می رسم به این جا که می فرماید:
أَیْنَ مَا تَکُونُواْ یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعاً *
یعنی: هر کجا باشید، خدا همگی شما را میآورد (و جمع میکند).
بعد جـــائی می خوانم:
مراد از «همگی شما»، یاران قائم علیه السلام است در وقت ظهور.
و فکر می کنم خدا که قیدی نگذاشته در نوع نفراتش و جائی که باشند. گفته همه مان را هر جا که باشیم! برای ظهور منجی جمع می کند!
و یادم می افتد بارها شنیده ام که باران ِ قرآن ِ هزار بطن، هر روز و برای همه تنزیل می شود و سهم هر کس به قدر ظرفی ست که زیر باران بی منتهایش بیاورد.
و خوشی مثل گرمای مطبوعی که رخنه کند در کرختی دستانت پس از سوز شلاقی سرما و خون تازه را بیاورد زیر پوستت و سرخش کند، می خزد زیر پوستم و در هزار توی نا امیدی روزهای مکرر زمستان خوش خوشانم می شود عهدی که هر صبح تجدیدش می کنیم هدر نیست. و خدا حواسش به همه مان هست.
و دلم خوش می شود به روزی که بعد این همه سال نبودن بیائی و این بار مرا هم با خود ببری برای سر بازی دوباره در رکاب مولائی که به امید آمدنش جنگیدی و در خون غلتیدی!
می دانم که می آید!
می دانم که می آئی!
======
*.- سوره ی مبارکه ی بقره. قسمتی از آیه یک صد و چهل و هشتم.
می گفت بعد نماز صبح چرتش گرفته. در گرگ و میش سحر و خلسه ی خوشایند خواب نیم بند ِ آن، دیده تو را و من را و نفر سوم مان را که نشسته ایم دور هم و بساط بگو و بخندمان به راه است. نگفت ولی فهمیدم حتی حسودی اش هم شده به خنده و هرّ و کرِّمان. بعد شاکی شده که چرا زودتر خبرش نکرده ایم که او هم بیاید و بعد سال ها یک دل ِ سیر ببیندت! می گفت از حال تو و من و من و تو... می گفت و من حسرت و بغضم قاطی هم فقط نگاهش می کردم و حسودی ندیدن آن لحظه های ناب تا فیها خالدونم را گرفته بود. می گفت و من فکری شده بودم که چرا در رویای اغیار! همه باره به یک سان حلول می کنی و دلیل این شباهت میلی متری رویاها چیست و یاد یقینم افتادم که سال هاست هر جمعه شب می خوانمش که: «وَ اَنَّ رَجعَتَکُم حقٌ» و یادم افتاد وقتی (وقت معلوم) فرا برسد (می آید) و تو را نیز در خیل سپاهیانش می آورد و من به تلافی همه ی روزهائی که نبوده ای، با تو خواهم بود... خدا را چه دیده ای! شاید کرمش سر ریز کند و این بار باهم برگردیم.
بین خودمان بماند! خیال وصل کم از وصال ندارد...
خیال او ز عمر جاودان بِه
خداوندا مرا آن دِه که آن بِه
حضرت آقا امروز زینت تازه ای به بیداری اسلامی داد.
فرمود مغتنم است تقارن آغاز بیداری در ماه ربیع الاول، و قرینه کرد بهار بیداری اسلامی را با ماه مبارک ربیع ِ اول و میلاد خجسته ی پیامبر رحمت. علیه صلاه المصلین.
أغتنم فرصة شهر ربيع الأول ، واقتراب أسبوع المولد النبوي، والذكرى الأولى لربيع الصحوة الإسلامية، ونهضة إخوتنا العرب رجالاً ونساءً من مصر وتونس وليبيا حتى البحرين واليمن والأردن وبعض البقاع الإسلامية الأخری، لأتقدم باسم الشعب الإيراني وجميع المسلمين في العالم بأحرّ التهاني وأطيب التبريك.
