.jpg)
روی قفلِ در ِ خانه اش - که محل هبوط وحی و قرارگاه آمد و شد فرشتگان بود - نوشته:
او دوستی است که در همه ی پیشامدها و حوادث ناگوار امید شفاعتش می رود!

و چون در محرابش به عبادت می ایستد، هفتاد هزار فرشته ی مقرب به او سلام می دهند و با همان ندائی که به مریم می دادند خطاب به فاطمه ندا می دهند که:
ای فاطمه!
خدا تو را برگزید و تطهیر نمود و تو را بر زنان عالمین برتری داد. (+)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله
بحارالانوار
ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری
امنیت نیست، از این کوچه سریعتر بگذر
دی شب از داغ شما فال گرفتم، آمد:
دوش می آمد و رخساره...
نگویم بهتر...
وقتی دست خدا را بستند
و پهلوی ناموس خدا شکافت
وقتی حرمت حریم خانه ی وحی ِ خدا لگدمال آن شل چپ دست شد
و گل یاس ِ سپید به زردی گرائید
وقتی ماه ِ صورت کبود، رخ از آفتاب نهان می کرد
و شیر خدا چاره از دست داده بود
وقتی آسمان از شدت درد نیل گون شد
و چراغ بیت الاحزان خاموش...
در دل سیاهی شب
وقتی حرامیان خواب بودند
پیکری نحیف
که امانت بزرگ رسول بود
روی دستان علی سوی محمد برگشت...
و حیدر ِ صف دَر ِ روزهای زرم
سر به زیر و پر ز شرم
ندیه می خواند که:
یا رسول الله!
لقد اِستَرجَعتُک الامانه...
میدانی فرق بین "ضَرَبَ" و "رَفَسَ" را؟
می دانی ضرب به زدن می گویند و رفس به لگد زدن؟
می دانی دو روایت است در نقل آن ساعت که آن حرامی آتش در گلستان وحی انداخت؟
روایت اول که می گوید: «انّ عمر رفس فاطمة حتی أسقطت بمحسن»(1)
و نقل دوم که آورده است: «انّ عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعة حتی ألقت المحسن من بطنها»(2)
می دانی! فرق هست که عبارت "رفس" را شیعه روایت کرده باشد یا سنی...
می فهمی!؟
جور دیگری درد و غم دارد که بفهمی کلمهی «رفس» را اهل تسنن روایت کرده اند...
و "رَفَسَ" در کلام عرب یعنی لگد زدن...
اصلن... روضه ی مــــــــادر را مگر می شود که مکشوف نخواند؟
- - - - - - -
1)سير اعلام النبلاء، ابن ابی دارم به تایید شمس الدین ذهبی
2)الوافی باالوفیات، صلاح الدین خلیل بن أیبک الصفدی
طی این سال ها هر بار که خواسته ام چیزکی بنویسم، قبلترش چیزی از درونم جوشیده و آنقدر جوشیده که سر ریز شده و ریخته روی کلماتی که جمله هائی شده اند که باید!!! می نوشتم شان تا بقول امام عاشق، حضرت صادق علیه السلام: دل م به نوشتن شان آرام شود. خاصیت عجیبی که در نوشتن نهفته و بارها و بارها آن را آزموده ام و یقین دارم که نوشتن آرام بخش ترین مُسکّن روزهای گذار است. و روی همین حساب است که سفارشی نوشتن در مرام م نیست و نمی تواند باشد. و باز روی همین حساب است که انتظار بی جا و شاید به جای دوستان ِ دور و نزدیک برای بعضی موضع گیری های نوشتاری، همیشه ی خدا بی جواب می ماند و خاطر دوستان آزرده.
با همه ی این اوصاف، این یک پست کاملن سفارشی است. و اگر نبود نام نامی حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها، سفارش نوشتن این پست نیز می رفت قاطی الباقی باقالی ها!
اما بعد. سال ها پیش در ایام جنگ خبر شدیم که رزمنده ای از آشنایان ِ نزدیک، جراحت سختی برداشته و عهد، وقتی رسیدیم بالای سرش که پس از عمل جراحی چند ساعته ای که روی دست مجروحش انجام شده بود، تازه داشت به هوش می آمد و کسی را نمی شناخت. تصویر آن لحظه که هی سر می چرخاند تا کسی را بین آن همه آدم که همه از آشنایانش بودیم بشناسد هیچ از خاطرم نمی رود و ماندگارترین لحظه ی آن دیدار ماندگار، آن ثانیه ای بود که چشمانش قفل شد روی عکس قاب شده ی شهیدی که به دیوار بود و بین آن همه آدم و در آن حال و هوا، تنها او را شناخت و با صدائی خفیف، درآمد که نمی گذارم خونت روی زمین بماند... حتی اگر خونم اگر ریخته شود و از پا بیفتم... و همه ی این جملات حماسی ِ بی اختیار، از زبان کسی می جوشید که در نظرم مظهر غیرت و همیت بود و من می دانستم که آدم ها وقتی به هوش می آیند در هپروت بین هشیاری و بی هوشی مکنونات قبلی شان را رو می کنند...
این بود تا ذکر رفیق به تازگی عمل پیوند قرنیه کرده ی ما که چند پست قبل ذکر خیرش رفت هم به آن اضافه شد! مادرش می گفت وقتی داشت به هوش می آمد در خواب و بیداری فقط یا زهرا می گفت و لا ینقطع نام حضرت صدیقه را می برد... آن قدر که همراهان منقلب می شده اند و یازهرا های هادی ِ ما از آن تاریخ نقل محافل است. و من دانستم که مالک ِ بلامنازع ِ دل ِ پاک رفیق ما نام نامی صدیقه ی کبری سلام الله علیهاست.
