ابزارهای نوین انتقال سخن و نظر و تبلیغ و تخریب، ویژگی منحصر بفرد و بی سابقه ی عصر حاضر است.
در دسترس بودن و هزینه ی تقریباً رایگان ِ داشتن یک وبلاگ، بی آنکه نویسنده هایش الزام و تقیدی به معرفی و افشای هویت واقعی خود داشته باشند، چالش بزرگی ست که باعث شده، هر کسی بنگاه خبر پراکنی بپا کند و هر تحلیل مستند و غیر مستندی را بی دغدغه به خورد افکار عمومی بدهد.
این درست که این ها به نوعی به تمرین تضارب افکار و جامعه ی چند صدائی کمک می کنند، اما حاشیه ی امن ناشناس ماندن و عدم امکان ره گیری صاحب نوشته ها برای همگان، این امکان را فراهم کرده که همه بتوانند از عوض همه حرف بزنند.
غرض، در کوران تبلیغات و تخریبات وبلاگی، که بیشتر هوچی گریست تا کار حرفه ای، دوستانی لطف می کنند و به اسم حقیر اقدام به درج نظر مخالف و موافق در اینجا و آنجا می کنند.
گرچه کسانی که این کمترین را بهتر می شناسند واقفند که کلمات درج شده در وبلاگ های سیاسی آقایان با ادبیات گفتاری من در تضاد است و نوع کلمات در واژگان ما از جنس دیگریست، لکن برای تنویر افکار عمومی عرض می شود که:
این جانب در هیچ وبلاگ و سایت و صفحه ای به جز این جا نمی نویسم و هیچ کامنت موافق و مخالفی در هیچ کدام از صفحات دوستان سیاست زده نگذاشته و نمی گذارم.
غرض، دوستان متوجه این معنا باشند که 12 اسفند، روز آخر دنیا نیست...
بو تزلیکده بایرام گلیر خویدا فغان ایلییه
خویلی لارین باغرینی قــآن ایلییه
---
عزّته بایرام نیه بَس خویدادی؟
چالمامیش اوینور دیه سن طُویدادی
---
چیخ بازارا یؤرقانی سآت آی بالا
بایراملیق ایستور گئنه لیلان خالا
---
داشگاچی ساتسین آتینین یونجاسین
بلکه دوزلده قیزینین خؤنچاسین...
در روزهاي دهم (عاشورا) و يازدهم محرم سالی که انقلاب در آن به پیروزی رسید، پس از آن تظاهرات عظيم عاشورائی، خبري به مردم رسيد. خبري تكان دهنده چون رعد كه با ناباوري مردم همراه بود.
در روز بیستم آذرماه 57 مصادف با عاشورای حسینی، يك درجه دار به نام اسماعيل سلامت بخش و سرباز وظيفه اميدي عابد كه قبلاً طرح حمله به پادگان لويزان را ريختهبودند و منتظر فرصت مناسبي جهت اين اقدام قهرمانانه خود بودند در ساعت 12 ظهر طرح از پيش ساخته خود را به مورد اجرا گذاشتند. آنها با سلاحهاي خود كه از قبل آماده كرده و فشنگ گذاري نموده بودند از درب غربي سالن ناهار خوري پادگان لويزان وارد شدند و به همه برپادادند. در اين موقع كليه افراد نظامي كه از امراي ارتش و درجه داران پادگان لويزان بودند يكباره به حالت خبردار ايستادند در همين لحظه اسماعيل سلامت بخش و اميدي عابد با يك عمل شجاعانه افراد حاضر در سلف سرويس را به رگبار گلوله بستند و خود با يك عمل ماهرانه خواستند از پادگان فرار نمايند ولي مأمورين ديگر پادگان با صداي شليك گلوله به آن محل شتافتند و آن دو را هدف گلولههاي خود قرار دادند.
بدين ترتيب عدهزيادي از افسران و درجهداران حاضر در ناهارخوري كشته و يا زخمي شدند.
با اين اقدام شجاعانه يكبار ديگر سربازان و درجهداران وفاداري خود را به نهضت مبارزه ملت ايران در راه ريشه كن كردن رژيم شاه مخلوع نشان دادند.
------------------------------------
بیشتر بخوانید: اینجـــا و اینجــــــــا
پی نوشت:
نام های بزرگی زینت بخش تاریخ سراسر افتخار خوی است. نام هائی که سهم نسل من از آن ها فقط! شنیدنشان است. بی انکه بدانند کسی که مدرسه ی محل تحصیل و یا پادگان محل خدمت و کوچه و خیابان محل سکونت شان به نام نامی او زینت داده شده که بوده و چه حماسه ای پشت آن نام خوابیده.
در زمانه ای که ما سایز کفش و دور کمر فلان بازیگر خارجی را از حفظیم، شرمندگی دارد ندانیم بزرگ مردان شهر ما چه حماسه هائی ساخته اند و چه افتخاراتی آفریده اند!
بیائید قدر داشته های غنی مان را بیشتر بدانیم!
====
پس نوشت:
این پست، نُه صدمین نوشته ی وبلاگ صبح بود...
هر روز به لطف افزونه ی شمارنده و مکان یابی که روی نسخه ی جدید وبلاگ نصب کرده ام، موفق به ره گیری مخاطبان بیشتری از اطراف و اکناف می شوم. هیچ گمان نمی بردم که کسی مثلا از چهارمحل و بختیاری بیاید و این جا را بخواند و یا نمی پنداشتم عزیزی از جنوبی ترین نقطه ی خراسان هی قدم رنجه کند و بیاید و برود.
این ها به کنار، اخیراً به مدد همین نرم افزار آنلاین و نیز به طرقی دیگر، موفق به کشف حضور همشهریان عزیزی شده ام که می آیند و مارا می خوانند و من هیچ ظن اینترنتی بودنشان را نمی بردم الی الابد!
این ها اگر چه پدیده ی مبارکی است و باید پاس قدم رنجه ها و کلیک های عزیزان داشته شود، ولی من را در نوشتن محتاط تر کرده است. این که آدم هائی که تو را - توی ِ خارج از دنیای مجازی را - می شناسند خواننده نوشته هائی باشند که بیشتر حرف دل است و از آن رو که جای عیان گفتن شان نیست، سر از صفحات دنیای مجازی در آورده اند، آدم را در به هم آوردن کلمات و نشان دادن احساسات دست به عصاتر می کند.
