بو تزلیکده بایرام گلیر خویدا فغان ایلییه
خویلی لارین باغرینی قــآن ایلییه
---
عزّته بایرام نیه بَس خویدادی؟
چالمامیش اوینور دیه سن طُویدادی
---
چیخ بازارا یؤرقانی سآت آی بالا
بایراملیق ایستور گئنه لیلان خالا
---
داشگاچی ساتسین آتینین یونجاسین
بلکه دوزلده قیزینین خؤنچاسین...

وار سوزوم، باشلاییرام ائللر اوچون یاشیلی گوزایله
قان اوره ک، داغلی سوزیله
---
یاراکونلوم سوروشور، باشلادیغین سوز نه دی قارداش
بو نه سوز دورکی،اوره کلرده تلاطمده دی قارداش
سئویله مکده ن یوخاری گورمه دی قارداش
دئه مک افسانه دی قارداش
---
یاش گوزومده ن اَلَه نرکن، کاغاذایسلاندی،یاش اولدو
گوزیاشیم سئلله نیب، اروند ده ن آخماقدا باش اولدو
بیرنئچه کیپرییی قان یاشیله گوردوم هاماش اولدو
ئینه گوزیاشیله دولدو
---
ئینه دوران کاغاذ اوسته دوران دوتدی دولاندی
ئینه اروند ده کی صحنه جان آلدی تازالاندی
ئینه غملر قالاغ اولدو یغیشیب قالدی قالاندی
دوزومون قابی جالاندی
---
ایتیره رکن اوزومو، گاه دولانیب گاه دایانیردیم
گاه اویوب، گاه اویانیردیم
ده لی اروندی تانیردیم
---
ده لی اروندی تانیردیم، نئجه طوفان ائله میشدی
گئجه نین سون چاغی غواصلارا طغیان ائله میشدی
بدر و خیبر آجیغین سینه ده پنهان ائله میشدی
قانلارا، قان ائله میشدی
---
منی وجدان سیخاراق قان ترایچینده بوغولوردوم
بوغولارکن ئینه باشدان جان آلیب جان دوغولوردوم
دانناق آلتیندا قالیب گاه اوغولوردوم
آللاهیندا قاپیسیندان قووولوردوم
---
بو حزین پرده نی گورمه کده پوزولدو نئجه حالیم
قاراکیپریکلری غواصلارا بَنزه تدی خیالیم
اود، دوروب اودلادی بیر لحظه ده، سونموشدوم آلیشدیم
اوج محنتده چالیشدیم
---
پرچم، بهترین و بزرگترین نماد هر قومی است. ترکیب رنگش، طول و عرضش، اجزای تشکیل دهنده اش، رنگ بندی و کم رنگی و پر رنگی اش همه حدیث ناگفته ایست از ملتی که گرد آن گرد آمده اند و عقبه ی فکری، عقیدتی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی شان را جمع کرده اند در آن و آن را سر دست گرفته اند و آن را نشان همه ی افتخارات و فراز و فرودهای تاریخشان می دانند. و از اهتزاز آن غرق غرور و لذت می شوند و فتح جائی و مقامی و رتبه ای را منوط به افراشتن آن در آن جایگاه و مقام و رتبه می دانند.
چه شعرها که برای پرچم نگفته اند و چه رنج ها که برای افراشتنش نکشیده اند...
باری پرچم سه رنگ ِ خوش رنگ ما که بر محور «الله» ساخته شده و دو ردیف ِ یازده تائیِ «الله اکبر» در زمینه ی سرخی از شهادت و سبزی از آینده ی موعود، بیست و دو نوبت بزرگی نام خدا را در بودن مان حک می کنند و به عشق برافراشته ماندنش هزار هزار جوان عاشق، سر بازی کرده اند و جان بازی، بهترین تصویری است که می توان از تاریخ و رنج و فراز و فرود مان ساخت و نمایاند. بهترین تمثیل ملتی که هیچ گاه مشرک نبوده و هیچ گاه مقابل هیچ ستمی سر خم نکرده.
از این سبب است که ما هر جا و هر بار اهتزاز پرچم مان را که خوش نما ترین ترکیب رنگ دنیا را دارد، ببینیم غرق در غرور می شویم و رگ همیت مان می جنبد...

الغرض، دوست داشتم اینجا از بلندترین موج اقیانوس 33 اُمین 22 بهمن بنویسم و از عظمتی که با قدم ها خلق شد و خشت سی و سوم دیوار بلند غرور و عزت و حضور ِ ایرانی ِ مسلمان را راست نهاد.
پر رنگ تر از هر تصویر دیگری، عَلَمی دیدم که در فراز بود و سر فراز که فرمود:
«كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» *
فی الحال، به عشق صلابت پرچم جاوید به اسم «الله» مان و به تاسی از حضرت خواجه؛ « وَ اِن یَکاد بخوانیم و در فراز کنیم...»
-------------------
*.- سوره ی مبارکه ی مومنون. قسمتی از آیه ی 53 اُم
سالهای سال حسرت پشت سر آقا نماز خواندن در دلم مانده بود تا پارسال و سفر حضرت آقا به قم و دیدار غیرمترقبه ای که بواسطه ی دوستی عزیز هماهنگ شد و چشمانم قاب حضرت مولا شد و پشت سر حضرت ماه، - که خدا تا طلوع آفتاب زنده اش بدارد - و در جمعی که اغیار بیگانه ی آن بودند نمازی خواندم که بقول حضرت خواجه، در نمازش خم اَبروی یار در نظر آمد و محراب به فریاد...
حسرتی که هر جمعه ای که آقا نماز تهران را می خواند در دلم تازه می شود و غبطه به تهرانی هائی می خوردم که می توانند دوباره پشت سر ماه تاب قامت ببندند.
خطبه های جمعه ی گذشته اما، حکایتی دیگرگون داشت. به دعوت پایگاه اطلاع رسانی حضرت آقا حاشیه ای بر جمعه ی صلابت 14 بهمن نوشتم و دوستان سایت حضرت آقا منتشرش کردند. افتخاری که لینک بی مقدار این حقیر را در دامنه ی پر برکت خامنه ای دات آی آر قرار داد. یعنی من ِ دنیای مجازی نیز در سلک دنباله روان ایشان درج شد!
و من مفتخرم که از اول روز در سلک و شیوه ی مولای عصر غیبتم حضرت خامنه ای بوده ام و شیوه ام را دنباله روی از ایشان نهاده ام. به امید آن که در روز حساب حکایتم حکایت این آیه شود از سوره ی اسراء:
-----
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ۖ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَـٰئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا »
یعنی: روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فراخوانيم، كسانى كه كارنامهشان به دست راستشان داده شود، كارنامه خود را [شادمانه] مىخوانند و به آنان به اندازه ذره ناچيزى هم ستم نرود.