این یعنی می شود بهار بیداری اسلامی را مقدمه ی آن ربیعی گرفت که شکوفه هایش بهار تو را غنچه دهند و نهضت بیداری امت اسلام را نافله ی قبل طلوع فجر ظهور دانست...
«و من الليل فتجهد به نافلة لك عسي ان يبعثك ربك مقاماً محموداً» *
یعنی بیداری امروز مسلمانان نافله ی قبل فریضه است!
یعنی برای بعثت آن مقام محمود، باید! بیدار شد!
...
کاش صاحب برسد بنده به زنجیر کند...
---------
*.- سوره ی مبارکه ی اسراء.قسمتی از آیه ی 79
همه ی جا و هر لحظه از زیارت عتبات دل نشین است. روح فزاست. حتی در چند متری گودی قتل گاه آن جا که دیگر پاهایت یارای جلوتر رفتن ندارد و خاک عالم آوار می شود روی سرت و همه ی غصه های دنیا تل انبار سینه ات، ته ِ ته ِ دلت یک شوق عجیبی در غلیان است. شوق شیعه بودن و در کنار امامت بودن و لذت بردن از تنفس در فضائی که جسمت نزدیک جسم مطهر امامی ست که ندیده عاشقش شده ای و حاضری دنیا را فدای یک غمزه ی چشمش کنی...
هر مقام شریفی و هر عتبه ی مقدسی همین سان جلوه گر است و هر کس به قدر همت خود از مشارب نورانی امامی که مشرف به زیارتش شده، می نوشد و جان تازه می کند.
اما
سامراء حکایتش جداست.
قبل تر از حرم، حتی وقتی داخل شهر می شوی، غبار غمی ناشناخته بر دلت می نشیند. غم، باد می کند در بغضت و دوست داری تا جائی که حنجره ات یاری دارد، فریاد بکشی. آوار مظلومیت دو امام معصوم که درود خدا بر ایشان باد، خراب می شود روی دلت و بغضت آن قدر سنگین می شود که حتی نای نفس کشیدن نداشته باشی.
حیرانی قریبی است. انگار داخل شده ای در عجیب ترین و اسرار آمیزترین سرزمین ها. انگار قیامت است. کسی حواسش به کسی نیست. کسی انگار کسی را نمی بیند. همه! غرق در تحیری شده اند از چیزی که می بینند و باورشان نمی شود. وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَىٰ *
قبور مطهر پدر و مادر و جد و عمه ی تنها حجت باقی مانده روی ارض، به وحشیانه ترین شکل ممکن تخریب شده!
متحیر می مانی از صبر طوفانی پسری که دنیا به اشاره ی سرانگشتش کن فیکون می شود... متحیر می مانی از کظم غیظ امامی که به یک طرفه العینش دنیا زیر و زبر می شود... متحیر می مانی از صبر ولی اعظم خدا، آن جا که در چند قدمی حرم، در مسجدی از مساجد ضرار، درست چند ده متر مانده به حرم، اذانی می گویند که شهادت به ولایت علی و اولادش ندارد و به جای دعوت مردمان به فلاح، موذن داد می زند: الصلوه خیر من النوم!
و تو می فهمی که امام! امام ِ زمان ِ تو، صبرش به قرینه ی خوابی است که مردمان را برده! و دعا می کنی خدا زود ِ زود ِ زود، تو را و همه را از چنگال خواب های تو در تو و حجاب های هزار پرده برهاند و لایق طلوع خورشید کند.
سال روز شهادت امام حسن عسکری علیه الاف التحیه و الثناء و آغاز ولایت و امامت آخرین حجت خدا بر روی زمین، مبارک.
------
*.- سوره ی مبارکه حج. قسمتی از آیه ی دوم.
تَعري فمُنذَ زمان طويل على الأرض لَم تَسقُط المُعجزات
«عریان شو! و رخ بر زمین عیان کن...