این ها همه بود تا در منبری از منابر فریضه ی مغرب و عشاء مسجد، ذکر اوقات سُکر و بی هوشی آدمی رفت و شیخ فرمود که آدم ها هیچ اختیاری در کنترل دل و ضمیر ناپیدایشان در آن ساعات ندارند و هرچه می گویند آن است که هستند که هادی، سقلمه زد که یادم بیاندازد او وقتی به هوش می آمده مکنون قلبش را لو داده و خواست تا چیزکی در فضیلت دلش!!! بنویسم. و نمی نوشتم تا دی شب که نا خودآگاه گفت: آن بار ناخودآگاه ِ دلم دست بی بی بود و او را صدا زدم، نمی دانم وقتی می روم برای عمل دوم هنوز دل در گروی ایشان خواهم داشت؟
«سنت لايتغير الهى نگذاشت كه زهراى مرضيه در پشت حجاب غليظ اوهام پنهان بماند، و آن ستارهى درخشان خونين، در گذشت زمان به خورشيدى تابان بدل شد. و امروز نام او و ياد مظلوميت او از همهى حصارهاى كتمان، عبور كرده است، و به اعماق دلها و جانها رسيده است. و اين درخشندگى و فزايندگى ادامه خواهد داشت: «انا اعطيناك الكوثر...»
حضرت ِ آقـــا. 2-7-1377
آذری نباشی نمی فهمی
بار غصه و مصیبتی که در
ای وای ننه م ای وای
نهان شده
با جگر شیعه چه ها که نمی کند...
دانه درشت، دانه ریز، کنگره ای، تربت یا شاه مقصود، با همه جور تسبیحی، بعد نمازهای بسیار گفته ایم: <<الله اکبر،الحمدالله،سبحان الله.>> گاهی که تسبیحی نبوده با بند انگشت هایمان گفته ایم.حاج آقاهای زیادی سال هاست بعد سلام نماز مسجد می گویند: <<خانم ها، آقایان، تسبیح حضرت زهرا(س)فراموش نشود. >> و ما بلافاصله همه با هم کلمات را زیر لب تکرار می کنیم. شده عادت مانوس و عادت، موریانه عبادت است؛ حشره ای که از درون عصای سلیمانی ذکرها و دعاهای ما را می پوساند. روزی، روزی سخت و غمگین، عصاهامان فرو می ریزند و ما می مانیم و هیبتی شکسته، روحی مُرده و فرو افتاده که فقط وانمود می کرد سرپاست. 34 بار الله اکبر، 33 بار الحمدالله، 33 بار سبحان الله، این کلمات، هدیه های مردی بزرگ به دخترش بودند و هدیه های دختری بزرگوار به ما. دختری که همه چیز را با همه کس تقسیم می کرد. این بار به ما نیازمندان کلمه بخشید ولی ما در طول سال ها به کل یادمان رفت این کلمات از کجا آمده بودند. حالا آنها همین جور هستند مثل اشیای اتاق که به بودن همشگی شان عادت میکنیم. ما شبی را که زن خسته از دستاس مدام گندم ها، خاکی از رفت و روب هر روزه، رفت پیش پدر تا خدمتکاری تقاضا کند، کمک دستی، ما آن شب را فراموش کرده ایم. برگشت پیش شوهر و کنیزی همراهش نبود. کلمه آورده بود و عدد. بعد کلمات و ارقام را که هدیه عزیز پدر بودند به ما هم بخشید، مثل گردنبندش که به اسیر و فقیر و غریبی بخشیده بود. این کلمات که حالا ما فقط از سر عادت تکرارشان می کنیم، کلمات جادویی توانایی و قدرتند. این ذکرها، دست های اضافه اند، شانه هایی همراه، کمک کارانی که وقت های درماندگی به کمک می آیند. ولی ما چیده ایم شان گوشه اتاق مثل تزئیناتی ناکارامد که فقط باید باشند. چرا دین را از تر و تازگی می اندازیم؟ تسبیح حضرت زهرا(سلام الله علیها)متعلق به داستانی در گذشته های دور نیست. هدیه هر نماز است، همین الان، همین حالا.
===================
نفیسه ی مرشد زاده - صفحه ی روزها - همشهری جوان - شماره ی 306
اهالی شهر را خبر کنید.
دیگر نه حاجت به هیزم است و نه نیاز به بریدن درخت بیت الاحزان.
دیگر نه حتی خبری از مویه های جان گذار شبانه...
اهالی را بگوئید
تا آسوده! بخوابند.
شهر
در امن و امان! است...
راحت یاتین مدینه لی لر
ئولدی فاطمه...
با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ء ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...
--------------------------------
کاملش این جــا، در یک قاچ انار است!
4 بالام اِوده گَلَر نالیه یولدان گچن آغلار!
کوچه ده بیر های اوجالسا، هامی دان چوخ حسن آغلار...
ای تکلم کرده با روحالامین
دختر تجریدی زیتون و تین
ای شبستان حرا آینهات
شیر سرخ کربلا از سینهات
دختر رود تجلی در مسیل
دختر آواز بال جبرئیل
ای کبود ارغوانها دیهات
آبهای آسمان مهریهات
ای ملائک بر سلامت صف زده
عرش بر دامان تو رفرف زده
ای ز نامت گل چمن آرا شده
هاجر از اندوه تو سارا شده
معجز شقالقمر ابروی تو
لیلةالاسرای ما گیسوی تو
تو تلاوت را گلستان کردهای
کوثری و ختم قرآن کردهای

