صبح - آرشیو موضوعی - سفر قبله
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

عبدالقادر گیلانی رحمت الله علیه را دیدند که در حرم کعبه روی بر حصباء [سنگریزه - خاک] نهاده، همی گفت: ای خداوند ببخشای و اگر هر آینه مستوجب عقوبتم، در قیامت مرا نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمساری نبرم.
- - - - - - - - -
گلستان سعدی. باب دوم. در اخلاق درویشان

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: ذکر، سفر قبله، کتابخواری
دوشنبه، ۲۸ فروردینماه ۱۳۹۱

ابراهیم را فرمودی تا بالای آن بلندی رود و مردمان را ندا دهد که حج به جا بیاورند و از هر سو پياده و سواره، از راه دور و نزديك به سوى تو آيند...
- - - - - - -
می گویند دعوت نامه ی دوستان و مهمانان را می نویسی و هر کدام را به شیوه ای خبر می کنی که در "ایام معلوم" قصد تو و آن خانه ی سیاه جامه کنند و شانه ی چپ در محاذات رکن و حجر بجنبانند و تو را و دعوتت را لبیک گویند...
می گویند بالای یکی از فراخوان ها برای میهمانی عظیم امسال، نام کوچک من را نوشته ای!
که سوی تو بیایم و آهنگ تو کنم و سوی تو باز گردم...
که لباس دنیا از تن به در کنم و جامه ی تقوی و ترک حرام و احرام به تن کنم.
راست است که مرا در ضیافت حج امسال پذیرفته ای؟
راست که هست!
راست نبود، دعوتت روز تولد "مرد متولد بهار شصت و دو" به دستم نمی رسید...
خودت یادم داده ای که هیچ کار عالم بی حساب نیست!
فقط این بنده ی بی مقدار و پر توقع و بی چیز
همین اول کار
دوست دارد سنگ هایش را جوری وا بکَند که نسخه ی حجش را کامل بپیچی!
خودت از زبان امام چهارم مان فهمانده ای مان که:
"من تمام الحج لقاء الامام"
یعنی وقتی حلق و تقصیر و رمی و وقوف مان تمام شد
با چشم هائی که تازه متولدشان می کنی
ما را
میهمان یک جلوه از جمال وصال کن...
همین!
= = = = = =
و این، برگ نخست سفرنامه ی سفری است که مقصد و مقصودش توئی و کعبه بهانه...

جمعه، ۲۸ بهمنماه ۱۳۹۰

هر کسی به چیزی دل خوش است.
او به یادداشت هائی که از سفرهای زیارتی اش برداشته بود.
دفترچه اش را داد بخوانم. خواندن که نه! داد ورقش بزنم و نظرم را بگویم که آیا به رای من به درد چاپ می خورد یا نه؟
ورق زدم و زدم تا رسیدم به یادداشت آن شبی که اولین بار به میقات شجره رفته بود و می خواست مُحرم شود و تلبیه بگوید و اولین بار به زیارت کعبه مشرف شود...
اصلا آن همه نوشته را خوانده بودم که برسم به آنجایش که اولین مرتبه کعبه را می دید و آن سه دعای مستجابش را بر زیان و بعد بر کاغذ می آورد را بخوانم و کنجکاوی ام را در خواندن فکرش اطفاء کنم...
نوشته بود:

بارها و بارها خدا قسمتش کند زیارت بیتش را
و حافظ و محافظ قرآن شود.
و خدا در کاسه اش شهادت بگذارد!
...
و این سومی هیچ جور به قیافه اش نمی آمد! و به گروه خونش نمی خورد!
و انگار خدا این همه راه من را کشانده بود تا آنجا که بفهماندم خیلی!!! چیزها به تیپ و قِلق و قیافه نیست!
یک وقت دیدی زدند و خوردند و بردند و سر تو!!! بی کلاه ماند!

