گفت:« فرزند من کجاست؟» حوا احوال باز گفت. ابلیس فرزند را آواز داد. او به هم پیوست و باز زنده شد و پیش ابلیس آمد. دیگر بار حوا را گفت:« او را قبول کن که مهمی دیگر دارم.» حوا قبول نمیکرد. به شفاعت و زاری پیش آمد تا قبول کرد. پس ابلیس برفت و آدم بیامد و از او پرسید که «چیست؟» حوا احوال باز گفت .آدم حوا را برنجانید و گفت:« نمیدانم تا چه سر است در اینکه فرمان من نمی بری و از آن دشمن خدا می بری و فریفته ی سخن او می شوی! » پس او را بکشت و بسوخت و خاکستر او نیمه ای به آب انداخت و نیمه ای به باد دادو برفت. ابلیس بیامد و فرزند را طلبید.حوا حال بگفت و ابلیس فرزند را آواز کرد.آن اجزاء او بعه هم پیوست و زنده شد و پیش آن ملعون بنشست. پس ابلیس بار دیگر حوا را گفت:« او را قبول کن». حوا قبول نمیکرد. گفت:«آدم مرا هلاک کند ». پس ابلیس سوگند داد، قبول کرد. آدم بیامد. او را دید ، در خشم شد. همچنین تا چند نوبت او را به حوا میسپرد و آدم حوا را میرنجانیدو فرزند ابلیس را می کشت.عاقبت الامر آدم در خشم شد و خناس را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه بخورد و یک نیمه به حوا داد و چون ابلیس باز آمد و فرزند طلبید ، حوا حال باز گفت که:« او را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه من خوردم و یک نیمه آدم ». ابلیس گفت:« مقصود من این بود تا خود را در درون آدم راه دهم.چون سینه ی او مقام من شد ، مقصود من حاصل گشت.» چنان که حق تعالی فرمود: الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنه و الناس. از اینجا!
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
December 26, 2007
پر رو مي شويم ...
گفت: و الحق و الانصاف به جا گفت و خوب نيز ... راستي! پر رو ...
نه هر كه سر بتراشد،قلندري داند!
حق با شماست.
....
شما نمي خواهيد بزرگي كنيد ...
پر روست اين هواخواهتان!
مي دانيد كه!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
November 20, 2007
توکل و پارادوکسی بنام بیمه شخص ثالث
توکل خونم آمده پائین پیرسال تر ها البته به تحسین و تقدیس احتیاط کاری ام می گفتند که خوب کاری می کنی ماشین بدون بیمه سوار نمی شوی. من اما ،کلاس خودآزمائی ام بود این چند روزه که یقین ، دز توکل خونم آمده پائین!
این را،ماشین خاک گرفته ام می گوید که شانزده روز بود از تو گاراژ بیرون نیامده بود ...
نمی دانستند البته و هی چرا می کردند که اصلا چرا بیمه اش نمی کنی ...
البت دست آخر رفوزه شدم.
توکلش در من نبود که جرات استارت زدنش باشد و بیرون آوردنش ...
یاد سالها قبل افتادم که باز ماشین بدون بیمه داشتم و توکلت علی الله گازش را تا هر کجا می گرفتم ...
ربنا و لا تواخذنا ان نسینا ...
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
November 11, 2007
راست مي گفت!
كله سحر بود و من عزم جزم كرده بودم براي نان داغ براي يك صبحانه ي مفصل پائيزي. راست مي گفت. اره
پيرمرد بود و كم كمك پشتش از سختي دنيا خم شده بود.
همانطور كه داشت مي گذشت با خود زمزمه مي كرد كه ببين چه مصالحي صرف اين چند روزه دنيا مي كنند...
براي مسافرخانه اي كه آخر سر بايد تحويلش بدهي به نفر بعدي ات ...
داشت مي گفت و مي گذشت ... از دنيائي كه خوب مي دانست حالا كه :فقط! محل گذر است...
