فردای روزی که ما رفتیم آمده بود سراغم را بگیرد و شنیده بود رفته ایم عتبات برای زیارت اربعین. وقتی هم که برگشتیم کسی از بچه ها به م نگفت آمدنش را و من ِ عاری و خالی از علم غیب، هی دلم برایش تنگ می شد و هی منتظر رد و خبری از او بودم و هی می خواستم که سراغی ازش بگیرم و اگر پا داد دیداری تازه کنم.
دیروز زنگ زد. لحن آدم های شاکی را داشت! تعجب من و شکایت او که به هم آمیخت تازه فهمیدم که او نوبتش را آمده و چهل روز است منتظر نشسته که سراغی ازش بگیرم و زنگی بزنم و بگویم که به یادش بوده ام در سفر اربعین!
وقتی گفت که چهل روز پیش بود که رفتی، باورم نمی شد چهل روز تمام گذشته و من همه ی طول این چله را انگار کرده ام که یکی دو هفته ی بیشتر نبوده.
و یادم آمد به عیار عدد و شمار روزها، دیروز دقیقا چهل روز از رفتن و برگشتنمان می گذرد...
باور نمی شد این چند روز ِ سخت که هی دل دل می کرده ام تا بلور نازک نور زیارت مرقد حسین از دستم نیفتد و نشکند، چهل آفتاب دیده و چهل مهتاب رویش تابیده! و حسین - علیه السلام - تا می شده و می توانسته، هوای گوهر بلورینی که خود در کفم گذاشته بود را داشته... و دانستم، نور زیارت حسین، چهل روز که سهل است! چهل هزار روز و سال و سده با زائر زار و نزارش خواهد ماند!
فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان **
==========
*و**.- (سوره ی مبارکه ی الرحمن. آیات بیست و هفتم و بیست و هشتم)
نمی دانم چند روز است که از سفر برگشته ام. دو هفته نیست مطمئنم. اما آن قدر طول کشیده و سخت گذشته که انگار کنم سفر و اربعین، شش هفت ماه پیش بوده است... هنوز کرختی سفر در جانم است. هنوز نتوانسته ام به شرائط و بازده! روزهای قبل سفر برگردم. هنوز نمی توانم!!، نتوانسته ام! معصیتی برزگ کنم. انگار حسین علیه السلام پیچیده باشدم در حرزی که نمی گذارد فراموشی و فراموشی زده گی نزدیکم شود. نمی خواهم فکر کنم این ها شاید مقدمه ی یک اتفاق سترگند! که او و آبا و اولاد معصومش را نیاز به مقدمه و ذی المقدمه نیست برای صدقه ای که انفاق می کنند در حق سائل و مسکین و اسیری چون من ِ سرگشته. آن ها کار خدائی بلدند. بلدند چه سان، به یک طرفه العینی کوخ را کاخ کنند... و نیازی بر بیابان و جرس شان نیست و لطف شان بی حساب است و در مقیاس کرم شان و نه به قدر همت طرف شان... این وسط، دل من آشوب است از این همه خوف و رجاء. و هر روز که بر من ِ تازه از حریم حرم برگشته می گذرد، شرم سار تر می شوم از زحمتی که حسین پای ما می کشد و کشیده و خواهد کشید و گاه شاهدشانم که مگر رستگارمان کند...
دست من و تو نیست که نوکرش شدیم!
خیلی حسین زحمت ما را کشیده است...
سخت ترین پرده از محرم و صفر هر سال، شب آخری است که بچه ها عَلَم و کتیبه ها را باز می کنند از در و دیوار و تایشان می زنند تا باز سال دیگر با سلام و صلوات و به قصد تقرب برپایشان کنیم...
روی صورت هر کدام را که نگاه کنی، شوق شب اول محرم را نمی توانی ببینی!
انگار دل هر کدام گره خورده به گوشه ای از طره ی صد پیچ این علم و کتل ها و کندنشان از در و دیوار مثل دل کندن از عزیزترین ِ دوست داشتنی شان باشد...