این جا روزگاری کنجی بود خلوت که برای صاحبش بیشتر حکم پاتوق عصرانه ای را داشت که فکرهایش را با خودش مرور کند و امروز به قدر غایط و کمال آن قدر شلوغ شده که گاهی جا برای خودمان نیز تنگ است.
دم افزونه ی سرشمار ِ کلیک ها و صاحبانش گرم! و کلیک ِ کیک کنندگان افزون.
هر بار که به مناسبتی و کاری که در ظاهر هیچ ربط مستقیم و غیر مستقیمی به شما ندارند با دوستت بیرون می رویم، عهد وسط گردش شبانه و لذت از رانندگی در خیابان های آرام و بی سر و صدا و بی ترافیک، در بی ربط ترین نقطه ی شهر به شما، درست در فضائی غیر مرتبط و در بین کلامی خارج از یاد شما، یاد شما می تراود در خاطرات دوست عزیز کرده تان و مثلا ساختمان قدیمی اداره ی دارائی را نشانم می دهد که بعد از رفتن شما و تنها شدندش، گفته اند برود فلان کار شما را آنجا به سرانجام برساند. یا وقتی از جلوی فلان شعبه ی بانک ملی رد می شویم، یادش می افتد که اولین حقوق ماهیانه اش بعد رفتن شما را از آن جا گرفته و یا وقتی تند و تیز رانندگی کردن من را می بیند آه ِ عمیق می کشد که سبک رانندگی شما نیز این گونه بوده و یاد لطیفه هائی می افتد که پشت رول برایش تعریف کرده بودید. وقتی داتسون ِ سبز ِ حاج احمد خدا بیامرز را جمعه ها کیپ تا کیپ پُر می کردید و می راندید تا تبریز که به نماز جمعه ی شهید مدنی و بعدها شهید قاضی برسید. بعد یاد آن سال ها می افتد که هنوز خوی نماز جمعه نداشت و شما عشق اقامه ی احکام بر زمین مانده بودی و هزار هزار یادکرد و هزار هزار جا و هزار هزار اتفاق دیگر که شرحش مجال گفتن در این چند سطر را ندارد.
بماند که از همه ی این یاد کرد ها و یاد داشت ها، سهم من فقط شنیدن است و اکتفا به روایتی که هرکسی از ظن خود برای من از شما خوانده است... بماند که این همه روز و ماه و سال و این همه آدم ریز و درشت در زنده گی من آمده اند و مانده اند و رفته اند و هیچ کدام شما نشده اند برای من... بماند که خودتان نبوده اید تا در من حلول کنید و میهمان قاب خواب و بیداری ام شوید...
و انگار علی حاتمی خبر از داغ بی تسلای ما داشت که گفت:
شب رو باید بی چراغ روشن کرد...
من عاشق پائیزم. عاشق پائیز که موسم برگ ریز درختان است و روزهای کوتاه دارد و عصرهای آفتابی. عاشق قدم زدن در کوچه پس کوچه هائی ام که پر از درخت های چنار باشد تا در پس برگ ریزانی شکوهمند، مهیای قدم هائی باشند که به هر قدم که بر رویشان می گذاری، لذتی تا عمق جانت رسوخ کند و صدای قدم هایت آمیخته شوند با قرچ قرچ شکستن استخوان های برگ های زرد پائیزی... منظره ای که زیباترین نمای آن فقط و فقط مختص آذربایجان است و شکوهمند ترین پرده ی آن در خوی نقاشی شده است. بعد از ظهرهای پائیزی شهر من، جان می دهند برای دیزی خوران در بازار قدیمی شهر و ضیافت چای قند پهلوی پشت بند آن و دیدار دوباره مقرنس های آجری بازار و چرتی نیم بند کنار بخاری همیشه مشتعل شبستان مسجد حاجی بابا که همیشه خدا درش بروی اهالی بازار باز است تا پس از ادای فریضه ی ظهرانه، دمی در آن بخسبند.

حالا که فکرش را می کنم عشق من به پائیز و برگ ریز از بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی که آن سال ها تنها پاتوق کتاب خوان های شهر بود شروع شد. ساختمانی قدیمی که یکی از سه بنای قدیمی متعلق به اداره ی فرهنگ عهد پهلوی بود بین موزه و انجمن خوشنویسان با بنائی یک طبقه و نمای آجر بهمنی و سقف شیروانی زنگ زده در کوچه ی (نورالله خان) که مثل همه ی کوچه پس کوچه های قدیمی شهر، هیچ راه مستقیمی به آن نبود و باید چند جا می پیچیدی تا به ش برسی. مجموعه ای که محوطه اش پر از نارون و چنار و اقاقیا بود و دورتا دورش را با سر ستون های سنگی ِ حجاری شده برای مسجد ِ (خان) که نزدیک ان جا بود، محصور کرده بودند که ملت داخل محدوده بیایند و بروند و داخل باغچه ی همیشه پر ثمر سرایدار نگون بخت نشوند! قانونی که من و دوچرخه ام هیچ گاه پای بندش نشدیم و چه نیلوفرها و نرگس های بهاری و جعفری و گشینیزهای تابستانی که به قهر طایر باریک دوچرخه ی 28 من گرفتار نشدند...


اولین شب جمعه ی محرم 1433 بیرق سرخ حسینی، میهمان هیئات دارالمومنین خوی بود. به همت جوانان عاشورائی شهر، پرچم متبرک سیدالشهداء علیه اسلام در پنجمین روز از ماه محرم در مساجد و تکایای خوی دوره گردانده شد و خیل عاشقان حسینی، با تبرک آن جان تازه کردند. تصاویر فوق مربوط به مسجد مصفای حاجی بابا می باشد.
الهم انعمت فَزِد! و ارزقنا شهاده فی سبیلک. آمین.