داشت با حسرت به گودال عميقي نگاه مي كرد كه چند ماهي است حفر شده براي اينكه فندانسيون خانه اي باشد براي اطراق چند روزه چند نفر .
انهم با انهمه سيمان و آهن و ميلگرد.
كه شايد روزي خودش هم گودال مشابهي براي خودش و چند روزه عمرش كنده بود.
حسرت مي خورد از همت مردمان امروزي كه صرف مي شود براي حفر گودالهائي براي در دنيا زيستن و بهم تنيدن ميلگرد و آهن و سيمان براي محكم كاري اين مسافرخانه چند روزه.
شايد راست مي گفت ...
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
May 21, 2007
يك جو شاعرانگي
با شاعر جماعت كه حشر ونشر داشته باشي ، نتيجه اش مي شود ايني كه بقول يارو بحضور انورتان ايفاد مي شود: داد و غوغا می شود تا کم فروشی می کنند
باز اما صبح فردا کم فروشی می کنند
کاسبان پشت ترازو ، کارمندان پشت میز
صحبت از پول است هرجا کم فروشی می کنند
کارمند ثبت و سوزنبان و مامور پلیس
برقی و نجار و نانوا کم فروشی می کنند
مادران درخواندن لالایی واهدای شیر
کودکان هم توی لالا کم فروشی می کنند !
دختران شهرمان حاضر به امر ازدواج
منتها مامان و بابا کم فروشی می کنند
در محاکم قاضیان و در میادین داوران
هر کسی حتی کولینا ! کم فروشی می کنند
آب می بندند در برنامه هاشان مثل دوغ
در صدا هم مثل سیما کم فروشی می کنند
تا دلت خواهد پالیکال و سگ و تام و جری
منتها در سیندرلا کم فروشی می کنند !
متنها ی لوس و اشکالات صحنه جای خود
مجریان هنگام اجرا کم فروشی می کنند
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
April 29, 2007
قصه ي پرچم
قصه ي پرچم و اينكه شير و خورشيد در قفاي آن از كجا آمد و به كجا شد ...
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
March 03, 2007
به کجا چنین شتابان؟؟؟
موقعيت: ظهر يك روز بهاري. از همانجا كه نشسته بودم، بدون جابه جايي و حتي تنظيم شاتر و ديافراگم و يا تغيير زوم لحظاتي از زنگ هاي بيكاري دانشجويان دانشگاه آزاد رودهن را به سرعت شكار كردم. همين! ضمنا متذكر مي شوم كه اين عكس ها در عين حال كه رئال است كاملا انتزاعي (مفهومي) است. سعي ام بر اين بوده كه با تنظيمات فوكوسينگ دوربين (چهره ها فلو و المانها فوكوس) چهره كسي به وضوح مشخص نباشه و مفهوم عكس رو تحت الشعاع قرار نده. ضمنا به همين خاطر فقط چند عكس از اين مجموعه كه اسمش رو گذاشتم (كلاه) رو اينجا منتشر مي كنم. پی نوشت: به گزارش خبرنگار مهر، رئیس نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها صبح امروز در پنجاه و چهارمین شورای مرکزی دانشگاه آزاد گفت: رئیس دانشگاه مسئولیت تمام بخش های دانشگاه را بر عهده دارد و فقط مسئول پژوهش وآموزش در دانشگاه نیست بلکه باید به فکر دین و تفکرات اخلاقی دانشجویان نیز باشد. حجت الاسلام محمدیان خاطرنشان کرد: امروز بحث تهاجم فرهنگی شدت بیشتری یافته است. کشورهای غربی در حالی که می بینند نمی توانند با مسائل نظامی و اقتصادی نظام را تحت تاثیر قرار دهند به مسائلی مانند ابتذال اخلاقی جوانان در کشور روی آورده اند. به کجا چنین شتابان؟؟؟
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
October 21, 2006
اگر زنها بر دنيا حكومت مي كردند!