-----
پی نوشت:
1. آیه ی فوق از حسن تصادف جزء آیات سحرانه ی امروز بود که هر روز بعد فریضه ی صبح، سهم هر روز من است از بی کران کتاب کریم.
2. قبل تر فکر میکردم با دو نوبت تذکری که آقا به اهالی وبلاگستان داده اند و تسلطی که ایشان بر فضای وبلاگستان دارند، لابد هر از گاهی وقت می گذراند برای دیدن وبلاگ بچه ها و آرزو می کردم کاش روزی کلیک شان روی لینک «صبح» ِ من اشاره کند. الیوم با لینکی که شده ام این ظن در من زیادت کرده که حضرتشان یک بار هم که شده تشریف آورده و نوشته های حقیر را دیده اند! سایه شان مستدام... و سر خمّ مِی سلامت!
مامانی جواب سلام مهتاب را داد. مهتاب سرش را تکانی داد. مامانی آبشار موهای قهوهای را دید. نمیتوانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:
- علی ِ من کجاست، دختر؟
مهتاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:
- نمیدانم علی ِ من کجاست!
--------
من ِ او. اثر درخشان و ماندگار رضای امیرخانی. به نقل از این جـــا.
--------
پی نوشت:
یاد فروردین سال 86 که سه روز تمام درگیر (من ِ او) بودم و حتی پشت فرمان هم ولش نمی کردم و خواند کتاب 400 صفحه ای در سه بعد از ظهر و تمام کردنش رکوردی برای آن روزهایم بود، به خیر.
آن هائی که خوانده اند (من ِ او) را یادشان هست لابد مهتاب با آن آبشار موهای قهوهای چه بر سر علی آورد و چرا آن فصل ِ او سفید چاپ شد...
از دوستی که با کتاب پرجاذبه و گیرای (من ِ او) مرا وارد فاز جدیدی از کتابخواری کرد، متشکرم! یادش نیک. یاد سی دی ( به تماشای آب های سپید) نیز نیک! - قاط نزنید. خودش می داند چه را می گویم! -.
وسط مجلس ترحیم، در هیر و ویر تسلیت های مکرر آمده گان و رفته گان، وقتی به جهت رعایت اقتضای مجلس، قیافه ی مغموم به خود گرفته ای و زیر لب فاتحه و صلوات نثار مرحوم تازه در گذشته می کنی، وقتی در هزار لایه فکر و خیال و وَهم و دل مشغولی غرقه ای و هی این پا و آن پا می کنی تا بلند شوی و دست به سینه تسلیت مجددی بگوئیو کج کنی سمت در خروجی مسجد و بروی رد کارت، یک آن هوا پُر می شود از بوئی که فقط چند ثانیه منتشر می شود و می گذرد و مستت می کند و دماغت را پُر می کند از بوی حبیب. و این لذت ناگهان که عمرش فقط چند دم و بازدم است، آن سان پای رفتنت را سست می کند و مشتاقت که براق می شوی صاحب آن عطر دل نواز و خاطره انگیز را کشف کنی بین آن همه جمعیت و چند ثانیه بیشتر میهمان بوئی شوی که آخرین بار در سفر شنیده ای اش. در هیر و ویر تسلیت های فریاد گون جمعیت به عزا آمده که صدا به صدا نمی رسد، دلت یک آن پُر می شود از شادی و سرور و خاطره های خوشی که روزی روزگاری سهم تو بود از زندگی. سهمی که مدت هاست فراموشش کرده ای. که نهی مان داده است کتاب کریم از فراموشی اش آن جا که فرمود:
«وَ لَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا» (قصص-77)
و تو هیچ گاه سهم خود از دنیا را فراموش مکن و نادیده اش مگیر...
و بگذریم که همه ی سهم من از دنیا، خاطره ی بوی خوشی است که حتی اسم عطرش را نمی دانم! و یادش بخیر آنراننده ی سیه چرده ی حجازی که در راه بازگشت از میقات تنعیم این آیه را به کنایه ی از تنهائی برایم خواند و اسمش ابراهیم بود و من بعد این که دانستم نامش را برایش آیه خواندم که: «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيم!» (صافات-83)
و ابراهیم از شیعیان اوست!
من عاشق پائیزم. عاشق پائیز که موسم برگ ریز درختان است و روزهای کوتاه دارد و عصرهای آفتابی. عاشق قدم زدن در کوچه پس کوچه هائی ام که پر از درخت های چنار باشد تا در پس برگ ریزانی شکوهمند، مهیای قدم هائی باشند که به هر قدم که بر رویشان می گذاری، لذتی تا عمق جانت رسوخ کند و صدای قدم هایت آمیخته شوند با قرچ قرچ شکستن استخوان های برگ های زرد پائیزی... منظره ای که زیباترین نمای آن فقط و فقط مختص آذربایجان است و شکوهمند ترین پرده ی آن در خوی نقاشی شده است. بعد از ظهرهای پائیزی شهر من، جان می دهند برای دیزی خوران در بازار قدیمی شهر و ضیافت چای قند پهلوی پشت بند آن و دیدار دوباره مقرنس های آجری بازار و چرتی نیم بند کنار بخاری همیشه مشتعل شبستان مسجد حاجی بابا که همیشه خدا درش بروی اهالی بازار باز است تا پس از ادای فریضه ی ظهرانه، دمی در آن بخسبند.

حالا که فکرش را می کنم عشق من به پائیز و برگ ریز از بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی که آن سال ها تنها پاتوق کتاب خوان های شهر بود شروع شد. ساختمانی قدیمی که یکی از سه بنای قدیمی متعلق به اداره ی فرهنگ عهد پهلوی بود بین موزه و انجمن خوشنویسان با بنائی یک طبقه و نمای آجر بهمنی و سقف شیروانی زنگ زده در کوچه ی (نورالله خان) که مثل همه ی کوچه پس کوچه های قدیمی شهر، هیچ راه مستقیمی به آن نبود و باید چند جا می پیچیدی تا به ش برسی. مجموعه ای که محوطه اش پر از نارون و چنار و اقاقیا بود و دورتا دورش را با سر ستون های سنگی ِ حجاری شده برای مسجد ِ (خان) که نزدیک ان جا بود، محصور کرده بودند که ملت داخل محدوده بیایند و بروند و داخل باغچه ی همیشه پر ثمر سرایدار نگون بخت نشوند! قانونی که من و دوچرخه ام هیچ گاه پای بندش نشدیم و چه نیلوفرها و نرگس های بهاری و جعفری و گشینیزهای تابستانی که به قهر طایر باریک دوچرخه ی 28 من گرفتار نشدند...