سه شنبه، ۱۰ آبانماه ۱۳۹۰

موسم حج است و دوستان سفر قبله، یکان یکان زنگ می زنند که حال خوش شان را با من که روزی روزگاری هم پایشان و رفیق راه شان بوده ام در بیابان های پرلهیب حجاز، به اشتراک بگذارند. دوستانی که شاید اگر نبود ایام تشریق و منی و سعی و صفا، هنوز یاد من نمی افتادند و تلفن شان شماره ی تلفن مرا نمی گرفت. و من این روزها نه در حال و هوای اقلیم قبله و نه در فضای احرام که در حیرتی مطلق و ناشناخته ام. روزهای دهه ی ذی حجه که گفته اند افضل روزهاست خواهند گذشت و حیرانی از روح من نخواهد گذشت. این روزها فقط باید آیه بخوانم: اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... می دانم که حیرانی مرا با تو سرانجامی نیست مگر تو خود رحمی آوری و سرّ سرگشتگی برملا سازی.
و شاید این جلوه ای از حق رحمانی رب جلی باشد که انسان ها هر سال در ده روز ذی الحجه، باید! قصد ِ خانه کنند! که فرمود: و لله علی الناس حِج البیت. من استطاع الیه سبیلاً و این حقی است که با توانستن و با تلاش برای توانستن محقق است...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، دل نامه، سفر قبله
دوشنبه، ۳۰ خردادماه ۱۳۹۰

بعد از من برسيد جه مذهبي داري؟ كفتم دلم مي خواست مذهب مسلمانان صدر اسلام را داشته باشم. تعجب كرد. كه بس جرا آمده اي مكه؟ كفتم نمي دانم. كفت بس راست مي كويند ايراني ها؟... و حرفش را خورد. و بعد از لحظه اي افزود كه آخر از اين هفتاد و دو فرقه بهتر است يكي را انتخاب كني و كرنه در مي ماني. كفتم آخر من در همين انتخاب درمانده ام.


----------------
خسي در ميقات- جلال آل احمد رضوان الله عليه.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله، کتابخواری
یکشنبه، ۲۹ خردادماه ۱۳۹۰

و اما مكه
شهر سنك هاي خارا و بولدوزرهاي كوماتسو كه شب و روز دل شهر را خالي مي كنند تا بجايش سيمان و ميلكرد بتنند و هتل و بازار در بياورند!
شهر ساعت بزركي كه سايه اش بر بيت سنكيني مي كند...
شهر ببسي كولا و تويوتا و جي ام سي
شهر بوق هاي ممتد و ترافيك شبانه
و شايد! شايد! شايد! شهر آيات بينات و مقام ابراهيم و ركن و مستجار و مسعي
و شايد شهر طلوع مشرقي ترين خورشيد
انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، سفر قبله
جمعه، ۲۷ خردادماه ۱۳۹۰

سلام!
اينجا مدينه بود!
شهر نبي مرسل
شهر علي و فاطمه
شهر بلال و سلمان و ابوذر
شهر نخل و ندبه
شهر كوجه هاي خاكي و تنك مردي كه هيج كس را نداشت و فقط جاه داشت و كريه...
و اينجا مدينه است!
شهر سيمان و ميلكرد و جرثقيل
شهر كولرهاي اوجنرال و نوشابه هاي كوكا و ببسي و فانتا
شهر مسلمين قرائات حلقي و ريش هاي نيم متري بي ريشه
شهر قيلوله و جوب مسواك
شهر غريبي كه صاحبش غريب ترين ساكن آن است!
باري
مدينه هنوز مدينه است...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
42 اشاره - لینک ثابت
شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۹۰

فردا عازمم و امشب پشت بند هم و بی امان، نشانه می باردم.
شاید می خواهی قبل شروع
یادم بیاندازی که دنیا، دنیای نشانه هاست. دنیای (راه نمائی) با ستاره های کم سو پر سوئی که هر از گاهی بی آنکه بخواهی سر راهت سوسو می زنند. آن قدر که راه را بفهمی و ته دلت قرص باشد آن که آن بالا نشسته می بیندت و به فکر زاد و توشه راهت هست.
اصلاً این روزها یقین کرده ام؛ همه ی این اتفاق ها یک جوری ته اش متصل است به غرق آبی آرام و دل پذیر تا تویش غوطه ور شوی و سُر بخوری تا فیها خالدون آرامشی که اسمش بهشت است.
بهشتی با قبه ای سبز رنگ که سایه بر سر مردی دارد که مهربان است و میهمان نواز. آن قدر که هیچ کس در سلام بر او مقدم نمی تواند شدن و آن قدر مهربان است که تو الان، در فاصله ی هزاران کیلومتری گرمای دست های پدرانه اش را رو گونه هات حس می کنی.
و من مسافر شهر پیامبر و میهمان پیامبر اعظمم. که درود خدا بر او و اهل بیت گرامی اش باد...