یاهو و گروههای از حدوحصر دررفته اون با چرت و پرتهای روزانه ای که دست بدست تو مایل باکسها می چرخه،هیچ حسنی هم که نداشته باشن این خوبی رو دارن که هر از گاهی نیمچه لبخندی به لبای آدمای نت زده می کاره. اینم یه نمونه اش: اگر زنها بر دنيا حكومت مي كردند!
مردها به پر خوابي معروف مي شدند.
زنهاي كمتري رژيم مي گرفتند، چون استاندارد وزن ايده آل آنها از 40 كيلو بالا تر مي رفت خريد به عنوان يكي از حركات آيروبيك در نظر گرفته مي شد.
مردها منشي روساي زن مي شدند.
دستمزد مردها در ازاي هر يك دلاري كه زنها بدست مي آورند، 70 سنت بود.
در حاليكه زن مشغول تماشاي تلويزيون بود،مرد خانه برايش نوشيدني وآب ميوه مي آورد مردها عباراتي چون(( متاسفم ،دوستت دارم، اصلا چاق به نظر نمي رسي )) را يادمي گرفتند.
مردها را بنا به وضع ظاهرشان، و زنها را بر اساس عملكردشان مورد قضاوت قرار مي دادند.
مردها از صبح تا شب در اين فكر بودند كه زنها در چه فكرند!
مردها همان قدر كه به كار خود اهميت مي دادند، استحكام روابط خانوادگي و خويشاوندي خود را نيز مهم مي شمردند.
برنامه خبر ورزشي در تلويزيون بيشتر از يك دقيقه نبود.
مردهاي چاق دائما نگران اضافه وزن خود بودند.
پس از تولد كودك، به مردها شش هفته مرخصي براي مراقبت از فرزند تعلق مي گرفت
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
July 04, 2006
تفاوت های تجمع
براي خيلي از شماها پيش اومده كه وقتي با ۴-۵ تا از دوستانتون يه مدت توي خيابون به صحبت ايستادين ، در مورد موضوعهاي مختلفي بحث ميكنين...حالا ببينيم توي كشورهاي مختلف چه كارهايي انجام ميشه.. از رو دست این دو نفر
توي آمريكا ، با هم مسابقه ميدن!
توي فرانسه ، همه همزمان شروع به حرف زدن مي كنن!
توي ايتاليا ، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث مي كنن!
توي آلمان ، درباره ي سياستهاي دولت حرف مي زنن!
توي پاكستان ، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن!
توي عراق ، براي حمله به سربازهاي آمريكايي نقشه مي كشن!
توي افغانستان ، اگه پول نداشته باشن كار مي كنن و اگه پول داشته باشن مي خوابن!
توي آذربايجان ، يه بطري آب پرتقال مي خرن و با هم مي خورن!
توي مصر ، ميرن يه جا مي شينن قليون مي كشن!
توي امارات متحده ي عربي ، ۴ نفرشون دست مي زنن و يه نفرشون مي رقصه!
توي روسيه ، از همديگه رشوه مي گيرن!
توي ژاپن ، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن!
توي هند ، يا با همديگه مي رقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا مي كنن!
توي كوبا ، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف مي كنن!
توي سوريه ، از ترس بلافاصله از همديگه جدا ميشن!
توي كره جنوبي ، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالاي ژاپني رو كپي مي كنن!
توي مكزيك ، دو نفرشون دوئل مي كنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار مي زنن!
توي ايران ، يا پشت سر بقيه غيبت مي كنن يا روزنامه راه ميندازن يا يه جلسه ي سخنراني ترتيب ميدن يا به يه جلسه ي سخنراني حمله مي كنن يا از حرف زدن و سوتي هاي همديگه ايراد مي گيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش مي كنن يا الكي مي خندن يا يه پيتزا فروشي باز مي كنن يا بدون هيچ صحبتي مي ايستن و چشم و سرشون رو مي چرخونن و مردم رو مي چرن يا يه شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازن يا ميرن يه چت روم توي ياهو مسنجر مي سازن يا يه وبلاگ دسته جمعي مي سازن يا ....