که قرنهاست هیچ معجزهای،
زمین را لمس نکرده است.»
نزار قبانی. شاعر سوری معاصر
صمد، از سفر اولی های گروه بود. ساده بود. بی غل و غش و خالص و ناب و زلال. از آن هائی که حسرت خلوص شان هماره با من است!
وقتی دیروز بعد زیارت شش امام و یک اباالفضل و اعتاب و مشاهد مقدسه ی عراق راهی حدود مرزی بودیم، پرسیدم حسرتی هم به دلت مانده بعد از زیارت سیدالشهداء؟
آهی کشید و چشم به آفتاب دوخت و گفت: خدا صاحب دنیا را برساند... حسرت آمدن امام هنوز ته دلم هست...
این روزها
این جا آنقدر شلوغ و پر حادثه و پر رفت و آمد است که نمی شود در گوشی با تو حرف زد.
انگار این سرنوشت همه ی کلمات ِ بعد از این من است که باید! یک کنج خالی دلم بگذارمشان و مکتومشان کنم تا وقت معلوم و روز ِ موعود که مگر برگردی و روز از نو شروع شود و روزی من نیز از نو.
می گویند وقتی خواهی آمد که آفتاب زده باشد و من از دل این روزهای بی خورشید و زمستانی و سرد، هیچ گمانم به آفتاب و سلام دوباره اش نمی رود... که فرمود: « انهم یرونه بعیدا »
اصلن آمدیم و ما تا اطلاع ثانوی، لائق آفتاب نبودیم و خورشیدی سر بر نزد. بی خورشیدی کم دردیست که زخم نبودن تو هم به آن اضافه شود؟
می دانی!
گاهی... و نه گاهی که همیشه، نبودنت بزرگترین درد عالم است!
و من یک عمر حسرت ردّ انگشتان نوازشگر تو را رو موهای لخت پسر بچه ی کوچکی خواهم دید که هرگز دلش نخواست بزرگ شود...
گاهی... و نه گاهی که همیشه، شوق یک بار دیدنت
می ارزد به همه ی اشتیاق هائی که داشته ام و سراب شده اند...
گاهی... و نه گاهی که همیشه، حسرت بغض هائی که فرو خورده ام
بغض مکرری می شود که هی روی هم تل انبار شده اند و شده اند و شده اند...
تو نیستی
اما
نبودنت که هست...
خدمتکار و آشپزمان جیم شدند داخل آشپزخانه، مادر بدون گفتن بک کلمه رفت اتاقش و پدرم هنوز داشت حرف می زداما حالا فقط برای من؛ آخرین حواری پیامبری تنها که آماده بود پیش از آن که خروس سه بار بخواند پیامبرش را انکار کند. بغضم ترکید.
=====
اختراع افسانه ای. آرتور کستر. ترجمه ی امیر حسین هاشمی
ماهنامه ی داستان همشهری. شماره ی آذر نود
پی نوشت:
دو هزار و دوازدهمین سال میلاد مسیح ِ مبشر، پیامبری که توسط قوم جهول بنی اسرائیل تکفیر و مصلوب شد و آن قدر عزیز بود که خدا او را برای روز واپسین و یاری امام موعود تا آسمان ها برد تا وقت معلوم، مبارک.
از یک جائی به آن ور تَرَش دیگر قلب شروع می کند به تیر کشیدن. درد دل تنگی، درد دوری، درد نرسیدن و مهجوری اول هایش خواستنی و عاشقانه است. بعد که زمان می گذرد رسوب می کند، ته نشین دلت می شود. می رود لای گوشت و پوستش به اصطلاح. جوریکه بگویند: تنیده در روح و جانش. طوریکه اگر غور کنی در دل آن آدم زار، نفهمی کجای دلش دل است و کجایش درد! و گاهی درد آن قدر پر رنگ می شود که همه ی دلت را در بر می گیرد و یادت می رود دلت داشت یر می کشید. دلت درد داشت... و بغض دلت سنگین بود...