---------------
پی نوشت:
دوستان! به شوق حلیت و دعای خیری که بدرقه ی راهم می کنید، نائب و حامل سلام شما خواهم بود بر آستانه ی کریمانه ی رسول و آل مطهرش علیهم السلام.
یا علی مددی.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
شنبه، ۱۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

هر کس دیگری هم جای او بود سر از پا نمی شناخت. خدا یک عمره ی یک ماهه گذاشته بود توی کاسه اش و او سرمست و خوش حال آمده بود قبل از رفتن، با شهیدان شهرش خدا حافظی کند.
گفت او را ببرم مزار شهداء. و توی راه آنقدر این جا و آن جا معطل شدیم که بعد غروب رسیدیم مزار. قبلا هم این ساعت آمده بودیم آنجا و پیاده نشده بود. حساب کراهت زیارت قبور در شب را کرده بود لابد. اما این بار برخلاف دفعات قبل پیاده شد و من هم دنبالش.
باز برخلاف دفعات قبل، ایستاد و زیارت نامه و اذن دخول را کامل خواند و گفت: خدا رو چه دیدی؟ اومدیم و تو اون یک ماهی که ما آنجائیم، زد و آقا آمد و ما ماندگار شدیم همان جا و دیگر قسمت نشد برگردیم و بیائیم زیارت شهدایمان. نمی شود که آقا را دست تنها رها کنیم و برگردیم...
گفتم: این هائی را که من می شناسم، کافیست اسم ظهور به گوششان بخورد، قبل از من و شما خودشان را رسانده اند آن جا. شما نگران شهید جماعت نباش. رجعت را برا همین وقت ها گذاشته اند خب!

50 اشاره - لینک ثابت
یکشنبه، ۱ اسفندماه ۱۳۸۹

این روزها دلم هوای مدینه کرده است.
هوای سحرگاهان بقیع و جلوه پرواز کبوتران در پس زمینه ی گنبدی سبز که سترگ است چونان مردی که آنجا آرمیده است.
مردی که یتیم بود.
تنها بود.
بی تا بود...
مردی که سایه داشت.
مهربان بود.
پدر بود.
مردی که مهربان ترین پدر دنیا بود...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
88 اشاره - لینک ثابت
دوشنبه، ۱۴ تیرماه ۱۳۸۹

هربار هرکس را که می بینم عازم قبله است
دلم می لرزد و می سوزد ...
انگار که تابستان را ساخته اند برای عمره برای شبهای سی و چند درجه ای بیت... برای بدرقه و استقبال از زائر خانه ی خدا... برای بوی خوش خدا

فَمَن حَجَّ البَیت اَو اِعتَمَر فَلا جُناحَ عَلیهِ اَن یَطَّوَفَ بِهِما...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، سفر قبله، نوستالوژی
41 اشاره - لینک ثابت
دوشنبه، ۱ تیرماه ۱۳۸۸

نمي دانم چرا!دلم هواي خانه ي مكعبي شكلت را كرده؟

نگو جا نداريم.
لطفن!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
39 اشاره - لینک ثابت
جمعه، ۱۰ آبانماه ۱۳۸۷

باز امشب هوس گریه ی پنهان دارم!

نظر لطف رفیقی باعث شد تا باز به سراغ دفترچه ی سیمی سرزمین وحی بروم و دیگر بار آنرا ورق بزنم.
این روزها که جماعت حاجی امسال مهیای کوچ بزرگ می شوند، وقتی تلویزیون برنامه های مناسبتی ایام را پخش می کند ، باز دل من می گیرد. باز دلم هوای حرم می کند. یاد اقلیم روشنائی می افتد. یاد اقلیم صبح...

اما بعد.
نماز صبح دیروز را امامی دیگر اقامه کرد. انگار به جهت تپق های مکرر جناب پیشنماز سابق، ایشان را فرستاده اند دردر! و شاید به علت افاضاتی که دیروز در خطبه ی نماز جمعه افاضه فرموده اند. ما که نبودیم اما آنهائی که رفته بودند می گفتند یارو شروع کرده به نعت وجود مقدس حضرت زهراء سلام الله علیها و متذکر شده ایشان مورد جفا واقع شدند و حق! ایشان غصب شده، بعد سرِ خر ِ خطابش را کج کرده سمت ایران و ایرانیان و جریان بنیاد گرائی شیعی و تهدید هائی که از جانب ایرانیان متوجه امنیت جهان اسلام می شود. حالا ستادی درست شده برای پیدا کردن پرتقال فروش و ربط غضب حق حضرت زهراء سلام الله علیها به جریان بنیاد گرائی شیعی ِ ایرانی. حق هم دارند. این جماعت، مرعوب ببر کاغذی استکبارند و بازی را شروع نکرده باخته اند و به اخم استکبار رنگ می بازند.
حاج آقای امیدی امروز جلسه ای گذاشته در همین خصوص و بناست در آن به این موضوع پرداخته شود. خستگي صعود شبانه به كوه نور از سر و روي بنده ي خدا مي باريد. امين هم دست كمي از او نداشت. همدیگر را در لابی هتل دیدیم، آنها از حرا بر می گشتند و