====
تصاویر بیشتر در سایت خوی آنلاین
یکی از لذت ها و نیازهای روحی ام حضور و اقامه فرائض یومیه در مساجد قدیمی است. انگار کن مساجد جدیدالاحداث با مصالح روزآمد و شیک! سنخیتی با روح آکنده از سنت و اسطوره گرای من نداشته باشد. در نظر ذائقه ی من، انسان ها هر قدر سنت گراتر همان قدر خواستنی تر و جذاب تر و دوست داشتنی تر. و قدیم تر ها که ساختن و پرداختن و از آب و گل در آوردن پدیده ای به سهولت امروز نبود و هیچ چیز در ابعاد انبوه، نه وجود داشت و نه تولید! می شد و بنا کردن هر چیز مستلزم مرارت فراوان بود، ساختن یک مسجد، یک پل و یا حتی یک بنای معمولی برای سکونت حاصل نمی شد مگر با عزمی راسخ و عشقی مداوم و مجاهده ای عظیم در خور ِ آن. که اگر عشق نبود، هیچ سنگی روی هم بند نمی شد! و نه مثل الان که سیمان و میلگرد و آرماتور، کاری می کنند کارستان و هر چیزی را روی هر چیزی بند می کنند. بی آن که عشقی درمیان باشد... و این چنین بود که ابنیه ی تاریخی چون پایشان مرارت ریخته شده بود و عشق، از دل بر آمده بودند و لا جرم بر دل می نشستند و خواستنی می شدند و خواستنی مانده اند!
آدم ها هم پیرو این قاعده اند. آدم ها هر قدر مقاوم در برابر فرهنگ ماشین و دود و مدرنیته، همان قدر خواستنی هستند و جذاب. و انگار مغناطیسی حول محور وجودشان باشد که تو را ناخودآگاه، بی آنکه حتی او را بشناسی اش، جذبت می کند و تو شیفته ی آن آدم ِ ناشناخته ی غریب می شوی.
غرض، در لابلای فرهنگ مدرن، های و هوی ترافیک و بوق ممتد ماشین ها هنوز اگر دلت زنده باشد، هست کُنجی که به گوشه آن بخزی و در ورای سیل روزمرگی، دلت را میهمان جرعه ای از مِی ِ ناب ِ سنت کنی. و هستند کسانی که پیمانه ات را پر از لذتی کنند که روحت سخت تشنه ی آن شراب صافی است.
...
معلم بود. بعدها، روح سرکشش کار او را به حوزه کشاند و بعد سال ها معلمی، از نو شروع کرد و ضَرَبَ ضَرَبا خواند و آن قدر خواند که لائق کسوت روحانیت شد و مفتخر به پوشیدن لباس پیامبر صلی الله علیه و آله.
پیرمرد بود که شناختمش. ظهر هر روز قرار نانوشته ای بود بین من و او که او امام باشد و من ماموم و پشت سر او، فریضه ی ظهر و عصر را ادا کنم و او در آن مسجد ِ قدیمی ِ آجری، بین دو نماز به قاعده ی چند دقیقه سر پا بایستد و بر خلاف همه ی منبر ها که بیشتر وعظ و خطابه اند، از حسین برایم، برایمان بگوید. و من هر روز مشتاق روضه ای بودم که می خواند و روضه اش نه شعر داشت و بحر و قافیه و سجع. حرف می زد. روایت می کرد. از احوال سیدالشهداء می گفت. و فقط می گفت! و لحن گفتنش آن قدر جذاب و از دل برآمده بود که بر دل می نشست و دل می گدازید و قاب چشم ما را میزبان اشک چشمی می کرد که می گفت هر قطره اش اگر بر آتش دوزخ بیفتد، گلستان ابراهیمش می کند...
این چنین بود حکایت ما و شیخ محرم صفرعلیزاده که سال های سال، طنین صدای حسینی اش در ملکوت مسجد شیخ طنین انداز شد و دی روز در لابلای روزهائی که قافله ی حسین عزم کرب و بلا دارد، دعوت حق را لبیک گفت و به قافله ی حسین پیوست...
و این چند سطر، تعظیمی بود به قامت بلند مردی که مدیون همیشگی شور و احساس حسینی اش خواهم بود و این نه ادای دِین که وظیفه ای بود که باید ادا می شد.
روحت شاد مرد عاشق!
روحت حسینی مرد عاشق!
روحت قرین حسین، پیرمرد ِ پیر غلام ِ عاشق...
اسمش رضاست. کربلائی حاج رضا! از هیئتی های قدیم خوی و پای ثابت هیئات سنتی شهر و بقول ما تُرک ها؛ حسین چی است. شب، در اثنای تشکیل صفوف جماعت، محمدباقر را به کناری می کشد و با لحنی که تَه ش غروری شیرین نهفته است می گویدش که شب جمعه عازم است و این عرفه ششمین عرفه ی متوالی ای هست که کربلا را درک می کند و میهمان اربابش سیدالشهداست( علیه السلام)... و بار چهاردهمی است که مهیای سفر کربلا است. این را می گوید و نشسته قامت می بندد. و من یادم می آید هشت سال پیش او را در بین الحرمین دیده بودم که پایش را می کشید و آن جا هم نشسته نماز می خواند. رضا قامتش را می بندد و من و محمدباقر می مانیم در خماری خاطره ی تنفس در بهشت بین دو حرم بهشتی... و یاد خم ابروی یار بر نمازی که قامتش را می بندم می چربد، آنقدر که از نماز و نوافلش فقط نیتش را یادم می ماند و یقین دارم! الباقی فریضه را فقط خم و راست شده ام و مرغ خیالم در هوای روز عرفه ی بین الحرمین سال هشتاد و دو هی رفته و آمده تا جماعت را سلام بدهم و شماره ی مدیر دفتر خدمات زیارتی ای را بگیرم که زحمات زیارتی مان به گردن ایشان است و بپرسم که جا برای ما دو زائر ِ زار ِ نزار دارد یا نه؟ و جواب بشنوم که مانیفست آبان ماه شان را یک ماه پیش فرستاده اند و بودن ما بین میهمانان عرفه ی کربلا جزء محالات وقوعی است... و برگردم پیش محمدباقر تا حسرت بخوریم که چرا یک ماه قبل که هوائی شده بودیم اقدام نکرده ایم که الان به جای لب حسرت گزیدن مهیای رفتن شویم... و محمدباقر که حالا ناامیدی تَه ِ چشم هایش را پر کرده، دل داری ام بدهد که منتظر می مانیم تا سهم! مان برسد و اسم مان برود توی لیست! و من بُراق شوم که جان ِ برادر! اگر به من و شماست که عمراً ردی از اسم ما نمی رود قاطی اسم آدم خوب ها! یعنی ما در حد و اندازه ی آدم خوب ها نیستیم. حالا اگر دری به تخته خورده و من و شما قاطی آدم خوب ها یکی دو نوبت بار سفر کربلا بسته ایم مثالمان حکایت بچه های پنج شش ساله ای بوده که مستمع آزاد کلاس اند و سن و سال شان به سن حضور قانونی! در کلاس نمی خورد! و گفتم خانه ی پُرش این است که زورمان را بزنیم بلکه باز هم بگذارند مستمع آزاد یا بقول خودمان (رُستم آزاد) کلاس باشیم.
