یکی از اصول این کار، ناشناس ماندن است. دلیلش را هم نمی دانم. ولی وقتی بچه ها به هویت دلقک پی می برند دیگر دلقک نیست، یک آدم بزرگ است که مسخره بازی در می آورد.
- - - - -
خاطرات یک دلقک/ داستان همشهری. کتاب یازدهم/ شماره ی اسفند90 و فروردین91
سر بی موئی که ما اینجا می تراشیم و حاشیه هائی که از شغل نیم بندمان می نویسم و دوستانی که قهرمان حاشیه های ما هستند و دل گیر از پرداختن به قصه شان، مستحضر باشند که:
اولا
ما عیب کس به رندی و مستی نمی کنیم!
دوما
مخاطب عمومی وبلاگ ما هزاری هم خُبره ی کشف و کاراگاهی باشد، با آدرس های پیچ در پیچی که از شما می دهمش، هیچ نمی تواند بفهمد قهرمان داستان های ما کدام یک از شما گرامیانید.
سوما
مخاطب پر و پیمان و بازتاب خوب روزمره ها و درخواست های شفاهی و کتبی و برقی! (الکترونیکی) واصله، عزم مرا جزم تر کرده برای پرداخت بیشتر به حاشیه هائی که می نویسم و خوش تر دارم، مخاطب را اقناع کنم تا شما را که خیلی وقت ها به خیلی صراط ها مستقیم نمی شوید!
در خاتمه باز معترفم که؛
ما هم چنان سر بی مو می تراشیم!
سَری به این خصوصیات اگر توی دست و بالتان بود، دریغ نفرمائید!
جوان تر که بودیم در روزهای خوش دانشجوئی، استحمام در خوابگاه مکافاتی داشت که شرح آن نه در مقال می گنجد و نه در مجال. خانه ی محقر و مصفای دانشجوئی ما انباری ای داشت نمور که مجمع سوسک و اقسام دیگر حشره و خزنده و جونده بود و با یک پنجره ی ریلی به قاعده بیست سانت در بیست سانت در ارتفاع! دو متری از کف انبار که نقش تهویه حمام را ایفا می کرد. سیستمی که از مدار! خارج کردنش مصیبتی بود و باز گذاشتنش مصیبتی افزون تر. اگر می بستی اش که نه امکان تنفس برایت می ماند و نه از داد و بیداد ساکنین! مجاور در امان بودی که تا ساعت ها بخار حمام در جان کتاب و دفتر و دستکشان می نشست و بوی گَس استحمام و ... در سیستم بویائی شان و اگر دل به دریا می زدی و دربچه ی کوچک ِ هواساز! را باز می گذاشتی، وسط سیر در لذت کف مالی زلف عنبرافشانت و زیر آب گرم مطبوع دوش، وقتی از ترس سوزش چشم ها دیده بر هم فشرده! بودی به ناگاه، همه ی تن و بدنت یخ می زد از اصابت آب سرد داخل سطلی که سکوی پرتابش با مهارت دقیق و محاسبه ی میلی متری و هنرمندانه در انبار تعبیه شده بود و شلیک موصوف هرچه لذت استحمام بود را از دماغ و هاضمه ی چهارمت بیرون می آورد! و اگر هم شلیکی در کار نبود، استرسش بود و اضطراب حمله ی آبی تا لحظات آخر به قوت خود باقی بود که بود...
xxxxxxxxxxxx
حکایت این روزهای حضرات کاندیدا، حکایت لحظه اصابت آب سرد ِ تگری است بر جان ساکنین خوابگاه ما، وقتی زیر دوش آب گرم مشغول شستن و لذت بردن از حرارت مطبوع بودند.
بین سخن رانی های داغ و محفلی و محرمانه! خبر دارم که گاهی خبری به شان می رسد که تمام تن و بدن و شریان هایشان یخ می زند از شنیدنش!
و من لذتی یافته ام در نگاه از کنار به حضرات موصوف و لذتی عمیق تر دارد تماشای انبساط و انقباض آقایان وقت حالی به حالی شدن شان.
حالا می فهمم چه لذتی داشته رصد حال مردمان درگیر سیاست و ما از آن چه غافل بوده ایم.
حضرات سیاسیون!
به پولیتیک تان ادامه دهید. آن طور که بر می آید و می نمایانید، قصه ی این نوبت شما هنوز به جاهای شیرین تَرَش نرسیده... تا باشد از این اکتورها و این تیاترها و این درام های پر تعلیق!
برخاست و به طرف بوفه رفت. پس از دقیقه ای با یک سینی که به اندازه ی چهار نفر در آن نان و نیمرو، پنیر و گردو، و کره ومربا بود بازگشت. اصلاً در بند نگاه و عکس العمل دیگران نبود. مانند شیری بود که نگاه گله ای بوفالو در او ذره ای تردید بر نمی انگیخت. شیخ به این وارستگی استاد غبطه خورد.
- بلُنبان، آن سان که گوئی ناهاری در کار نباشد.
======
قایق راندن به اقیانوس. مظفر سالاری
انتشارات سوره ی مهر
از قرار مسموع باز هم این اداره ملی جوان ها، باز هم غیرت كرده یك طرحی از خودش نوشته تا جماعت عزب اوغلی را یك جوری دست به سر بكنند تا انشاءالله كی بشود كه خانه حالا مجانی نشده، لااقل ارزان بشود. حالا اینكه این پسرها و دخترهای امروز بیایند و از این كارها كه اداره فرموده بكنند،و الله اعلم. علی ای حال اداره مذكوره گفته كه پسرها بیایند دخترها بگیرند ولی نبرند! یعنی ببرند اما یك هفته خانه بابای خودشان یك هفته هم خانه بابای دختر.
یعنی اینكه دخترها بشوند زن پسرها اما خرجی شان را از بابایشان بگیرند و توی خانه بابا بمانند، پسرها هم خانه بابا بمانند و همین طوری با تلفن و اس ام اس و وسایل ارتباطیه دیگر با هم ارتباطكی داشته بشند تا حالا ببنیم چی می شود!
شنیده شده ننه و بابای پسرها و دخترها رفته اند جلوی اداره عدلیه بست نشسته اند كه آخر این عدالت است كه ما هفته ای یك بار برویم بیرون از خانه كه بچه هایمان راحت باشند؟! مردم چی می گویند؟ خلاصه كه قیامتی است خدا خودش ختم به خیر كند.
از اين جـــــا