بانوي من،
اي صاحب سر مستودع،
و جلالٌ ليس فوقها جلال.
...
امشب را به حكايتي به شب يتيم شدن علي شبيه كرده اند. كه تو ام ابيها بودي و علي هم همانند پدرت، پدر امت بود ...
بانو،
قرار غربت تو و علي، بعد از اين تل خاكهاي راز آلود بقيع خواهد بود و ميخ به خون آغشته در چوبي خانه محقرت. و چاه هائي كه چون علي در آنها گريست، جوشانند ...
بانو،
امشب و شبهاي بعد امشب، ديگر تو نيستي كه آب بالاي سر حسينت بگذاري.
تو نيستي تا موهاي زينب خردسالت را شانه كني.
تو نيستي تا لقمه در دهان حسنت بگذاري.
و براي ام كلثومت مادري كني .
...
بانو
امشب و شبهاي بعد امشب را علي چگونه بي تو به سحر رساند و چگونه چشم در چشم هلال بدوزد؟
كه تو هلال بي مثال آسمان علي بودي كه كبود شدي ...
نه ...
- كبودت كردند - .
و قال عز و جل:« في بيوت اذن الله ان يرفع فيه اسمه ...»
بانو!
راستي،
مگر مي شود پهلوي تو بود و شكسته نبود ...؟!
گفتند وزن و قافيه تعطيل مي شود
قحطي استعاره و تمثيل مي شود
قوت گرفت شايعه،مي گفت بعد از اين:
هر صورتي به آينه تحميل مي شود
حتي خبر رسيد كه از سردي هوا
گلدسته چند ثانيه قنديل مي شود
پرگار تا نود درجه رفت ناگهان
مژده : شعاع دايره تكميل مي شود
يك حوريه به قالب انسان حلول كرد
از اين حلول هر چه كه تشكيل مي شود
در مصرعي خلاصه كنم حرف خويش را :
زهرا به قلب فاطمه تنزيل مي شود
در ان شبي كه به قلب زمين كرده اي نزول
هر ايه با شئون تو تحليل مي شود
تو مي شوي خديجه و او با وجود تو
حس مي كند به امنه تبديل مي شود
وقتي شما شدي نخ تسبيح قطره ها
هم مشرب فرات ، لب نيل مي شود
وقتي تو اي الهه دريا ، غضب كني
ماهي بالدار، ابابيل مي شود
طفل تو مبدا همه ي اتفاقهاست
هر سال با حسين تو تحويل مي شود
اين شعر را ببخش اگر «« تـــو »» زياد داشت
بانو! غزل بدون «« تــــــو »» تعطيل مي شود
رضا جعفري
بانـو
.
.
.
مگر مي شود، پهلوي تو بود
و شكسته نبود ؟؟!!!

