بین روزهای بی سر و تَهی که نمی دانی چی به چی و کی به کی است، وقتی روزمرگی خونت زده بالا و نمی دانی پریشان حالی ات را درمان چیست، ناگهان می رسی به آیه ای که تا حال هزار بار خوانده ایش و فهمش سهمت نبوده!
وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ * - و آنگاه که بهشتِ زینتیافته پیش آورده شود. -
دقت کن! تو سوی بهشت نمی روی! این بار این بهشت است که سوی تو می آید... یعنی بهشت را سوی تو می فرستند!
بعد می بینی چند جای دیگر ** عین کلمه «أُزْلِفَتْ» - نزدیک آورده شده - تکرار می شود. و می فهمی خدا این نشانه را سهم روزهای پریشانی تو قرار داده. تا دست دراز کنی و بهشت را که در چند قدمی توست لمس کنی و حالت خوب شود و دلت قرص که همیشه ی خدا، جائی در این نزدیکی ها بهشت مشتاق توست. و فکر کنی خدا چقدر هوایت را داشته که بهشتش را با آن جلال و جبروت، تا چند قدمی تو پیش آورده و پیشکشت کرده... پیش کش تو! تا یادت افتد که خدا عالم را بر حسب قاعده ی محبت آفرید و ساخت...
==================
*.- (سوره ی مبارکه تکویر. آیه ی سیزدهم)
**.- (سوره ی مبارکه ی شعرا. آیه ی نود و سوره ی مبارکه ی «ق». آیه ی سی و یکم)

وار سوزوم، باشلاییرام ائللر اوچون یاشیلی گوزایله
قان اوره ک، داغلی سوزیله
---
یاراکونلوم سوروشور، باشلادیغین سوز نه دی قارداش
بو نه سوز دورکی،اوره کلرده تلاطمده دی قارداش
سئویله مکده ن یوخاری گورمه دی قارداش
دئه مک افسانه دی قارداش
---
یاش گوزومده ن اَلَه نرکن، کاغاذایسلاندی،یاش اولدو
گوزیاشیم سئلله نیب، اروند ده ن آخماقدا باش اولدو
بیرنئچه کیپرییی قان یاشیله گوردوم هاماش اولدو
ئینه گوزیاشیله دولدو
---
ئینه دوران کاغاذ اوسته دوران دوتدی دولاندی
ئینه اروند ده کی صحنه جان آلدی تازالاندی
ئینه غملر قالاغ اولدو یغیشیب قالدی قالاندی
دوزومون قابی جالاندی
---
ایتیره رکن اوزومو، گاه دولانیب گاه دایانیردیم
گاه اویوب، گاه اویانیردیم
ده لی اروندی تانیردیم
---
ده لی اروندی تانیردیم، نئجه طوفان ائله میشدی
گئجه نین سون چاغی غواصلارا طغیان ائله میشدی
بدر و خیبر آجیغین سینه ده پنهان ائله میشدی
قانلارا، قان ائله میشدی
---
منی وجدان سیخاراق قان ترایچینده بوغولوردوم
بوغولارکن ئینه باشدان جان آلیب جان دوغولوردوم
دانناق آلتیندا قالیب گاه اوغولوردوم
آللاهیندا قاپیسیندان قووولوردوم
---
بو حزین پرده نی گورمه کده پوزولدو نئجه حالیم
قاراکیپریکلری غواصلارا بَنزه تدی خیالیم
اود، دوروب اودلادی بیر لحظه ده، سونموشدوم آلیشدیم
اوج محنتده چالیشدیم
---
پرچم، بهترین و بزرگترین نماد هر قومی است. ترکیب رنگش، طول و عرضش، اجزای تشکیل دهنده اش، رنگ بندی و کم رنگی و پر رنگی اش همه حدیث ناگفته ایست از ملتی که گرد آن گرد آمده اند و عقبه ی فکری، عقیدتی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی شان را جمع کرده اند در آن و آن را سر دست گرفته اند و آن را نشان همه ی افتخارات و فراز و فرودهای تاریخشان می دانند. و از اهتزاز آن غرق غرور و لذت می شوند و فتح جائی و مقامی و رتبه ای را منوط به افراشتن آن در آن جایگاه و مقام و رتبه می دانند.
چه شعرها که برای پرچم نگفته اند و چه رنج ها که برای افراشتنش نکشیده اند...
باری پرچم سه رنگ ِ خوش رنگ ما که بر محور «الله» ساخته شده و دو ردیف ِ یازده تائیِ «الله اکبر» در زمینه ی سرخی از شهادت و سبزی از آینده ی موعود، بیست و دو نوبت بزرگی نام خدا را در بودن مان حک می کنند و به عشق برافراشته ماندنش هزار هزار جوان عاشق، سر بازی کرده اند و جان بازی، بهترین تصویری است که می توان از تاریخ و رنج و فراز و فرود مان ساخت و نمایاند. بهترین تمثیل ملتی که هیچ گاه مشرک نبوده و هیچ گاه مقابل هیچ ستمی سر خم نکرده.