حکایت ما و درازی دوری تو نیز این قسم است. ما از بس که نبوده ای به شب دراز و درازی شب، عادت کرده ایم. و انگار کرده ایم که شب و شب دراز پدیده ی میمونی است! آن قدر که برای دراز ترین شب سال مراسم و مناسک ویژه داریم و از چند روز مانده به آن شب دیجور و دراز، تدارک شب بیداری اش را می بینیم و و خانه را و سفره را به میمنت! آن به انواع اطعمه و اشربه می ارائیم!
بس که تو نبوده ای، ما انگار کرده ایم نبودنت جزئی از رسوم سالیان دور بوده و به رسم آبا و اجدادی مان و درست در همان غفلت پدران مان، شب های دراز را جشن می گیریم بی ان که بدانیم ما نه برای شب که به لزوم حضور در صبح آفریده شده ایم.
شب هر چه دراز تر، خواب بیش تر و خواب هر چه بیش تر، خماری و غفلتش بیش تر!
خدایا!
به حق طلوع صبح و نزدیک آن
ما را از شر شب و شب دراز و دوری صبح در امان بدار و ما را به صبح برسان!
الیس الصبح بقریب؟*
============
*.- (سوره ی مبارکه ی هود. قسمتی از آیه هشتاد و یکم)
و چون من اصولا در ادبیات دنبال علامات آخرالزمان می گردم، در ادبیات باید دید در درون این بورژوازی مسلط ِ مصرف کننده و اسراف کننده ی آمریکائی، چه زنگ خطری زده می شود؟
====
سیدجلال الدین آل احمد. سفر آمریکا
بی تاب تر از جان پریشان در تب
بی خواب تر از گردش هذیان بر لب
بی رویت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب
====
شب پانزدهم. دیدار رمضانی حضرت ِ آقا با شعرا. سال 88
نشر انقلاب اسلامی
محمدمَهدی سیّار.
می دانم که عید است و عیدها را باید نیکو بود و نیکو سخن کرد.
عید ها جای گله و شکوه و شکایت نیست.
می دانم.
می دانم حتی، که دوری ز ماست...
اما،
عید که می شود
جای خالی نبودنت بزرگ و بزرگ تر می شود!
بیشتر به چشم می آید که نیستی!
بیشتر یادمان می افتد که نبودنت این قدر بزرگ و عمیق است.
اصلن! عید بی صاحبش به چه دردمان می خورد؟
عید می گیریم که چه؟
و غافلیم از این که تا نیائی، بهار نخواهد آمد و روز نو نخواهد شد و عید متولد نمی شود.
شما که از طایفه ی غیرت الله اید، غیرتتان می کشد این همه خیل دوست دار و هوادار، به هیچ! دل خوش باشند و از هیچ! برای خود، عید دست و پا کنند؟
نشانم از دوستی و دوری تو، (چین) های هر روز بیشتر شده ی پیشانی ام باشد یا شوقی که هر روز و هر روز با نیامدنت، فسرده تر می شود؟
نشانم زخم عشق شما باشد که ردش هنوز روی دلم هست و خواهد بود؟
اصلا می خواهی نشانم عهد های بسیاری باشد که بارها بستم و شکستم! و تو شاهد تری!
ببینید! ما - من - معتقدیم تا نیائید کار دنیای ما راست نمی شود! کار دین مان هم پیش کش! که نیامدنتان سبب اختلاف قرائت هاست و افراشتن علم های بسیار که نام دین به یدک دارند و تنها رنگی که ندارند همان دین است!
ببینید آقای منجی ِ منتظَر! ما تنها مستمسکمان دوست داشتن شماست! آن هم اگر ازش غافل نشویم.