آه از آن ساعت كه اتش در گرفت
جام را از ساقي كوثر گرفت
باز هم: فاطميه.
بازهم ؛ ««فاطمه»»كه فقط او :فاطمه است...
فرشتگان بال در بال پرواز ميكردند و فرود ميآمدند، آنچنانكه آسمان را به تمامي ميپوشاندند.
دو فرشته پيش روي آنها بودند كه طلايهدارشان بهنظر ميآمدند. ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند.
حوريهها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار ميكشيدند.
اول خندهاي بهسان واشدن گلي و بعد همه با هم گفتند:
ـ خوش آمدي اي مقصود خلقت بهشت و اي فرزند مخاطب «لولاك لما خلقت الافلاك».
ملائكه باز هم مرا بالاتر بردند. قصرهاي بيانتها، حلههاي بيهمانند، زيورهاي بينظير.
آنچه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده ميماند.
و بعد نهر آبي سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك.
و بعد قصري. و چه قصري!
گفتم:
ـ اينجا كجاست؟ اين چيست؟ از آن كيست؟
گفتند:
ـ اينجا فردوس اعلاست، برترين مرتبه بهشت. منزل و مسكن پدر تو و پيامبران همراه او و هر كه خدا با اوست. و اين نهر، كوثر است.
قصر انگار از در سفيد بود و پدر بر سريري تكيه زده بود.
مرا كه ديد، از جا برخاست، در آغوشم گرفت. به سينهاش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد. به من گفت:
ـ اينجا جايگاه تو، شوي تو و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم كه سخت مشتاق توام.
ادامهی مطلب ...

برای باغبان یاس آفریدند
علی اشجع الناس آفریدند
وفاداری و مردی و شجاعت
یکی کردند و عباس آفریدند
پیچش یاس وفا در سرو تنومند علوی ؛ زادروز مردانگی های بی مثال ، سرآغاز سرایش غزل نیکوی احساس ،سر سلسله فضائل، باب الحوائج ، ابوالفضل العباس تهنیت باد ...
یا علی مدد

آی؛ فرستاده ما شاد باش
شاکر منظومه ایجاد باش
ما به تو آئینه عطا کرده ایم
کوثر تسکینه عطا کرده ایم
خلق چو پرسند که گو کیست او؟
فاش بگو کوثر جاریست او
روز تجلی زیباترین جلوه هستی ، کوثر جاری و ساری علی و میوه قلب نبی و زیبا روز مادر، شادباش تمام اسطوره های صبر و ایثار و مهر ؛ مادران مهربان ایرانی ، خاصه مبارک زیباترین ترنم هستی ام ؛ مادر گرامی ام ، باد.

در آن زمانه دلی همچو من شکسته نبود
در این زمان دل مهدی من شکسته تر است
یا زهراء
ای مدینه نه قدر غم گله قلبینده دوزوم وار
ده مقنی لریو چوخ قویو قازسینار سوزوم وار
توتسا دنیانی فرشته گنه زهراده گوزوم وار
او فرشته کیمی پر وردی ولی بش یری گالدی
ای عجب فاطمه الدی ولی حیدر دیری گالدی
یاس می گویدعلی، احساس می گوید علی
فاطمه در چرخش دسداس می گوید علی
سینه می گویدعلی، آئینه می گوید علی
احمد مختار در مدینه می گوید علی
شام می گویدعلی، اسلام می گوید علی
حاجی دل در صف احرام می گوید علی
شیر می گویدعلی، شمشیر می گوید علی
دستهای بسته تقدیر می گوید علی
جاده می گویدعلی، سجاده می گوید علی
ذوالفقار در غلاف افتاده می گوید علی
خانه می گویدعلی، پروانه می گوید علی
فاطمه هنگام درد شانه می گوید علی
دار می گویدعلی، مسمار می گوید علی
فاطمه بین در و دیوار می گوید علی
صل الله علیک یا ممتحنه فی تحملات المصائب ، و علی سر المستودع فیک و امک و ابیک و بعلک و بنیک
گفت: در تاريخ آمده است كه خليفه عباسي براي يكي از امامان معصوم(ع) پيام فرستاد و پرسيد «فدك» مادرتان فاطمه زهرا(س) چه و كجا بوده است؟ محدوده اش را ترسيم كنيد تا آن را به شما بازگردانم.
گفتم: و امام عليه السلام بر كاغذي، محدوده سرزمين پهناور اسلامي آن روزگار را ترسيم فرمود...
گفت: پس نگراني دختر پيامبر خدا(ص) آنگونه كه برخي مي گويند، قطعه زميني بنام «فدك» نبود؟
گفتم: فاطمه(س) نگران حاكميت اسلام ناب محمدي(ص) بود.

سلام و صلوات خدا بر قبر بی نشان و مزار گمگشته مادر مظلومیتهای تاریخ ؛ حضرت زهراء - سلام الله علیها - وآنانکه فاطمی بودند و نشان در بی نشانی یافتند و فاطمیه، رنگ سرخی از شهادتشان است در فکه های ایثار و رشادت.
یا زهراء

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده ، ایتها الحورا الانسیه، المجهوله قدرا و المخفیه قبرا...
سلام خدا بر مادر گمنامی ها و مظلومیت ها

... و لها جلال ليس فوق جلالها الا جلال الله جلّ جلاله و لها نوال ليس فوق نوالها الا نوال الله عمّ نواله»
و فاطمه ـ سلاماللهعليها ـ را جلال و جبروت و عظمتي است كه در وراي او، هيچ جلالي نيست، مگر جلال خداوند ـ جل جلاله ـ و هم او را بخشش و عطا و كرمي است كه در وراي او هيچ نوال و كرامتي نيست، مگر نوال خداوند ـ عم نواله ـ
آسمان، اين شبها كه ميرسد، عجيب بيقراري ميكند و زمين، داغ دلش تازه ميشود و زخم شرمش، سر باز ميكند.
ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هايهاي گريه كنند.
و تنها خداست كه ميتواند، تسلاي دل علي باشد.
ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند.
آن خانه نميدانم آن شب به چه قدرتي بر پاي ايستاده بود، آن مدينه چه مدينهاي بود كه چنين مصيبتي را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد، آن چه خاكي بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علي جدا كند؟
چرا آن خانه بر جاي ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟
گفتهاند در عاشورا وقتي زخم در جان خورشيد نشست و زمين، پيكر مبارك حسين را بر خويش قطعهقطعه ديد، به لرزه درآمد و آسمان تيره و تار شد و غبار خشم خداوند از جاي جنبيد.
در آنجا سجاد ـ سلاماللهعليه ـ دست بر زمين كوفت و زمين را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.
آسمان و زمين هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خويش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولي دم نزدند. مويه كردند، ولي فغان نكردند. در خويش شكستند و گريستند، اما ضجه نزدند.
چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين، متلاشي نگشت؟ آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟
در آن شب تغسيل ماه، من ديدم كه علي در مأمن تاريكي، سر بر ديوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرينش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار ميگريست».
اگر در عاشورا، سجاد ـ عليهالسلام ـ مشت بر زمين كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علي سر بر ديوار كائنات، ملتقاي زمين و آسمان، محور آفرينش ميساييد و با وجود بيقرار خويش، همه را به آرامش ميخواند.