شهادت می دهم
تا یومنا هذا
هیچ کس را
بیشتر از معلمانم دوست نداشته ام.
شهادت می دهم
تا یومنا هذا
هیچ بوسه ای شیرین تر از آن بوسه نبوده که بر دست معلمم زده ام.
شهادت می دهم
تا یومنا هذا
و تا روز حشر
ذره ای از شوقی که وقت دیدار معلمم در جانم می دود را با دنیا عوض نمی کنم.
شهادت می دهم
تا یومنا هذا
و الی الابد
مدیون کلمه به کلمه ی حرف هائی هستم که از جان معلمم تراوید و در جان ِ دلم نشست و بار داد.
و خدا هر بار که اراده ی خیر در حق من نمود، عطش مرا با جامی که به دست معلمم بود نشاند.
- - - - - - - - - - - - - - - - - -
دوازدهم اردی بهشت، روز شهادت استاد مطهری و یاد روز سپاس از مهر بی حساب معلم، مبارک.
x x x x x x x x
یادداشت های مرتبط: (+ ،+ ،+ ،+)
x x x x x x x x
روح معلم کلاس اولم که کلمه به من داد را یاد می کنیم با ذکر صلوات بر پیامبر و آل طاهرینش.
شکر نعمت جمهوری اسلامی و برکاتی که از روز استقرار آن تا قیام قیامت بر ما و بر اهل زمین گسترده است، در قاب کلمات ناچیز من نمی گنجد!
نهالی که امام غرس کرد، امروز درخت تناوریست که سایه ی فیض آن نه بر سر ایران که تا شرق و غرب عالم گسترده است و پرچمی که او تمثال مبارک (محمد) صلی الله علیه و آله را در او دید(1)، امروز پرغرورترین و پر ابهت ترین بیرق عالم است و در اهتزاز است تا روزی معلوم که به دست "صاحبش" برسد.
این چند سطر اما، شکرانه ایست ناچیز و تعظیمی از سر اردات در برابر نعمت بزرگی بنام انقلاب و روز بزرگی بنام "روز جمهوری اسلامی"
========
1) دوبیتی معروفی از امام که می فرمایند:
این عید سعید عید اسعد باشد
ملت به پناه لطف احمد باشد
بر پرچم جمهوری اسلامی ما
تمثال مبارک محمد باشد
------------------------------
و نسخه ی جاوید حضرت روح الله برای هر روز و همیشه ی ما:
شما خودتان را درست کنید،
کشورتان درست خواهدشد؛
و آسیبی هم نخواهد دید.
امروز نخستین روز کاری سال جدید است.
یعنی سیستم اداری و اقتصادی مملکت که از یک هفته ی قبل عملا تعطیل بوده، تکانی می خورد و نه با ظرفیت کامل که با کارکنانی که سفر عیدانه نرفته اند، از حالت تعطیلی در می آید.
گرچه تا بازگشت به حال سابق یک هفته ده روزی فاصله داریم و قصه ی مکرر تعطیلات دور و دراز و ضرر جبران ناپذیر و غیر قابل بازگشت آن به اقتصاد و آموزش و شئون مختلف اجتماع، سال هاست نقل محافل ذی ربط و غیر ذی ربط است و معلوم نیست کِی و کجا این نشتی عمیق درز گرفته خواهد شد؟
گرچه بواسطه ی شغلی که جُسته ایم، چند سالی است برای ما روز نخست کار همان روز نخست سال است و ما تبریک های همکارانه مان را همان روز نخست سال گفته ایم و شنفنده ایم، ولی به جاست آغاز سال ِ کاری جدید را تبریک بگویم و از خدا بخواهم امسال مان را مصمم تر و بهتر و پر بازده تر از سال قبل مان کند. آمین!
آتش نماد اساطیری فرهنگ ایرانیان و آذربایجانیان است.