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
سه شنبه، ۳۰ مهرماه ۱۳۸۷

1-چندين‌سالِ پيش، ايستاده بودم كنارِ مقامِ ابراهيم. شنيده بودم كه آن‌جا اگر كسي دو ركعت نمازِ صحيح بخواند، گناهانش بلعتُ مي‌شود و يك كله مي‌افتد بغلِ حوري‌ها و... نفسم بريده بود. نمي‌دانستم كه چه بايد بكنم. رفتم پشتِ مقامِ ابراهيم و دفعتاً ديدم كه يك جاي خالي هم چسبيده به مقام پيدا است. گفتم اين‌هم نشانه! دويدم و رفتم همان‌جا ايستادم. انگار دورخيز مي‌كردم براي آمرزش. پيش‌تر كلي با خدا كل‌كل كرده بودم كه دو ركعت نمازِ صحيح خواندن كه كاري ندارد... ايستادم به نيت كردن. زور مي‌زدم كه بگويم قربه الي الله. در همين حين كنارم جايي باز شد و يك پيرمردِ دهاتي، با تنبانِ گشادِ سياه آمد و كنارم ايستاد. براي اين كه جا تنگ بود، نيم‌تنه‌اي هم به ما زد. با خودم گفتم چه‌قدر دركِ اين مردمِ عوام پايين است. نمي‌فهمند كه من الان مشغولِ چه معراجي هستم و تا چند دقيقه‌ي ديگر كه نمازم تمام شود، ماننده‌ي نوزادي پاك خواهم شد و از اين اباطيل... هنوز نيت نكرده بودم كه يارو الله اكبر گفت و شروع كرد با لهجه‌ي دهاتي‌اش نماز خواندن. من با خودم گفتم حروف را هم از مخارج ادا نمي‌كند.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
جمعه، ۲۲ شهریورماه ۱۳۸۷

عصر جمعه، 26 ام مرداد 86
مدینه ی منوره – هتل جوهره العاصمه.

وای دلم را چه شد؟

سر ظهر، بعد ادای مستحبت جمعه، همپای امین شدم که شیرین و سخت خوابیده بود. تا حوالي يك بعد از ظهر كه بيدارم كرد براي ناهار.
ناهار امروز پلوئي بود که زیرش گوشت قرمز آب پز و رب زده نهان بود با دسري متشکل از دو پرتقال و یک جام ماست و يك بطر نوشابه كه اطعمه را بلغزاند و ببرد آن ته.
با مرد ميانسالي همسفره شديم كه داشت براي بغل دستي اش توضيح مي داد كه مواد اوليه غذائي را بار كشتي مي كنند از ايران و مي آورند اينجا. و فقط نوشابه را به خاطر اينكه مقرون به صرفه تر است از اينجا تهيه مي كنند.

IMG_2317.JPG

بعداز نهار، باتفاق بچه ها زدیم بیرون برای خرید. داخل یکی از مراکز خرید مجاور حرم نبوی و رفتیم توي یکی از اين مغازه هاي «كل شي 1 ريال» و نفري هفت هشت تومن خرده ریز خريديم. تسبيح و بادكنك و گيره سر و شمايل كعبه و چیزهائی از همین دست که جان می دهد برای براورده کردن توقع سوغاتی کوچکترهای فامیل و رفقای دور و نزدیک. خاصه آن چند طرح شیشه ای حرم نبوی و کعبه که بسیار استادانه توسط برادان کشور دوست و مجاور – چین – طراحی و ساخته شده. و چه جالب است اینکه کارخانه ی ساعت سازی کشور کمونیستی چین، برای من ِ مسلمان، ساعت اذان گو! طراحی و تولید می کند...

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
پنجشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۷

چهارشنبه 24 مرداد- هتل جوهرة العاصمة

بنا بر تصمیم جمعی کاروان، بنا بود امروز به زیارت دوره برویم. زیارت مساجد تاریخی و بازدید از محل غزوات اطراف مدینه. قرار گروه ساعت شش صبح مقابل درب شمالی هتل بود. بجهت خستگی دیشب فیض اقامه ی نماز در مسجد پیامبر را از دست دادیم و اگر نبود ضربات متعدد آقای اسکوئی به در ِ سوئیت، نماز صبح مان قضا می شد و از همراهی گروه می ماندیم.