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
June 09, 2006
چهل سال بعد,فوتبال ایران
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
May 29, 2006
برای آخرین روزهای مدرسه بروها
مدرسه:
زندان آلکاتراس
زنگ مدرسه:
حمله آپاچی ها
معلمان مدرسه:
جنگجویان کوهستان
رفتن به پای تخته سیاه:
عملیات کرکوک
بـیرون از مـدرسه:
خارج از محدوده ۱۸قـدم
نگاه دانش آموز به معلم:
می خواهم زنده بمانم
تعطیلات مدرسه:
روزهای خوش زندگی
گرفتن نمره ۲۰:
یک بار برای همیشه
امتحانات شهریور:
شانس زندگی
اخراج ازمد رسه:
مهاجرت
تقلب:
چشم هایم برای تو
کارنامه:
آن سوی آتش
مبصر:
افعی
زنگ زیست:
راز بقا
دفتر مدرسه:
منطقه ممنوعه
پنج شنبه ها:
خانه دوسـت کجاست
بردن کـارنامه به خانه:
خانه در آتش
کارنـامه تـجدیدى:
سالهای دور از خانه
انجمن مدرسه:
ارتش سرى
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
May 04, 2006
تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود
روز به نیمه رسیده بود. سایه ها کوتاه شده بود و جایی نبود برای آرمیدن و دوری از تیزی آفتاب ظهر. در بازار زرکوبان قونیه صدایی نبود مگر صدای کوبیدن بر زر... صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. گروهی از اهل حق از میان بازار می گذشتند. صلاح الدین زرکوب از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق... مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید... جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. زرکوبان از کوبیدن بازایستادند... صلاح الدین زرکوب به کارگران دستور داد: بکوبید... ملالی از خراب شدن زرها نیست... بکوبید تا آن هنگام که مولانا با صدای کوبیدن شما می رقصد... کارگران صلاح الدین کوبیدند... مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود... مریدی دف بدست گرفت و نواخت... صلاح الدین از زمین برخواست. به میان یاران رفت و رقص را آغاز کرد. مولانا می چرخید. صلاح الدین می چرخید. بازار می چرخید و صدای حی الله از دهانها بیرون می ریخت... پایکوبی ادامه داشت و صدای زرکوبان بازار قونیه همراه نوای دف، سماع کنندگان را به شور وا می داشت. سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. زرکوبان ماندند و زرهای پاره و سکوت... پی نوشت :
تق تق تتق تق
سایت عجایب دات آی آر پره از مطالب خوندنی در مورد مشاهیر و مفاخر فرهنگ و تاریخ ایران عزیزمون.
یه سر بزنین ضرر نمی کنین.
| لینک ثابت | نظرات (2) | دنبالک ها (0)
December 12, 2005
بدون شــــــــرح
از جمله بالا این نتیجه منطقی را می شود گرفت که سیگارهای دارای پیام بهداشتی و هالوگرام ، غیر آلوده و البته استاندارد هستند ....jpg)
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
August 23, 2005
شیخ الرئیس
امروز تولد ابن سینا،حکیم بلند آوازه ایست که او و یافته ها و نوشته هایش در حافظه تاریخی این قوم کهن سالهای سال است که مانده است وخواهد ماند.
یاد مردانی چون ابن سینا ، آدمی را بیاد روزهای طلائی شکوه و عظمت تاریخی این مرز و بو م می اندازد. روزگاری که بازار روم پر بود از کالاهای تولید شده در امپراطوری عظیم اسلامی که مرکز ثقل آن ایران عزیز بود .تا آنجا که حتی بر روی صلیب هم مارک<< الله >>می زدند تا به فروش برود.و استادان کرسیهای علوم و فنون دانشگاه هایشان لباس ایرانی می پوشیدند تا بازار درس و بحثشان بگیرد.