در فرهنگ اساطیری ما، وقتی ابراهیم ِ نبی، در آتش دان نمرود شد و حیِّ جلیل، آن را برای عبد ِخلیل گلستان و سرد و سلام کرد و فرمود: (يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ)، یا آنگاه که سیاوش بعد آن اتهام و برای اثبات پاکی اش از آتش گذشت و زبانه های آتش بر او که پاک بود بی اثر ماند قصه ی خالصی آتش سر زبان ها افتاد و آتش یکی از عناصر ِ اربعه ی طبیعت شد و تا یومنا هذا هر چه و هر که را که ناخالص باشد و خام، به لهیب زبانه های گدازنده ی آتش می سپارند که ناخالصی اش زدوده شود و خامی اش پخته شود...
پدیده ی مانائی که این روزها، کم تر کسی است از ریشه و منشاء آن مطلع است و می داند که اصلن چرا چند روز مانده به عید، مردان مدعی شجاعت از روی آتش می پرند؟ و این عبور سالم و سلام و سِلم از روی زبانه های آتش در پسین روزهای سال کهنه و در آستانه ی حلول سال و روز نو یعنی چه؟ و کمتر کسی است که شنیده باشد آتش در نوروز بر ابراهیم گلستان شد...
و انگار این پرش و این گذار نمادین، سرنوشت محتوم همه ی ماست و لابد و لا شک همه مان یک جائی در روز حساب! از روی آتشی پرلهیب عبور داده می شویم تا سیه روی شود هر که در او غش باشد آنجا که می فرماید:
(وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا ۚ كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا. ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا) (مریم.71و72)
و هيچ كس از شما نيست مگر [اينكه] در آن وارد مىگردد. اين [امر] همواره بر پروردگارت حكمى قطعى است. سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی میبخشیم؛ و ظالمان را -در حالی که (از ضعف و ذلّت) به زانو درآمدهاند- در آن رها میسازیم.
خستگی از چشم هایش می بارید. این که بیست ساعت بنشینی یک جا و جُم نخوری و حواست به همه چیز باشد و غذای سرد و دیر به ت بدهند و وسط کار فرصت نیم ساعت چرت زدن و حتی مجال چند لحظه کش و قوس دادن به عضلاتت را نداشته باشی کافیست که آدم را از پا بیاندازد و نصف بیشتر گیرنده های سمپاتیک و پاراسمپاتیکت را از کار بیاندازد. ولی او سر زنده تر و پر انرژی تر از این بود که بگذراد آثار خستگی در صورتش پیدا باشد.
اصلاً معلم جماعت نمی توانند و نباید! که خسته شوند. آن هم معلمی که بچه ها دوستش داشته باشند و سبک راه رفتنش، نوشتنش و حتی دست تکان دادنش الگوی پسر بچه های تازه بالغی است که می خواهند دنیا را کشف کنند و ته دنیایشان کس یا کسانی است که به دیده ی کودکانه ی آن ها همه ی محاسن یک جا در آن ها جمع شده و همه ی محاسن چیزی نیست جز خط خوش و مهارت در فوتبال و بلد بودن جوک های فراوان! و داشتن صدای خوب...
حوالی دو ی صبح بود. آمده بود که اقلام انتخاباتی و صورتجلسه ی اخذ و شمارش آراء را تحویل دهد. زیر چشمی می پائیدمش. ایستاده بود توی صفی که تا راه پله ها کشیده شده بود. چشم هایش همان برق همیشگی را داشت. فقط موهای سر و ریش پر پشت و خوش فرمش کم کم داشت به سفیدی می زد.
بعد آن همه سال و بعد این همه خستگی، هیچ فکر نمی کردم مرا که بیست سال قبل شاگردش بودم را به اسم بیاد داشته باشد.
صندوق را که تحویل گرفتم و پرسیدم که شام خورده اند یا نه؟ و پشت بندش به شیطنت درآمدم که مرا یادتان هست؟
نگاهش را قفل کرد توی صورتم و گفت: حسین! تو هنوز نمی دانی هیچ معلمی، اسم هیچ شاگردی را فراموش نمی کند!