از این سبب است که ما هر جا و هر بار اهتزاز پرچم مان را که خوش نما ترین ترکیب رنگ دنیا را دارد، ببینیم غرق در غرور می شویم و رگ همیت مان می جنبد...

الغرض، دوست داشتم اینجا از بلندترین موج اقیانوس 33 اُمین 22 بهمن بنویسم و از عظمتی که با قدم ها خلق شد و خشت سی و سوم دیوار بلند غرور و عزت و حضور ِ ایرانی ِ مسلمان را راست نهاد.
پر رنگ تر از هر تصویر دیگری، عَلَمی دیدم که در فراز بود و سر فراز که فرمود:
«كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» *
فی الحال، به عشق صلابت پرچم جاوید به اسم «الله» مان و به تاسی از حضرت خواجه؛ « وَ اِن یَکاد بخوانیم و در فراز کنیم...»
-------------------
*.- سوره ی مبارکه ی مومنون. قسمتی از آیه ی 53 اُم
فکر کن بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت می آمد و انقلاب را با خود نمی آورد، یا قبل ترش روز دوازدهم بهمن امام نمی توانست خودش را به امت برساند یا اصلا پانزده خردادی نبود و فریادی از حاج آقا روح الله نامی بر نمی خواست و ما هنوز دچار طغیان طاغوت دو هزار و پانصد ساله بودیم...
فکر کن، خدا آنقدر دوست مان نمی داشت که مهد بعثت دیگرباره ی انسان را ایران قرار بدهد. و در کتاب بفرماید: وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ 1
فکر کن، هنوز یوغ مستشاران چشم آبی بر گردن من و تو بود و تیمسار ارتش ما، محل سگ هم نداشت پیش گروهبان پیاده ی آنها...
فکر کن، الان ِ روز، متاعی به اسم عزت نمی داشتیم!
فکر کن، الان ِ روز، با قامتی تاثر ناپذیر مقابل مظهر شیطان اکبر نمی ایستادیم...
فکر کن، ایرانی و شیعه، هنوز همان قوم منفعلی بودند که در موسم حج کسی رغبت نمی کرد اتاق به شان کرایه دهد که مجوس اند و شعبه ای از یهودند و ایرانی را به جهت سوختی که شاه به طیاره های اسرائیلی در جنگ شش روزه رسانده بود اخ الیهود می خواندند در منی و عرفات!
فکر کن، جنگی در نمی افتاد و منظری از ایران به تماشاگه راز گشوده نمی شد...
فکر کن، خون این همه شهید نبود که ضامن شرف و عزت و استقلال و سرفرازی مان شود...
فکر کن سی و سه ساله نمی شدیم و وسط راه کم می آوردیم و امروز نه در شرائط بدر و خیبر که گیر شعب ابی طالب بودیم.
و فکر کن چه ظلم عظیمی است اگر قدر داشته ای به این بزرگی را ندادی و چه زیبا گفت شیخ اجل که: از دست و زبان که برآید/ کز عهده ی شکرش به در آید؟ اِعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا ۚ وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ 2
=====
به شکرانه ی سی و سه سالگی انقلابمان و به جهت دور ماندن چشم زحم بدخواهان و کینه توزان و به امید پیروزی نهائی؛ الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
====
1. سوره ی مبارکه ی جمعه. قسمتی از آیه ی سوم.
2. سوره ی مبارکه ی سباء. قسمتی از آیه ی سیزدهم.
----------------------------------------------------------
این را هم بخوانید:
به: انقلابِ اسلامیِ عزیز
هیچ آیه ای مثل این تو را توصیف نکرده.
و این نه توصیف که تحسین است! که خدا نیز از حسن خلق تو به زبان به تحسین گشوده.
وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ *
یعنی: «و راستى كه تو را خويى والاست!»
یعنی هرچه خوبی بوده، خدا در تو جمع دیده و هر حُسن به غایت کمال در تو متجلی است.
و چه زیبا روایت کرده سیدالشهداء از تو که:
«سكوتش طولانى بود، از آغاز تا پايان سخن، دهانش را كاملاً باز نمی كرد و سخنانى فراگير می فرمود، كلامش فصل بود كه در آن نه فزونى ديده می شد و نه كاستى.