جوان تر که بودیم در روزهای خوش دانشجوئی، استحمام در خوابگاه مکافاتی داشت که شرح آن نه در مقال می گنجد و نه در مجال. خانه ی محقر و مصفای دانشجوئی ما انباری ای داشت نمور که مجمع سوسک و اقسام دیگر حشره و خزنده و جونده بود و با یک پنجره ی ریلی به قاعده بیست سانت در بیست سانت در ارتفاع! دو متری از کف انبار که نقش تهویه حمام را ایفا می کرد. سیستمی که از مدار! خارج کردنش مصیبتی بود و باز گذاشتنش مصیبتی افزون تر. اگر می بستی اش که نه امکان تنفس برایت می ماند و نه از داد و بیداد ساکنین! مجاور در امان بودی که تا ساعت ها بخار حمام در جان کتاب و دفتر و دستکشان می نشست و بوی گَس استحمام و ... در سیستم بویائی شان و اگر دل به دریا می زدی و دربچه ی کوچک ِ هواساز! را باز می گذاشتی، وسط سیر در لذت کف مالی زلف عنبرافشانت و زیر آب گرم مطبوع دوش، وقتی از ترس سوزش چشم ها دیده بر هم فشرده! بودی به ناگاه، همه ی تن و بدنت یخ می زد از اصابت آب سرد داخل سطلی که سکوی پرتابش با مهارت دقیق و محاسبه ی میلی متری و هنرمندانه در انبار تعبیه شده بود و شلیک موصوف هرچه لذت استحمام بود را از دماغ و هاضمه ی چهارمت بیرون می آورد! و اگر هم شلیکی در کار نبود، استرسش بود و اضطراب حمله ی آبی تا لحظات آخر به قوت خود باقی بود که بود...
xxxxxxxxxxxx
حکایت این روزهای حضرات کاندیدا، حکایت لحظه اصابت آب سرد ِ تگری است بر جان ساکنین خوابگاه ما، وقتی زیر دوش آب گرم مشغول شستن و لذت بردن از حرارت مطبوع بودند.
بین سخن رانی های داغ و محفلی و محرمانه! خبر دارم که گاهی خبری به شان می رسد که تمام تن و بدن و شریان هایشان یخ می زند از شنیدنش!
و من لذتی یافته ام در نگاه از کنار به حضرات موصوف و لذتی عمیق تر دارد تماشای انبساط و انقباض آقایان وقت حالی به حالی شدن شان.
حالا می فهمم چه لذتی داشته رصد حال مردمان درگیر سیاست و ما از آن چه غافل بوده ایم.
حضرات سیاسیون!
به پولیتیک تان ادامه دهید. آن طور که بر می آید و می نمایانید، قصه ی این نوبت شما هنوز به جاهای شیرین تَرَش نرسیده... تا باشد از این اکتورها و این تیاترها و این درام های پر تعلیق!
آذر که از نیمه بگذرد
دل تنگی پایان پائیز چنگ می اندازد در بغض آدمی که پائیز دوست است.
فکر کوچه پس کوچه های پائیزی آکنده از خزان هزار رنگ که برف اندود خواهند شد و طی فرایند ناخوشایند ِ تلاقی با گِل و لای، یخ خواهند زد و تو بجای لذت از قدم زدن های عصرانه، باید حواست باشد که سُر نخوری و کله پا نشوی کابوسی است که تا ته ِ اسفند و آمدن بوی بهار با تو خواهد ماند...
دم غنیمت است و پائیزی که ده روز و اندی از آن باقیست که فرمود: خُلِقتُم للبقاء و لا للفناء!
و آن که ما را دوست داشت و آفرید، خلقمان کرده برای بقای جاویدان و غوطه وری در لذتی که عشق نامیده است... و نه فنا در دنیائی که هر روز به رنگی و شیوه ای است!
شهرها روح حاکم بر مدنیت، تاریخ، آئین و فرهنگ جماعتی را که میزبانی اش می کنند را نشان می دهد. به دیده ی من هر شهری برای خود ِ خودش، رنگ و بو و طعم و تصویر خود را دارد. و این از غنای فرهنگ و تمدن ایران است که حتی دو شهر هم جوار با فاصله ی کمتر از پنجاه کیلومتر هم می توانند آداب و آئین و ارزش های متفاوت و یا حتی متضاد باهم داشته باشند.
بی راه نیست اگر انگار کنیم هر شهری تصویری در قاب خیال شاعرانه ی هر کس دارد و این شاعرانگی گاهی آن قدر پر رنگ می شود که تو را بی آن که دلیلی داشته باشی، کیلومترها از خانه و کاشانه ات آواره می کند و به شهر مقصود می کشاند تا ریه ات پر بشود از هوائی که دل تنگ تنفس در آن شده ای.
و صد البته که شهرهائی ماندگارترند که نام حبیب در آن ها پر رنگ باشد و آن جا پر باشد از یاد حبیب.
خاصه این که روزی برسد که یاد حبیب باشد و نشان حبیب نه!
الغرض، فردا بار دیگر! میهمان شهری که دوست ش می داشتم ام و این بار نشان حبیب نیست...
تهران، اگر برای همه شهر دود و ترافیک و صف های طویل و زندگی در حال دویدن است، برای من روزی روزگاری شهری بود که حبیب داشت. نشان حبیب داشت. یاد حبیب داشت...
پی نوشت:
عنوان پست را از کتاب ماندگار مرحوم نادر ابراهیمی به عاریت کش رفته ام! روحش شاد و قلم ماندگارش تا ابد ماندگار.
یکی از لذت ها و نیازهای روحی ام حضور و اقامه فرائض یومیه در مساجد قدیمی است. انگار کن مساجد جدیدالاحداث با مصالح روزآمد و شیک! سنخیتی با روح آکنده از سنت و اسطوره گرای من نداشته باشد. در نظر ذائقه ی من، انسان ها هر قدر سنت گراتر همان قدر خواستنی تر و جذاب تر و دوست داشتنی تر. و قدیم تر ها که ساختن و پرداختن و از آب و گل در آوردن پدیده ای به سهولت امروز نبود و هیچ چیز در ابعاد انبوه، نه وجود داشت و نه تولید! می شد و بنا کردن هر چیز مستلزم مرارت فراوان بود، ساختن یک مسجد، یک پل و یا حتی یک بنای معمولی برای سکونت حاصل نمی شد مگر با عزمی راسخ و عشقی مداوم و مجاهده ای عظیم در خور ِ آن. که اگر عشق نبود، هیچ سنگی روی هم بند نمی شد! و نه مثل الان که سیمان و میلگرد و آرماتور، کاری می کنند کارستان و هر چیزی را روی هر چیزی بند می کنند. بی آن که عشقی درمیان باشد... و این چنین بود که ابنیه ی تاریخی چون پایشان مرارت ریخته شده بود و عشق، از دل بر آمده بودند و لا جرم بر دل می نشستند و خواستنی می شدند و خواستنی مانده اند!