عزیزی می گفت ما ایرانیان سه چهارم تاریخ خود را ابرقدرت بوده ایم. و امروز اگر از قافله علم و پیشرفت چند منزل عقب مانده ایم ، نبوده مگر غفلت حاکمان جائری که آنطرفتر از دماغشان را نمی دیدند.
این حق ماست که حرف اول فناوری و پیشرفت در جهان را بزنیم و این نمی شود مگر به مدد تلاش و ایثارگری و جدیت که پیشینیان ما به عوض ما هم خوابیده اند و ما دیگر نباید بخوابیم..
یادمه چند ماه پیش آقا تو یکی از سخنرانی هاشون ضمن ترسیم جایگاه علمی در خور شان ملت بزرگ ایران فرمودند :
ما اميدواريم ايران به چنان جايگاه علمى برسد كه براى درك نظريههاى علمى، دانستن زبان فارسى ضرورى باشد.
| لینک ثابت | نظرات (8) | دنبالک ها (0)
July 28, 2005
امام جمعه هميشه مسلح
حسنی ؛ یا بقول دوم خردادیها ملا حسنی، نامیست آشنا و البته بیشتر اوقات خبر ساز و جنجالی.
نسل جوان حسني را با طنزهاي مسخره آميز روزنامههاي دوم خردادي ميشناسند، اما از نقش مردانه او در غائله کردستان و فداکاريهاي بيشمار او براي انقلاب، و بسياري از مسائل و رخدادهاي ديگر آگاهي ندارند. اين ستمي بود که برخي داعيهداران آزادي در حق اين مرد روا داشتند و او حتي يکبار شکايت هم نکرد.
برای آنها که آب را سر چشمه می خواهند خواندن خاطرات او ، شاید خالی از لطف نباشد.
.
آقاي حسني يا ملاحسني، در مرداد يا تير 1306 در اروميه به دنيا آمد، و پس از آن که پدرش را در دوازده سالگي از دست داد، با مادرش که نقش يک مربي ديني را در روستايشان بر عهده داشت، زندگي کرد.
آقاي حسني در سال 1330 براي ادامه تحصيل به قم ميآيد. وي ادامه دروس سطح را نزد اساتيد مبرز حوزه تمام ميکند و از جمله در درس تفسير علامه طباطبائي حاضر ميشود. نزد دکتر مفتح هم منظومه ملاهادي سبزواري را ميخواند
يکي از کارهاي شگفت او در نزديکي انقلاب آن است که روي منبر به آموزش استفاده از سلاح پرداخته است. وي با مستقر کردن برخي از مسلحين خود در اطراف مسجد براي مراقبت از اوضاع خودش اسلحه را درآورده و روي منبر نحوه استفاده از آن را به مردم آموزش داده است (ص 125). او ميگويد: در اين هنگام مردم حيرت زده شده بودند چون تا آن وقت در رؤيا هم نديده بودند که آخوندي در بالاي منبر و در آن فضاي اختناق ستم شاهي با آنان چنين سخن بگويد. اين رخداد در آذرماه سال 1357 بوده است.
آقاي حسني در باره دقت خود در تيراندازي ميگويد: من در پنجاه شصت متري ميايستادم و نشانه ميرفتم و دقيقا نوک سيگار را ميزدم (ص
ادامه "امام جمعه هميشه مسلح" »
| لینک ثابت | نظرات (3) | دنبالک ها (0)
July 20, 2005
نجوا، همسر بن لادن
از روزنوشت محمدعلی خان ابطحی با یه خورده تلخیص: نجوا، همسر اسامه بن لادن، شخصيتي ضعيف داشت و تقريباً هميشه حامله بود. تا پيش از آن که من از عربستان خارج شوم و پيش از آن که به مرز سي سالگي برسد، هفت پسر براي اسامه زاييد. او زني نامرئي بود که وجودش تقريباً براي هيچ کس اهميت نداشت. هيچ وقت با زني مثل او حرفي براي گفتن نداشتم. چه چيزي مي توانستم به او بگويم؟ چه اعتقاد مشترکي با او داشتم؟ با خود فکر مي کردم اين زن از چه چيز زندگي لذت مي برد. وهابيت خشک و انعطاف ناپذير، او را در خود کشيده است. نه موسيقي گوش مي کند. نه از خانه خارج مي شود. نه مي تواند فرزندانش را به شيوه اي جز آن که شوهرش مي خواهد تربيت کند. نه ...