نرمخو بود و از خشكى و جسارت بركنار، نعمت را هر چند ناچيز، بزرگ می داشت و چيزى از آن را نمی نكوهيد، تغيير ذائقه دهندگان را نه می نكوهيد و نه می ستود، دنيا و آن چه در آن است، او را به چشم نمی آمد. چون چيزى مانع حق می گشت، هيچ چيز ياراى خشم او را نداشت تا آن كه حق را يارى كند. او براى خود خشمگين نمی شد و براى خود چيرگى نمی خواست، هرگاه اشاره می كرد با تمام كَفَش اشاره می كرد و هرگاه شگفت زده می شد، دست خود را می گرداند و هرگاه سخن می گفت، دست خود را به يكديگر می پيوست و شست دست چپش را به گودى كف دست راستش می زد و هرگاه خشمگين می شد، رويش را بر می گرداند و چهره اش را بر می تافت و هرگاه شاد می شد ديدگان خود را می هليد، بيشتر خنده او لبخند بود و هرگاه لبخند می زد دندانهايش چونان دانه هاى تگرگ خودنمايى می كرد...»
============
*.- سوره ی مبارکه ی قلم. آیه ی چهارم.
============
میلاد دو نور مبارک.
سالهای سال حسرت پشت سر آقا نماز خواندن در دلم مانده بود تا پارسال و سفر حضرت آقا به قم و دیدار غیرمترقبه ای که بواسطه ی دوستی عزیز هماهنگ شد و چشمانم قاب حضرت مولا شد و پشت سر حضرت ماه، - که خدا تا طلوع آفتاب زنده اش بدارد - و در جمعی که اغیار بیگانه ی آن بودند نمازی خواندم که بقول حضرت خواجه، در نمازش خم اَبروی یار در نظر آمد و محراب به فریاد...
حسرتی که هر جمعه ای که آقا نماز تهران را می خواند در دلم تازه می شود و غبطه به تهرانی هائی می خوردم که می توانند دوباره پشت سر ماه تاب قامت ببندند.
خطبه های جمعه ی گذشته اما، حکایتی دیگرگون داشت. به دعوت پایگاه اطلاع رسانی حضرت آقا حاشیه ای بر جمعه ی صلابت 14 بهمن نوشتم و دوستان سایت حضرت آقا منتشرش کردند. افتخاری که لینک بی مقدار این حقیر را در دامنه ی پر برکت خامنه ای دات آی آر قرار داد. یعنی من ِ دنیای مجازی نیز در سلک دنباله روان ایشان درج شد!
و من مفتخرم که از اول روز در سلک و شیوه ی مولای عصر غیبتم حضرت خامنه ای بوده ام و شیوه ام را دنباله روی از ایشان نهاده ام. به امید آن که در روز حساب حکایتم حکایت این آیه شود از سوره ی اسراء:
-----
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ۖ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَـٰئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا »
یعنی: روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فراخوانيم، كسانى كه كارنامهشان به دست راستشان داده شود، كارنامه خود را [شادمانه] مىخوانند و به آنان به اندازه ذره ناچيزى هم ستم نرود.
-----
پی نوشت:
1. آیه ی فوق از حسن تصادف جزء آیات سحرانه ی امروز بود که هر روز بعد فریضه ی صبح، سهم هر روز من است از بی کران کتاب کریم.
2. قبل تر فکر میکردم با دو نوبت تذکری که آقا به اهالی وبلاگستان داده اند و تسلطی که ایشان بر فضای وبلاگستان دارند، لابد هر از گاهی وقت می گذراند برای دیدن وبلاگ بچه ها و آرزو می کردم کاش روزی کلیک شان روی لینک «صبح» ِ من اشاره کند. الیوم با لینکی که شده ام این ظن در من زیادت کرده که حضرتشان یک بار هم که شده تشریف آورده و نوشته های حقیر را دیده اند! سایه شان مستدام... و سر خمّ مِی سلامت!
کار ندارم به تعداد بی شماره ی کارهای بزرگی که کرده ایم و قله های رفیعی که فتح کرده ایم و بیست سی سال قبل حتی خوابش را هم نمی دیدیم. کار ندارم که شب عاشورای نود، جانور قندهار را که داشت برای خودش اطراف کاشمر جولان می داد و به قصد تجسس در «فردو» آمده بود به زیر کشیدیم و صاحاباش گریه کنان آمد دم در که من طیاره مو میخام! و محل سگش نگذاشتیمش. کار ندارم به روزی که مخیله مان نمی کشید روزی یک نمونه ی آزمایشگاهی از میله های سوخت اتمی داشته باشیم و وقتی به ش دست پیدا کردیم وزیر خارجه آلمان و انگلیس را آوردیم سعد آباد و فرش قرمز زیر پایشان پهن کردیم و شد آنچه شد... کار ندارم به این همه پیشرفت علمی و اجتماعی که غرور تزریق کرده زیر عرق ملی مان. از انقلاب و امام و آموزه هایش، سر خم نکردم جلوی ابرقدرت ها را و شکستن شاخ قلدرهای بین المللی را که منطق شان منطق بزن بهادری بود و زور و قانون جنگل و شکستن هیمنه شان را بتوانیم بفهمیم و پاسش بداریم دنیا و آخرتمان را کفایت است!