آدم ها هم پیرو این قاعده اند. آدم ها هر قدر مقاوم در برابر فرهنگ ماشین و دود و مدرنیته، همان قدر خواستنی هستند و جذاب. و انگار مغناطیسی حول محور وجودشان باشد که تو را ناخودآگاه، بی آنکه حتی او را بشناسی اش، جذبت می کند و تو شیفته ی آن آدم ِ ناشناخته ی غریب می شوی.
غرض، در لابلای فرهنگ مدرن، های و هوی ترافیک و بوق ممتد ماشین ها هنوز اگر دلت زنده باشد، هست کُنجی که به گوشه آن بخزی و در ورای سیل روزمرگی، دلت را میهمان جرعه ای از مِی ِ ناب ِ سنت کنی. و هستند کسانی که پیمانه ات را پر از لذتی کنند که روحت سخت تشنه ی آن شراب صافی است.
...
معلم بود. بعدها، روح سرکشش کار او را به حوزه کشاند و بعد سال ها معلمی، از نو شروع کرد و ضَرَبَ ضَرَبا خواند و آن قدر خواند که لائق کسوت روحانیت شد و مفتخر به پوشیدن لباس پیامبر صلی الله علیه و آله.
پیرمرد بود که شناختمش. ظهر هر روز قرار نانوشته ای بود بین من و او که او امام باشد و من ماموم و پشت سر او، فریضه ی ظهر و عصر را ادا کنم و او در آن مسجد ِ قدیمی ِ آجری، بین دو نماز به قاعده ی چند دقیقه سر پا بایستد و بر خلاف همه ی منبر ها که بیشتر وعظ و خطابه اند، از حسین برایم، برایمان بگوید. و من هر روز مشتاق روضه ای بودم که می خواند و روضه اش نه شعر داشت و بحر و قافیه و سجع. حرف می زد. روایت می کرد. از احوال سیدالشهداء می گفت. و فقط می گفت! و لحن گفتنش آن قدر جذاب و از دل برآمده بود که بر دل می نشست و دل می گدازید و قاب چشم ما را میزبان اشک چشمی می کرد که می گفت هر قطره اش اگر بر آتش دوزخ بیفتد، گلستان ابراهیمش می کند...
این چنین بود حکایت ما و شیخ محرم صفرعلیزاده که سال های سال، طنین صدای حسینی اش در ملکوت مسجد شیخ طنین انداز شد و دی روز در لابلای روزهائی که قافله ی حسین عزم کرب و بلا دارد، دعوت حق را لبیک گفت و به قافله ی حسین پیوست...
و این چند سطر، تعظیمی بود به قامت بلند مردی که مدیون همیشگی شور و احساس حسینی اش خواهم بود و این نه ادای دِین که وظیفه ای بود که باید ادا می شد.
روحت شاد مرد عاشق!
روحت حسینی مرد عاشق!
روحت قرین حسین، پیرمرد ِ پیر غلام ِ عاشق...
ده سال پیش تر بود آن وقت که عزم کردم باَّی نحو ٍ کان! سر از کار دنیای مجازی - آن روزها هنوز اینترنت می خواندندش و واژه ی دنیای مجازی استخدام نشده بود - دربیاورم، با کلی پرس و جو و تحقیق! موفق به ابتیاع مودمی شدم که با هزار ضرب و زور و گیژ و ویژ ارتباط دیال آپ برقرار می کرد با شبکه و قدر ارتباط تو با شبکه ی جهانی به اندازه ی ساعتی بود که روی کارتی که کارت اینترنت می خواندیمش درج شده بود و آن وقتی بود که هنوز خبری از تکنولوژی E1 و ADSL و وایمکس و GPRS نبود که نبود. و این در روزی بود تابستانی و گرم که من بلافاصله و در اولین ورود به دنیای مجازی پس آن گیژ و ویژهای ممتدی که وقت کانکت شدن از مودم صادر! می شد، در اولین صفحه ای که گشودم موفق به ساخت اکانتی در یاهو شدم که تلفیقی بود از چند اسم ترکیبی که ملغمه ای بود از چیزهائی که دوست شان می داشتم و ته ش با نشان (_) آندر لاین، اسم خودم را تپانده بودم و از شوق داشتن یک نشانی اینترنتی با این همه! مایه های ارزشی! چه فخرها که به خودم نفروختم!
بگذریم که آن زمانی بود که رسمی ترین ادارات و وزارتخانه ها نشانی الکترونیکی شان را از سرویس یاهو می گرفتند و هنوز که هنوز است ته ِ سربرگ خیلی از اداره جات نشانی الکترونیکی با پسوند yahoo.com@ باقیست...
اما بعد ها، خیلی سال بعد از آن اولین ارتباط کذائی و پس از گسترده تر شدن ضریب نفوذ اینترنت، گوگل افزونه ای به سرویس هایش اضافه کرد بنام جی میل که هر کس را در سرا پرده اش راه نبود الا به داشتن دعوتنامه از سوی کسی که قبلا سرویس جی میل داشته باشد و این مثل این بود که بخواهی برای دریافت گرین کارت آمریکا از هم وطن ت که سیتی زن آنجاست، دعوت نامه برایت بفرستد و فرستادن دعوت نامه ی جی میل در آن زمانه ی قحطی! که هر کاربر ده بیست تا دعوت نامه بیشتر نداشت، لطفی بود در خور تجلیل و کرامتی در خور تجلیل!و این حکایت طلب و استجابت، برای خودش داستانی داشت به قاعده ی مثنوی هفتاد من کاغذ!
باز بعد چند سال، اهالی مقیم جی میل که با کلاس تر از کاربران یاهو می نمودند، با پدیده ی کم سر و صدائی مواجه شدند به نام سیستم نسخه خوان گوگل (Google Reader) که کم کم تبدیل به شبکه ای قدرتمند از حضور افراد شد که می شد هر آنچه در نت افزوده می شود را به وسیله ی آن خواند و دوست داشت و به اشتراکش گذاشت. و این ابزار کم سر و صدا رفته رفته جزئی از زندگی روزمره ی جماعتی شد که (گودر)ی نامیده می شدند و گودر جزء لاینفک زنده گی شان شده بود و برنامه های درس و دانشگاه و تفریح و کارشان را با گودر تنظیم می کردند و نه برعکس!. و این بود و هر روز بهتر از دی روز بود تا یک ماه قبل که اخباری غیر رسمی مبنی بر تغییر و حتی حذف این سرویس دهان به دهان بین اهالی گشت و این هفته، شد آن چه نباید می شد.