او ممکن است به من لبخند بزند، ولي در ذهنش تکرار مي کند: «زن بيچاره. حتماً به جنهم مي رود.» ما کاملاً در دو نقطه مقابل يکديگر بوديم. اسلام ديني است که به جزئيات زندگي انسان ها توجه خاصي دارد، ولي وهابيت اين توجهات را بزرگ نمايي کرده و شکلشان را تغيير داده و به زندگي روزمره و لحظه به لحظه مردم تزريق کرده است. وهابيت خشک ترين و انعطاف ناپذيرترين مذهب جهان است. اسلام يعني رعايت اصول قرآني و باور به قوانين حق و عدالت مطلق. اما وهابيت يعني رعايت اصول قرآن آن گونه که مردها مي خواهند و شاه سعودي تصميم مي گيرد .
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
July 06, 2005
موبایل
نشسته بودم تو تاکسی؛ یه بنده خدائی هم نشسته ردیف جلو بغل دست راننده و داشت با موبایلش صحبت می کرد. نمی دونم چرا توجهم بهش جلب شده بود و رفته بودم تو نخش. نوشته رو موبایلش رو یه جائی دیده بودم؛ مارک یه سیگار معروف بود. کنجکاو شدم. طرف گرم صحبتش بود : راستی این دفعه که اولویت هارو اعلام کنن فکر کنم نوبت ما هم می رسه که موبایل دار بشیم.
(( آره چک یارو وصول نشده می رم مغازش..... نه؛ ماشینو فروختم رفت ...... به اونم بگو زنگ بزنه به همراهم بگم چیکار کنه..... ))
یارو وقتی صحبتش تموم شد و موبایلشو گذاشت تو جیبش ، من تازه دوهزاری ام افتاد ...
راستی این موبایل جدید ها چقدر شبیه قوطی سیگارند.
این 25 تیر چرا نمیاد؟؟؟؟؟؟
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
May 21, 2005
گزارشى از نمايشگاه محرمانه وزارت اطلاعات پیرامون مفاسد اقتصادى
اخيرا نمايشگاهى محرمانه از سوی وزارت اطلاعات در مورد مفاسد اقتصادى برپا شد. آن چه در پی می آید یادداشت های پراکنده یکی از بازدید کنندگان این نمایشگاه است. خيلى از فسادها ناشى از قانون تجارت و قانون محاسبات عمومى اعلام شده و تغيير و اصلاح در اين قوانين ضرورى اعلام گرديده است.
سيستم گردش كالا در كشور نظم و ثبت ندارد. اعلام وضعيت انبارها و جابجايى كالاها جزء قانون است، اما اجرا نمىشود. يكى از مشكلات اين است كه هر فرد مىتواند به تعداد شعب بانك حساب باز كند. در هيچ كجاى دنيا چنين امكانى وجود ندارد. افراد بايد ملزم به ثبت صحيح همه فعاليت هاى اقتصادى خود شوند. زمين خوارى با جعل و سندسازى توسط عوامل ... صورت مىگيرد. سيستم سنتى ثبت، قائل به اشخاص بوده و قديمى است و هيچ تحولى در آن ايجاد نشده است. قريب 15 سال از طرح كاداستر مىگذرد و 920 ميليارد ريال هزينه شده، ولى اين طرح هنوز آماده نيست.
زمين خواران ابتدا زمين ها را با عنوان كارهاى خيريه و عام المنفعه مىگيرند و بعدها در قالب مسكونى آنها را مىفروشند.