بعد وقتی خواست برود، دست دراز کرد و آن چنان با مهر دستم را فشرد که فشار دست گرمش مرا بیست سال کودک کرد و انگار کردم همان حسینی ام که دوست داشت وقتی بزرگ شد، قد همین آقا معلم! خوش خط باشد و خوش سر و زبان و آرزو داشت، ریش هایش شکل ریش های او باشند و قد او کتاب بخواند و مثل او خوش لباس باشد و ادکلنی بزند که او می زد و وقتی حرف می خواهد بزند، سر و دستش را مثل او تکان تکان بدهد...
نگاه نافذ و مهربانش و دست های پر محبت و مردانه اش، خستگی هر دومان به در کرد. خم شدم و دست هایش را بوسیدم و هیچ بوسه ای شیرین تر از آن نبود...
سخت بود از خود نوشتن. ولی به هر جان کندنی بود، چیزکی از خودم نوشتم تا بماند!
دوستی نادیده اما کار بلد، زحمت کشید و سر و سامانی به این جا و صفحات مرتبط داد. بین کار پیشنهاد فرمود که بیا یک کنتور برای صفحه ی اصلی نصب کنیم که بدانی آمار بازدید از صفحه ات در چه نُرمی ست و تو چه قدر دیده!! می شوی! کنتور را نصب کرد و خروجی کار برایم آنقدر غیر منتظره بود که به تاکیید پرسیدم آیا رقم های خروجی شمارنده واقعی اند واقعن؟ فرمود: (بَعله که واقعی اند!) و ما کیفور شدیم از بازدید روزانه ی قریب به سه صد و خورده ای نفر از وبلاگ مهجورممان و لاجَرَم بر سر ذوق آمدیم!
این چند سطر اما تعظیم و سپاسی است بی پایان به همه ی بزرگورانی که بی هیچ رد و اثری می آیند و می روند و کلمات و جملات این کمترین را می خوانند.
به مدد انرژی فراوانی که از شمار خارج از تصور خوانندگان در جان کلمات من جاری شده، بیشتر و پیش تر خواهم نوشت. آن قدر که نوشتن آموزم و سپاس حضور را با نوشتن بپردازم.
باشد که باشید!
یا علی مددی
=====
پی نوشت:
آمار خوانندگان وبلاگ را در کنج چپ صفحه زیر تصویر و وکلمه ی شهید عزیزمان می توانید بجوئید!
وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا *
-----------
*.- (سوره ی مبارکه ی اسراء. قسمتی از آیه ششم)
و من نمی دانم خواجه را با مثل منی چه کار
که این چند روزه هر صبح بعد ادای فریضه ی نوشین صبح
یک استکان غزل
نو به نو
میهمانشم..
انگار، خواجه به شیراز هم خبرش شده که مثل همچه روزی در بیستم روز گذشته از فصل هزار رنگ و اورنگ
برزگش می دارند!
مدامم مست می داری
مدامم مست می دارد...
با ما چنان کن که با خاک ها کردی.
و با شاخه های بید و سرو های راست کمان
ما را آن دِه که باران را داده ای
و اردی بهشت را
و ما را آن چنان برویان که دشت های لاله را رویانیده ای...
===========
*.- (سوره ی مبارکه ی روم. آیه ی نوزدهم)
می گویند تصویر اول ماندگارتر است. اصلن هر چیزی که صفت اول داشته باشد یک جوری ته ذهن آدم رسوب می کند. طوری که نسخه های بعدی با نمونه نخستین قیاس می شوند.
بگذریم. جملات شاید! بی ربط فوق را گفتم تا مقدمه ای باشد برای تعظیمی که سال هاست به نام بلند محمدباقر شیرینی می کنم و خواهم کرد.
معلم کلاس اول ابتدائیم بسال 1367 در مدرسه ی ابتدائی شاهد که آن سال ها شاخص ترین و بهترین مدرسه ی شهر بود و معلم هایش گل های سرسبد معلم های شهر.