به انتظاری که ما می کشیم، آبی گرم نمی شود. همه کار ما لنگ آمدن شماست و بس!
می دانم که می دانید ما در ته ِ دل ِ آلوده مان باور بلورینی داریم سخت دوست داشتنی، که از جان عزیزترش داشته ایم و آن نیست الا باور بودن و آمدن شما!
ما را و باور بلورین دیرپایمان را ببار.
به حق امشبی که نیمی از شعبان گذشته و اهل معنی آن را هم سنگ لیله ی قدر می دانند.
اگر ام شب شب قدر و تقدیر مقدرات است، که هست! زرق من را - ما!را- باران بنویس.
کلمه بنویس.
اجابت و سعی و صفا نیز.
ما را در لباس یارانت بنویس.
آن قدر که لباس سفید مان به خونی که در پای تو خواهیم ریخت سرخ شود.
آمین.
خسته بودند و عصر بود و دور هم نشسته بودند بعد از یک روز تمام ریسه کشی و تنظیم سن و داربست و محوطه ی سازی، دور هم به نان و پنیر عصرانه و هندوانه ی پشت بند آن
یکی شان که انگار عاشق تر بود و عاقل تر در آمد که من حاضرم چشم هایم را بدهم و عوضش آقا زودتر بیاید.
رفیقش انگار اصلا توی باغ نبود به طعنه گفت که: آن وقت دیگر آقا را نمی توانی ببینی!
جوان عاشق و عاقل قصه ی ما لبخندی زد و در آمد که: آقا می آید که کار جهان را زیر و زبر کند. گیریم این وسط، یک جفت چشم باشد یا نباشد.
به جائی بر نمی خورد.
تازه! این طوری مزه اش هم بیشتر است. آقا باشد و بتوانی ببینی اش و نشود!
عشق که می دانی چیست؟
می دانی!
از آخرین نوبتی که به شوق دیدن تو، کفش نو کردم
دو سال می گذرد!
دو سال! که گذشت و سخت گذشت! بی آن که تو باشی و ببینی...
می دانی!
ام روز می خواهم پای افزارهایم را نو کنم.
اما
دل ِ دل کندن از کفش های کهنه ی خاطره انگیز ِ زهوار در رفته ام را ندارم.
کاش هم راه ِ اُرسی های نو، دلم نیز نو می شد.
کاش شهر ما دل فروشی هم داشت...
کاش با کفش های نوئی که خواهم خرید، راه نوئی و شیوه ی شهرآشوب دیگری بیاموزی ام!
نمی دانم با کدام کفش و در انتهای کدام راه تو منتظرم ایستاده ای!
کاش می دانستم که باد بوی تو را از کدام سو می آورد...
هر کس دیگری هم جای او بود سر از پا نمی شناخت. خدا یک عمره ی یک ماهه گذاشته بود توی کاسه اش و او سرمست و خوش حال آمده بود قبل از رفتن، با شهیدان شهرش خدا حافظی کند.
گفت او را ببرم مزار شهداء. و توی راه آنقدر این جا و آن جا معطل شدیم که بعد غروب رسیدیم مزار. قبلا هم این ساعت آمده بودیم آنجا و پیاده نشده بود. حساب کراهت زیارت قبور در شب را کرده بود لابد. اما این بار برخلاف دفعات قبل پیاده شد و من هم دنبالش.
باز برخلاف دفعات قبل، ایستاد و زیارت نامه و اذن دخول را کامل خواند و گفت: خدا رو چه دیدی؟ اومدیم و تو اون یک ماهی که ما آنجائیم، زد و آقا آمد و ما ماندگار شدیم همان جا و دیگر قسمت نشد برگردیم و بیائیم زیارت شهدایمان. نمی شود که آقا را دست تنها رها کنیم و برگردیم...