پی نوشت:
1. هر سال ایام تشریق و فصل حج که می رسد، من بیشتر از دل تنگی سفر حج، دل تنگ سفر کربلا می شوم و حسرت سفر کربلائی را می خورم که میهمان عرفه ی سیدالشهداء علیه السلام بودم و داغ تکرار نشدن آن سفر بیاد ماندنی تا عمق جان مرا می سوزاند...
2. نمی دانم الان هم بچه ها قبل از رسیدن به سن قانونی می توانند در کلاس های درس سال اول ابتدائی شرکت کنند یا نه؟ ولی آن سال ها که ما بچه تر! بودیم کلاس هایمان مستمع آزاد داشت که ما ترکی شده ی آن را ( رستم ِ آزاد ) می خواندیم و رستم ِ آزاد در نگاهی کلی و در ادبیات شفاهی آن سال ها کسی بود که بودن یا نبودنش در محیط نه پیرو قانون خاصی بود و نه اثری در بودن یا نبودنش. مثل ستون گازهای بی خاصیت جدول جناب مندلیف در شیمی! که با هیچ عنصر دیگری ترکیب نمی شدند!
آخرهای وقت اداری است. این یعنی ته مانده ی ساعتی را که باید! در محل کارت باشی را تحمل کن و در وقت معلوم! فلنگ را ببند تا باز روزی دیگر آغاز شود. سرم از صبح که آمده ام درد می کند. آنقدر بی حالم که حتی جَنَم خواندن نماز را هم ندارم و بی خیال فضیلت اول وقت خواندنش، موکول میکنمش به عصر و می دانم که خواندن نماز در عصرهای کوتاه پائیزی با چشم هائی خمار خواب نیم روز کاری است شگرف و سترگ!
در خماری و رخوت بعدِ ساعت دو ی عصر، وقتی چشمان خسته ام کاری بجز چیدن آلبالو گیلاس ازشان بر نمی آید، لحظاتی حس می کنم مانیتوری که به ش خیره شده ام شروع به حرکتی آونگی کرده و هی دارد برای خودش موج مکزیکی اجرا می کند. و این آونگ منظم هی دارد تکرار و تکرار می شود. حالا هر قدری هم سرد درد داشته ام منجر به سرگیجه نشده و من سر درد و سرگیجه و تلورانس حرکتی مانیتور را می گذارم به حساب پیری و هزار درد بی درمان! متعاقبش تا آنجا که حرکت های آونگی میز و مانیتور به پرده ها نیز سرایت می کند و من متوجه می شوم که کسی غیر من در ساختمان باقی نمانده است. در همان رخوت و بی حالی آنقدر مخیله ام کار می کند که متوجه شوم، آونگ حرکتی میز و مانیتور و پرده نه از سرگیجه ی من که از زلزله ی لطیفی! است که رخ داده.
چند ثانیه مکث می کنم. حالا دیگر زلزله هم تمام می شود و لزوم جیغ و داد و فرار احتمالی به بیرون هم از بین می رود. بی سیم و موبایلم را برای موارد پیش بینی نشده! بر می دارم و با فراغ بال می روم در محوطه. چای چی اداره سیگاری گیرانده و به من که هیچ ردی از ترس در چهره ام نیست خیره مانده! انگار نه انگار که بیست سی ثانیه ساختمانی که در ش بوده ایم مثل گهواره تکان تکان می خورده. او از من هم بی خیال تر است انگار! به ابرهای تیره ای که آسمان را پوشانده اند در روز دحو الارض و زلزله ای که آمده تا جسم ها و فکرهایمان را در همچه روزی تکان بدهد می اندیشم و به این که اگر چند دقیقه ی قبل ساختمان را روی سرم آوار می کرد، کار نکرده ای و حسرتی و لب گزیدنی در دنیائی که درش غرق شده ام داشتم یا نه؟ و در بی خیالی تمام به این نتیجه! می رسم که در دنیا هیچ کار نکرده ای که می توانستم و نکرده ام ندارم! و در فرصتی که خدا باز بار دیگر در اختیار نهاده، من همان آدم سابق خواهم بود با همان پرده های غفلت که حجاب اند بین من و فرصت هائی که چون ابر در گذارند... الّا ما رَحِمَ رَبّی! مگر خدا رحمی و رحمتی و گشایشی قرار دهد.
و بعد از ظهر و شب که مدام پس لرزه جانمان را به لزره در می آورد می شنویم که تکان های خفیف شهر، ته مانده ی تکانی عظیم به قدرت 7.4 ریشتر است در وان که تتمه اش شهر ما را بی نصیب! نگذاشته.
و در ذهن سیال و درگیرم آیه می تراود که:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ
هان ای مردمان! پروردگارتان را پاس دارید، بیگمان زلزلهی (مرگبار) ساعت [:قیامت] چیزی بس بزرگ است...
و این اولین آیه ی سوره ی حج است. فریضه ای که چند روز دیگر صور آغاز آن دمیده می شود...
مرگا به من، که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم!
=====
ناصر فیض. املت دسته دار
رفته ایم عیادت مردی گمنام. یکی از ته مانده های سپاه که هنوز و حتی الان یادش نرفته چرا لباس پاسداری پوشیده و هنوز لحن و فحوای کلامش پنجاه و هفتی است. لوطی است. بی تکلف و شجاع! هفته ی قبل با ته مانده های پژاک درگیر شده اند و جراحتی برداشته که دست چپش را قبل از خودش بهشتی کرده. از درگیر شدنشان می گفت و از نحوه ی جراحتی که برداشته. و انگار نه انگار که جای سالم در بدنش نمانده و باید بجای بالشی که حائل کرده بود بین جراحت دست و شکم و پایش، پرونده ی پزشکی اش را می زد زیر بغل و پله های بنیاد را یکی دو تا می رفت بالا تا درصد جانبازی اش را افزون کند...
مرد ِ ابر مرد قصه ی عصر این جمعه ی ما، شش ماه دیگر باز-نشسته می شود.