ایستگاه اول، مسجد قبا
قبا، به تعبیر کتاب کریم، اولین مسجد بنا شده براساس تقوی است. نقطه اي تاريخي که نبی مكرم اسلام علیه صلواة المصلین، در هجرت تاريخي شان از مكه، قبل از ورود به مدینه،چند روزي آنجا اطراق فرمودند تا امیر مومنان که درود خدا بر او باد، بعد حماسه ی «ليلةالمبيت» و انجام وظایف محوله، در آن نقطه ی تاریخی به ايشان ملحق گردند.
قبا، در اصل قريه اي بوده در چند كيلومتري يثرب كه امروز جزئي از مدينه است. مسجد، همانند دیگر مساجد حجازی نمای یکدست سفید دارد با گنبد و گلدسته هائي عظيم در سمت جنوبی بنا. نيم هلال هائي در سر مناره ها تعبيه شده كه عمود بر قبله را نشان می دهند،.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
39 اشاره - لینک ثابت
پنجشنبه، ۳۱ مردادماه ۱۳۸۷

چهارشنبه 31/5/86
هتل برکات اشپیلیا

ذكر چند نكته كه در نوشته هاي قبلي بايد مي آمد و از قلم افتاده.

يكم.
نزديكي هتل محل اقامتمان در مدينه به حرم نبوي و خيابان كشي عريض و طويل دور و بر آن، باعث شده بود زائريني كه از كشورهاي همسايه و از طريق مرزهاي زميني و با خودروهای شخصی مشرف شده بودند، ماشينهايشان را در شوارع منتهی به مسجد پارك کنند و این انبوه سیارات، نمايشگاه متنوعی از انواع و اقسام ماشينهاي لوكس و عمدتا شاسي بلند ايجاد کند. از ممیزات جالب خودورهای سواری عربی، رمل مالی جلوی ماشین است. راه حلی برای تطبیق با شرایط جغرافیائی صحرا و جلوگیری از چسبیدن جک و جانور به سر و سینه ی خودرو در کورس صحرانوردی.
عربستان كلكسيوني است از محصولات شركتهاي اتومبيل سازي شرق و غرب عالم.
انواع محصولات پژو ،تويوتا و رنو و بنز و بي ام و.در مدل و تیپهاي مختلف.
بيوكهاي آمریکائی سي چهل ساله كه تا چندی قبل در ايران مسافركش بين شهري بودند و مدتي است اسقاط شده اند، هنوز كه هنوزست، جزئی از سیستم ناوگان حمل و نقل سرزمین حجازست و بعید می نماید به این زودیها کسی در عربستان به فکر جمع آوری خودروهای فرسوده بیفتد.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
سه شنبه، ۲۲ مردادماه ۱۳۸۷

امشب، سال گرد آن سحری است که دوشش از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شبش آب حیاتم . همان مبارک سحر و فرخنده شب قدری که آفتابش وقتی برآمد که اشعه های حیات بخش خورشید نبوی، در ذره ذره تار و پودمان رسوخ کرده بود و جان را مشتعل!

IMG_1671.JPG

یاد آن روزها وآن ثانیه های خاص و آن چند رفیقِ مرافقِ همراه به خیر.
امشب، دلم آفتاب می خواهد و بس.
این چند سطر پائینی اما، اولین سطور و خطوطی است که در دفترچه ی سیمی ماندگار شد.
اما بعد؛

یک شنبه 21ام مرداد هشتادوشش
انتهای سالن گمرك جدیدالاحداث فرودگاه تبریز

ساعت حوالی هشت و بيست دقيقه ي شب است.قريب به اتفاق هر دو كاروان دانشجوئي از گمرك رد شده اند و اين يعني اينكه ما قانونا خاك ايران را ترك كرده ايم.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
جمعه، ۱۸ مردادماه ۱۳۸۷

جده- یازده و ربع شب - چهارم شهریور.