خريد زمين توسط شيوخ كشورهاى عربى ممنوعيت دارد. براى همين شركت هايى درست كرده و نمايندگانى از اتباع ايرانى به استخدام گرفتهاند و زمين هاى شمال را خريدارى مىكنند. هم اكنون براى هر 45000 هكتار تنها يك نيروى حفاظت منابع وجود دارد.
ادامه "گزارشى از نمايشگاه محرمانه وزارت اطلاعات پیرامون مفاسد اقتصادى" »
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
May 05, 2005
توجیه
امروز می خواستم در مورد عوامفریبی های معمول در کوران تبلیغات انتخاباتی یه چیزائی بنویسم.چند جمله هم نوشته بودم،که نمی دونم چی شد یهو بسرم زد که یه سری به وبلاگ دوستان وبلاگنویس بزنم.همین طورداشتم تو کوچه پس کوچه های نت واسه خودم می گشتم که یهو خودمو تو وبلاگ استاد و راهنمای وبلاگنویسیم جناب پرویزخان زاهد دیدم. چشمتون روز بد نبینه - البته شاید هم ببینه - بعله دیدم که آقا پرویز که در نوع خود حق استادی بر گردن ما دارن، از زور خستگی و شاید....در کی دو سطر فرمودن که چند روزه نمی رسن بیان و جمعه عوض همشو در می ارن و خلاصه از این حرفا... آقا ما رو میگی تا اینو دیدم واسه خودمون دلیل تراشیدیم که بعله جائی که استاد آدم چیزی نمی نویسه حتما مصلحتی در این کار هست که فقط بزرگان اونو می فهمن. واسه همین ما علی رغم اینکه می دونیم اگه خدای نکرده یه روز در مهمات امور اظهار نظر نکنیم آنروز قطعا به شب نمی رسه ، همه نوشته ها رو در مورد حضرات انتخابات چی کان لم یکن تلقی کرده و سکوت پیشه کردیم.
ترکها یه مثلی دارن که میگه:تنبل آدام فیکیرلی اولار = راه حلهائی که بذهن آدمای تنبل خطور میکنه از ذهن آدمای زرنگ و آپدیت فرسنگها فاصله داره...
عکس بالا هم یه کاریکاتورهسته ای هست از کاریکاتورهای مازیار خان بیژنی اندر احوالات حضرات مذاکره کنندگان هسته ای
| لینک ثابت | نظرات (4) | دنبالک ها (0)
April 20, 2005
کامنتی بر کامنت ...
این کامنتی هست که بنده خدائی به پست قبلی، بدون ای میل پست کردهو من نتونستم جواب ای میل شو بهش بدم شما بخونین و از عوض من نظر بدین: Posted by: ehsan at April 19, 2005 10:55 PM
kheili moteasefam ke iek farzande shahid chenin e'teghadaty dare...
iadet nare ke pedaret iek roshanfekr bood, va az oon jahat khoda ro iafte bood va be sooie oon raft.
inhai ke be soorate ghedis dareshoon avordi iek mosht dozdo ghodrat talab hastand ke amsale shoma ro khar kardan va fekr mikonan chon shoma azizetoon ro az dast dadin ghodrate tafakor nadarid ke bebinid che kardan ba ahdaf va armanhaie pedaranetoon... hooshiar bash va emkane soo'e estefade ro beheshoon nade.
azad mard bash
| لینک ثابت | نظرات (5) | دنبالک ها (0)
April 14, 2005
تبلیغات،عرق ملی و سایپا141

چند روزه از شبکه های مختلف تلویزیونی،یه تیزر تبلیغاتی پخش می شه از شرکت خودرو سازی سایپا:
من وطنمو دوست دارم.دوست دارم ماشین ایرونی سوارشم...راحته،جدیده....
اولین باریکه این تیزرو دیدم بد جوری خورد تو ذوقم،ما ایرانی ها که هر جا اراده کنیم حرف اول وآخر دنیا رو می زنیم؛ملتی که سه جهارم تاریخ 2500ساله پر افتخارشو ابرقدرت بوده و پایه بیشتر علوم امروزی رو دانشمندان ایرانی گذاشتن وعزت و شکوه از سر و روی این قوم می باره؛حال بی انصافیه که غرور ملی اش اینجوری خدشه دار بشه ویه ماشین دست چندم چشم بادامی ها، با تکنولوژی بسیار قدیمی و دمده به اسم ماشین ایرونی قالب بشه.