و من وقتی او با هیجان از شرح ماجرا می گفت، غرق در ساده گی خانه و دکور و زار و زنده گی اش بودم و فکر می کردم سرداری با این همه یال و کوپال مگر می شود این همه فقیرانه زنده گی کند و فکر می کردم که مگر اسطوره گان ایستاده ی این قوم را نسبتی با باز نشستن و از پا نشستن هست؟
------
پ.ن: عنوان پست را از شعر خانم نانیزاد به عاریت دارم که پارسال در محضر حضرت ِ آفتاب تقدیم جانبازان شد.
زن سراسیمه خودش را انداخت تو. انگار کسی دنبالش کرده باشد یا که پیغام مهم و فوری و فوتی ای داشته باشد که درنگ در انتقال آن به قیمت جان نیمی از مردم شهر تمام می شود.
با چشم های نگران و مضطرب، همان دم در، شروع کرد به گلایه از این که وضع بهداشتی پارک مجاور شما در حد افتضاح است و سرویس بهداشتی اش صابون ندارد و چراغ هایش یک خط درمیان روشن اند و این که من - خانمه - به عنوان یک مسافر حق دارم بیایم و اعتراض کنم و شما به عنوان مسئول نباید! بتوانی این اوضاع را تحمل کنی و ....کمی تا قسمتی حق داشت. ولی اوضاع واحد مجاور ما به آن افتضاحی که می گفت نبود و اصلا سوختگی لامپ سرویس بهداشتی نیازی به قشون کشی او و همراهانش نداشت!
لهجه ی آشنائی داشت. فهمیدم که دعوا نه بر سر بهداشت محیط و گله گذاری یک توریست که بر سر ادعا و دعوای قدیمی تکاثر اهل خوی و ارومیه است. اصلا اوضاع بی ریخت حجاب خودش و دختران همراهش داد می زند که منظه ی حرفشان چیست و آمده اند برای چه؟
و من فقط چند ثانیه فرصت داشتم از حیثیت و فرهنگ و تمامیت شهری که دوستش می دارم دفاع کنم.
و این بداهه ترین دفاع تمام قدی بود که تا به حال از خوی می کردم.
گاهی، بقول برادران نظامی، (تَک) آنقدر سریع و غافل گیر کننده است که اگر در کسری از ثانیه نتوانی مسلح شوی، ضربه را خورده ای و بعد ها هیچ رقم امکان و فرصت دفاع برایت متصور نیست.
که فرمود: حب الوطن من الایمان. وطن دوستی شعبه ای از ایمان است!
می گویند تصویر اول ماندگارتر است. اصلن هر چیزی که صفت اول داشته باشد یک جوری ته ذهن آدم رسوب می کند. طوری که نسخه های بعدی با نمونه نخستین قیاس می شوند.
بگذریم. جملات شاید! بی ربط فوق را گفتم تا مقدمه ای باشد برای تعظیمی که سال هاست به نام بلند محمدباقر شیرینی می کنم و خواهم کرد.
معلم کلاس اول ابتدائیم بسال 1367 در مدرسه ی ابتدائی شاهد که آن سال ها شاخص ترین و بهترین مدرسه ی شهر بود و معلم هایش گل های سرسبد معلم های شهر.
همیشه وقتی می گویند مدرسه بی اختیار ذهنم می رود تا ساختمانی قدیمی با نمای آجر بهمنی و کلاس های نیمه تاریک با شیشه های مشبک و معلمی خوش هیکل با سیبیلی ذوزنقه ای شکل که روز اول مدرسه با کت چهار خانه ی قهوه ای رنگش آمد سر کلاسمان و کتاب های فارسی اول ابتدائی را که رویش یک مداد کلفت نقاشی شده بود با یک گل بزرگ قرمز رنگ در بالای آن، بین مان تقسیم کرد و سپرد که کتاب هایمان بدهیم مامان ها برامان جلد کنند تا آخر سال همین طور ساق و سالم که تحویلمان داده تحویلش دهیم.
یادم نمی رود پنج تومنی های نارنجی رنگی را که پول تو جیبی هفتگی مان بود و خط کش دو سه متری آقای شیرینی را که همیشه ی خدا کنار دستش به دیوار تکیه داده بود و بیشتر از خط کشیدن روی تخته سیاه، به سر و کله ی ما ته نشین های کلاس می خورد که حواس ِ پرتمان را برگرداند سر درس و لوحه و مشق!!
یادش نیک لوحه های جلد شده که قبل کتاب خواندیم و زودتر از همه ی کلاس اولی های شهر تمامش کردیم.
یادش نیک اولین بسم الله الرحمن الرحیمی که یادم داد و نوشتم.
یادش نیک باد امتحان ریاضی ثلث سوم که نصف بیشتر کلاس بلد بودیم اسم و شهرتمان را درست بنویسسم بالای ورقه ای که مُهر مدرسه ی شاهد 9 بالایش خورده بود...
یادش نیک اولین دهه ی فجری دانش آموز شده بودیم و می توانستیم نوشته های روی پوسترها را بخوانیم که نوشته: دهمین فجر انقلاب مبارک...
یادش نیک و روحش شاد معلم کلاس اولم که به من عشق آموخت و کلماتی که با آن عاشقی کنم...
قدیمی های خوی اصول جالبی در هواشناسی و علم پیش بینی اوضاع جوی دارند.
مثلاً یک نگاهشان به سمت غرب، آنجائی که طرف قطور باشد معلومشان می کند که باران در حال بارش مداوم است یا گذرا. ابری که هوای شهر را گرفته برف دارد با خودش یا باران و یا اینکه غیر مثمر است؟!
اما امروز شاخه جدیدی از علم هواشناسی شان را کشف کرده ام. آنا که از خوئی های با اصل و نسب و دارای حق آب و گل است می گفت:
چهار روز اول نوروز، تکلیف حکم چهار فصل را دارند. هوای روز اول نشانگر اوضاع بهار، هوای روز دوم نمود تابستان، هوای روز سوم نشانگر آب و هوای پائیز و اوضاع هوا در روز چهارم عید نمایاننده ی میزان بارش یا عدم بارش زمستانی ست. کنایه ای از آنچه می گویند در فقره ی سال نکوئی که از بهارش پیداست.
به عیار جوشناسی آنا، و با باران پر و پیمانی که امروز بارید، امسال زمستان پر بارشی خواهیم داشت!
البت! تا یار چه خواهد و میلش به چه سازد...