همیشه وقتی می گویند مدرسه بی اختیار ذهنم می رود تا ساختمانی قدیمی با نمای آجر بهمنی و کلاس های نیمه تاریک با شیشه های مشبک و معلمی خوش هیکل با سیبیلی ذوزنقه ای شکل که روز اول مدرسه با کت چهار خانه ی قهوه ای رنگش آمد سر کلاسمان و کتاب های فارسی اول ابتدائی را که رویش یک مداد کلفت نقاشی شده بود با یک گل بزرگ قرمز رنگ در بالای آن، بین مان تقسیم کرد و سپرد که کتاب هایمان بدهیم مامان ها برامان جلد کنند تا آخر سال همین طور ساق و سالم که تحویلمان داده تحویلش دهیم.
یادم نمی رود پنج تومنی های نارنجی رنگی را که پول تو جیبی هفتگی مان بود و خط کش دو سه متری آقای شیرینی را که همیشه ی خدا کنار دستش به دیوار تکیه داده بود و بیشتر از خط کشیدن روی تخته سیاه، به سر و کله ی ما ته نشین های کلاس می خورد که حواس ِ پرتمان را برگرداند سر درس و لوحه و مشق!!
یادش نیک لوحه های جلد شده که قبل کتاب خواندیم و زودتر از همه ی کلاس اولی های شهر تمامش کردیم.
یادش نیک اولین بسم الله الرحمن الرحیمی که یادم داد و نوشتم.
یادش نیک باد امتحان ریاضی ثلث سوم که نصف بیشتر کلاس بلد بودیم اسم و شهرتمان را درست بنویسسم بالای ورقه ای که مُهر مدرسه ی شاهد 9 بالایش خورده بود...
یادش نیک اولین دهه ی فجری دانش آموز شده بودیم و می توانستیم نوشته های روی پوسترها را بخوانیم که نوشته: دهمین فجر انقلاب مبارک...
یادش نیک و روحش شاد معلم کلاس اولم که به من عشق آموخت و کلماتی که با آن عاشقی کنم...
فصل نو شده است.
فصلِ نو، رنگ به رخسار زمین و زمان می پاشد.
اسمش رویش است: فصل هزار رنگ.
پائیز!
با آنهمه رنگ و برگ های خزان شده.
با سوزی مطبوع و خواستنی.
با بعد از ظهرهای ولرم و کوتاه که جان می دهند برای چرت بعد از نهار.
با بازار قدیمی شهر و بهت زیبای تماشای مقرنس ها و طاقهای راسته فرش فروش ها ...
با تابلوی قدیمی مغازه قندریزی حاجی (...) که نمره ی تلفنش هنوز! چهار رقمی است ...
پائیز!
فصل شکوهمند لذتِ دوست داشتن.
وقتی که طبیعت، برگ و بار می ریزد و رنگ و رو می گیرد.
و باز این چنین است قصه ی هزار فصل روز حَشر!
و کذلک النشور ...
پروفسور ايستاد و چند شي،را روي ميز گذاشت....وقتي کلاس شروع شد بدون هيچ کلمه اي يک شيشه بزرگ سس مايونز را برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد . بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است ؟ و همه تاييد کردند .
سپس پروفسور ظرفي از سنگ ريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تکان داد . سنگريزه ها بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند . دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است ؟ و همه تاييد کردند .
دوباره پرفسور ظرفي از ماسه برداشت و داخل ظرف ريخت و ماسه ها،همه جاهاي خالي را پر کردند.او يکبار ديگر پرسيد آيا ظرف پر است؟و دانشجويان يک صدا گفتند : بله .
نوروز همان روزى است كه ابراهيم خليل(ع) بت هاى قومش را ـ كه در آن روز براى شركت در مراسم جشن از شهر خارج شده بودند ـ شكست. و نوروز روزى است كه كشتى نوح(ع) بر كوه جودى نشست...