خدا روح معمار روشن ضمیر ایران بعد از 57 را غریق رحمتش کند که فرمود:
آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!
و آمریکا نتوانسته از ان تاریخ الی یومنا هذا، غلطی در خور بکند!
تا باد چنین بادا...
سید و پیر ما
تریبون نماز جمعه را که ذکر خداست
سوا کرده برای حرف هائی که باید! بیشترین و بهترین بُرد را داشته باشند.
آقا، سالی یکی دو سه بار و هر بار به علت العللی می آید و تکیه می دهد بر سلاح و برایمان خطبه ی جمعه می خواند. هر باری که لازم! باشد عزت تمام قد اسلام، با کلمات شلاق بکوبد بر پیکره جبهه ی ظلم و فساد و نفاق.
امروز وقتی سید ِ برنا دل ِ روشن ضمیر، با کلمات آتش گشود بر جبهه ی باطل و گفت:
غده حقیقتاً سرطانی اسرائیل باید درمنطقه از بین برود و این مسئله بدون تردید روی خواهد داد.
و گفت:
ما هر جا دخالت کنیم صریحا می گوییم همچنانکه به علت ضدیت با غده سرطانی رژیم صهیونیستی در دو جنگ پیرزومند 33 روزه و 22 روزه دخالت کردیم و از این پس نیز هرجا هر ملتی یا گروهی با رژیم صهیونیستی مبارزه و مقابله کند ما به او کمک می کنیم و هیچ ابایی هم از گفتن این مسئله نداریم.
و گفت:
اگر ما دخالت می کردیم اوضاع بحرین جوردیگری می شد.
یک لحظه انگار خون شیعه گی ام به غلیان آمد و همه ی اقتدار و عزت عالم در روحم حلول کرد.
نذر قامت افراشته ی علمدار انقلاب، و نذر صلابت و اقتدار مثال زدنی اش، و نذر صولت حیدری اش و نذر کلمات پولادینش و برای دفع چشم زخم بدخواهان، صلوات صدقه می دهیم تا باشد و باشیم تا آن روز که علم به صاحبش برسد... الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
-------
سوره ی مبارکه ی منافقون. قسمتی از آیه ی هشتم.

روح خدا
وقتی حلول کرد که زمین سال ها با معجزه فاصله داشت!
خدا قرن ها قبل گفته بود که: وَلَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّـهِ ۖ *
گفته بود که از خدا و روح خدائی نومید مباشید! ما باورمان نبود... و خدا باید معجزه ای می نمایاند تا انسان غفلت زده ی عصر غیبت تلنگری بخورد و مهیای طلوع دوباره آفتاب شود.
یاد امام و انقلابش سبز که فرمود:
ما در انتظار روءیت خورشیدیم!
.
---------
*.- سوره ی مبارکه ی یوسف. قسمتی از آیه 87
درُست از لحظهای که اذان صبح را در "صور" دمیده بودند، تا الان که در ضیافت افطار رئیسجمهور لُبنان هستیم، لحظهای قرار نداشتهای.
با این فولکس واگن، که اینروزها، مرکَبِ راهوار و اَنیسِ بیبدیلِ تو در جادههای سراسرِ لبنان است، مدام در تکاپو و تلاش بودهای... و حال، من چقدر خوشحالم که قامتِ افراشته و پراستقامتت، میتوانند، دقایقی استراحت کنند و ما در کنار تو باشیم و آرامش تو را ببینیم و مدام به چهرهات، نظر بیفکنیم که دیدارِ روی ماهت را عبادت میدانیم.
آری! دقایقی مانده است، به غروبِ آفتاب... در این جلسه که میزبانش، رئیسِ جمهور لبنان است، عالمانی از اهل سنّت هم، در کنار تو نشستهاند... و آنها به "وقتِ غروب" افطار میکنند، اما، ما شیعیان به "وقت اذان مغرب"... و این فاصلهی چند دقیقهای، خودش میتواند، منشأ سوء تفاهمها و کدورتها شود... چرا که "صلح" در لبنانِ این روزها، به "مویی" بند است و بسیار شکننده!
دلهره، شادی در کنارِ تو بودن و آرامشِ رویِ ماهِ تو دیدن را از من گرفته است!
چه خواهد شد؟!
لحظههای غروب آفتاب سر رسیدهاند.
علما و بزرگان اهل تسنّن بسمالله میگویند و شروع کردهاند به افطار... و من همچنان نگرانِ توام!
خدایا! چه میبینم!
"تو" استکانِ چای را در دست گرفتهای - درست در همان لحظهای که آفتاب غروب کرده است و برادران سنّی، به افطار مشغولند- و با دستِ دیگرت، به دُعا نشستهای!
یک دست، چایِ افطار و دست دیگر دعا... دعا میخوانی و نگاهت را به آسمان دوختهای...
همه، محوِ معنویت این لحظههای دعای تواَند...
این دعا، آنقدر ادامه مییابد که "وقتِ افطار شیعهها" هم سر میرسد.
و اینک، افطار توست به وقتِ وحدت و عاطفه.
که هم سلوک شیعه را تکریم و اجابت نمودهای و هم مانع بروز کدورتی شدهای...
و من، اما، همچنان محوِ جمال تواَم...
=====
از این جــــا
«یك روز در صدر اسلام، دشمنان به نظرشان رسید كه با شِعب ابىطالب و محاصرهى اقتصادى مسلمآنها، آنها را از پا بیندازند؛ اما نتوانستند. این روسیاههاى بدمحاسبهگر خیال میكنند ما امروز در شرائط شِعب ابىطالبیم. اینجور نیست. ما امروز در شرائط شِعب ابىطالب نیستیم؛ ما در شرائط بدر و خیبریم.»
حضرت آقا. دیدار مردم قم.
=====
تحلیل مرتبط را از این جــــا بخوانید.
می گویند: نُه ِ دی و من ناخودآگاه یاد چشمان اشک بار مادر پیری می افتم که دستان لرزانش در دست پسرش بود و صدایش می لرزید و فریاد می زد:
یا حسین!
پسرم، تنها پسرم، فدای علمت! فدای علی اکبرت!
من زنده باشم و علم تو را بسوزانند؟
از مکاید شیطان، این است که انسان را هی توجه می دهد به این که خوب، حالا که تو جوان هستی، حالا که تو وقت نشاطت است، خوب إن شاالله وقتی پیر شدی، آن وقت جبران می کنی کارها را؛
و این یک امری است که نخواهد شد.
انسان اگر در جوانی تهذیب کرد خودش را، شده است. اگر بگذارد تا به پیرمردی برسد، هم قوای خودش ضعیف می شود و هم آن درختی که در دل انسان شیطان کاشته است قوی می شود، و آن درخت قوی را نمی شود با یک اراده ضعیف انسان کند. این یکی از اموری است که من نگرانش هستم و آقایان هم باید نگران باشند، و در هرجا هستند سفارش کنند به اهل علم و آن ها را تحذیر کنند و پرهیز بدهند از دنیا.
حضرت امام روح الله. اعلی الله مقامه و حشره مع الائمه و الانبیاء.
'هر از گاهی که خیلی دور و برت شلوغ می شود و فکر می کنی یل تک تاز میدانی و محور جمع دوستان، خدا به صورتی کاملن هدفمند و استادانه و ناگهانی، از جائی و جوری که هیچ به عقلت خطور نکند، طوری خلع سلاحت می کند خودت بمانی و خودت. بی هیچ یال و کوپالی و بی هیچ پس رو و پیش رُوی! خدا اگر دوستت نداشته باشد می گذارد در همان هفت قفل غفلت گیر کنی و سیر در هپروت آمال دست نایافتنی ِ طولانی تو را از خود غافل کند و از راه باز دارد. سخت است آدم کژراهه برود و انگار کند درست در مرکز هدایت گام برمی دارد و هر روز که بگذرد این تغافل ضخیم و ضخیم تر شود...
و لذت سیر در مسیر پر پیچ و خم دوست داشتن، به تلنگرهای گاه و بیگاه و بی چاره گی های هر از گاه و ناگهانش است.
اهل معنا خبرشان بیشتر است...
نگاه نافذ و چشم های آبی، لبخند همیشگی ِ روی لبش، لحن کلام نافذ و شخصیت عمل گرا و کاریزمای اسطوره ای دست نایافتنی مردی که مرغ خیالم در اوج ترین پروازهایش از قوزک پاهای او بالاتر نمی تواند پرید. موسای صدر، مسیح لبنان. مرد ِ مراد چمران. پدر یتیمان جبل عامل. جلودار امتی که بیدارشان کرد. مبشر رستاخیز عظیم سرزمین لبنان و شیعیان ستم کشیده اش... هر بار که نام نامی امام را می شنوم، روح سرکشم با همه ی سرکشی هایش تمام قد به قامت رعنای امام ِ بلند قامت، سر خم می کند... هر صبح، قبل نماز، چشمانم میهمان تلاقی با چشم هایش است. چشم هائی که قاب شده است روی کتابخانه ی کوچکم. قاب عکسی که دختر امام، سال ها قبل هدیه اش کرده... و امام نه امام ِ لبنانی ها و نه حتی امام ِ شیعیان، که امام آن بستنی فروش مسیحی جبل عاملی بود و هست! که هر روز بعد نماز ظهر در کافه ی کوچکش، سر پا بستنی می خورد تا بفهماندمان که: «کذلک جعناکم امتاً وسطا!»
امام! تو قصه نیستی! تو اسطوره ی هر روز و هر زمان مائی. تو، پرسش همیشگی ما، در باب کرامت انسانی! تو امام سفر برده ی مائی که روزی چون یوسف به آغوش یعقوب برخواهی گشت که فرمود:
یا بَنیَّ اذهبوا فتحسسوا من یوسف وأخیه
و لا تیأسوا من روح الله
إنه لا ییأس من روح الله إلا القوم الکافرون *
------------------------------------------------
و تو روح خدائی و من نه مایوس از بازگشت تو، که یقین دارم موسای مسیح، روزی بر خواهد گشت...
=================
*.- (سوره ی مبارکه ی یوسف. قسمتی از آیه ی هشتاد و هفتم)
یکی از لذت ها و نیازهای روحی ام حضور و اقامه فرائض یومیه در مساجد قدیمی است. انگار کن مساجد جدیدالاحداث با مصالح روزآمد و شیک! سنخیتی با روح آکنده از سنت و اسطوره گرای من نداشته باشد. در نظر ذائقه ی من، انسان ها هر قدر سنت گراتر همان قدر خواستنی تر و جذاب تر و دوست داشتنی تر. و قدیم تر ها که ساختن و پرداختن و از آب و گل در آوردن پدیده ای به سهولت امروز نبود و هیچ چیز در ابعاد انبوه، نه وجود داشت و نه تولید! می شد و بنا کردن هر چیز مستلزم مرارت فراوان بود، ساختن یک مسجد، یک پل و یا حتی یک بنای معمولی برای سکونت حاصل نمی شد مگر با عزمی راسخ و عشقی مداوم و مجاهده ای عظیم در خور ِ آن. که اگر عشق نبود، هیچ سنگی روی هم بند نمی شد! و نه مثل الان که سیمان و میلگرد و آرماتور، کاری می کنند کارستان و هر چیزی را روی هر چیزی بند می کنند. بی آن که عشقی درمیان باشد... و این چنین بود که ابنیه ی تاریخی چون پایشان مرارت ریخته شده بود و عشق، از دل بر آمده بودند و لا جرم بر دل می نشستند و خواستنی می شدند و خواستنی مانده اند!
آدم ها هم پیرو این قاعده اند. آدم ها هر قدر مقاوم در برابر فرهنگ ماشین و دود و مدرنیته، همان قدر خواستنی هستند و جذاب. و انگار مغناطیسی حول محور وجودشان باشد که تو را ناخودآگاه، بی آنکه حتی او را بشناسی اش، جذبت می کند و تو شیفته ی آن آدم ِ ناشناخته ی غریب می شوی.
غرض، در لابلای فرهنگ مدرن، های و هوی ترافیک و بوق ممتد ماشین ها هنوز اگر دلت زنده باشد، هست کُنجی که به گوشه آن بخزی و در ورای سیل روزمرگی، دلت را میهمان جرعه ای از مِی ِ ناب ِ سنت کنی. و هستند کسانی که پیمانه ات را پر از لذتی کنند که روحت سخت تشنه ی آن شراب صافی است.
...
معلم بود. بعدها، روح سرکشش کار او را به حوزه کشاند و بعد سال ها معلمی، از نو شروع کرد و ضَرَبَ ضَرَبا خواند و آن قدر خواند که لائق کسوت روحانیت شد و مفتخر به پوشیدن لباس پیامبر صلی الله علیه و آله.
پیرمرد بود که شناختمش. ظهر هر روز قرار نانوشته ای بود بین من و او که او امام باشد و من ماموم و پشت سر او، فریضه ی ظهر و عصر را ادا کنم و او در آن مسجد ِ قدیمی ِ آجری، بین دو نماز به قاعده ی چند دقیقه سر پا بایستد و بر خلاف همه ی منبر ها که بیشتر وعظ و خطابه اند، از حسین برایم، برایمان بگوید. و من هر روز مشتاق روضه ای بودم که می خواند و روضه اش نه شعر داشت و بحر و قافیه و سجع. حرف می زد. روایت می کرد. از احوال سیدالشهداء می گفت. و فقط می گفت! و لحن گفتنش آن قدر جذاب و از دل برآمده بود که بر دل می نشست و دل می گدازید و قاب چشم ما را میزبان اشک چشمی می کرد که می گفت هر قطره اش اگر بر آتش دوزخ بیفتد، گلستان ابراهیمش می کند...
این چنین بود حکایت ما و شیخ محرم صفرعلیزاده که سال های سال، طنین صدای حسینی اش در ملکوت مسجد شیخ طنین انداز شد و دی روز در لابلای روزهائی که قافله ی حسین عزم کرب و بلا دارد، دعوت حق را لبیک گفت و به قافله ی حسین پیوست...
و این چند سطر، تعظیمی بود به قامت بلند مردی که مدیون همیشگی شور و احساس حسینی اش خواهم بود و این نه ادای دِین که وظیفه ای بود که باید ادا می شد.
روحت شاد مرد عاشق!
روحت حسینی مرد عاشق!
روحت قرین حسین، پیرمرد ِ پیر غلام ِ عاشق...
اگر پرسند که احکام کفش دوزی چند است؟ جواب بگو که چهار است: اول با طهارت بودن. دویم راست بودن. سیم چون به کارخانه درآید این اسم را گوید: الهم افتح لَنا ابواب رحمتک و الدولَه و الکَسب و برحمتک یا ارحم الراحمین. چهارم چون پشت تخته نشیند این اسم را بخواند: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله. پنجم {چون} بُرنده بر دست گیرد این اسم را بگوید: سبحان الله ما شا الله. هفتم در وقت سریش کردن این اسم را بگوید: یا غفار و یا ستار و یا کریم و یا رحیم. چون کفش و موزه در قالب کند این اسم را بگوید: اَلم یعلم بـِان الله یَـری؟ *
========
ادب ِ موزه دوزی
مجله ی داستان همشهری. شهریور نود.
*.- موءلف حکم ششم را فراموش کرده و از پنجم به هفتم رفته است. نیز قرار بوده که کفش دوزی چهار حکم داشته باشد. اما هفت حکم ( در حقیقت هشت حکم ) یاد شده.
========
پی نوشت: فکر کن کفشی که دوخت و دوز و قالب گیری اش با این اسامی و اذکار و آیات تنیده شود، راه به خطا می تواند! برود؟
شیطان را باید شناخت. شعار میدهند می گویند شیطان قوی است. نه شیطان قوی نیست؛ ما به شیطان رو میدهیم. ما بچه بودیم در محلات و خانههای پر درخت تبریز بازی میکردیم. دیدیم ناله یکی از بچهها بلند شد... یک بچه عقرب پیدا شده بود کمی از مورچه بزرگتر. این بچه داشت سیاه می شد طفلک. بچه عقرب از بند انگشت هم کوچکتر بود. عقرب فقط یک لنگه کفش میخواهد. شما الان نمیتوانید بگوئید عقرب قوی است ولی موذی است. رو بدهی میآید در آستین آدم. شیطان هم ضعیف است. نگویید قوی است، این طور بگویید روبروی خدا ایستادهاید. شیطان قوی نیست، موذی است.
=====
حضرت آیت الحق؛ سیدعبدالله فاطمی نیا.
البته «الجهاد باب من ابواب الجنّة فتحه اللَّه لخاصّة اوليائه».
باب جهاد، باب كماهميتى هم نيست؛
درِ بهشت است،
به روى همه هم باز نميشود؛
به روى اولياء باز ميشود.
اين نشان ميدهد كه مردم مجاهد ما از اولياى خداوند هستند كه اين باب روى آنها باز شده است.
حضرت ِ آقا. دی روز. دیدار مردم خون گرم فارس
نه برادران!
چیزی عوض نشدهاست و هنوز هم اَسالاساس بنای انقلاب اسلامی بر مبارزه است
و هنوز هم ما محتاج هستیم که روح حماسه و ایثار را در میان مردم زنده نگاه داریم،
بسیج را تقویت کنیم،
اسلحه بسازیم،
عاشورا را حفظ کنیم،
فرهنگ مصفای عاشورائیِ جبهههای جنگ را اشاعه دهیم
و خود را برای یک نبرد طولانی و همهجانبه با شیطان آماده کنیم...*
*.- آینهی جادو، جلد دوم، مقالهی اول، صفحهی ۳
آسیدمرتضای آوینی رحمهالله و رضوانه علیه
1367 ه.ش.
ام سال اتفاقی گذرم افتاد به غرفه ای که پر بود از عکس های تکی و دسته جمعی تو و کتاب هائی که نوشته ای یا درباره ات نوشته اند. در هیر و ویر نمایش گاه بیست و سِیُّم. و دخترت که حالا عاقله زنی شده با ردی از غم که در چشم هاش عیان بود. چشم هائی که لو می دادند او دختر توست ایستاده بود آنجا که راجع به تو و از تو برایمان بگوید.
غرفه ات، غرفه ای که به یاد تو برپا شده بود بوی تو را می داد. و حسرت دوری تو را می نمود. خاصه با آن شماره اندازی که هر روز یک شماره به ش اضافه می شد و داغ روزهای بی تو را یکی یکی می افزود.
یادگار من از آن هیمنه ی برپا شده بیاد تو، قطعه عکسی بود با نمای بسته ی لبخند همیشگی تو و چشم های براق و آبی تو.
و من هر بار که به آن می نگرم حسرت دیدار تو زنده تر می شود.
این روزها که آن دیوانه ی لیبیائی عنان از کف داده و می رود که به سرنوشت اعقابش دچار شود، هزار امید در دلم رُسته که تو باز آئی.
و من روزی را می پایم که تو با آن ردای مشکی و قامت رعنا و قد کشیده ات، با چشم های نافذ و زیبایت و با لبخندی که هنوز بعد از سی و دو سال باید روی لبانت مانده باشد، از در درآئی.
می گویند:
خدا تو را نگه داشته تا در وقت موعود کار بزرگی را به انجام رسانی.
بیا موسای مسیح.
بیا سید موسی.
بیا که مشتاق باز آمدنت هستم امام موسی صدر!
پی نوشت:
با امروز یازده هزار و شش صد و هشتاد و شش روز از ربودن امام موسی صدر می گذرد. و امروز نهم اسفند است. از سال یکهزار و سی صد و هشتاد و نه خورشیدی.
در همین زمینه بخوانید:
دعای حضرت آیتالله خامنهای برای آزادی امام موسی صدر
سفر را دوست دارم. سفر به سرزمین های ناشناخته را بیشتر.
دوست دارم جاهائی را کشف کنم که قبل من کسی آن حوالی نبوده باشد یا اگر گذار کسی به آنجا افتاده آنقدر معروف نشده باشد جوری که از هر کسی بپرسی عید را کجا می روی بلافاصله بگوید فلان جا.
مصر یکی از آن سرزمین های ناشناخته و نادیده برای من است.
نظام فرعونی حاکم بر آنجا و روابطش با ما خاصه در قضیه ی پناه دادن به شاه مخلوع و حواشی آن، در این سال ها آنقدر تیره و تار بوده که سرزمین نیل و هرم و فرعون و ابوالهول را برای ما ایرانی ها نادیده و ناشناخته کرده باشد.
یادم نمی رود که در سرزمین وحی که مجمع اقوام و ملل مسلمان است و از هر رنگ و نژاد و کشوری آنجا در مجتمعند، از دیدار هیچ ملتی به اندازه ی مصریان که نوعاً چتر ضد آفتاب بالای سرشان می گرفتند، ذوق زده نشدم...
الغرض، یکی از آرزوهای همیشگی ام دیدار از مصر بوده و این سالها هیچ امکان برآوردن این آرزو نبوده.
این روزها و در لابلای خیزش مردمان مصر که سهم زیادی از فرهنگ و تمدن را با خود دارند، به دو جهت خوش حالم.
یک. اینکه بالاخره مصریان تکانی به غیرت خفته شان داده اند و همین روزهاست که دم فرعون پوشالی و پوسیده ی مصر را قیچی خواهند کرد!
دو. این که بعد آزادی مصر از یوغ فرعون هشتاد و اندی ساله، شاید دری به تخته بخورد و ما یک سر تا ساحل نیل و پای مجسمه ی ابوالهول برویم و برگردیم.
حالا بماند که شوق دیدار مصر در من که سال هاست شعله ور است از معلم شهید - شریعتی - بیادگار مانده است. آنجا که با برادر نادیده اش در دخمه ی بردگان در کنار اهرام نجوا می کرد:
آری این چنین بود برادر...
برادر مصری ام!
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش.
تا صبح چیزی نمانده است!
در طول نزديک به 20 سال، چه در زمان رياست جمهوري و چه بعد از آن مرتب سعي کردهام به منازل شهدا بروم و يک جلد کلامالله مجيد نيز به آنها اهدا کنم، همواره مقيد بودهام که در پايان جملهاي که در کنار قرآن نوشتهام، آخرين کلمه نام شهيد باشد تا نام و امضايم در کنار نام شهيد قرار گيرد، با اين اميد که حداقل به برکت مجاورت کتبي و لفظي با نام شهيد، خداوند مرا با آنها نزديک و محشور فرمايد.
فلسطين آزاد خواهد شد؛ در اين هيچ شبههاى نداشته باشيد. فلسطين قطعاً آزاد خواهد شد و به مردم بر خواهد گشت و در آنجا دولت فلسطينى تشكيل خواهد شد؛ در اينها هيچ ترديدى نيست؛ اما بدنامى آمريكا و بدنامى غرب برطرف نخواهد شد. اينها همچنان بدنام خواهند بود. شكى نيست كه بر اساس حقايقى كه خداى متعال تقدير كرده است، خاورميانهى جديد شكل خواهد گرفت. اين خاورميانه، خاورميانهى اسلام خواهد بود...
از این جــــا
نماز اولین میهمان سرای خدا در زمین است.
اول وقت رضوان خدا
وسط وقت رحمت خدا
و آخر وقت عفو خداست...
طول دادن قنوت در نماز، سختی های مرگ را کاهش می دهد.
پیامبر اعظم علیه و آله افضل صلوات المصلین