اما از شوخی گذشته، مو لای درز پیش بینی های آماتوری این قدیمی های باصفای شهر نمی رود. حالا گوگل و یاهو و وِدیر دات کام هی با ماهواره هایشان رصد کنند و برای خودشان درصد بارش پیش بینی کنند...
خیر سرمان! رفته اند جنوب برای تجدید عهد و این حرفها. بماند که در جلسه ی توجیهی و تقسیم کار عوامل اجرائی اردو، یارو مسئولشان برگشته گفته: ما اصلن!!! برای تفریح و دل خوشی می رویم آنجا و به تحکم پرسیده: کسی مساله ای ندارد؟
الغرض، الان وسط راه که دارند می روند به فکه، عوامل فرهنگی اردو در راستای بسط فرهنگ شهادت، برایشان چیستان شهیدانه ای مطرح کرده اند که: اگه گفتین! اون شهیدی که اسمش علی بود و خویلی (اهل خوی) بود و تو نهر جاسم افتاد فامیلی ش چی بود؟
دقیقن به همین جلفی که برایتان نوشتم.
بعد کل کاروان که تا بلغت الحلقوم غرق در یاد و نام و دائره المعارف شهدای خوی اند، بسیج شده اند برای یافتن فامیلی شهید موصوف و تلفن من فرط و فرط زنگ می خورد که مگر کدامشان زودتر بفهمد که جواب مسابقه ی امروزمان! شهید علی راحتی ست. اعلی الله مقامه الشریف و حشره الله مع موالیه
داستان عملکرد اکیپ فرهنگ ساز به همین یک سوال ختم نمی شود و زنگ تلفن های من نیز. و قصه می کشد تا عملیات کربلای هشت و خدابیامرز محمد آقای قنبرلو و الخ...
و من نمی دانم چه اصراری ست به این دست جلف بازی ها و نیز نمی دانم فرق یافتن کلمه ای در جدول روزنامه و یافتن فامیلی شهیدی با این نوع داده ها در چیست.
شهداء! هنوز، شرمنده ایم...
غذای اهالی خوی بسان سایر شهرهای آذربایجان عمدتاً آبگوشت و کوفته و آش و پلوهای مختلفه بود که تنوع آن با وضع معیشتی خانواده تغییر پیدا می کرد.
هر فصلی به نسبت فراوانی محصولات، غذاهای مخصوصی داشت و در ماه مبارک رمضان و اعیاد دینی و ملی تنوع غذاها بیشتر می شد و سفرهها رنگین تر می گردید.
در چلوکبابی ها به غیر از چلو کباب، انواع خورشت ها ارائه می گردید و در بعضی قهوه خانه ها آبگوشت ظهر مشتریان فراوانی داشت.
از دیگر اغذیه بازاری کله پاچه و شکمبه و به خصوص (جیز ویز) که در قدیم به آن حسرت الملوک می گفتند و جگر و دل و قلوه و دنبالان و سایر غذاهای محلی پخت می شد و در اختیار مشتریان قرار می گرفت.
گوشت گاو که دیر پخته می شود گواینکه در اروپا مشتریان فراوانی دارد و از بهترین ها می باشد، در شهر خوی درجه دو به شمار می آمد و بهترین گوشت های این شهر همانا گوشت بره و گوشت دنبه دار بود که مورد خواست عمده ی اهالی شهر محسوب می گشت.
افراد بی بضاعت که یارای خرید گوشت گوسفند را نداشتند از گوشت گاو که به آن (سیغیر اَتی) می گفتند استفاده می کردند و از آن آبگوشت می پختند.*
*.- یادواره ی شهر خوی اثر ارزشمند استاد محمدعلی کریم زاده ی تبریزی (خوئی)
و عاشورا آمد...
با خون و خروش و خیزش .
با نصف شب هایش که نانوای محل بیدارم می کند که تافتون های سفارشی صبحانه ی تاسوعا و عاشورا را بدهد دستم و ببندد برود دنبال هیئت و عزاداری اش.
با زیارت شبانه ی مزار شهداء بعد رساندن نان داغ به مسجد
با نماز صبحی که چهار پنج سال است بوی شهید و شهادت و شهود می دهد.
با داغی که هر سال تازه است و شیرین...
یا حسین!
چه سری در ماتم توست که عزا را گوارا کرده است و عطش را خواستنی.
یا لیتنا کنا معک
کاش با تو بودیم.
کاش
با تو باشیم.
کاش!
با تو بمانیم.
ما را با خودت... برای خودت نگه دار!
بچه گی ما افتاده بود به تقارن تابستان و محرم و تعطیلی مدرسه ها و بعد از ظهرهای گرمی که جان می داد برای بازی های کودکانه.
هر سال، شهر ما از شب اول محرم تا یک دو روز مانده به عاشورا که دسته های عزاداری می آمدند در خیابانها، دم غروب کوچه ها قُرُق بچه هائی می شد که خسته از هفت سنگ و گل کوچیک عصرانه، با سنج و زنجیر و طبل هائی که هم سایز خودشان بود می ریختند وسط کوچه و تا داد مادرهاشان در نمی آمد که: (بچه بیا خونه بابات الان هاس که برسه) دست از داد و بیداد و شعار و تکبیر خوانی برنمی داشتند. با شعرهای تک بیتی و شعارهای تکراری که هیچ وقت خدا - حتی هنوز هم! - کهنه نمی شدند:
حکم اولوندی میدانی قآن اد سین لر
ابوالفضلی تیره باران اد سین لر
آخدین عالبمده نه دن کوه و بیابانه فرات؟
اولمادین قیسمت حسینه دونه سن قآنه فرات!
قآن اولاسان
ای فرات!
ایشمدی سو
ای فرات!
ای سید ِ شهید!
آنقدر بزرگ شده ایم که قاطی آدم هایت! سوار کشتی مان کنی؟
حالا که فکرش را می کنم که این همه عشق من به پائیز و برگ ریز از کجا و کی شروع شده می رسم به بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی شهر که آن سال ها پشت موزه ی قدیمی بود. با ساختمان نمای آجری و سقف شیروانی با میز و صندلی های مندرس و زهوار در رفته که به هر تکانی سمفونی قیژ براه می افتاد و سگرمه های مدیر اخموی کتابخانه – آ سید – را در هم می کرد با جوان هایش که برای کنکور می خواندند و به چشم کودکانه ی آن روزهای من بزرگ می نمودند و بودنشان جزئی از کتابخانه بود و گُلّه می شدند دور درخت بید کنار حیاط و از سیاست می گفتند و از کتاب های نایاب و قدم می زدند و فیلسوفانه سیگارمی کشیدند. و من در بعد ازظهر هر روز در همان یکی دو ساعت خالی بین دو شیفت، مدرسه را دودره می کردم تا خودم را برسانم به ساختمانی که همه ی عشق من همه ی کتاب های کاهی ِ دوست داشتنی ام را در خود داشت که بروم قاطی آدم بزرگ هائی که آمده بودند کتاب بخوانند و بروم از کشوهای الفبائی فهرست کتب، اسم چند تا کتاب کت و کلفت سوا کنم و شماره شان را بنویسم روی کاغذ و بدهم دست آسید ِ همیشه اخمو که زیر چشمی به کاغذم و به خودم نگاه کند و تعجب کند از عنوان های قلمبه سلمبه ای که به سن و سال م نمی خورد و من با همه ی بچه گی ام مغرور شوم به تعجبی که آ سید می کند و بعد با کتاب هائی که با کش می بستم شان ترک دوچرخه و خش خش بیاندازم روی برگ های پائیزی حیاط کتابخانه و تا خود مدرسه تند برانم که نهار تمام نشود و تمام بعد از ظهر را یواشکی کتابم را بخوانم که این بار رکورد قبلی م به تر شود. یاد پائیز همیشه ی خدا با کتاب های قدیمی و موسیقی آذربایجانی و چای قند پهلوی بعد از ظهرهای آنا با من است. حیف که دیگر نه آن دوچرخه را دارم و نه کتابخانه سرجای اولش است و نه آنا – خدابیامرز – هر بعد از ظهر چشم به راه نوه اش است که چای قند پهلو بدهد دستش...
از پائیز های دل انگیز فقط رد خاطره هاشان بجا مانده و کوچه هائی که هر از گاهی پر می شوند از برگ های خزان...
- هاه! این را باش! در ساوالانِ من، گل، بالاتر از قامت ِ توست، گیله مَردِ کوچک! تو دریای گُل، برای دخترم، یک قطره گُلک آورده یی مردک؟
- این قطره، پُر از ارادت است آقا؛ اما در آن دریای شما به جز گُل هیچ چیز نیست.
آن وقت، تو از دور پیداشدی و پدرت در آنی گم شد؛ و من دانستم که او، گرچه بسیار تنومند است و عامیانه سخن می گوید و با دست غذا می خورد، عشق را اما می داند.
- آن روز، روزِ سومِ سبلان بود؛ و تو سه روز بود که عاشقِ من شده بودی.*
*-. یک عاشقانه ی آرام-نادر ابراهیمی
اما قره بایرام یعنی عید سیاه. وقتی کسی از دنیا می رود ، بعد از چهلم اش اولین عید ( فرقی ندارد عید فطر یا عید قربان یا عید غدیر یا عید نوروز ) در خانه متوفی قره بایرام می گیرند. در این روز اقوام و آشنایان در خانه متوفی جمع می شوند تا دوباره برای بازماندگان آرزوی صبر و برای متوفی رحمت و آمرزش آرزو می کنند و اگر دختر یا پسر یا نزدیکان متوفی هنوز لباس سیاهشان را عوض نکرده اند و عزا نگه داشته اند ، آنها را از عزا درمی آورند. از آن پس برگزاری جشن عروسی و تولد و مراسم شادی نیز از نو برپا می شود و زندگی روال عادی خود را از سر می گیرد. چرا که از قدیم گفته اند : توی نان یاس قارداشدیلار / عروسی و عزا برادر همدیگرند.
از این جـــا
پیرمرد حتی به چایچی اداره مان هم رحم نکرد و پرسید: من شما رو جائی ندیده ام؟
انگار او هم از قانون نا نوشته ی اداره ی ما با خبر بود: داشتن و یا دست و پا کردن آشنا بِاَّی نحو ٍ کان!
فکر می کردم رندی می کند که می پرسد: شما مال خود ِ خود ِ خوی این؟ یعنی هیچ وقت جائی غیر خوی نبوده اید؟ یعنی من شما رو قبلا هیچ کجا ندیده ام؟
این ها را پشت بند هم می پرسید و بعد زل می زد تو چشمام.
به صرافت افتادم تا پیرمرد ِ به نظر خودم رند را بچزانم.
گفتم: من که همیشه ی خدا خوی بوده ام. شما رو هم یحتمل تو خرج شب تاسوعای اسرافیل – همشهری تان - دیده ام. ولی بابام یه مدتی شهردار شهر شما بود. شهردار قره ضیاءالدین. حوالی سال های 59-58 باید بشناسینش!
چشم هاش پر از شوق شد.
یعنی تو بچه ی علی ای؟
حالا خودش کجاست؟ چیکار ها می کنه؟ الان باید وزیری وکیلی چیزی شده باشه! آدم اونجوری رو که نمی ذارن این جور جاها بمونه. می کشنش اون بالا بالا ها. کجاست الان؟ یادش بخیر! همیشه ی خدا چشاش قرمز بود. هر موقع هم کارش گره می خورد می فرستاد عقب من و بچه هائی که دور و بر من بودن. همه جور کاری براش می کردیم. از کندن چاه بگیر تا گذاشتن ایست بازرسی. من چلوکبابی داشتم. شبام می رفتم کمیته واسه نگهبانی. اصلا انقلاب رو اونا آوردن شهر ما. بعد اون اومد و مارو برد کمیته و شدیم پاسدار. من جوون بودم اون موقع ها. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. ما ها خیلی به ش، به اخلاقش، به برخوردش، به حیائی که تو چشاش موج می زد احتیاج! داشتیم. چه روزائی بود... هر وقت هم دلم پر می شد می رفتم دستشو می گرفتم و می کشیدمش تو همون چلوکبابیه که برام حرف بزنه. یکی یه دونه هم چائی می خوردیم همونجا! خیلی دلم میخاد ببینمش. حیف که خیلی زود از شهر ما رفت. کجاس الان؟ میشه امروز ببینمش؟ سرش مثل اون موقع ها خیلی باید شلوغ باشه...
پیرمرد یک ریز داشت ورق های دفتر خاطرات سال 59 اش را برایم ورق می زد. از روزهائی که بابا شهردار شهرشان بود و همه کاره ی شهرشان... هی می گفت و هی یادش می آمد...