و انگار که زایش دیگرباره زمین و تکمیل دور دوار چندهزار و چندصد باره ای دیگر ، نوید و کرشمه آفرینش یک اتفاق خوب دیگرست برای زمین پیر و که عالم پیر را دیگر باره جوان سازد ... و دیو کردارهای بد ماضی را بورود فرشته ، از سرزمین دلها بزداید.
روز که نو می شود ، تابلوئی نغز از بیان امیر سخن برایم مجسم است که رویش با سبزینه های بهاری نوروز نوشته است: «« و اذا رایتم الربیع،فاکثروا ذکر النشور ...»» که چون روزتان به بهار نو گشت یاد آرید از یاد رستاخیز عظیم تر
روز که نو می شود ، بغضی از حسرت خاطره های خوب و بد سال پارینه و شعف شیرینی از اتفاق بهاری نو ، مرا در خود می گیرد.
ثبت قلوبنا علی محبه الحسین
سبحان من لبس العزه و هو اهل
هر دفعه به لطیفه الحیلی صبح ما ، می غروبد و بعد چند روز و هفته و ماه دوباره سر بر می آورد.صبح و آنچه کلمات و سطور و نقوش انرا به هم ربط می دهد ,چیزی نیست جز حس نوشتن و باید نوشتن ... که در روزهای غروب صبح ،جای خالی نوشته های نانوشته در کنج خیال نازکم خود می نمایاند. باری ؛ صبح ، باز طلوع کرد و می خواهد که باز باشد. که تا چه قبول افتد و جه در نظر آید. و یار -علیه السلام- که را خواهد؟!!! و اینکه اینبار نوشتنهایش و همراهی فنی آچار چقدر رفیق راهش خواهد بود...
... و برای رمضان و روزهائی که از آن ،چون ابر بهاری بارید و گذشت و برای این چند روزه الباقی ، فکری باید.
باغبان در باز کن من مرد گلچین نیستم
می نشینم گوشه ای گل را تماشا می کنم
ادامهی مطلب ...
خوبی این جام این بود که از دکتر جماعت گرفته تا سرباز وظیفه راهنمائی رانندگی سر چهارراه و دانشجو به محل کارشون با رادیو جیبی می رفتن و بقول جلال آل احمد یه بار دیگه نشون دادن که تو پس کوچه های مدرنیته ؛ هنوز هم که هنوزه رو شاخ گاو هم می شه رادیو پیدا کرد...
ادامهی مطلب ...
بازهم سلام
حافظ علیه الرحمه می فرماید :
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
ارز خود می بری و زحمت ما می داری ...
حکایت ما و این آمریکائیهای آزاد اندیش است که یه مدت جلوی سرور ما رو همراه چندتا سایت دیگه بستن و مثلا خاستن که ضرب شست نشون بدن.
القصه شروع دیگر باره روزنگاری اینترنتی ما مصادف شد با آغاز اعیاد باستانی نوروز و حلول اولین ربیع.که پیامبر علیه صلوات المصلین فرمودند:هرکه مژده حلول ربیع و پایان ایام عزا به من دهد ،من مژده خلد برین بر او می دهم.
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مروا از یادت
یا علـــی
با سلام و آرزوي سالي خوب براي صاحب خونه، حاج حسين آقاي گل و بازديدکنندگان محترم
بابت مشکلاتي که در روزهاي اخير بوجود آمد و امکان بروز کردن سايت براي نويسنده محترم مقدور نبود، پوزش مي خواهم.
اميدوارم که در سال جديد، بتوانيم خدمت مناسبي به صاحبان سايت عرضه کنيم.
ضمنا سايت به صفحه اصلي منتقل شد:
www.sarir209.com
با احترام
...اندکی این مثنوی تاخیـــــــر شد.
در این یک ماه و اندی که بر ما گذشت گو اینکه کون و مکان و ابر و باد و مه خورشید و فلک دست بدست هم داده بود تا تلنگری از غفلتی باشد که این روزها بر من و ما می گذرد.
القصه این غیبت تقریبا چهل روزه ,گویا چله ای بود به تعبیر اینکه ««اتممناها بــــعشر»».این برگشتن دوباره و آغاز دیگر باره؛شاید فصل جدیدی باشد از دیدنها و فهمیدنهای متفاوت ..تفاوتی در ردای اصلاح برای ترسیم آنچه در انتظار دستان ماهر نقاش چیره دست تقدیر که بر پیشانی بلند سرنوشت این روزها ,برهم تنیده می شود...
سالهاست که روز شانزدهم آبان برای آن آشنای غریب روز دیگریست...
شانزدهم آبان یکهزاروسیصدوشصت ویک
یا علی مدد

فصل گرم تابستان با بعد از ظهرهاى داغ و سوزان آن بهترين فرصت مناسب براى مطالعه است اگر تمامى كتاب هاى موجود در كتابخانه خود را مطالعه كرده ايد و حوصله كافى نداريد كه به كتابفروشى هاى شهر سرى بزنيد نگران نباشيد چرا كه تنها با وصل شدن
به اينترنت و وارد كردن آدرس سايت مى توانيد به ليست تازه هاى نشر دسترسى پيدا كنيد.
سايت كتاب دانشجويى همانطور كه از نام آن هويداست حركتى است دانشجويى در عرصه توليد و نشر كتاب. گردانندگان سايت كتاب دانشجويى در مورد علت راه اندازى اين سايت آورده اند كه: «كتاب دانشجويى در نظر دارد تاليفات و يا مجموعه آثار هنرى دانشجويان و طلاب علاقه مند را در زمينه هاى فرهنگى ، سياسى و علمى به دو شكل مكتوب و الكترونيك منتشر كند.
كتاب دانشجويى گامى است كوچك در جهت حذف موانع بيهوده در مسير نشر ، كاهش هزينه هاى توليد ، ايجاد شبكه توزيع دانشجويى و از همه مهمتر گسترش و تعميق فرهنگ تحقيق و توليد انديشه .» به هر حال در سايت فوق بيش از ده ها جلد عنوان كتاب موجود است كه علاقه مندان علاوه بر مشاهده طرح جلد كتاب با مكثى كوتاه بر روى آن مى توانند به راحتى با شرح مختصرى از مضمون، قيمت و نوبت چاپ آن نيز دسترسى پيدا كنند.

خدایا مگذار آنچه راکه حق می دانم،از آنچه بد می دانند کتمان کنم...یاد معلم شهید ،در یادها جاودانه باد.

سوم خرداد این هفته و شب جمعه این هفته چه نامیمون بود برای اهل عشق!
درگذشت بسیجی دلسوخته محمدرضا آقاسی و امروز خفتن ندای ملکوتی آن موذن پیر اردبیلی!!!
آری حاج رحیم موذن زاده اردبیلی در گذشت.
مردی که ندای ملکوتی آن آوای قدسی اش سالها میهمان قاب پنجره دلها بود در لحظات عاشقانه سحرگاهان و ندای اجابت دعوت حق بود در ثانیه های سبز افطار.
روحش محشور با مراد و مولایش حسین ابن علی علیهما السلام باد.
یا علی

حالا که وبلاگ کم کم داره راه می افته و رونق می گیره ،بجاست که از آقاپرویززاهد، پسر خاله محترم وعزیزم که که زحمت ثبت سایت و نصب نرم افزار ام تی وبلاگ رو کشیدن صمیمانه تشکر کنم که اگه پیشنهاد و مساعدت ایشون نبود شاید بنده هنوز به جمع وبلاگ نویسان نپیوسته بودم.
من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق....
عکس بالا هم مربوط به ایشون وابوی حقیره، در حدود بیست و خورده ای سال قبل

امروز بیستم فروردین سالگرد بهره بر داری از فرود گاه امام خمینی خوی است0
حرف و حدیث و حاشیه این فرودگاه آنقدر زیاد هست که، نه من حوصله نوشتنش را داشته باشم و نه شما وقت خواندنش را؛
اندر حواشی و احوالات ساخت و بهره برداری از این پروژه همین بس که کلنگ احداث آن اولین بسال 64به زمین خورده شد و پس از حدود 000بار افتتاح و000بالاخره با فرود یک فروند هواپیمای خطوط هوائی امارات که حامل جناب وزیر سابق راه و همراهانش بود،این فرود گاه به بهره برداری رسید0 .
نکته ای که نباید بسادگی از کنار آن گذشت اینکه ،جو رسانه ای منطقه ،نسبت به افتتاح این پروژه آنقدر آلوده بود که اخبار استان و حتی خبر سراسری ـ که توسط دفتر خبری استان ساپورت می شود ـ از آن نه بعنوان فرودگاه خوی بلکه بعنوان دومین فرود گاه استان آذربایجان غربی یاد کردند0
القصه فروگاه خوی، که اهمیت استراتژیک اقتصادی و ترازیتی اش بر کسی پوشیده نیست،با دو پرواز هفتگی از مبدا تهران و بالعکس که صد البته جوابگوی تقاضای روزافزون اهالی منطقه نیست بکار خود ادامه می دهد0
شنیده ها حاکی از ایجاد خط سوم پرواز خوی - تهران در آینده ای نزدیک است.
عکس ، مربوط به اولین پرواز فرودگاه خوی است که توسط دوست بسیار عزیزم آقای رزاقی تهیه گردیده است.
یا علی

تعطیلات دوهفته ای عید امسال هم ، بالاخره مثل همه تعطیلات دو هفته ای عید سالهای قبل زود آمد و زودتر رفت0
اینکه چه کسی بنای اینهمه تعطیلی را گذاشته و فلسفه اینهمه روز تعطیل آنهم در آغاز هر سال چیست را من نمی دانم، ولی آنچه که ذهن مرا بخود مشغول کرده این نکته است که در کشوری که نیازمند یک جهش و حرکت بزرگ است وپایه هرم سنی آنرا جوانان با پتانسیل های بالفعل تشکیل می دهند و در صد قابل توجهی از این خیل عظیم مشغول تحصیل در مدارس و دانشگاه ها هستند،اینکه کار تحصیل و تحقیق و حرکت جنبش بقول معروف نرم افزاری را، که چندی است یه تکانی خورده، بی دلیل و منطق چند هفته تعطیل کردن ،درست بنظر نمی رسد ، چه اینکه ایران عزیز ما،این روزها سخت نیازمند حرکت ، تلاش ، تکاپو است0
نسل ما چه سهمی در این حرکت تاریخ خواهند داشت؟؟؟000
یا علی

یادمه چند سال قبل، یه جا خوندم که یکی ازجلسات فرهنگستان زبان وادبیات فرانسه به این دلیل که تعداد شرکت کنندگان آن 13 نفر بیشتر نبوده اند، تشکیل نشده و تا یه صندلی به 13 تای قبلی اضافه نشده هیچکدوم حاضر به نشستن و آغاز جلسه نشده اند.
می خام اینو بگم که این نوع خرافات و....فقط مال ما ایرونیا نیست و حضرات بقول خودشون مهد تمدن ، ید طولاتری دراین زمینه دارن وگوی سبقت رو ازکف رقیبان برده اند000 و اشاره کنم به این نکته که هنوز در سال 1384 در بین مردمی که یه تمدن دوهزار و چندصد ساله دارن ، بعضی دنبال این هستند که ثابت کنند 13 نحسه یا سعد000؟؟!!!
فکر نکنم با این بارونی که از صبح شروع به باریدن کرده اینجا کسی بتونه بره سیزده بدر و بقول معروف سیزدهو بدر کنه000
یا علی
آزمايش ميشه
1
2
3
شروع کنيد براي تست لطفا