گفتم: این هائی را که من می شناسم، کافیست اسم ظهور به گوششان بخورد، قبل از من و شما خودشان را رسانده اند آن جا. شما نگران شهید جماعت نباش. رجعت را برا همین وقت ها گذاشته اند خب!
(چند شنبه)؟
چه فرقی می کند؟
بهار
هر روز بیاید
(جمعه) است...
اگر دلی بود و اهل دلی، می گفت باران مظان استجابت است و زیر باران، بی چتر، رو به آسمان، به تر است شب باشد یا نصف شب!، برو و دست هایت را به پهنای باران باز کن و صلوات بفرست و دلت را رو به آسمان بگشا. که اثرها دارد...
اما
این روزها
در پهنای ترافیک و دود و دم و روزمرگی و عادت به بی بارانی
در انححنای خمیده ی روزهای خشک و کویری
اگر بارانی بارید
می شود بحران!
و این بحران آنقدر هست که
حتی کوچه ها هم یادشان رفته باشد چگونه باید با باران مدارا کنند.
حتی کوچه ها هم دیگر طاقت باران ندارند و زود سرریز می کنند. سیل می شوند و تا زانو بالا می آیند.
در سپری کردن روزهای بی روزنه به آسمان، باران، بحران می شود. و روزهای بارانی می شوند روزهای بحرانی...
زمین آنقدر به تشنگی خو گرفته که باران مخالف طبعش شده.
این ها
همه
از نبودن توست. از دوری ات. از نیامدنت.
بیا
که بهار بیاوری و باران.
بقول قیصر:
بهار آن ست که خود ببوید. نه آنکه تقویم بگوید...
پی نوشت:
پری شب، بارش چهار پنج ساعته و نرم باران، من و همکاران بالادستی و پائین دستی ام و ستاد بحران شهر را تا صبح بیدار نگه داشت و من عوض قدم زدنهای شبانه ی ایام شباب زیر باران، تا صبح خیس خوردم و گوشه ای از بحران را رتق و فتق کردم. بی آن که از آن همه زیبائی که روی سرم می ریخت لذتی برده باشم. روزهای بی تو، حتی طبع مرا دستخوش تغییر می کند!
صادق آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
به حقیقت نورروز همان روزی ست که پیامبر(ص) در غدیر خم برای علی (ع) از مردم عهد گرفت و مردم به ولایت او اقرار کردند...
و آن همان روزی است که خدای تعالی رسول(ص) را به سوی وادی جن روانه کرد و از آن ها عهد و پیمان گرفت.
و آن همان روزی است که علی (ع) در آن روز بر اهل نهروان غالب شد.
و آن همان روزی است که قائم ما اهل بیت و صاحب امر ظاهر خواهد شد و خداوند او را به دجال غلبه می دهد. پس آن حضرت دجال را بر کناسه ی کوفه به دار می کشد.
هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما در آن انتظار فرج داریم؛ زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست. ایرانیان آن را حفظ کردند، ولی شما (عربها) آن را ضایع کردید... و آن اولین روز از سال ایرانیان است.
شماره گان بنزین مصرفی ام حساب و کتاب دارد. آنقدر که تا یومنا هذا لیتری از بنزین 400 و 700 تومانی در حلق باکم نشده و تا انتهای تعطیلات نیز نخواهد شد.
یعنی من هنوز بنزین های 100 تومانی ام را داشته ام و کیفوری متعاقب هر بار بنزین زدن یارانه ای را.
الغرض دی روز رفیقی آمد به التماس دعای بنزینی و ته مانده ی بنزین های 100 تومانی ام خرج رفاقت شد و رفیق در ازای مرامی که خرجش کرده بودم چهار اصله نهال پیوستی برای باغچه ی کوچک خانه مان آورد که بکارد.
وقت بیل زدن باغچه ی نقلی مان نمی دانم چرا دلم لرزید که خدایا این نهال های حاصل از مدیریت مصرف سوخت مرا برویان و زود به حاصل برسان. آنقدر زود که هم زمانش میوه ی دل زمین به بار نشسته باشد و غنچه ی وعده داده شده ات گل داده باشد و مردِ موعودت از در درآمده باشد.