پریدم وسط حرفش.
گفتم: ایشون الان مزار شهدان.
با تعجب گفت: کارش اونجاس یعنی؟
گفتم: نه! خودشون اونجان. الان بیست و هفت ساله! قطعه ی اول – ردیف سوم – قبر چهارم پنجم...
انگار نطقش کور شده باشد. بی هیچ حرفی بلند شد و سرشو انداخت پائین و رفت. جوری که من متوجه اشک هائی که سر می خوردن رو صورت چروک خورده ش نشم... حتی یادش نماند کاغذی که برای امضایش هزار نفر را واسطه قرار داده بود را با خودش ببرد.
... این کتاب را پایانی نیست. متاسفانه من هنوز موفق نشده ام به خوی سفر کنم. در گذشته به دلیل خاطرات وحشتناک، دروازه ی خوی بر روی فکر و روح همه ی مابسته بود و حتی در نقشه جغرافیائی مغزمان نیز جائی نداشت ولی پس از نگارش این کتاب، خوی به شهر من، گذشته ی من و عشق من تبدیل شده است. امیدوارم با یاری خداوند روزی موفق به دیدار از خوی شوم و به چشم خود زیبائی های آنرا ببینم و گل های سرخش را ببویم...*
* - فراز پایانی کتاب شیرین و جذاب و خواندنی «آروسیاک؛ بازمانده ی خوی»
نوشته ی رزمری هارطونیان و ترجمه ی زهره باوندی
پی نوشت:
خواندن کتاب را به همه ی هم شهریان فرهیخته ی خوئی توصیه می کنم.
فصل نو شده است.
فصلِ نو، رنگ به رخسار زمین و زمان می پاشد.
اسمش رویش است: فصل هزار رنگ.
پائیز!
با آنهمه رنگ و برگ های خزان شده.
با سوزی مطبوع و خواستنی.
با بعد از ظهرهای ولرم و کوتاه که جان می دهند برای چرت بعد از نهار.
با بازار قدیمی شهر و بهت زیبای تماشای مقرنس ها و طاقهای راسته فرش فروش ها ...
با تابلوی قدیمی مغازه قندریزی حاجی (...) که نمره ی تلفنش هنوز! چهار رقمی است ...
پائیز!
فصل شکوهمند لذتِ دوست داشتن.
وقتی که طبیعت، برگ و بار می ریزد و رنگ و رو می گیرد.
و باز این چنین است قصه ی هزار فصل روز حَشر!
و کذلک النشور ...

صبحش را به اتفاق و تصادف با یکی از اعاظم شهر که دستی در باب امر نیکوی فرهنگ دارد، جلسه مانندی داشتیم که مطول نشست سحرگاهی، پر بود از اقسام آروغهای روشنفکری و نقدهای سنگین فرهنگی و اجتماعی مراودات و مناسبات جریانهای فعال شهری.
عصر را هم که به اتفاق و تصادف دیگری در محیطی کاملا فرق آلود با نمونه ی سحرگاهی، مشغول تیغ کشی نقادانه به سیر تحولات سیاسی منجر به نتایج سیاسی برآمده از انتخابات ششم اردی بهشت، و تبعات و پیامدهای آن بودیم که باز بیخ حرف کشید تا مقوله فرهنگ و فقر شدید محسوس از آن و لزوم پرداخت به قسم مغفول مانده ی فرهنگ در مناسبات و ساختارهای جریانات سیاسی شهری که دست آخر توصیه! شد بعنوان وظیفه شهروندی و شکر نعمت وبلاگنویسی و عنایتی که مخاطبین همشهری - علی الخصوص عده ای از مسئولین طراز اول شهر - به صبح دارند، به این مهم بپردازم.
شبش را هم باز بخت مرافق ما بود که کتاب قطور انسان شناسی فرهنگی جلویمان به اجبار امتحان پس فردا گشوده بود و مقولات کلاسیک فرهنگی به توسط ترجمه ای که محسن ثلاثی از ان کرده است، در مخ مان! تپانیده می شد.
بیت:
گقت باید حد زند، هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست!
من ...
رنج تو ام !
مي دانم ...!مي داني!!!*
*
شعر مرحوم علي صفائي
پا نوشت:
آقا اجازه! ما دلمان تنگ مي شود...
آقای سید هادی خسروشاهی یکی از کسانی است که اگر تاریخ سیاسی ایران را مرور کنیم، تقریباً از ۶۰ سال پیش تاکنون همواره در حوزه ی سیاست و فرهنگ نام آور بوده است. هنوز هم خوشبختانه خیلی سرحال است و از طنز هم بی نصیب نیست. آن وقت ها گاهی در گل آقا هم به نام مستعار می نوشت. چندی پیش در جلسه ای که گعده شده بود از علاقه مندی آذری ها به زبان مادری شان حرف می زد. خودش اهل خسرو شاه است و ترک. می گفت با هیأتی رفته بودیم عراق. به دیدن مرحوم آیت الله خوئی هم رفتیم. بعد از این که حرف ها زده شد و خواستیم بلند شویم، آیت الله خوئی من را صدا زد و با همان لهجه ی ترکی گفت آقای خسروشاهی تو بمان. ماندم. حضرت آیت الله شروع کرد به ترکی حرف زدن. حرف مهمی نداشت ولی گفته بود در این نجف به ما سخت می گذرد از بس نمی توانیم با کسی ترکی حرف بزنیم.
پي نوشت:
چند روزي بود كه كنگره شمس تبريزي و رونمائي از بارگاه و مزار ان عارف واصل تيتر يك خبرهاي فرهنگي ممالك محروسه بود و نقل محافل همشهريان خوئي.
براي خـــوي ام كه عشق عجيبي به آب و خاك و هوايش دارم بايد قبلتر از اينها مي نوشتم ،اما مطلب آقاي ابطحي راجع به آيت الله خوئي و اتفاقات ميمون و مباركي كه در هفته گذشته شاهدش بوديم و برگزاري با شكوه كنگره بين المللي شمس در خوي، بهانه اي شد براي از خوي نوشتن و براي خوي نوشتن.

كه فرمود:
حب الوطن من الايمان
عشق به آب و خاك نشان ايمان دل است ...
پي نوشت 2:
لينك اخبار مربوط به كنگره در لينكدوني صبح موجودست....