ایران عزیزما هر وقت اراده کرده بلندترین قله های علمی و تکنولوژیکی رو فتح کرده و آنچه حرف ما ایرانی ها رو تو دنیا به کرسی می نشونه اراده پولادین و عزم خلل ناپذیر ماست و اینکه به همه ثابت کرده ایم که ما می توانیم؛ این جفای بزرگی است که غفلت - شاید بی غرض -بازبین های صدا و سیما این عزم و اراده وغرور رو تحت الشعاع قرار بده.
یا علی
| لینک ثابت | نظرات (6) | دنبالک ها (0)
April 07, 2005
پلاک اشتراکی

امروز بالاخره پروژه تعویض پلاک ماشینو تموم کردم. آنهم با چه دنگ وفنگی...
صبح که رفته بودم آگاهی برای استعلام آگاهی خودرو، دیدم بنده خدا افسر نگهبان یه طوری به من و لبتابشون نگاه می کنه ،بعدشم با تعجب ازم پرسید ماشینت نیسان وانته یا پیکان؟
گفتم نه،تو برگه استعلام هم نوشته که ماشین پیکانه،چطور؟
گفت آخه تو کامپیوتر ما با این شماره 2تا ماشین ثبت شده،یکی پیکان شما و یکی هم یه نیسان وانت.....
نتیجه اخلاقی از این جریان اینه که، ما هممون برادریم وجیبامونم فرقی باهم ندارن و جریمه منو تو نداره،تو خلافی به هر کی مون خورد میبره میده!! واینکه پلاک شخصی-منطقه ای- اختراع جالبی است.
شاید هم تقصیربچه های راهنمائی رانندگی بنده خدهانباشه، شاید اگه فرمانده ما هم دم انتخابات ول می کرد می رفت حال و روز ما بهتر از این نبود.....
البته بازجای شکرش باقیه که ما اون پلاک اشتراکی، منطقه ای رو، امروز از ماشین کندیم!
این دو پلیس زن رو هم ببینین که کارشونو چشم بسته بلدن انجام بدن!!!
| لینک ثابت | نظرات (0) | دنبالک ها (0)
April 04, 2005
پاپ
پاپ در گذشت.
پاپ و خاتمي در واتيكان
اين شايدتيتر يك اخبار بين الملل خبرگزاريها و روزنامه هاي داخلي و خارجي ديروز را بخود اختصاص داده بود.
ژان پل دوم ، را شايد بتوان سياسي ترين پاپ كاتوليك ناميد كه سلطنت بيست وچند ساله اش بر واتيكان و كاتوليك هايش ديروز به پايان رسيد.
اخبار مربوط به پاپ و مريضي مزمني كه پاپ چند سالي بود با آن دست و پنجه نرم مي كرد توسط رسانه هاي غربي بخصوص بي بي سي و اسلاف آن ، طي يك ماه اخير پوشش خبري قابل توجهي يافت و در اين بين تاكييد تامل برانگيز سران واتيكان بر اينكه مرگ پاپ فقط با پانزده دقيقه تاخير اعلام شده ،شايد اين شك را ايجاد كند كه جناب پاپ از مدتها قبل بدرود حيات گفته و واتيكان و كاردينالهاي با نفوذ آن ، با تاخير عامدانه اي خبر مربوط به درگذشت جناب پاپ را اعلام كرده اند.
در اين ميان،رسالت الهي جناب بوش بعنوان منجي ارماگدون اخر الزمان ،و اينكه ايشان وظيفه خطير نجات بشر آخرين را از طرف خدا بر ظمه دارند ،هم شايد خالي از تاثير نباشد...
يا علي
| لینک ثابت | نظرات (1) | دنبالک ها (0)