دوست دارم نهال هایم وقتی به بار نشسته باشند که آرزوی دیرپای اهل زمین اجابت شده باشد.
آمین.
اسفند ِ بارانی
متاعی ست در روزهای دل تنگی...
ببار ای باران ِ بدل از برف ِ نباریده.
ببار ای باران ِ مبشّر ِ بهار.
ببار ای طلوع ِ هزار باره ی نسیم ِ شمال...
ببار که من منتظر ایستاده ام زیر ابر بی طاقتی که گریه می بارد.
ببار که برای هر قطره ای که می باری، صلواتی نذر ِ ضریح ِ چشم های تو کرده ام.
برای تو که بهار ِ آفریده گانی و باران ِ رحمت ِ حیّ ِ لایزال.
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...
سفر را دوست دارم. سفر به سرزمین های ناشناخته را بیشتر.
دوست دارم جاهائی را کشف کنم که قبل من کسی آن حوالی نبوده باشد یا اگر گذار کسی به آنجا افتاده آنقدر معروف نشده باشد جوری که از هر کسی بپرسی عید را کجا می روی بلافاصله بگوید فلان جا.
مصر یکی از آن سرزمین های ناشناخته و نادیده برای من است.
نظام فرعونی حاکم بر آنجا و روابطش با ما خاصه در قضیه ی پناه دادن به شاه مخلوع و حواشی آن، در این سال ها آنقدر تیره و تار بوده که سرزمین نیل و هرم و فرعون و ابوالهول را برای ما ایرانی ها نادیده و ناشناخته کرده باشد.
یادم نمی رود که در سرزمین وحی که مجمع اقوام و ملل مسلمان است و از هر رنگ و نژاد و کشوری آنجا در مجتمعند، از دیدار هیچ ملتی به اندازه ی مصریان که نوعاً چتر ضد آفتاب بالای سرشان می گرفتند، ذوق زده نشدم...
الغرض، یکی از آرزوهای همیشگی ام دیدار از مصر بوده و این سالها هیچ امکان برآوردن این آرزو نبوده.
این روزها و در لابلای خیزش مردمان مصر که سهم زیادی از فرهنگ و تمدن را با خود دارند، به دو جهت خوش حالم.
یک. اینکه بالاخره مصریان تکانی به غیرت خفته شان داده اند و همین روزهاست که دم فرعون پوشالی و پوسیده ی مصر را قیچی خواهند کرد!
دو. این که بعد آزادی مصر از یوغ فرعون هشتاد و اندی ساله، شاید دری به تخته بخورد و ما یک سر تا ساحل نیل و پای مجسمه ی ابوالهول برویم و برگردیم.
حالا بماند که شوق دیدار مصر در من که سال هاست شعله ور است از معلم شهید - شریعتی - بیادگار مانده است. آنجا که با برادر نادیده اش در دخمه ی بردگان در کنار اهرام نجوا می کرد:
آری این چنین بود برادر...
برادر مصری ام!
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش.
تا صبح چیزی نمانده است!
خبر آمدنت؛
می رود باغ به باغ
می رود شهر به شهر
مردمان یمن و تونس و مصر
مردمان اردن...
همه عالم به تماشای تو برخاسته اند!
شور و حالی بر پاست.
وعده ات نزدیک است...
پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) فرمودند:
«عیسی بن مریم نازل می شود، به همراه دو ملک که ملازمان اویند. آنگاه نَفَس و بوی عطرانگیز عیسی به هیچ کافری نمی رسد مگر آن که خواهد مُرد. نَفَس آن حضرت، چون به دجال رسد، جسم او را چونان شمع ذوب می کند و او را به هلاکت می افکند. پس از آن عیسی بن مریم به سوی مسلمان هائی که در بیت المقدس گرد آمده اند، می رود و آنها را از هلاکت دجال آگاه می کند و به امیر و مولای ایشان اقتدا کرده، پشت سر او نماز می گزارد...»