فکر دوری یک ساله از کتیبه هائی که پر از نام حسین بود و همه ی جای مسجد و حسینیه ها را پر کرده بود دل هر کس را که دل در گروی مهر حسین دارد، آتش می زند...
هر محرم و صفری که تمام می شود، همه اش وهم بَرَم می دارد که نکند از کوی تو جدا شده ام؟
من و جدا شدن از کوی تو!!؟
خدا نکند...
ربیع، ماه سرور است و برای ما که یتیم ماتم توئیم، هیچ دل نشین تر از غم تو نیست...
از مرگ می ترسید. می ترسید بمیرد. می ترسید وقتی مُرد دیگر کسی یادش نماند و یادش نکند. می ترسید وقتی مُرد برود قاتی باقی باقالی ها و بعد یکی دو ماه همه فراموشش کنند. اینقدر که در دنیا به فکر اسم در کردن و دوست گردن کلفت و معروف و رسانه ای پیدا کردن بود، به فکر زندگی و زن و بچه و اهل و عیالش نبود. موبایلش را که در می آورد از عکس یادگاری با جنازه ی در کُمای مرحوم سیدجواد ذاکر بود تویش تا شماره ی حاج صادق آهنگران و فلان معاون وزیر و فلان منبری و فلان کارچاق کن.
دو سه شب قبل، وقت برگشتن از سفر و در بی خوابی و کرختی اتوبوس شب، می گفت می ترسم بمیرم و دیگر کسی یادم نکند. حق هم داشت. همه ی ساخته های او، به درد این ور می خورد و آن طرف هیچ کس از او نمی پرسید با فلانی چندتا عکس یادگاری داری و فلان جا چند بار راهت داده اند و فلان کس تلفن تو را جواب می دهد یا نه!
می ترسید از شکستن این همه هیمنه که برای خود ساخته بود و فکری شده بود کاری و فکری به حال بقای نامش بکند. شنیده بود هر که موی در راه حسین سپید کرده و پیرغلام آستانه شده، نامش باقیست و او نه به عشق غلامی آستان حسین که به باقی ماندن یاد و نامش بیتوته کرده بود در ِ خانه ای که اغیار را در آن راه نیست.
بی چاره نمی دانست در کوی حسین شکسته دلی می خرند و بس. نمی دانست بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است...
نمی دانست. قرآن نمی خواند که بفهمند: «اَینَما تکونوا یُدرِککُم الموت و لَو کُنتم فی بروجٍ مشیّدَه.» (هر جا باشید مرگ شما را در می یابد! هر چند در برج های محکم باشید!)
خوب فهمیده بود که حصن حصین حسین برج مُشَیّده است. اما نمی دانست سفینه ی نجات حسین مثل کشتی نوح است. کشتی ای که پسر نوح را در آن راهی نبود!
صمد، از سفر اولی های گروه بود. ساده بود. بی غل و غش و خالص و ناب و زلال. از آن هائی که حسرت خلوص شان هماره با من است!
وقتی دیروز بعد زیارت شش امام و یک اباالفضل و اعتاب و مشاهد مقدسه ی عراق راهی حدود مرزی بودیم، پرسیدم حسرتی هم به دلت مانده بعد از زیارت سیدالشهداء؟
آهی کشید و چشم به آفتاب دوخت و گفت: خدا صاحب دنیا را برساند... حسرت آمدن امام هنوز ته دلم هست...
نجف
زودتر از انجه فكر مي كردم تمام شد...
و فردا
روز ديكريست...
كربلا ما را مي خواند!
بيا تا برويم...
عراقی ها لهجه ی محشری دارند. حتی شنیده ام از اهل فن که عربی شان فصیح ترین است بین اعراب و زمینه ی تمدنی شان هم می تواند مزید بر علت غنای فرهنگ و رسوم و فولکلورشان باشد.