چشم هايم تازه گرم خواب شده بود كه رسيديم به جده.طول كشيد تا نيمچه خوابي كه داشت مرا مي ربود، از سرم بپرد.
فاصله مكه تا جده زياد نيست.بنظرم رسيد كه بين راه، ميقات جحفه و دروازه معروف قرآن را ديده باشم. غدير خم هم بايد همان نزديكي ها مي بود.
جده اما،‌ مدرنتر از مدينه و مكه است. بيشتر نمايندگي هاي كارخانه هاي معروف صنعتي در جده است.روزگاري، پايتخت عربستان بوده است و حالا با اين همه كارخانه و تابلوهاي فلكس فيس نمايندگي ماركهاي معروف خوراكي و نوشيدني ، پایتخت صنعتي عربستان است.بخش عمده شهركهاي صنعتي جده ، مربوط مي شود به خط توليد و مونتاژ خوراكي هاي معروف. مثل همبرگر مک دونالد که شعبه مفصل و مجهزی در جده دارد.
بغل دستم، امين عبدي نشسته بود كه بچه محل امين بزاز خودمان است و اولين بار در زيارت دوره ي مدينه باهاش آشنا شدم.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
32 اشاره - لینک ثابت
سه شنبه، ۱۵ مردادماه ۱۳۸۷

شب جمعه 26 مرداد- هتل

IMG_2261 copy.jpg

داخل صحن شده بودم که اذان اول شان را گفتند.
غروب مدينه بغايت كمال ،زيباست.
بيرون مسجد،بین باب جبرییل و باب نسا جاگیر شدم. صحن را بانوارهای پلاستیکی قرمز و سفیدی قطعه بندی می کنند. بعضی جاها طوری پارتيشن بندي مي شود که هیچ اتصالی بین صفوف نماز ايجاد نمي شود.اينها انگار اصلا كاري با فلسفه ي اعمال و فقه استدلالي ندارند.
دقيقا كنار يكي از همين نواركشي ها جاگير شده بودم كه پيرمردي ويلچري آمد و نوار را زد كنار و ايستاد بغل دست من.ايستاد كه نه!،وايستاد! روی ویلچر که نمیشود ایستاد...

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
چهارشنبه، ۹ مردادماه ۱۳۸۷

IMG_1907.JPG


دوشنبه، 22مرداد هشتاد و شش - ساعت 10 شب (اینبار بوقت ریاض).
مدينه ي منورههتل جوهرة‌العاصمه

امروز ،اولين روزي است كه ميهمان شهر پيامبر مهر و رحمت ايم.
زيارت روضه شريف نبوي دو بار ميسر شد.هر دوبار، خارج از برنامه گروه.
آنطوريكه اعلام كرده بودند،برنامه تشرف گروهي مانده بود براي بعد از ظهر و شوق حضور در جوار مهربانترين مرد دنيا، ما چند نفر را را بي تاب كرد و كشانيد تا حرم و روضه نبوي.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
یکشنبه، ۶ مردادماه ۱۳۸۷

IMG_3300.JPG

هفت و بيست دقیقه شب بوقت ریاض.
مسجد الحرام، چند قدمی مقام ابراهیم نبي عليه السلام.

شب آخر سفر اولمان است.به عمد مي نويسم سفر اول كه خدا بداند كه هنوز از لطفي كه كرده سيراب نشده ام.گفته اند: « گر گدا كاهل بود، تقصير صاحبخانه چيست؟» و من نمي خواهم در گدائي آستان جانان،‌ كاهل باشم و كوير دلم را به يك بار باران، سيراب شده بدانم.هنوز اول راه عاشقي من و چرخ دوار فلك است.هنوز با خدا و خانه اش كار دارم.
هيچ وقت و هيچ جور، خداحافظي را دوست نداشته ام.خداحافظي براي كسي و جائيست كه بداني ديگر نخواهي ديدش.و من يقين دارم كه خدا بار ديگر مرا به حريم ستر عفاف ملكوتش راه خواهد داد...
تو مگو ما را به شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نيست!

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
پنجشنبه، ۳ مردادماه ۱۳۸۷

IMG_2498.JPG

میقات شجره - 28/5/86

اینجا شجره است. ميقاتي كه رسول اعظم بارها در آن نيت حج و عمره فرموده اند و تلبيه به لسان مباركشان جاري شده است.
از اینجا به بعد،بايد لباس دنيا را از تن بيرون كني و جامه نخوت و تكبر و ريا را نيز.
باید که غسل کنی که پلشتی گناه به آب توبه و تطهير بريزد. بقول لسان الغيب : شستوشوئي كن و انگه به خرابات خرام.
باید نیت کنی تا به طهارتي كه از نيت،در روحت ساري مي شود، پلشتي مافیه ات ،و لكه هاي سياه افتاده روي فطرتت شسته شوند.
يا من يقبل التوبة عن العباد ...
يا من سئل فعطي
يا من قرب و شهد النجوي
يا من اسمه دواء و ذكره شفاء ...
ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحه البكاء.