دانستم چرا نمی آئی!
دانستم این همه انتظارچرا به سرانجام نمی رسند و از پس آن کسی که باید! نمی رسد!
اشکال کار از پائیزهائی ست که منجر به زمستان می شوند و نه بهار!
ما انتظار می کشیم تا آخر پائیز شود و جوجه های قابل عرضه!مان را برایت بشماریم غافل از اینکه در پس پائیز زمستانی ست که ته مانده ی جوجه های به آخر پائیز رسیده مان را می کُشد... و بهاری نیست تا هوای جوجه ها را داشته باشد!
باید کاری کنیم
که معجزه ای رخ دهد
و از پس پائیز برگ ریز و هزار رنگ، بهاری طلوع کند که گل هایش به تو شکوفه کنند و به نام تو غنچه ها سرباز کنند.
ایراد کار ما زمستان تقویم مان است!
زمستانی که برف هایش میانه ی ما و تو را یخ کرده است...
هر جمعه که می گذرد...
هر صبح جمعه که خواب آلود و خمار از خواب بیدار می شوم و با چشم های نیمه باز، دنیا را به همان شکلی می بینم که دی روز دیده بودمش و می فهمم اتفاقی! که باید! هنوز! نیفتاده...
حسرت ِ نبودنت، نیامدنت و دیدارت چنگ می اندازد به روحم که زخمی است و یتیم ِ نبودنت ...
رفیقی داشتم که می گفت:
هر چی که به ته ش برسه تموم می شه!
و تاکیید داشت روی هر چی.
حالا من حساب می کنم تَه صبر ما کجا باید باشد که هنوز به ش نرسیده ایم تا بی صبری امان مان را ببرد و چشم به راهی مان تمام شود!؟
از صبر که می گویم دلم آن قدر فشرده می شود که نای نفس کشیدن و حتی فریاد کشیدن هم نمی ماند.
گیریم صبر ما به این زودی ها تمام شدنی نباشد.
شما چه کار به وسعت حوصله و صبر و طاقت ما داری؟
بیا خب!
لطفن...
صبر قاعده ی لطیفی ست برای تحمل. برای دوری. برای همه ی روزهائی که نیستی تا خوش بگذرند.
این روزها که می گذرد
نه هست های مان آن گونه که بایدند
و نه باید های مان آن گونه که هستند...
می گویند روی ماه را که دیدی زکات فطره واجبت می شود.
می گویند آدم باید باید قبل اقامه ی نماز عید زکات فطریه اش را بدهد.
می گویند زکات فطریه باید از قوت غالب سنه باشد. یعنی فلان قدر از آن چیزی که خوراک اغلب روزهایت هست.
همه ی این ها قبول!
حالا فقط مانده به مان بگوئی ما که روز و شب غصه ی دوری تو را می خوریم و غم هجران تو را، مبنای محاسبه ی زکات فطریه مان دوری ات باشد یا مهجوری ات؟
پی نوشت:
شاید این ثانیه های آخر میهمانی و عنوانی که برای این پست در ذهنم تراوید بهانه ای بود برای این که یادی شود از قیصر ِ شعرهای انقلاب.
خدا بیامرزدت مرد!
توی رساله ها نوشته اند: کفاره ی روزه، آزاد کردن بنده است.
قدرتی خدا روزه ی قضاء شده هم ندارید که بخواهید به کفاره اش بنده آزاد کنید...
که بخواهید مرا ...
حالا گیریم کفاره ی روزه تان نمی توانم بشوم. بلاگردانتان که می توانم؟
نمی توانم؟
نمی خواهید؟
نمی شود؟
یعنی هیچ راهی ندارد؟