و حالا چند روزست گودریّون سابق، با آن همه پهنای دوستی های شکل گرفته در شبکه ی نسخه خوان گوگل، با سرگشتگی تمام سعی به هضم آنچه ناخواسته جای گزین خوراک قبلی شان شده می کنند و بنا بر اخبار موثق، اکثر قریب به اتفاق آن جماعت کذائی در بلع این لقمه ی ناخواسته ناتوانند!
لکن، خیر این ماجرا برای منی که سالها گرفتار افسون این نسخه خوان جذاب بوده ام، فرصتی است که با حذف پدیده گودر در برنامه روزانه ام گشوده شده تا آن را مصروف خواندن کتاب های تلنبار شده ام است که هر بار و از هر نمایشگاه و بساطی ِ کنار خیابان می خرمشان به امید وقتی که آزاد شود و بخوانمشان. و این نبود و حاصل نشد تا آن که گودر به خاطره ها پیوست...
بقول ملای روم: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش!
و من در پس لذتی چند ساله از سیر در فضای مرحوم ِ مغفور! گودر، باز به غار تنهائی ام بر خواهم گشت تا لذت تنهائی را با کتاب های خاک خورده ام و به هر سطر ماندگاری که از کتاب های چاپ بیروت و سن پترزبورگ و تهران قدیم می خوانم به اشتراک بگذارم و لذت خواندن کتاب های قطور را لایک بزنم و با خودم به اشتراک مجددشان بگذارم تا مگر این بار به سِحر ِ کدام افسون از این آئینه های مکرر جادو از آن بیرون خزم...
اسمش رضاست. کربلائی حاج رضا! از هیئتی های قدیم خوی و پای ثابت هیئات سنتی شهر و بقول ما تُرک ها؛ حسین چی است. شب، در اثنای تشکیل صفوف جماعت، محمدباقر را به کناری می کشد و با لحنی که تَه ش غروری شیرین نهفته است می گویدش که شب جمعه عازم است و این عرفه ششمین عرفه ی متوالی ای هست که کربلا را درک می کند و میهمان اربابش سیدالشهداست( علیه السلام)... و بار چهاردهمی است که مهیای سفر کربلا است. این را می گوید و نشسته قامت می بندد. و من یادم می آید هشت سال پیش او را در بین الحرمین دیده بودم که پایش را می کشید و آن جا هم نشسته نماز می خواند. رضا قامتش را می بندد و من و محمدباقر می مانیم در خماری خاطره ی تنفس در بهشت بین دو حرم بهشتی... و یاد خم ابروی یار بر نمازی که قامتش را می بندم می چربد، آنقدر که از نماز و نوافلش فقط نیتش را یادم می ماند و یقین دارم! الباقی فریضه را فقط خم و راست شده ام و مرغ خیالم در هوای روز عرفه ی بین الحرمین سال هشتاد و دو هی رفته و آمده تا جماعت را سلام بدهم و شماره ی مدیر دفتر خدمات زیارتی ای را بگیرم که زحمات زیارتی مان به گردن ایشان است و بپرسم که جا برای ما دو زائر ِ زار ِ نزار دارد یا نه؟ و جواب بشنوم که مانیفست آبان ماه شان را یک ماه پیش فرستاده اند و بودن ما بین میهمانان عرفه ی کربلا جزء محالات وقوعی است... و برگردم پیش محمدباقر تا حسرت بخوریم که چرا یک ماه قبل که هوائی شده بودیم اقدام نکرده ایم که الان به جای لب حسرت گزیدن مهیای رفتن شویم... و محمدباقر که حالا ناامیدی تَه ِ چشم هایش را پر کرده، دل داری ام بدهد که منتظر می مانیم تا سهم! مان برسد و اسم مان برود توی لیست! و من بُراق شوم که جان ِ برادر! اگر به من و شماست که عمراً ردی از اسم ما نمی رود قاطی اسم آدم خوب ها! یعنی ما در حد و اندازه ی آدم خوب ها نیستیم. حالا اگر دری به تخته خورده و من و شما قاطی آدم خوب ها یکی دو نوبت بار سفر کربلا بسته ایم مثالمان حکایت بچه های پنج شش ساله ای بوده که مستمع آزاد کلاس اند و سن و سال شان به سن حضور قانونی! در کلاس نمی خورد! و گفتم خانه ی پُرش این است که زورمان را بزنیم بلکه باز هم بگذارند مستمع آزاد یا بقول خودمان (رُستم آزاد) کلاس باشیم.
پی نوشت:
1. هر سال ایام تشریق و فصل حج که می رسد، من بیشتر از دل تنگی سفر حج، دل تنگ سفر کربلا می شوم و حسرت سفر کربلائی را می خورم که میهمان عرفه ی سیدالشهداء علیه السلام بودم و داغ تکرار نشدن آن سفر بیاد ماندنی تا عمق جان مرا می سوزاند...
2. نمی دانم الان هم بچه ها قبل از رسیدن به سن قانونی می توانند در کلاس های درس سال اول ابتدائی شرکت کنند یا نه؟ ولی آن سال ها که ما بچه تر! بودیم کلاس هایمان مستمع آزاد داشت که ما ترکی شده ی آن را ( رستم ِ آزاد ) می خواندیم و رستم ِ آزاد در نگاهی کلی و در ادبیات شفاهی آن سال ها کسی بود که بودن یا نبودنش در محیط نه پیرو قانون خاصی بود و نه اثری در بودن یا نبودنش. مثل ستون گازهای بی خاصیت جدول جناب مندلیف در شیمی! که با هیچ عنصر دیگری ترکیب نمی شدند!
روزهای داغ تابستان که شروع شد
تحملش کردیم
به امید روزهای هزار رنگ پائیز و خلسه های عصرانه اش و بوی چوب نیم سوز بساط آتش و کباب صبح جمعه اش
پائیز آمد و تو نیامدی
پائیز آمد و صفایش نیامد
...
پائیز را هم به امید زمستان و اسفند و شکوه پایانی اش
صبر می کنیم... تا مگر بهار بیاید و تو را بیاورد!
این وسط دل مثل منی سیخی چند که انتظار خبری ش نبود و نیست...
بماند که چله گرفته بودم تا مگر خانه ی آخرش برات وصلم دهند... که نمی دهند!
این اما، سر ِ ارادت ماست و آستان ِ حضرت ِ دوست!
می گویند تصویر اول ماندگارتر است. اصلن هر چیزی که صفت اول داشته باشد یک جوری ته ذهن آدم رسوب می کند. طوری که نسخه های بعدی با نمونه نخستین قیاس می شوند.
بگذریم. جملات شاید! بی ربط فوق را گفتم تا مقدمه ای باشد برای تعظیمی که سال هاست به نام بلند محمدباقر شیرینی می کنم و خواهم کرد.