این جا شجره است و لباس همه سفید.
و دل های همه مشتاق و جام های همه خالی.
این جا شجره است.
هرکسی راز بسته ای در خویش دارد و گمگشته اي در خويش.
اينجا سر آغاز حريم حرم است.
هيهات كه اينجا پرست از نام حبيب و دريغا كه غفلت ما،نشان حبيب را پس پرده ي ضخيم غيبت برده.دريغا كه نشان حبيب نيست ...
يا حبيب الذي يجاب اذا دعاه ...

ترس افتاده بجانم...

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
دوشنبه، ۱۰ تیرماه ۱۳۸۷

عصر شنبه. 27/5/86
ظهر، تا برسم حرم، اذان دوم را هم گفته بودند.مقابل ورودی باب جبرییل جا گیر شدم.جلوي صندلی مامور وهابي دم ورودي. وهابی صاحب صندلی را انگار در بقیع دیده بودم قبلا. صبر کرد تا امام به رکوع برود ، بعد اقتدا کرد.یحتمل، به خاطر تهدیدات بالفعلی که از سوی یک جوان شیعه ی ایرانی متوجه حریم و حرم می شود!

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
شنبه، ۱ تیرماه ۱۳۸۷

دوشنبه، 22ام مرداد
مدينة النبي - هتل جوهرة العاصمه

حوالی ساعت سه بعد از نصف شب بود كه تشريفات گمركي كاروان، تمام شد. شكر خدا ،خبري از تفتيش ساك و كيف نبود كه اگر بود، بايد نماز صبح را هم مهمان شهر مادربزرگمان حضرت حوا، مي بوديم.

IMG_1708.JPG

در مجموع، دو كاروان 120 نفره هستيم كه هر كاروان را تقسيم كرده اند به سه گروه 40 نفره. البته بر اساس حروف الفبا. بر اساس همين ترتيب و توالي بود كه اسمم را روي اتوبوس شماره دو كاروان حاج آقا ابراهيمي زده بودند. شش اتوبوسي كه از طرف شركت حافيل آمده بودند دم فرودگاه كه منتقلمان كنند به مدينه.
كاروانهاي عمره معمولا سه يا چهار خدمه بيشتر ندارند.مدير كاروان، معاون و روحاني.در كاروانهائي كه خانمها هم باشند يكنفر خدمه ي خانم هم هست به نام معينه،كه احكام و مسائل مربوط به جماعت نسوان را رتق و فتق كند.
القصه،از سه نفر مسئول كاروان، هر كدام، مسئول يكي از اتوبوس ها هم هست.مسئول اتوبوس ما، روحانی کاروانمان بود كه بعلت مشکل پاسپورتش، نتواتست از گمرک تبریز رد شود و جا ماند. ظاهرا پاسپورتش از اين يكبار خروجها بوده كه نتوانسته براي بار دوم ازش استفادهكند.لذا اتوبوس ما خودگردان شد و یکی دوتا از بچه ها مسئول پخش هله هوله تو راهي شدند و پاسپورتها را جمع كردند كه برگردانند به مدير كاروان.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
جمعه، ۲۴ خردادماه ۱۳۸۷

یک شنبه 28/5/86
جوهرةالعاصمه- حوالی ظهر.
ساکها را دیروز تحویل داده ایم.اين يعني اينكه كم كم بايد، غزل خداحافظي را بخوانيم.
صبح، بعد اقامه نماز در اتاق، رفتیم بقیع.
بقیع غربت آلوده ی خاکی در قرق جماعت کج فهم.

IMG_177300.JPG

نطقم كور شده است انگار ...
چرا چيزي نمي آيد براي نوشتن ...
بغض ديگر مدينه را نديدن، در گلويم گير كرده است ...
يعني بناست تا نمي دانم كي،قبه سبز را نبينم و خاكهاي بقيع را نبويم.
سخت خواهد بود روزهاي دور از پيامبر رحمت.اين بنده، بد عادت شده است به عطايتان و سخت مي شود برايش دوري ...
تا باز كي افتد سوي شما ها گذار ما.
تا باز كي مرا خواهي خواند؟!

باري،بعد صرف صبحانه بنا بود بچه ها جمع شوند سالن محل اجتماع هميشگي ،براي حرفها و هماهنگيهاي آخر.براي نمي دانم چه ،موكولش كردند به ساعت دو و نيم بعد از ظهر.
رفتم پائين و تا هم بك آپ جديدي از عكسها را بريزم روي سي دي و اگر شد ،سركي هم به اينترنت بزنم.
بچه هاي كاروانهاي مختلف،عكسهايشان را كپي كرده اند روي سيستمي كه براي استفاده عموم است و به يادگار چندتائي از عكسهايشان را گلچين كردم.
ظاهرا موعد انتخاب رشته ي اينترنتي كنكور كارداني به كارشناسي هم هست،چند نفري جمع شده بودند دور سيستمي كه متصل به اينترنت بود و مي خواستند انتخاب رشته كنند.