فحوای کلام فصیح عراق ِ عرب، پر است از تکیه کلام و استعاره و شاهد مثال قرآنی. بارها دیده ام که در بازار و کوچه و خیابان و در ابتدائی ترین مراودات و محاوراتشان از تک آیه ها استفاده می کنند و برای منی که زبان عربی به لحاظ این که حامل کلام وحی است، دوست داشتنی است، شنیدن لغات و استعارات قرآنی مزید بر علت شوق فراگرفتن و لذت بردن از لهجه ی عراقی بوده و هست.
الغرض، دوستی نادیده پیامی برایم فرستاد که وقتی دستم به حلقه های ضریح رسید یادش باشم و ناخودآگاه در جوابش نوشتم «الله کربم» و یادم افتاد عراقی ها این تکیه کلام را چاشنی لبخندی می کنند که چشمان گرد و سیاه زاغی شان را تنگ می کند و چند چین به صورت سبزه ی آفتاب سوخته شان می اندازد و این کلامی است که وقتی عهدی را به عهده ی خدا می گذارند و یا می خواهند خدا را یاد مخاطب کلامشان بیاندازند که مثلا فلان قماش پارچه را کمی ارزان تر باهاشان حساب کند که خدای خالق من و شما کریم است و منیع الطبع است و مثلا ته ش این که؛ خدا سخت نمی گیرد، شما هم سخت نگیر، به کمک می آورند! و یادم افتاد که «الله کریم» و اگر نبود کرم بی منتهایش ما را چه به شوق پرواز پنجم به آستان خامس آل عباء علیهم السلام!؟
و اما
من ِ عازم عراق و زائر زار و نزار سرزمین طف
پس از ستایش و درود، همی نالد که بنده ی خاک سار ِ محتاج آمرزش دادار
در هزار و چند صد سال پس از واقعه ی عاشورا
که می خواهد مگر خود را به تاسی از قافله ی اسراء کربلا
به زیارت اربعین سیدالشهداء
برساند، در یاد دوستان خواهد بود و دوستان، دیده و نادیده، هر چه ضمه بر گرده ی این کم ترین دارند در گذرند. که «الله کریم!»
و یاری با ماست که اگر هم راه شود... چه حاجت که زیادت طلبیم؟!
عمیق ترین و اولین لذت سفر زیارتی فرصت چند ساعته ای است که در اتوبوسی و کار دیگری نداری و نمی توانی داشته باشی و فقط باید انتظار بکشی تا رسیدنت کی باشد و از روز بی کاری و از زور این که ابزاری در دست نداری تا راه دراز را قیچی کند تا مگر وقت وصال زودتر رسد، و تو به یک باره فارغ از همه ی مشغله ها شده ای و وقت به قدر کفایت داری تا فقط و فقط و فقط فکر کنی... که کار دیگر نمی توانی!
وقتی تلفن ت دیگر زنگ نمی خورد...
وقتی نگران قولی که داده ای و مضطربی که نتوانی سر وقت به ش عمل کنی نیستی...
وقتی تَلّی از کتاب و کاغذ روی میزت تل انبار نشده که هی دهن به تو کج کنند که زود باش تا شماره های جدیمان نرسیده اند ما را بخوان...
وقتی فاتحانه آسوده ای که توانسته ای دل بکَنی و خودت را یک هفته و ده روزی، میهمان ضیافت انفکاک از دنیا کنی آن سان که وقت برگشتن حتی رنگ ماشینی که سوار می شوی هم از یادت رفته باشد و در کل سفر حتی یادت برود که چرا این همه دور و برت شلوغ بود و فلان روز چندم برج است و چند شنبه است و رنگ جمعه و شنبه در نظرت یک سان بنماید،
یک روز تمام در اتوبوس و کنار شیشه ی بخار گرفته اش وقت داری تا بنشینی و گذر عمر بینی و خوب فکر کنی.
به عوض آن همه روز که هر کار کرده ای الان فکر کردن. و انگار کرده ای مدیرترین مرد عالمی! با تصمیم هائی که هیچ مجال فکر کردن به تو نمی دهند!
وادی طف
حریم سرگشته گی است...
وادی نفی نظم ِ نوین و اراده ی مقهور عالم ماده
و وای از آن اراده که میان تو حسین - علیه السلام - تا امروز! فاصله انداخته...
و سفر بدان جا
نه رفتن
که بازگشتن است...
به سرچشمه
بدان جا که حسین ِ سقای انسانیت آدم، منتظر توست که
بعد عمری که در چهارچوب ِ زنده گی، خوردن و خوابیدن و رفتن و آمدن تباه کرده ای
تو را از آب حیات - و نه زنده گی ِ نباتی - سیرآب کند
و شیوه ی مُردن آموزد.
الهم ارزقناه... آمین.
می گویند: نُه ِ دی و من ناخودآگاه یاد چشمان اشک بار مادر پیری می افتم که دستان لرزانش در دست پسرش بود و صدایش می لرزید و فریاد می زد:
یا حسین!
پسرم، تنها پسرم، فدای علمت! فدای علی اکبرت!
من زنده باشم و علم تو را بسوزانند؟
خواب عجیبی دیده بود. آن قدر که دست به دامن واسطه ای شد تا معبّر معتبری در قم رویایش را تعبیر کند و حال پریشانش آرام شود. عهد در تلاطم اثر خواب عجیبش زد و کفش هایش را دزد برد و مجبور شد برود کفش نو بخرد. کفش هائی سبک و نرم که احساس پرواز به ش می داد و فکری شده بود با کفش هائی که نو کرده، لاجرم باید راهش را هم نو کند. در خوش دلی قدم زدن با کفش های نو، تلفنش زنگ خورد و تعبیر خوابش را گفتند که سعد است و نیکوست و توفیق توبه خواهد یافت و یحتمل سفر مکه در پیش خواهد داشت. آرام شد اما هزار فکر دیگر به سراغش آمد. او کجا و مکه کجا؟ تازه صحنه هائی که در خواب دیده بود چه ربطی به توبه و سفر حجاز می توانست داشته باشد؟ و این که بر او چه گذشته که کفش هایش وقتی نو شدند که خوابش تعبیر شد؟ و تلاقی این اتفاقات بی ربط برای او که سال به سال خواب نمی بیند از چیست؟
دیدمش. دیر وقت بود. گفتم برای یک نفر جای خالی داریم. می آئی برویم اربعین را کربلا باشیم؟
نمی دانستم حکایت کفش ها و خوابش را. نمی دانستم فکری شده که راهش را نو کند با کفش های نو. نمی دانستم به ش گفته اند برخواهی گشت. نمی دانستم بشارتش داده اند که سفر قبله نصیبت خواهد شد!
نمی دانستم...
از من می شنوید هر از گاهی - همیشه نه ها! فوق فوقش چند سال یک بار - برای کسی که دوستتان دارد و دوستش دارید طاقچه بالا بیائید. گیر و گورتان اتوماتیک رفع می شود! نشان به آن نشان که دی شب ناامید و بی حوصله و بی طاقت وقتی با مهدی رفتیم سراغ آن یک نفر که دوستم دارد و دوستش دارم و بودنش می ارزد به کلهم اجمعین دنیا و آخرتم و برخلاف هر بار که خم می شوم و صورت ماهش را می بوسم، راست ایستادم و به نشانه ی قهر نه خم شدم و نه بوسیدمش و ته دلم گفتم اگر کاری نکنی که اربعین را با بچه ها کربلا باشم تا قیامت... و حرفم را خوردم و ته همان دلم لحن قهرم را ویرایش کردم که: اگر کاری نکنی اربعین را با بچه ها بروم کربلا تا آخر ِ ... آخر ِ ... آخر ِ این هفته نه سراغت می آیم و نه می بوسمت و با همان حال طاقچه بالا و قهر آلود برگشتم و چشم های متعجب مهدی را دیدم که پرسید: چرا نبوسیدی اش؟ و فهمید که باهم قهریم! و سوار ماشین شدم و ته دلم قرص بود که دلش نمی آید تا آخر هفته سراغی ازش نگیرم و مطمئن بودم گیرم آخر هفته نشده رفع و رجوع می شود... و قربان دل دریائی اش بروم که تاب نیاورد آخر هفته شود تا کار ما را راه بیاندازد و صبح نشده تلفنم به نشانه ی اضافه شدن نامم به کاروان زائران اربعین حسینی (علیه السلام) چند نوبت زنگ خورد...
از من می شنوید هر از گاهی کاری کنید کسی که دوستتان دارد لطف بزرگی برایتان بکند. عشق به همین چالش هایش عمیق می شود و در جان آدم رسوخ می کند.
از من می شنوید یک بار هم که شده، کسی را که دوستش دارید به چالش بکشید!


اولین شب جمعه ی محرم 1433 بیرق سرخ حسینی، میهمان هیئات دارالمومنین خوی بود. به همت جوانان عاشورائی شهر، پرچم متبرک سیدالشهداء علیه اسلام در پنجمین روز از ماه محرم در مساجد و تکایای خوی دوره گردانده شد و خیل عاشقان حسینی، با تبرک آن جان تازه کردند. تصاویر فوق مربوط به مسجد مصفای حاجی بابا می باشد.
الهم انعمت فَزِد! و ارزقنا شهاده فی سبیلک. آمین.
====
تصاویر بیشتر در سایت خوی آنلاین
یکی از لذت ها و نیازهای روحی ام حضور و اقامه فرائض یومیه در مساجد قدیمی است. انگار کن مساجد جدیدالاحداث با مصالح روزآمد و شیک! سنخیتی با روح آکنده از سنت و اسطوره گرای من نداشته باشد. در نظر ذائقه ی من، انسان ها هر قدر سنت گراتر همان قدر خواستنی تر و جذاب تر و دوست داشتنی تر. و قدیم تر ها که ساختن و پرداختن و از آب و گل در آوردن پدیده ای به سهولت امروز نبود و هیچ چیز در ابعاد انبوه، نه وجود داشت و نه تولید! می شد و بنا کردن هر چیز مستلزم مرارت فراوان بود، ساختن یک مسجد، یک پل و یا حتی یک بنای معمولی برای سکونت حاصل نمی شد مگر با عزمی راسخ و عشقی مداوم و مجاهده ای عظیم در خور ِ آن. که اگر عشق نبود، هیچ سنگی روی هم بند نمی شد! و نه مثل الان که سیمان و میلگرد و آرماتور، کاری می کنند کارستان و هر چیزی را روی هر چیزی بند می کنند. بی آن که عشقی درمیان باشد... و این چنین بود که ابنیه ی تاریخی چون پایشان مرارت ریخته شده بود و عشق، از دل بر آمده بودند و لا جرم بر دل می نشستند و خواستنی می شدند و خواستنی مانده اند!
آدم ها هم پیرو این قاعده اند. آدم ها هر قدر مقاوم در برابر فرهنگ ماشین و دود و مدرنیته، همان قدر خواستنی هستند و جذاب. و انگار مغناطیسی حول محور وجودشان باشد که تو را ناخودآگاه، بی آنکه حتی او را بشناسی اش، جذبت می کند و تو شیفته ی آن آدم ِ ناشناخته ی غریب می شوی.
غرض، در لابلای فرهنگ مدرن، های و هوی ترافیک و بوق ممتد ماشین ها هنوز اگر دلت زنده باشد، هست کُنجی که به گوشه آن بخزی و در ورای سیل روزمرگی، دلت را میهمان جرعه ای از مِی ِ ناب ِ سنت کنی. و هستند کسانی که پیمانه ات را پر از لذتی کنند که روحت سخت تشنه ی آن شراب صافی است.
...
معلم بود. بعدها، روح سرکشش کار او را به حوزه کشاند و بعد سال ها معلمی، از نو شروع کرد و ضَرَبَ ضَرَبا خواند و آن قدر خواند که لائق کسوت روحانیت شد و مفتخر به پوشیدن لباس پیامبر صلی الله علیه و آله.
پیرمرد بود که شناختمش. ظهر هر روز قرار نانوشته ای بود بین من و او که او امام باشد و من ماموم و پشت سر او، فریضه ی ظهر و عصر را ادا کنم و او در آن مسجد ِ قدیمی ِ آجری، بین دو نماز به قاعده ی چند دقیقه سر پا بایستد و بر خلاف همه ی منبر ها که بیشتر وعظ و خطابه اند، از حسین برایم، برایمان بگوید. و من هر روز مشتاق روضه ای بودم که می خواند و روضه اش نه شعر داشت و بحر و قافیه و سجع. حرف می زد. روایت می کرد. از احوال سیدالشهداء می گفت. و فقط می گفت! و لحن گفتنش آن قدر جذاب و از دل برآمده بود که بر دل می نشست و دل می گدازید و قاب چشم ما را میزبان اشک چشمی می کرد که می گفت هر قطره اش اگر بر آتش دوزخ بیفتد، گلستان ابراهیمش می کند...
این چنین بود حکایت ما و شیخ محرم صفرعلیزاده که سال های سال، طنین صدای حسینی اش در ملکوت مسجد شیخ طنین انداز شد و دی روز در لابلای روزهائی که قافله ی حسین عزم کرب و بلا دارد، دعوت حق را لبیک گفت و به قافله ی حسین پیوست...
و این چند سطر، تعظیمی بود به قامت بلند مردی که مدیون همیشگی شور و احساس حسینی اش خواهم بود و این نه ادای دِین که وظیفه ای بود که باید ادا می شد.
روحت شاد مرد عاشق!
روحت حسینی مرد عاشق!
روحت قرین حسین، پیرمرد ِ پیر غلام ِ عاشق...
چشم چپش را عمل کرده است. قبل عمل پر از اضطراب و تشویش بود. حتی می ترسید سالم از عمل بیرون نیاید و آن نیمچه نوری هم که برایش باقی مانده کور شود و عمل ظریف پیوند قرنیه ی چشم چپ، منجر به کوری کامل و دائمی اش شود. چشم، و عمل پیوند و حواشی و قیمتی که برای آن پرداخته بود، از مدت ها قبل عمل، تیتر ِ یک ِ حرف هایش بود و همه به جز خواجه ی شیراز علیه الرحمه - ایشان هم به دلیل بُعد مسیر و محدودیت!!! وسائل ارتباط جمعی و اطلاع رسانی! - در جریان ریز ِ نحوه ی عمل و قیمتی که برای آن پرداخته و شخصی ترین حالات و اخبار و تاریخ عمل و مدت نقاهت و محدودیت های بعد آن بودند. و این تا آنجا پیش رفته بود که قیمت عمل پیوند در خانوده ی ایشان تبدیل به یکای رسمی ای شده بود که هر چیز گرانی را با آن می سنجیدند. مثلا قیمت یک پژوی پارس مدل 86 می شد شش تا پول عمل پیوند و یا قیمت ولیمه ی یکی از دوستان تازه از عمره برگشته، با یک حساب سر انگشتی می شد به عبارت یک عمل پیوند قرنیه و در کل تخمین قیمت اشیا و اندازه ی اهمیت جراحی های کوچک و بزرگ با یکای عمل ِ پیوند ِ قرنیه ی جناب ایشان ذرع می شد!
بگذریم. رفیق ِ شفیق ِ ما، حالا چند ماه بعد از عمل ِ موفقیت آمیز پیوند قرنیه هنوز آینه ی کوچک ِ جیبی اش را با خود دارد و هر چند دقیقه یک بار آن را جلوی چشم می آورد تا از طبیعی بودن محیط کره ی چشم و سرخ نبودن آن و عدم بروز هر عیب و علت دیگری در آن حوالی یقین حاصل کند و کلی از برنامه های روتین استخر و دریا و دو میدانی و حتی شوخی های یدی ِ رائج را به خاطر آن قرینه ی کذائی بوسیده و گذاشته بالای ظاقچه و زندگی اش را مداری کرده که محورش حول قرنیه ی چشم چپش می چرخد و عیار سنجش اشیاء و اسبابش نیز.
اراده ی ستودنی رفیق ما در التزام ِ عملی به پرهیز هائی که تجویز شده، مثال زدنی و غبطه خوردنی بود تا دی شب. تا دی شبی که بقول خودش بصورت آزمایشی سری به هیئت زده بود تا اشکی جاری کند و بیازماید که آیا گریه برای چشمش می تواند مضر باشد یا خیر؟
می گفت بعد این همه ماه دوری از هیئت، کلی هم دلش سبک شده و به قاعده ی خیساندن چند برگ دستمال کاغذی! گریه کرده است ئ تا اینجای ماجرایش خوبو نوستالوژیک بوده اما شب، وقت برگشتن حس می کند چیزی انگار در چشمش تکان خورده و به کمک آئینه ی جیبی و رصد محیط اطراف قرنیه، استنتاج کرده بود که گریه هنوز! با چشم پیوندی اش نمی سازد و می گفت با این حساب، امسال باید!! بی خیال عاشورا و تاسوعا شود...
این را گفت و انتظار داشت مثل همیشه که دوستانش، فصلی در نَعت پیش یابی و پیش بینی و آینده نگری اش سخن می کنند سخنی به تحسین بشنود که متوجه بغل دستی اش شد که به حسرت لب می گزید و می خواند:
دیده را فائده آن است که دل بَر بیند
ور نبیند چه بود فائده ی بینائی؟
و من دلم را نهیب می زدم که دل و دیده و دست و زبان به چه می ارزد اگر برای حسین نباشد و فدای حسین؟
وز دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به در آید؟
بعد التحریر:
یا ذبیح الله!
ای اسماعیل گزیده ی خدا؛
دست و دل و پای مثل منی، خیلی زودتر و ساده تر از این در دایره ی محاسبات دنیائی لرزیده و می لرزد. از دوری تو، از عقل و حسابی که مرا از تو جدا کند به که می شود پناه برد جز تو و در خانه ی تو؟ به تو که قتیل العَبَراتت خوانده اند و می دانم که استغاثه با اشک چشم های آلوده ی مثل منی حتی!، در دستگاه تو تا کجا بالا می رود... و إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ... *
و سلام بر تو سلام بر تو سلام بر تو... ای کُشته ی فتاده به هامون... ای کُشته ی اشک دیده ها...
و صل الله علی الباکینَ علی الحُسین...
============
*.- (سوره ی مبارکه ی فاطر. قسمتی از آیه ی دهم)
اسمش رضاست. کربلائی حاج رضا! از هیئتی های قدیم خوی و پای ثابت هیئات سنتی شهر و بقول ما تُرک ها؛ حسین چی است. شب، در اثنای تشکیل صفوف جماعت، محمدباقر را به کناری می کشد و با لحنی که تَه ش غروری شیرین نهفته است می گویدش که شب جمعه عازم است و این عرفه ششمین عرفه ی متوالی ای هست که کربلا را درک می کند و میهمان اربابش سیدالشهداست( علیه السلام)... و بار چهاردهمی است که مهیای سفر کربلا است. این را می گوید و نشسته قامت می بندد. و من یادم می آید هشت سال پیش او را در بین الحرمین دیده بودم که پایش را می کشید و آن جا هم نشسته نماز می خواند. رضا قامتش را می بندد و من و محمدباقر می مانیم در خماری خاطره ی تنفس در بهشت بین دو حرم بهشتی... و یاد خم ابروی یار بر نمازی که قامتش را می بندم می چربد، آنقدر که از نماز و نوافلش فقط نیتش را یادم می ماند و یقین دارم! الباقی فریضه را فقط خم و راست شده ام و مرغ خیالم در هوای روز عرفه ی بین الحرمین سال هشتاد و دو هی رفته و آمده تا جماعت را سلام بدهم و شماره ی مدیر دفتر خدمات زیارتی ای را بگیرم که زحمات زیارتی مان به گردن ایشان است و بپرسم که جا برای ما دو زائر ِ زار ِ نزار دارد یا نه؟ و جواب بشنوم که مانیفست آبان ماه شان را یک ماه پیش فرستاده اند و بودن ما بین میهمانان عرفه ی کربلا جزء محالات وقوعی است... و برگردم پیش محمدباقر تا حسرت بخوریم که چرا یک ماه قبل که هوائی شده بودیم اقدام نکرده ایم که الان به جای لب حسرت گزیدن مهیای رفتن شویم... و محمدباقر که حالا ناامیدی تَه ِ چشم هایش را پر کرده، دل داری ام بدهد که منتظر می مانیم تا سهم! مان برسد و اسم مان برود توی لیست! و من بُراق شوم که جان ِ برادر! اگر به من و شماست که عمراً ردی از اسم ما نمی رود قاطی اسم آدم خوب ها! یعنی ما در حد و اندازه ی آدم خوب ها نیستیم. حالا اگر دری به تخته خورده و من و شما قاطی آدم خوب ها یکی دو نوبت بار سفر کربلا بسته ایم مثالمان حکایت بچه های پنج شش ساله ای بوده که مستمع آزاد کلاس اند و سن و سال شان به سن حضور قانونی! در کلاس نمی خورد! و گفتم خانه ی پُرش این است که زورمان را بزنیم بلکه باز هم بگذارند مستمع آزاد یا بقول خودمان (رُستم آزاد) کلاس باشیم.
پی نوشت:
1. هر سال ایام تشریق و فصل حج که می رسد، من بیشتر از دل تنگی سفر حج، دل تنگ سفر کربلا می شوم و حسرت سفر کربلائی را می خورم که میهمان عرفه ی سیدالشهداء علیه السلام بودم و داغ تکرار نشدن آن سفر بیاد ماندنی تا عمق جان مرا می سوزاند...
2. نمی دانم الان هم بچه ها قبل از رسیدن به سن قانونی می توانند در کلاس های درس سال اول ابتدائی شرکت کنند یا نه؟ ولی آن سال ها که ما بچه تر! بودیم کلاس هایمان مستمع آزاد داشت که ما ترکی شده ی آن را ( رستم ِ آزاد ) می خواندیم و رستم ِ آزاد در نگاهی کلی و در ادبیات شفاهی آن سال ها کسی بود که بودن یا نبودنش در محیط نه پیرو قانون خاصی بود و نه اثری در بودن یا نبودنش. مثل ستون گازهای بی خاصیت جدول جناب مندلیف در شیمی! که با هیچ عنصر دیگری ترکیب نمی شدند!
ظهر بود.
گرم بود.
سقا نبود.
جوان شبیه ترین به رسول ... نبود.
ظهیر نبود.
حبیب نبود.
عبدالله رضیع نبود.
او تنها بود.
او تنها مانده بود...
تنها ترین تنها.
و دشت بود و یک دنیا نامرد و خنجری که تشنه ی خون گلو بود و سنگی که بر سینه ی بی کینه فرود می آمد.
عاشورا بود و به تقویم شمسی
بیست و چندم شهریور بود.
و ظریفی که بین این همه هیاهوی روزهای گرم آخر تابستان برایم نوشت:
بین بیستم تا بیستودوم شهریور اگر دیدید یک روز حالتان خیلی گرفته،
تعجب نکنید
عاشورای سال 61 هجری
به احتمال نزدیک به یقین،
یکی از این سه روز بوده است...
یا حسین
آیا کسی جز تو مکرر کشته شد؟
بايد براي فرش تو شهپر بياورند
بايد براي عرض ادب سر بياورند
بايد براي وصف تو از بين واژه ها
هنگام رزم ، واژه حيدر بياورند
خاك زمين ، تحمل جولان تو نداشت
بايد هزار عرصه ي محشر بياورند
بايد فقط براي تفريح تيغ تو
هر قدر مي شود صف لشكر بياورند
شب را اشاره ي تو به زنجير مي كشد
حتي خدا براي تو تكبير مي كشد