معلم کلاس اول ابتدائیم بسال 1367 در مدرسه ی ابتدائی شاهد که آن سال ها شاخص ترین و بهترین مدرسه ی شهر بود و معلم هایش گل های سرسبد معلم های شهر.
همیشه وقتی می گویند مدرسه بی اختیار ذهنم می رود تا ساختمانی قدیمی با نمای آجر بهمنی و کلاس های نیمه تاریک با شیشه های مشبک و معلمی خوش هیکل با سیبیلی ذوزنقه ای شکل که روز اول مدرسه با کت چهار خانه ی قهوه ای رنگش آمد سر کلاسمان و کتاب های فارسی اول ابتدائی را که رویش یک مداد کلفت نقاشی شده بود با یک گل بزرگ قرمز رنگ در بالای آن، بین مان تقسیم کرد و سپرد که کتاب هایمان بدهیم مامان ها برامان جلد کنند تا آخر سال همین طور ساق و سالم که تحویلمان داده تحویلش دهیم.
یادم نمی رود پنج تومنی های نارنجی رنگی را که پول تو جیبی هفتگی مان بود و خط کش دو سه متری آقای شیرینی را که همیشه ی خدا کنار دستش به دیوار تکیه داده بود و بیشتر از خط کشیدن روی تخته سیاه، به سر و کله ی ما ته نشین های کلاس می خورد که حواس ِ پرتمان را برگرداند سر درس و لوحه و مشق!!
یادش نیک لوحه های جلد شده که قبل کتاب خواندیم و زودتر از همه ی کلاس اولی های شهر تمامش کردیم.
یادش نیک اولین بسم الله الرحمن الرحیمی که یادم داد و نوشتم.
یادش نیک باد امتحان ریاضی ثلث سوم که نصف بیشتر کلاس بلد بودیم اسم و شهرتمان را درست بنویسسم بالای ورقه ای که مُهر مدرسه ی شاهد 9 بالایش خورده بود...
یادش نیک اولین دهه ی فجری دانش آموز شده بودیم و می توانستیم نوشته های روی پوسترها را بخوانیم که نوشته: دهمین فجر انقلاب مبارک...
یادش نیک و روحش شاد معلم کلاس اولم که به من عشق آموخت و کلماتی که با آن عاشقی کنم...
طول دوستی مان شش ماه هم نشد.
از وسط های مهرماه حساب کن تا مثلن آخرهای بهمن. نصف بیشترش را هم که اصلن با هم نبودیم. یعنی هر کس سی ِ خودش بود. اما در همان زمان کم، کلی چیز از هم یاد گرفتیم. کلی کتاب را دو تائی - هم زمان حتی! - خواندیم. دادیم دوربین یاشیکای مستعملش را و یکی لنگه ی دوربین ِ زینِت من خریدیم براش از عکاسی که رفیق من بود توی آن پاساژ پرت کوچه ی ارگ که لوازم عکاسی می فروخت. کلی فیلتر و تله و واید و چیزهای دیگر هم گرفتیم بعدش. هفته ای یکی دو حلقه سی و شش تائی خوراکمان بود. از هر سوژه ی بدرد بخور و نخوری عکس می گرفتیم. برایش عسل درسته ی روی کندو آوردم از خوی. پدیده ای که برایش غریب بود و هرچه دیده بود، عسل ِ شهد بود توی شیشه مربا. او هم عوضش برامان شیرازی حرف می زد با (اُو) های کشیده ی آخر افعالش و برایم ترمه ی دست دوز آورد از شهرشان. کلی صبح تا شب ها و شب تا صبح ها را با هم نخوابیدیم. کلی جاهای دیدنی و ندیدنی تبریز را با هم کشف کردیم در همان نصف شب های برفی و بارانی که دماغ دو تائی مان سرخ سرخ شده بود از زور سرما. کلی چای هِندلی - به چای کیسه ای های توی لیوان یک بار مصرف می گفتیم - خوردیم باهم در آن شب ها که گاهی بچه های دیگر هم بامان می آمدند تا سوز ِ شیرین ِ ائل گلی را بلغزانیم تا مغز استخوان مان... شاعر بود. شعر درست درمان هم زیاد بلد بود. حافظ را جوری برای آدم می خواند که آدم عاشقش شود. تئاتر کار می کرد. می رفت تو حس. تو همان حس به آدم فحش می داد. جوری که باورت بشود مخاطب فحشی که شنیده ای خود توئی. آواز می خواند. این آخری ها دست و پا شکسته ترکی حرف می زد عین ِ چی. بچه ها حسودی مان را می کردند که می گفتند به مان دو روح در یک بدن و بالعکس!. وقتی هم که بنا شد برود، هیچ کداممان دل ِ خداحافظی را نداشتیم. رند بود. گذاشت عهد وقتی برود که من خانه نباشم. خط ش هم بد بود. با همان خط خرچنگ قورباغه ای اش نوشت برایم که رفتم و ...ننوشت خداحافظ.
طول دوستی مان شش ماه هم نشد. اما این فقط طول دوستی مان بود. دوستی که به طولش نیست. به عرضش است که تا الان، تا همیشه، تا وقتی حتی نباشیم هم طول خواهد کشید.
*. -یحیی - و به قول بچه ها: یحیا اُووو - یک ترم در سال هشتاد و یک میهمان خانه ی دانشجوئی مان بود در تبریز که یاد روزهای خوش با او بودن هنوز در خاطرم هست. اردی بهشت امسال را میهمان او و بهارنارنج های شهر او خواهم بود و این چند سطر برآمده از حسی بود که مرا تا شیراز و وضع بی مثالش خواهد کشید. بعون الله الکریم!
اگر دلی بود و اهل دلی، می گفت باران مظان استجابت است و زیر باران، بی چتر، رو به آسمان، به تر است شب باشد یا نصف شب!، برو و دست هایت را به پهنای باران باز کن و صلوات بفرست و دلت را رو به آسمان بگشا. که اثرها دارد...
اما
این روزها
در پهنای ترافیک و دود و دم و روزمرگی و عادت به بی بارانی
در انححنای خمیده ی روزهای خشک و کویری
اگر بارانی بارید
می شود بحران!
و این بحران آنقدر هست که
حتی کوچه ها هم یادشان رفته باشد چگونه باید با باران مدارا کنند.
حتی کوچه ها هم دیگر طاقت باران ندارند و زود سرریز می کنند. سیل می شوند و تا زانو بالا می آیند.
در سپری کردن روزهای بی روزنه به آسمان، باران، بحران می شود. و روزهای بارانی می شوند روزهای بحرانی...
زمین آنقدر به تشنگی خو گرفته که باران مخالف طبعش شده.
این ها
همه
از نبودن توست. از دوری ات. از نیامدنت.