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
پنجشنبه، ۲۹ آذرماه ۱۳۸۶

چند سال پيش بود ...؟
چهار سال!
و زمان را ببين كه چه بي رحمانه روزهاي با توبودن را از من دور مي كند.
چهار سال پيش بود ... شب عرفه.
و روز عرفه.
روز نهم ذي الحجه الحرام.
در مركز زمين ، نه!
در مركز آسمان.
در كرب بلا
كه مهمانت بوديم به شور و صفا.
كه مي گفتند:
آنجا،آنروز ، خدا !قبل از همه،قبل از حاجيان در عرفات
قبل از ميهمانان اقليم وحي و قبله ...
سهم ما را
سهم زائران حسينش را خواهد داد.
و سهم ما از عرفه آنسال ... با حسين - عليه السلام - بودن بود،انگار.
و چه خوش بود ايام بكامي كه با دوست بسر شد.
يادش بخير
اين چند ساله ...هر سال كه عرفه مي رسد،ياد عصر روز عرفه مي افتم كه خورشيد كربلا تابان بود و مهر خداوندي، باران شده بود و از لابلاي ذرات نوراني تابش آفتاب ،بر سر و روي حسينيان مي باريد و مي باريد و مي باريد...
عرفه هر سال تصوير روياي صادقانه رفيقي در نظرم مجسم مي شود كه مي گفت:
هر كه به حسين - عليه السلام - اقتدا آورد ،عاقبت به خير مي شود.
و سرانجام اش به حسين - عليه السلام - مي رسد ...

كربلا ...
ما را نيز در خيل كربلائيان بپذير .
ما مي آئيم كه بر خاك تو بوسه زنيم و روانه ديار قدس شويم...

كربلا
كعبه دلهاست
- خدا - مي داند.

پنجشنبه، ۲۲ آذرماه ۱۳۸۶

وفرمود:
حتي جهاد نيز به اندازه اعمال ذي الحجه محبوب نيست …
الا به آنكه مجاهدي با نثار جان و ايثار دل برود و باز نگردد.
و باز فرمود:
اتمام حج به رويت امام –عليه السلام- است.

مي گويم:
موسم حج ؛ هر سال كه شروع مي شود، خيل اصحاب آخرالزماني امام عشق را مي بينم كه در قهقهه مستانه شان و در شادي وصولشان عند ربهم يرزقونند…
كه اينان هم بذل جان و ايثار دل كرده اند و هم به لقاء امام – عليه السلام – رسيده اند.
و جام وصل را لاجرعه سر كشيده اند. و باطن قبله را يافته اند كه « امام » است.

راستي!
تا كي مي خواهي حرفهاي عاشقانه ات رااز زبان اغيار با ما – با من ، بگوئي؟
دلم سوخت … وقتي مژده ات را از غير شنيدم!
دلم را سوزاندي …
تو هرآن ستم كه خواهي بكني كه پادشاهي …

ممنون …
مي داني كه!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دل نامه، سفر قبله
یکشنبه، ۲۸ مردادماه ۱۳۸۶

سلام من به مدینه
به ناله های بقیعش
اینجا مدینه است شهر غربت آلود مهربانترین مرد آسمانی خدا
روز آخر میهمانی اول

گفت:
گر شبی در منزل جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور،مشغول صاحبخانه شو

همین

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
جمعه، ۱۲ مردادماه ۱۳۸۶

pic (506).jpg

دلم از هيچ ميلرزد، دل يار است پندارى‏
به مويى بسته صبرم، نغمه‏ى تار است پندارى‏

امروز جمعه است .دوازدهم مرداد ماه سال يكهزارو سيصد و هشتاد و شش خورشيدي.
كمتر از ده روز ديگر ، انگار قرارست ميهمان شهر رسول و اقليم وحي و قبله باشم.

شراب ، با من افسرده جان چه خواهد كرد؟

پا نوشت:
تصوير فوق متعلق به درب خانه حضرت زهرا سلام الله عليها مي باشد.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
  • جدیدترین مطالب
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
آئینه‌ی آینده
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱
ورود ممنوع!
یکشنبه، ۳۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
1067 بازدید
بازدیدهای دیروز:
873 بازدید
کل بازدیدها:
140672 بازدید
افراد آنلاین:
12 نفر
فید وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType