قدیم تر ها یکی از عناصر همیشگی ِ توی جیب آدم ها دفترچه ی تلفن جیبی ای بود که این اواخر نوع مغناطیسی آن هم به بازار آمده بود و کاغذ تویش تا می خورد و این سر و آن سرش ورقه ی نازک فلزی ای بود که به قوه ی آهنربای دورش، به هم می چسبید و نبودنش در جیب مساوی بود با علافی و معطلی و ای بسا سامان نیافتن کلی از ارتباطات و ملاقات ها.
تلفن همراه که همه گیر شد، کم کم نسل دفترچه های تلفن جیبی هم رو به زوال گذاشت و امروز "کذ و ندر" و یک در صد هزار شاید پیدا بشود آدمی که هنوز دفترچه تلفن جیبی اش را حفظ کرده باشد و مقهور حافظه ی دیجیتالی موبایل و سهولت ثبت و فراخوانی شماره ها از آن نشده باشد.
باری، اسمی که جلوی شماره ی تماس هر کس می نویسید اولا معرف دیدگاه شما نسبت به اوست و ثانیا می تواند نظام ذهنی شما را در ثبت و ترتیب و سامان دهی ذخائر اطلاعاتی نشان دهد.
مثلن روزی از سر اتفاق دفترچه تلفن ذخیره شده روی موبایل رجلی سیاسی را دیدم که جلوی هر شماره ای که ذخیره کرده بود کلی عنوان و پیش و پس وند برای طرف آورده بود:
" جناب آقای مهندس حاج.... رئیس محترم دائره ی مالی اداره ی..."
دقیقا همین قدر طولانی و همین سان طول و تفضیل دار!
یا دیده ام کسانی برای مخفی نگه داشتن مخاطب هایشان اکتفا به حرف اول نام و نام خانوادگی طرف شان می کنند و محمد محمدی را "م.م" می نویسند.
غرض یکی از علائقی که دارم کشف نوع نگرش آدم ها به مخاطب شان است و اسمی که روی طرف شان می گذارند.
پروسه ای که اگر دقیقش شوی می توانی حتی بفهمی طرفت آدم منظمی است که همه ی اسامی دفترچه ی اسامی اش اسم کامل دارند و بر اساس نام خانوداگی و نام مرتب شده اند یا این که طرف مقید به هیچ قید و نظمی نیست و می شود لابلای لیست مخاطبان توی گوشی اش پنج تا علی و هفت تا رضا پیدا کنی بی آن که هیچ فرق ماهوی بین رضا هائی که به یک شکل ثبت شده اند بیابی و بتوانی سوایشان کنی!
غرض، جوانک عاشقی را می شناختم که دلبرش را "آوا" نامیده بود و "آوا" تنها تک اسم ثبت شده روی فون مموری گوشی اش بود و باقی هر اسمی که بود، کامل بود...
و این تنها نقطه ی خارج از نظام ِ سخت و سنگین ِ منظم ترین آدمی بود که ذهنش هر حرکت خارج از چهارچوب نظم و ترتیب را جرم می دانست و او وقتی دل در گروی "آوا" بست، سخت به انکار جرم قشنگی که داشت می کوشید...
گفت:
بدان و عمل کن.
و "عمل کن" را
به نشانه ی تاکیید "سه بار"
تکرار کرد و آیه خواند:
قُلْ يَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ...
و گفت:
حواست باشد که
فهمیدن اگر سخت است
عمل به آن چه فهمیده ای سخت تر است!
خاک کنار دریا نرم است
مثل خصلت بیش تر دریا نشینان
مثل دل ِ مجاوران دریا
مثل میلی که برای چشم دوختن به موج های بی شمار و بی قرار دریا دارند!
دل ما ولی مثل آتش است!
پر گدازه و پر لهیب
پر حرارت و پر طمطراق
دل ما که بگیرد می سوزد و دود ندارد
ولی دل دریائی اگر گرفت باران می شود و می بارد و سیراب می کند
و دیدنی ست آن روز که مزاج آب و آتش به هم آمیزند...
تا بوده، بیرون نمایشگاه کتاب مصلی، هر بساطی که بوده مال چیبس و پفک فروشی بوده و دکه ی تشخیص فوری فشار خون و تناسب قد و وزن و چادر گاج و گنج آزمون و تخفیفات ویژه ی قلم چی... و مرکز ملی! پاسخ به سوالات شرعی...
اما نمایشگاه ربع قرنی امسال، پیرمردی داشت با کلاه کاموا و ریش چند روز نتراشیده و لبخندی که از گوشه ی لبش کنار نمی رفت که بی خیال و بی توجه به آن همه داد و بیداد و بنرهای تبلیغاتی و بالن های هوا شده ی بیرون شبستان، سایه ای جُسته بود و بساط کرده بود روی تکه مقوائی که رویش بریده ی روزنامه های نایلون گرفته ای بود که عکس او را داشت و مصاحبه هایش را و او میان آن همه آشوب و آمد و شد بیرون سالن ناشران عمومی کتاب هائی که را می فروخت که حاصل خامه ی قلم خودش بودند! بی آن که پول اجاره غرفه دهد و کارت خوان غرفه اش توی ترافیک کارت خوان ها از کار افتاده باشد... و به هر چلیک دوربین های ریز و درشت هر عکاسی که سوژه ی ناب نمایشگاه را کشف کرده بودند، یکی از دو کتابش را می گرفت کنار صورت لبخند آلودش و بعد هر فریم که از و لبخند و کتابش ثبت می شد، می پرسید: این عکس که گرفتی برای روزنامه است یا فیس بوک؟
- - - - -
مرتبط است: (+)
...آمده بود به رسم جمعه هائی که اینجاست، سر به ما بزند.
داخل که شد، قبل من چشمش خورد به صندوق صدقه ی روی کِیس و یادش افتاد صدقه ی امروزش را نداده. دست کرد توی جیبش و خردترین پولی را که داشت در آورد و چرخاند دور سر خودش و زیر لب چیزی گفت و برای بار دوم، اسکناس مچاله شده را در هوا دور ِ سری نامعلوم! چرخاند و وقتی نگاه پر سوال مرا دید، انگار که خجل شده باشد، دویست تومنی را از همان فاصله اشاره داد دور سر من و آمد سمت صندوق صدقات و دویستی مچاله را چهار تا زد که از شیار صندوق هلش بدهد تو. اسکناس را سُرانده بود تو که تازه یادش آمد کسی! را از قلم انداخته. و چنان با حسرت آه کشید که تو انگار کن به آهش زمین و زمان سوخت!
پشت صندوق هفت ضلعی زرد و آبی ِ کمیته ی امداد را چرخاندم سمتی که نشسته بود و تا دید تهِ صندوق صدقه باز است، با شوق آمد و اسکناسش را برداشت و دوباره وردش را خواند و برای بار چهارم و این بار روی فضائی با شعاع فراخ تر و با دورهائی بیشتر دایره هائی با همان اسکناس مچاله کشید و در بلاگردانی صدقه ای که داده بود، طفل تو راهی اش را که کم از یک هفته تا تولدش مانده، سهیم کرد!
و دانستم پدر شدن ِ رفیق ما، هزار هزار جلوه داشته که من تنها شاهد دو پرده از آن بوده ام! (+)
یکی از اصول این کار، ناشناس ماندن است. دلیلش را هم نمی دانم. ولی وقتی بچه ها به هویت دلقک پی می برند دیگر دلقک نیست، یک آدم بزرگ است که مسخره بازی در می آورد.
- - - - -
خاطرات یک دلقک/ داستان همشهری. کتاب یازدهم/ شماره ی اسفند90 و فروردین91

قبول!
من تنبل...
ولی این دلیل نمی شد که بروی و پشت سرت را نگاه نکنی!
کار ما در تپه ی شهدا تمام شد و همزمان دل تنگی مان برای روزهای آفتابی ای که طلوع و غروب زیبای دشت جلگه ای خوی را از بالای بام شهر تماشا می کردیم، شروع شد.
من بعد وقتی می رویم آن بالا فقط برای زیارت است و لا غیر.
و هر بار نگران از این که آیا
کسی پیدا خواهد شد که متولی پتانسیل عظیمی که ایجاد شده باشد؟
پی گیر کارهای زمین مانده شود؟
آن جا را رتق و فتق کند؟
و نکند مقبره ی شهدای گمنامی که عزیز همه اند و توی دل مردم شهید داده ی شهر جا باز کرده اند، بشود گوشت قربانی ای که هر کس و هر سازمانی از ظن خود یارش شود! و آن جا را مصادره به مطلوب خودش کند!؟
عجالتاً
یادمان باشد که شهداء چشم هاشان، تیز بین تر از این حرف هاست...
سر بی موئی که ما اینجا می تراشیم و حاشیه هائی که از شغل نیم بندمان می نویسم و دوستانی که قهرمان حاشیه های ما هستند و دل گیر از پرداختن به قصه شان، مستحضر باشند که:
اولا
ما عیب کس به رندی و مستی نمی کنیم!
دوما
مخاطب عمومی وبلاگ ما هزاری هم خُبره ی کشف و کاراگاهی باشد، با آدرس های پیچ در پیچی که از شما می دهمش، هیچ نمی تواند بفهمد قهرمان داستان های ما کدام یک از شما گرامیانید.
سوما
مخاطب پر و پیمان و بازتاب خوب روزمره ها و درخواست های شفاهی و کتبی و برقی! (الکترونیکی) واصله، عزم مرا جزم تر کرده برای پرداخت بیشتر به حاشیه هائی که می نویسم و خوش تر دارم، مخاطب را اقناع کنم تا شما را که خیلی وقت ها به خیلی صراط ها مستقیم نمی شوید!
در خاتمه باز معترفم که؛
ما هم چنان سر بی مو می تراشیم!
سَری به این خصوصیات اگر توی دست و بالتان بود، دریغ نفرمائید!
داشت عین ابر ِ بهار اشک می ریخت. طی این سال ها، اولین مرتبه بود که این سان بی خود و بی دل می دیدمش و هیچ قبل این گمانم نمی رفت آدمی به پوست کلفتی او، اشک هم داشته باشد برای ریختن!
عصری که رفتم عقبش، تازه از راه رسیده بود و خسته بود و تنها بود، بی سر و همسر! و رفتیم باهم تا "تپه ی شهداء" که استخوانی سبک کند و تفرجی در وطنی که از آن دور افتاده.
تا به حال شهر را یک جا از آن بالا ندیده بود و من انگار کردم اشک هایش از وجدیست که کرده و لابد برای خاطر آن دو گل ِ پرپر ِ گمنام شانزده و بیست و چهار ساله که بناست آن جا دفن شوند...
گرچه به قرائت من و جناب ایشان، "شهید" و "شهادت" اشک ریختن و تاسف خوردن نداشت و من تعجبم از آن رو بیشتر شد که چشمه ی اشکش را اول بار، آن جا سرازیر دیدم...
دیدمش که رو به قبله کرده و دارد خدا را به شهدائی که بناست زینت زمینی باشند که رویش قدم می زدیم قسم می دهد که بلا از سر طفلی که خدا ارزانی شان داشته و چند روز تا تولدش بیشتر نمانده، برگرداند...
و وقت غروب آفتاب و در لابلای گرد و غبار خاسته از تندبادی که می وزید دانستم، خدا بلد است دل آدمی به پوست کلفتی او را به واسطه ی محبتی "پدرانه" آن چنان نرم و رقیق کند که چشمه ی خشک شده ی اشکش به جوش و خروش آید...
و این شاید آن باقیات الصالحاتی است که خدا در پس مال و اولاد نهان کرده:
(الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا)
و یا این که خدا این بار خواسته او را به مهر پدری بیازماید:
(وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّـهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ)
هر کدام که باشد
دیدن آن پرده ی نادیده از رفیقی که تو هیچ گمان به دل نازکی اش نمی بردی دیدن داشت...
پیوسته تو دل ربوده ای معذوری
غم هیچ نیازموده ای معذوری
من بی تو هزار شب به خون درخفتم
تو بی تو شبی نبوده ای معذوری
- - - - -
ابی سعید ابالخیر
امید، بزرگترین و بهترین و بالاترین دلیل بودن و ماندن است. تو انگار کن مثل هواست برای زنده ماندن. یا آب است برای ماهی. یا خاک است برای رویش.
امید که نباشد ادامه ی هر چیزی به هر شکلی دور از منطق و محاسبه است. و تو انگار کن نوشتن روی ماسه های ساحل باشد که به هر موج نوشته هایت را پاک کند و تو باید که هر بار و به هر موج، از نو بنویسی و از نو شروع کنی...
من معتقدم عیار عمق آدم ها به قدر امیدهائیست که دارند و خانه هائی که با خشت های امید ساخته اند. و بقول سیدمرتضا؛ یأس از جنود ابلیس است...
سخت پیش آمده است که سلاح امیدم را زمین بگذارم. دفعاتی شاید کمتر از انگشت های یک دست. ولی به هر چهار پنچ نوبت، تا آخرین ثانیه ها ایستاده ام... ایستاده ام به امید اینکه ته ماجرا ختم به نقطه ای نیکو شود و نشود آن چه می خواهد بشود...
و هر بار از امیدی که از دست داده ام، سخت متاثر شده ام... مثل دی شبی که او به هیچ صراطی مستقیم نشد که نشد!
اگر چه، ما عیب کس به رندی و مستی نمی کنیم!
نبودنت
بی خبر گذاشتنت
و بدتر از همه، رفتنت
باز کار دستم داد!
آن قدر که از سر بی تابی و بی مبالاتی! دست به دامن حکیم شوم و انگار نه انگار که ته چشم های مشتاقم را دیده باشد، باز برایم نسخه ی قبلی را تجدید! کرد که: در برابر فرمان پروردگارت شکیبا باش!
"فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ..." (قلم/48)
اما نگفت این صبر را که سال هاست برای ما نسخه کرده، پایانی هست؟
و اگر هست - که هست! - از کجا که تا رسیدنش تاب توان آوردن؟
...حالا گیریم این وسط، تنگ نسخه ی صبری که پیچید، نوید ظفری هم باشد!
پرسید: حال پیاده رفتن داری؟
گفتم: ما که عمری ست پیاده ایم! این چند قدم هم روش!
و رفتیم و رفتیم و رفتیم
آن قدر که توانست رازی را عیان کند که نمی توانست...
و کاش هیچ وقت نتوانسته بود...
و من نشستم!
آن سان که انگار از اول روز فقط نشستن آموخته باشم.
و کاش هیچ وقت نمی نشستم...
نه زخم کهنه بند می آید
نه برف پشت پنجره،
نه خاطرات تو.
===
سید علی میر افضلی.
کتاب داستان همشهری.
شماره دهم.
بهمن نود
می داند دوستش دارم.
به رویش نمی آورد. اصلا انگار نه انگار که بلد است شوق ِ ته ِ نگاه آدم ها را بخواند!
آرام و بی تفاوت جلو می آید و دست می دهد و حال و احوالی معمولی می کند و باز با همان طمأنینه راهش را می کشد و می رود.
و من عاشق این آدمم که آرام و بی تکلف، حرفش را می زند و جوری رد نگاهش روی آدم می ماند که هر شب مشتاق دوباره ی آن نگاه شوی و هر جا که باشی و با هر مشغله ای که گرفتارش باشی، کفتر جلد ِ قرار ِ نانوشته ی هر شبی باشی! و بعد اینکه پای حرف هایش کاسه کاسه لذت نگاه های گاه و بیگاه را سر کشیدی، و او خواست بلند شود و گوشه ی عبایش را جمع کند و برود، دل دل کنی که مسیر رفتنش به تو بخورد و بتوانی به قدر چند ثانیه، ته ِ چشم های براقش را سیاحت کنی تا باز فردائی شود و تو باز سر قرار شبانه بیائی.
و قصه ی هر شب من و او و همه ی ما، بی آن که ذره ای به قدر معلوم و سهم مقدر هر کس، بیفزاید و به رویش بیاورد که می داند چقدر هوا خواه اوئیم، تکرار می شود... و انگار نه انگار که فردا هم این داستان مکرر ِ شیرین از نو شروع می شود...
نوشتن، یکی از موثرترین و ماندگارترین روش های انتقال مفهوم است. خیلی حرفها را می شود با نوشتن گفت که با هیچ شیوه ی دیگری نمی توان. و هر حرف و ربطی که مانده لاجرم جائی نوشته شده و به بند نوشتار کشیده شده که ماندگار است. از کتاب آسمانی مان بگیر تا هر عهد و قانون و پیمان دو یا چند جانبه بزرگ و کوچک دیگر.
غرض، در این سال ها که نوشته ام، مخاطبانی یافته ام که مرا فارغ از هر جنبه ی دیگری، به نوشتن و نوع نوشتن و نوع نگاهم شناخته اند و چه دوستی ها که این سان و از این جا شروع و شکل نگرفته. مثنوی هفتاد من کاغذی که جا دارد روزی فهرستی شود تا در یوم الحشر که باز برانگیخته خواهیم شد، بدانم که با کیان محشور خواهم بود.
بگذریم.
این ها را نوشتم تا بگویم حرفِ مکتوب، ماندگارتر و عمیق تر است و هر حرفی ارج و ارزش نوشتن را ندارد و لاجرم هر مکتوبی را بار معنائی ای همراه است که مخاطب خاص آن باید! باشد و آن بار معنائی را برای خودش سوا کند.
این خاص ترین پست این وبلاگ است. آخرین برگ از فصلی که خوب شروع شد و به خیر تمام شد. خیری که شاید ما آن را مکروه می پنداشتیم. ( و عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لکم.) این ها را نوشتم تا آن کس که می دانم می اید و می خواندش بداند که ته دل ِ ناماندگار ِ بی درمان ِ من هیچ نیست...
به میثاقی که از تو گرفته ام پای بند باش که ما عیب کس به رندی و مستی نمی کنیم...
این حال که من دارم و این روزها که بر من می گذرند تواءم با نوعی خواستنی از کرختی است.
انگار در اتوبان بخواهی دنده ی معکوس بکشی بی آنکه فکر کنی ماشین پشت سری ات با سرعت 160 تا به تو خواهد کوباند!
انگار از دور تندی که برای خودت و کارهایت تعریف کرده ای کمی فارغ شوی.
می گوید این حال تو دوست داشتنی ترین و قابل تحمل ترین پوزیشنی است که می توانی به خود بگیری. متوجه چیزی که می گوید نیستم.
آدم خودش خود را از درون کمتر می تواند واقعی ببیند!
اما لنگه ی همین حال را که می گوید احسن تقویم تو ست را تجربه کرده ام. سال ها قبل. میان روزهای گرم آن تابستان چندان که افتاد و دانی!!!
آرام می شوم. بیشتر از آن چه که باید. و بقول او قابل تحمل تر. و این ها همه اثر رد حضور کسی است که دلم بی تاب اوست...
وقتی نام تو به میان می آید، حال دیگرگون می شود...
این روزها دیگر در اتوبان و بین ماشین های پرشتاب آن دیگر دل نگران معکوس کشیدن نیستم. حتی اگر ماشین عقبی فک مرا پائین آورد!
خیالت پُر کرده شب های رمضانم را حتی مصلع الفجر
خواب از چشم های سرخم رفته از آن روز که تو، باز پشت پرچین خیالم جولان می دهی
رمضانم شده روزه ی نبودنت را گرفتن و تاب عطش پس زدنت را آوردن
هان تو که حرف از تکلیف زده ای
کاش فقط یک روز! فقط یک روز جایت را با من گرفتار در هزار حذر و هزار منع عوض می کردی!
و ای کاش که این ها
همه
اتفاق بودند!
از یک سنّی به آن طرف تر
کار آدمیزاد می شود خوردن حسرت روزهای بی تکرار ِ پسین و شمردن تارهای سفیدی که هر روز به شماره شان اضافه می شود!
از یک سنّی به آن طرف تر
آدمیزاد باورش می شود که روزهای خوش یا مال قصه هاست و یا اگر باشد، فقط و فقط در خاطره ها می شود یافتشان. بی آن که حتی با تکرارشان! دلی خوش شود!
از یک سنّی به آن زطرف تر
راه و مقصد و مقصودی نمی ماند که آدمیزاد را تکانی بدهد یا حاجتی به سر به بیابان گذاشتن و ساربان و جرس و محمل داشتن ش باشد...
از یک سنّی به آن طرف تر
آدمیزاد باید بنشیند. و فقط بنشیند. و فقط بنیشیند.
ساندويج هايدا را يادت مي آيد؟
و دو هزار تومني اي كه بعدها در جيب جلوي كيف من يافت شد را؟
کیف را که دیگر یادت مانده؟
نمانده؟
گفت: خداحافظی دوری میاره. می آم تا دَم در، مثل هر روز که می ری سر کار. حرف رفتنو نزن. بگو غروب زود بر می گردم...
***
سخت بشود داستان شیرینی ساخت از زنی که گوشه ی کیف پولش همیشه یک کاغذ چندلا تا شده هست که بالایش نوشته: دعای محبت!
========
داستان همشهری. تیر نود.
قرار شد اسماء١ برود؛ اسماء بهتر از بقیه صحبت میکرد. روانهاش کردند برود و سؤالشان را، شاید اعتراضشان را به گوش پیامبر برساند. پیامبرِ خدا با چندنفر از صحابه توی صحن مسجد نشسته بودند. اسماء نزدیکتر آمد، سلام کرد و گفت: «پدر و مادرم به فدایتان یا رسولالله! بانوان من را فرستادهاند بیایم و سؤالی از شما بپرسم. و میدانم هیچ زن مسلمانی در شرق و غربِ عالم نیست مگر این که این سؤال برایش مطرح است؛ خدا شما را برای هدایت مردان و زنان مبعوث کرد. ما زنان هم به تو و خدایت ایمان آوردیم. اما خدا انگار شما مردها را با حجهای مکرر و نمازجمعه و جماعت و بالاتر از همه اینها؛ فیض جهاد و شهادت بر ما برتری داده. ما خیلیوقتها به جای حج و جمعه و جماعت و جهاد، فقط نشستهایم و خانهداری و بچّهداری کردهایم. یعنی ما از آنهمه اجر محروم میمانیم؟» پیامبر لبخند رضایتمندانهای زدند، رو کردند به مردها و پرسیدند: «تا حالا دیدهاید کسی بیاید و سؤال دینیاش را اینقدر خوب طرح کند؟» صحابه گفتند: «یا رسولالله! ما اصلاً فکر نمیکردیم زنی بتواند اینقدر خوب صحبت کند!» پیامبر رو کردند به اسماء و گفتند: «برو و از طرف من به بقیه زنان هم اعلام کن که خوبشوهرداریکردنِ شما و جلب رضایت همسرتان با همه آن فضایل حج و جمعه و جماعت و جهاد و شهادت برابری میکند». اسماء با همه وجودش لبخند زد و تهلیل و تکبیرگویان رفت تا این بشارت را به بقیه زنهای مهاجر و انصار هم برساند و شاید به همه زنان شرق و غرب عالم تا به امروز...
---------------------
پ.ن:
١. اسماء بنت یزید انصاری
از این جـــــا
شده ام لنگه ی نسخه خوان های پشت پیشخوان داروخانه ها.
حوصله ی خواندن هیچ سطری را تا انتها ندارم.
بس که سطرها تکراری اند. عین سطرهای نسخه های بد خطی که گذاشته اند پشت پیشخوان داروخانه در نوبت پیچیدن... و همه شان پُر ند از قرص های مسکّن و تب بُر و مکمل و اشتها آور و اشتها بُر.
این روزها سطرهائی که پیش رویم اند لنگه ی نسخه های بدخط نوشته شده ی دکترهاست. تکراری. بی هیچ درمان قطعی و فوری و پُر از عارضه های جانبی و درد قایم کن.
انتهای هیچ سطری به چاره ختم نمی شود.
و زنده گی هنوز جاریست!
اما تو باور مکن...
مرا هزار امید بود در این ماجرای طوفانی و تو هر هزار را فسردی.
مِن بعد
ریشه ی امیدهای زمینی در من خواهد فسرد. و آزاد و رها چشم در چشم افق خواهم دوخت تا مگر کِی صبح سر زند...
همه ی یاد داشت من از تو، افسردن آرزوهایم است.
که آن نیز تقدیم تو باد.
حکایت آدمیزاد حکایت عجیبی است.
مخلوقی که گاه تا مرحله ی ربوبیت خود را بالا می انگارد! و خدا را بنده نمی شود.
ذات انسان طغیان گری و افزون خواهی است.
ما آدمها گاهی یادمان می رود آدمیم. مخلوقیم. عبدیم. محتاجیم و ضعیف خلق شده ایم...
هر از گاهی
خدا باید دری را به تخته ای بزند تا حالی مان کند که نیل ِ زنده گی هر فرعونی را پس می زند! حتی اگر او را غرق کرده باشد!
می گوید: خیارت را بی نمک نخور.
خیار که بی نمک مزه نمی دهد. اصلن خیار بی نمک را نمی شه لمباند؟!
می گویم: حضرت ِ فیلان ِ ما از فُلان وقتش دُم نداشته! کِی تا حالا ما خیار رو با نمکش خورده ایم که این مرتبه ی دویّمش باشد؟!
می گوید: نمک روی خیار، مثل دعوا برای زنده گی ست. کَمَش، زیاد نیست! شمام زیاد سخت نگیر همین روزاس که می فهمی خیار رو باید با نمکش دوست داشت!
از وقتی که تقّی به توقّی خورده و ما - به زعم خودمان! البته- شده ایم یک کاره ی جائی که این جا باشد!!!، دفتری برداشته ام و کارهای باید ام را هر روز مرقوم می کنم آن تو. هم چنین است کارهائی را که نکرده ام و باید برای انجامشان فکری بکنم. حالا می توانم بگویم مثلاً کار اولویت دار هفته یا ماه آینده ام چیست؟!
این روزها، باید! باران ببارد و نمی بارد.
این را یادم نبوده و ننوشته ام اش.
حتی هیچ جای دفترم با خودکار قرمز، درشت نمی نویسم که: باید فکری به حال بارانی که نمی بارانی! بکنیم...
شاید اگر هزار هزار سال دیگر بگذرد و نبارانی، هیچ یادم نیفتد که زمین و اهل آن به آب زنده اند و آب باید باران باشد و ببارد.
و قطره ای از آن هزار هزار ابر بالای سرم نمی بارند مگر اینکه تو رخصت نزولشان داده باشی.
ما را بباران. با بارانی از رحمت و گشایش. با ابرهای اجابت. با قطره هائی که هرکدام که می بارند، کلمه اند در هبوط تنهائی و سکوت این روزهای ما.
پائیز به نم نم باران های دو نفره اش! پائیز است...
می دانی که!؟