بیا
که بهار بیاوری و باران.
بقول قیصر:
بهار آن ست که خود ببوید. نه آنکه تقویم بگوید...
پی نوشت:
پری شب، بارش چهار پنج ساعته و نرم باران، من و همکاران بالادستی و پائین دستی ام و ستاد بحران شهر را تا صبح بیدار نگه داشت و من عوض قدم زدنهای شبانه ی ایام شباب زیر باران، تا صبح خیس خوردم و گوشه ای از بحران را رتق و فتق کردم. بی آن که از آن همه زیبائی که روی سرم می ریخت لذتی برده باشم. روزهای بی تو، حتی طبع مرا دستخوش تغییر می کند!

بوی یاس ترمه ی جانماز مادربزرگ
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
شب جمعه، پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی...
غذای اهالی خوی بسان سایر شهرهای آذربایجان عمدتاً آبگوشت و کوفته و آش و پلوهای مختلفه بود که تنوع آن با وضع معیشتی خانواده تغییر پیدا می کرد.
هر فصلی به نسبت فراوانی محصولات، غذاهای مخصوصی داشت و در ماه مبارک رمضان و اعیاد دینی و ملی تنوع غذاها بیشتر می شد و سفرهها رنگین تر می گردید.
در چلوکبابی ها به غیر از چلو کباب، انواع خورشت ها ارائه می گردید و در بعضی قهوه خانه ها آبگوشت ظهر مشتریان فراوانی داشت.
از دیگر اغذیه بازاری کله پاچه و شکمبه و به خصوص (جیز ویز) که در قدیم به آن حسرت الملوک می گفتند و جگر و دل و قلوه و دنبالان و سایر غذاهای محلی پخت می شد و در اختیار مشتریان قرار می گرفت.
گوشت گاو که دیر پخته می شود گواینکه در اروپا مشتریان فراوانی دارد و از بهترین ها می باشد، در شهر خوی درجه دو به شمار می آمد و بهترین گوشت های این شهر همانا گوشت بره و گوشت دنبه دار بود که مورد خواست عمده ی اهالی شهر محسوب می گشت.
افراد بی بضاعت که یارای خرید گوشت گوسفند را نداشتند از گوشت گاو که به آن (سیغیر اَتی) می گفتند استفاده می کردند و از آن آبگوشت می پختند.*
*.- یادواره ی شهر خوی اثر ارزشمند استاد محمدعلی کریم زاده ی تبریزی (خوئی)
و عاشورا آمد...
با خون و خروش و خیزش .
با نصف شب هایش که نانوای محل بیدارم می کند که تافتون های سفارشی صبحانه ی تاسوعا و عاشورا را بدهد دستم و ببندد برود دنبال هیئت و عزاداری اش.
با زیارت شبانه ی مزار شهداء بعد رساندن نان داغ به مسجد
با نماز صبحی که چهار پنج سال است بوی شهید و شهادت و شهود می دهد.
با داغی که هر سال تازه است و شیرین...
یا حسین!
چه سری در ماتم توست که عزا را گوارا کرده است و عطش را خواستنی.
یا لیتنا کنا معک
کاش با تو بودیم.
کاش
با تو باشیم.
کاش!
با تو بمانیم.
ما را با خودت... برای خودت نگه دار!
بچه گی ما افتاده بود به تقارن تابستان و محرم و تعطیلی مدرسه ها و بعد از ظهرهای گرمی که جان می داد برای بازی های کودکانه.
هر سال، شهر ما از شب اول محرم تا یک دو روز مانده به عاشورا که دسته های عزاداری می آمدند در خیابانها، دم غروب کوچه ها قُرُق بچه هائی می شد که خسته از هفت سنگ و گل کوچیک عصرانه، با سنج و زنجیر و طبل هائی که هم سایز خودشان بود می ریختند وسط کوچه و تا داد مادرهاشان در نمی آمد که: (بچه بیا خونه بابات الان هاس که برسه) دست از داد و بیداد و شعار و تکبیر خوانی برنمی داشتند. با شعرهای تک بیتی و شعارهای تکراری که هیچ وقت خدا - حتی هنوز هم! - کهنه نمی شدند:
حکم اولوندی میدانی قآن اد سین لر
ابوالفضلی تیره باران اد سین لر
آخدین عالبمده نه دن کوه و بیابانه فرات؟
اولمادین قیسمت حسینه دونه سن قآنه فرات!
قآن اولاسان
ای فرات!
ایشمدی سو
ای فرات!
ای سید ِ شهید!
آنقدر بزرگ شده ایم که قاطی آدم هایت! سوار کشتی مان کنی؟
حالا که فکرش را می کنم که این همه عشق من به پائیز و برگ ریز از کجا و کی شروع شده می رسم به بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی شهر که آن سال ها پشت موزه ی قدیمی بود. با ساختمان نمای آجری و سقف شیروانی با میز و صندلی های مندرس و زهوار در رفته که به هر تکانی سمفونی قیژ براه می افتاد و سگرمه های مدیر اخموی کتابخانه – آ سید – را در هم می کرد با جوان هایش که برای کنکور می خواندند و به چشم کودکانه ی آن روزهای من بزرگ می نمودند و بودنشان جزئی از کتابخانه بود و گُلّه می شدند دور درخت بید کنار حیاط و از سیاست می گفتند و از کتاب های نایاب و قدم می زدند و فیلسوفانه سیگارمی کشیدند. و من در بعد ازظهر هر روز در همان یکی دو ساعت خالی بین دو شیفت، مدرسه را دودره می کردم تا خودم را برسانم به ساختمانی که همه ی عشق من همه ی کتاب های کاهی ِ دوست داشتنی ام را در خود داشت که بروم قاطی آدم بزرگ هائی که آمده بودند کتاب بخوانند و بروم از کشوهای الفبائی فهرست کتب، اسم چند تا کتاب کت و کلفت سوا کنم و شماره شان را بنویسم روی کاغذ و بدهم دست آسید ِ همیشه اخمو که زیر چشمی به کاغذم و به خودم نگاه کند و تعجب کند از عنوان های قلمبه سلمبه ای که به سن و سال م نمی خورد و من با همه ی بچه گی ام مغرور شوم به تعجبی که آ سید می کند و بعد با کتاب هائی که با کش می بستم شان ترک دوچرخه و خش خش بیاندازم روی برگ های پائیزی حیاط کتابخانه و تا خود مدرسه تند برانم که نهار تمام نشود و تمام بعد از ظهر را یواشکی کتابم را بخوانم که این بار رکورد قبلی م به تر شود. یاد پائیز همیشه ی خدا با کتاب های قدیمی و موسیقی آذربایجانی و چای قند پهلوی بعد از ظهرهای آنا با من است. حیف که دیگر نه آن دوچرخه را دارم و نه کتابخانه سرجای اولش است و نه آنا – خدابیامرز – هر بعد از ظهر چشم به راه نوه اش است که چای قند پهلو بدهد دستش...
از پائیز های دل انگیز فقط رد خاطره هاشان بجا مانده و کوچه هائی که هر از گاهی پر می شوند از برگ های خزان...
باز خدا پدرت رو بیامرزه که تو این قحطی خاطره و حال
مجبورمان کردی شخم بزنیم تو آرشیو عکس ها و یادمون بیفته روزگاری چه خوش روزهائی داشتیم که الان همه شان فقط! خاطره اند!
- هاه! این را باش! در ساوالانِ من، گل، بالاتر از قامت ِ توست، گیله مَردِ کوچک! تو دریای گُل، برای دخترم، یک قطره گُلک آورده یی مردک؟
- این قطره، پُر از ارادت است آقا؛ اما در آن دریای شما به جز گُل هیچ چیز نیست.
آن وقت، تو از دور پیداشدی و پدرت در آنی گم شد؛ و من دانستم که او، گرچه بسیار تنومند است و عامیانه سخن می گوید و با دست غذا می خورد، عشق را اما می داند.
- آن روز، روزِ سومِ سبلان بود؛ و تو سه روز بود که عاشقِ من شده بودی.*
*-. یک عاشقانه ی آرام-نادر ابراهیمی
اما قره بایرام یعنی عید سیاه. وقتی کسی از دنیا می رود ، بعد از چهلم اش اولین عید ( فرقی ندارد عید فطر یا عید قربان یا عید غدیر یا عید نوروز ) در خانه متوفی قره بایرام می گیرند. در این روز اقوام و آشنایان در خانه متوفی جمع می شوند تا دوباره برای بازماندگان آرزوی صبر و برای متوفی رحمت و آمرزش آرزو می کنند و اگر دختر یا پسر یا نزدیکان متوفی هنوز لباس سیاهشان را عوض نکرده اند و عزا نگه داشته اند ، آنها را از عزا درمی آورند. از آن پس برگزاری جشن عروسی و تولد و مراسم شادی نیز از نو برپا می شود و زندگی روال عادی خود را از سر می گیرد. چرا که از قدیم گفته اند : توی نان یاس قارداشدیلار / عروسی و عزا برادر همدیگرند.
از این جـــا
هربار هرکس را که می بینم عازم قبله است
دلم می لرزد و می سوزد ...
انگار که تابستان را ساخته اند برای عمره برای شبهای سی و چند درجه ای بیت... برای بدرقه و استقبال از زائر خانه ی خدا... برای بوی خوش خدا
فَمَن حَجَّ البَیت اَو اِعتَمَر فَلا جُناحَ عَلیهِ اَن یَطَّوَفَ بِهِما...
و چه لذتی داشت نوروز سال های دهه ی هفتاد و فصل ِ نوروز ِ کویر ِ شریعتی:
در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکاران گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند.
وقتی تو رفتی
من جانمازم را جمع کردم
و غزل سرودم.
همه عاشقانه، همه ناب
از دستهای غیورت سرودم.
و از نگاه خشمگینت!
از بیداریهایت که عشق را سرودی عزیز بود.
از سنگر و تفنگ
از کلام بلیغت که با جهاد
و نصرت الله و فتح همراه بود.
از تو سرودم
تا به خوابی ژرف فرو رفتم ...
وقتی که چشم گشودم؛
دیدم
مرا همراز یک شهید می خوانند.*
*. دوراهی – مجموعه ی اشعار سعادتملوک تاجبخش
حزب رعد افغانستان 1975 میلادی
پی نوشت:
شعر را از لای کتاب های کهنه ی دهه ی پنجاهی کتابخانه ی نقلی خونه ی مادر بزرگه که به من رسیده پیدا کردم. ادبیات دهه ی پنجاهی شعر را صفا می کنید؟
گلعذاری ز گلستان خزان زده ی خونه ی مادربزرگه، ما را بس.
خانه ای که پیچک پیرش دور تا دور حیاط نقلی اش پیچیده بود...
خانه ای که عصرهایش طعم چای آلبالو داشت...
خانه ای که شبهای تابستانش پر بود از تکرار قصه هائی که هر کداممان خزیده بودیم یک ور لحاف بابابزرگ تا برایمان قصه ی کوراوغلی و عاشیق اصلان را بگوید...
خانه ای که فصل گلاب گیری اش مناسک داشت و دیگچه ی زیر نِی گلابگیرش حرمت...
حالا گرفتار بیل و کلنگ کارگر روزمزد سر میدان شده تا همه ی خاطرات کودکی من! در هم بشکند.
خاطره ی کاغذ دیواری های 40 ساله را که هر چین و شکن و نقشش را ازبر بودم.
خاطره ی کتابخانه ی نقلی اش که پر بود از کتاب های ایدوئولوژیک دهه ی پنجاه.
خاطره ی عکس قاب شده ی بابا که درست وسط کمد دیواری مهمانخانه جا خوش کرده بود.
خاطره ی زیر زمین نمور و رد پاهای من روی سقف اش که اوج هنرنمائی ایام نوجوانی ام بود با تابی که مِلک ِ طَلق من محسوب می شد!
خاطره ی تلویزیون سیاه و سفید آقا جون که هیچ وقت خدا شبکه ی سه را نمی گرفت و ما در تعارضی دائمی، در انتخاب گعده ی آخر هفته ی فامیل در خانه آقاجون و فیلم و سریال شب جمعه ی شبکه جوان! همیشه ی خدا گیر می کردیم.
خاطره ی رادیوی هزار!!! موج آقاجون که به هیچ صراطی به بی بی سی مستقیم نمی شد!
خاطره ی خاله عنبر! که نانوای مخصوص!!! آناجون بود و هر سال یکماه تمام از تابستان را میهمان ویژه ی خانه بود تا در تنور خانه را گرم کند و برایمان نان شیری و کنجد دار بپزد و شبها آنقدر برایمان قصه ی جن و پری بگوید که از ترس تا صبح خوابمان نبرد ...
خاطره ی صبح ها و صبحانه های مفصلش که آناجون عشقش بود که همه مان را جمع کند دور سماور پر سر و صدایش که برایمان چای شیرین کند و پشت بند آن چای دیشلمه بهمان بدهد.
حالا دارد تغییر کاربری می دهد به مجموعه ی فرهنگی آموزشی! که مثلا بصورت غیرانتفاعی، در جهت رشد و آموزش بچه های مردم گام!!! بردارد.
تقبل الله.
دست مریزاد آقایان عمله گان ِ فصلی ِ سر میدان. دست بیل و کلنگ تان طلا ...