ساختمان قدیمی
آلاچیقی که برای دل خودت و تنهائی هایت ساخته بودی
تونل سبز وسط محوطه و کنار آلاچیق
که کشیده شده تا خود ساختمان تدوین و تولید...
عکس های تو
با ژست های معروفت و سر فیلم برداری ها
که راه به راه گیر می کنند توی قاب چشم آدم و با وجود این همه تکرار، نمی توانی باز ایستی و نبینی شان...
خزیدن توی کتابخانه ای که از "هیچکاک" تا "جلال" و از "شعر سپید" سبزواری تا "انسان و سرنوشت" مطهری تویش پیدا می شود و "تایم" تا "سوره" گَلِ هم چیده شده اند و همه یادگار و دست چین تو باید باشد
یاد خوش روزهائی با او پلکان های سنگی روایت را بالا رفتیم
و یاد روزی که میز تدوینت را دیدم که بی مبالات رها شده در گوشه ای از ساختمان تدوین
و یادم افتاد روزی را که رفتی برای خدا بیل بزنی و تقدیر این شد که "بیل را كنار بگذاری و دوربین برداری" و از بشاگرد هفت قصه از بلوچستان را روایت کنی و (روایت فتح سپاه اسلام) را و شخم در زمین هنر بزنی و بذر روایت فتح را در جان زمین انقلاب بکاری
و دلم سوخت به حال میزی که روزی آشنای دست ها تو و نگاه عمیق تو بود تا پاسی از نصف شب
و امروز
در روزهائی که تو نیستی
در روزهای تنهائی اش
فقط خاک می خورد...
روحت شاد
و روایتت مستدام که گفتی:
روایت فتح، روایت بعثت دیگرباره ی انسان است...
... من از گوشه بيمارستان به آفريقا و شرق زير سلطه و تمام كشورهاي تحت ستم اخطار مي كنم كه متحد شويد و دست آمريكاي جنايتكار را از سرزمين هاي خود قطع كنيد.
دست آمريكا و ساير ابرقدرت ها تا مرفق به خون جوانان ما و ساير مردم مظلوم و رزمنده جهان فرو رفته است ما تا آخرين قطره خون خويش با آنان شديدا مي جنگيم چرا كه مرد جنگيم.
ما انقلابمان را به تمام جهان صادر مي كنيم،
چرا كه انقلاب ما اسلامي است و تا بانگ لاالله الاالله و محمد رسول الله بر تمام جهان طنين نيفكند مبارزه هست و تا مبارزه در هر جاي جهان عليه مستكبرين هست ما هستيم!
ما از مردم بي پناه لبنان و فلسطين در مقابل اسرائيل دفاع مي كنيم.
و اسرائيل اين جرثومه فساد هميشه پايگاه آمريكا بوده است. من در طول نزديك به بيست سال خطر اسرائيل را گوشزد نموده ام. بايد همه بپاخيزيم و اسرائيل را نابود كنيم...
- - - -
بخشی از پیام امام بمناسبت اولین سالگرد پیروزی انقلاب
که از بیمارستان قلب تهران و در ایام نقاهت ایشان پس از عارضه ی قلبی صادر شده...
دی روز آن همه شهید در یک «جبهه» جا شدند!
امروز 30 رزمنده که آن همه شهید را به چشم دیده اند در «این همه جبهه» جا نمی شوند...
حالا این که بلبشوی متحدان و پایداران و ایستادگان و حامیان و منتقدان و معتدلان تهران است...
درد بزرگتر در شهر 300000 نفری ماست که 3 رزمنده ی هم سنگر ِ دیروز، امروز در یک «جبهه» نمی گنجند! و معلوم نیست فردای پس از انتخابات متوسل کدام منطق خواهند شد در توجیه یک کاسه نشدنشان با هم رزمی که چهار سال قبل، همه شان سنگ او را به سینه می زدند... و جمع شده بودند زیر علم حمایت از او!
دوستی کِی آخر آمد؟
دوستداران را چه شد؟
از رفیق صاحب دلی پرسیدم: عیار رأی دادن و انتخاب اصلحت چیست؟
گفت: ملاک رأی من را آهن ربا تعیین می کند!
چشم های گرد شده ام را که دید، خنده ای کرد و ادامه داد:
آهن ربا را می برم نزدیک کسی که می گویند اصلح است. اگر چسبید می فهمم که هنوز ترکش های جنگ سر جایشان هستند و مشی درستش را گارانتی می کنند و اگر یکهو پا کج بگذراد و کژراهه برود، جابجا می شوند و نفسش را می گیرند...
اگر هم نچسبید که ما را به خیر او هیچ امید نیست... می گویمش: شر مرسان!

وار سوزوم، باشلاییرام ائللر اوچون یاشیلی گوزایله
قان اوره ک، داغلی سوزیله
---
یاراکونلوم سوروشور، باشلادیغین سوز نه دی قارداش
بو نه سوز دورکی،اوره کلرده تلاطمده دی قارداش
سئویله مکده ن یوخاری گورمه دی قارداش
دئه مک افسانه دی قارداش
---
یاش گوزومده ن اَلَه نرکن، کاغاذایسلاندی،یاش اولدو
گوزیاشیم سئلله نیب، اروند ده ن آخماقدا باش اولدو
بیرنئچه کیپرییی قان یاشیله گوردوم هاماش اولدو
ئینه گوزیاشیله دولدو
---
ئینه دوران کاغاذ اوسته دوران دوتدی دولاندی
ئینه اروند ده کی صحنه جان آلدی تازالاندی
ئینه غملر قالاغ اولدو یغیشیب قالدی قالاندی
دوزومون قابی جالاندی
---
ایتیره رکن اوزومو، گاه دولانیب گاه دایانیردیم
گاه اویوب، گاه اویانیردیم
ده لی اروندی تانیردیم
---
ده لی اروندی تانیردیم، نئجه طوفان ائله میشدی
گئجه نین سون چاغی غواصلارا طغیان ائله میشدی
بدر و خیبر آجیغین سینه ده پنهان ائله میشدی
قانلارا، قان ائله میشدی
---
منی وجدان سیخاراق قان ترایچینده بوغولوردوم
بوغولارکن ئینه باشدان جان آلیب جان دوغولوردوم
دانناق آلتیندا قالیب گاه اوغولوردوم
آللاهیندا قاپیسیندان قووولوردوم
---
بو حزین پرده نی گورمه کده پوزولدو نئجه حالیم
قاراکیپریکلری غواصلارا بَنزه تدی خیالیم
اود، دوروب اودلادی بیر لحظه ده، سونموشدوم آلیشدیم
اوج محنتده چالیشدیم
---
می گویند: نُه ِ دی و من ناخودآگاه یاد چشمان اشک بار مادر پیری می افتم که دستان لرزانش در دست پسرش بود و صدایش می لرزید و فریاد می زد:
یا حسین!
پسرم، تنها پسرم، فدای علمت! فدای علی اکبرت!
من زنده باشم و علم تو را بسوزانند؟
رفته ایم عیادت مردی گمنام. یکی از ته مانده های سپاه که هنوز و حتی الان یادش نرفته چرا لباس پاسداری پوشیده و هنوز لحن و فحوای کلامش پنجاه و هفتی است. لوطی است. بی تکلف و شجاع! هفته ی قبل با ته مانده های پژاک درگیر شده اند و جراحتی برداشته که دست چپش را قبل از خودش بهشتی کرده. از درگیر شدنشان می گفت و از نحوه ی جراحتی که برداشته. و انگار نه انگار که جای سالم در بدنش نمانده و باید بجای بالشی که حائل کرده بود بین جراحت دست و شکم و پایش، پرونده ی پزشکی اش را می زد زیر بغل و پله های بنیاد را یکی دو تا می رفت بالا تا درصد جانبازی اش را افزون کند...
مرد ِ ابر مرد قصه ی عصر این جمعه ی ما، شش ماه دیگر باز-نشسته می شود.
و من وقتی او با هیجان از شرح ماجرا می گفت، غرق در ساده گی خانه و دکور و زار و زنده گی اش بودم و فکر می کردم سرداری با این همه یال و کوپال مگر می شود این همه فقیرانه زنده گی کند و فکر می کردم که مگر اسطوره گان ایستاده ی این قوم را نسبتی با باز نشستن و از پا نشستن هست؟
------
پ.ن: عنوان پست را از شعر خانم نانیزاد به عاریت دارم که پارسال در محضر حضرت ِ آفتاب تقدیم جانبازان شد.
جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن میرفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم ميتازيم و از مظلوم حمايت ميكنيم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شريك غم همه مظلومان تاريخ هستيم».
از اینجــا
خیر سرمان! رفته اند جنوب برای تجدید عهد و این حرفها. بماند که در جلسه ی توجیهی و تقسیم کار عوامل اجرائی اردو، یارو مسئولشان برگشته گفته: ما اصلن!!! برای تفریح و دل خوشی می رویم آنجا و به تحکم پرسیده: کسی مساله ای ندارد؟
الغرض، الان وسط راه که دارند می روند به فکه، عوامل فرهنگی اردو در راستای بسط فرهنگ شهادت، برایشان چیستان شهیدانه ای مطرح کرده اند که: اگه گفتین! اون شهیدی که اسمش علی بود و خویلی (اهل خوی) بود و تو نهر جاسم افتاد فامیلی ش چی بود؟
دقیقن به همین جلفی که برایتان نوشتم.
بعد کل کاروان که تا بلغت الحلقوم غرق در یاد و نام و دائره المعارف شهدای خوی اند، بسیج شده اند برای یافتن فامیلی شهید موصوف و تلفن من فرط و فرط زنگ می خورد که مگر کدامشان زودتر بفهمد که جواب مسابقه ی امروزمان! شهید علی راحتی ست. اعلی الله مقامه الشریف و حشره الله مع موالیه
داستان عملکرد اکیپ فرهنگ ساز به همین یک سوال ختم نمی شود و زنگ تلفن های من نیز. و قصه می کشد تا عملیات کربلای هشت و خدابیامرز محمد آقای قنبرلو و الخ...
و من نمی دانم چه اصراری ست به این دست جلف بازی ها و نیز نمی دانم فرق یافتن کلمه ای در جدول روزنامه و یافتن فامیلی شهیدی با این نوع داده ها در چیست.
شهداء! هنوز، شرمنده ایم...
فلسطين آزاد خواهد شد؛ در اين هيچ شبههاى نداشته باشيد. فلسطين قطعاً آزاد خواهد شد و به مردم بر خواهد گشت و در آنجا دولت فلسطينى تشكيل خواهد شد؛ در اينها هيچ ترديدى نيست؛ اما بدنامى آمريكا و بدنامى غرب برطرف نخواهد شد. اينها همچنان بدنام خواهند بود. شكى نيست كه بر اساس حقايقى كه خداى متعال تقدير كرده است، خاورميانهى جديد شكل خواهد گرفت. اين خاورميانه، خاورميانهى اسلام خواهد بود...
از این جــــا
صبح ششمی بود که پیرمرد آمده بود. شده بود كار هر روزش كه بيايد و تا لنگ ظهر، یک لنگه پا بایستد و آخر سر، دست از پا درازتر برگردد خانه شان. پیرمرد لابد جزء آن پدر بزرگ هائي بود كه وقتي خميازه هاي 10 صبح به بعد نوه ها را مي بينند نهيبشان مي كنند كه: سحر خیز که باشی، کام روا می شوی! و لاجرم، سر همین اصل لا یتغیر و دائمی اش بود که کله ی سحر و حتی قبل تر از ما که کارمند آنجا بودیم، می آمد و می نشست روی نیمکت های انتظار سالن و برغم قانون جامع و مانعش، کامروا نمی شد. عهد، از همان شش روز قبل که سر و کله ی پیرمرد و پرونده اش پیدا شده بود، برنامه ی بروز رسانی سیستم اداره شروع شده بود و هرچه مي گفتيمش كه برود و چند روز ديگر بيايد که نرم افزار جدیدمان راه بیفتد و علاف نشود، قبول نمي كرد. پيرمرد، با آن ريش خضاب گرفته و پالتوي وصله پينه اي و عينكِ کائوچوئیِ زهوار در رفته اش، مقيدتر از آن بود كه راضي شود كار استعلام خريدار خانه اش چند روز! معطل بماند...
الباقي ارباب رجوع هامان، ديگر بعد از چند روز علافي و سردرگمي و جواب سر بالا شنيدن، كم كمك صدايشان در مي آمد، اما پيرمرد عينكي و تسيبح بدست قصه ي ما، هم چنان نشسته بود و ما را تماشا می کرد که چطور داریم بال بال می زنیم تا هم نرم افزار نسخه ی جدید بالا بیاید و هم جواب معطلی ارباب رجوع را بدهیم... بی آن که حتی کلمه ای اعتراض کند. مي شناختمش. می دانستم با آن پاي مصنوعي و تنگی نفسی که سال هاست امانش را بریده، سختش است اينهمه راه را هر روز بكوبد و تا اینجا بيايد و اينهمه پله را بالا و پائين برود.
...
صبح روز ششم به هزار ضرب و زور، پرونده اش تا مرحله ی صدور برگه ي استعلام جلو آمده بود و اين پرينت پنجمي بود كه مي گرفتيم و کادر پاسخ استعلام جور در نمي آمد. حالا ديگر من هم كلافه شده بودم. متوجه كلافگي ام كه شد، سرش را جلو آورد دستش را گذاشت روي مانيتور LCD مقابلم و آرام، طوريكه بقيه نشنوند پرسيد: نكند جلوي كار دستگاه هايتان را از «آن ور» گرفته باشند ... جخ، ما جبهه هم كه بوديم، صدام كه كاره اي نبود اون پدر سوخته های از خدا بی خبر، از اون سر دنیا اومدن و اون مصیبت رو بسر ما آوردن ...
یک آقای جامعه شناس، جائی وسط یکی از کتاب های معروفش که در باره ی جامعه شناسی جنگ ها نوشته، می آورد: «از روزی که جنگی تمام می شود تا پنجاه سال بعد از آن، آثار مستقیم محیطی جنگ را با چشم غیر مسلح می توان رصد کرد.»
به عیار آقای جامعه شناس ِ معروف، هنوز سی سال دیگر مانده تا آثار ملموس و در دسترس ِ طولانی ترین جنگ قرن بیستم – که از قضای روزگار! در مملکت ما واقع شده است - از بین برود. یعنی هنوز حتی نصف زمان لازم برای عتیقه شدن آنچه که از جنگ برایمان مانده، سپری نشده است که ما به صرافت افتاده ایم چوب حراج بزنیم به داشته و نداشته مان از دفاع مقدس و لودر بیاندازیم به جان قطعه شهدای بهشت زهرای تهران تا که مثلا باز سازی!!! اش کنیم...
اصولا ما آدم های سخاوت مند و بی خیالی هستیم.
شدت انفجارها حسي در من بوجود آورده بود. احساس مي كردم صدا، صداي مرگ است. خون، سرخي، به خون غلتيدن و به هم پيچيدن جلوي نظرم آمد. چنين مرگي برايم قشنگ بود، مرگي با عزت. براي همين صداي خمپاره ها را دوست داشتم.*
*. شاهكارِ بي نظيرِ « دا ». فصل نهم.
بچه تر كه بودم، اين چيزها حالي ام نبود ... حالي ام نبود كه تو ( همه ي آنچه كه دارم ) هستي و جايت هميشه خاليست! و هميشه ي خدا، تو نيستي!
بچه تر كه بودم، مي گفتند كه تو پرواز كرده اي به سمت خدا و من ساعتها خيره مي شدم به عكس قاب شده ات كه زمينه اش سرخ بود و بالايش كبوتر سفيدي را نقاشي كرده بودند كه بالهايش را باز كرده و آماده ي پريدن است ...
حالا، بزرگ شده ام. آنقدر كه نبودنت را بفهمم و بتوانم جاي خالي ات را بالاي سفره ببينم و نبودنت هر روز و هر بار به چشمم بيايد. آنقدر كه، كبوتر سفيدي را كه هر شب جمعه مي آيد و مي نشيند روي گيلاس باغچه ي حياط را خوب بشناسم...
حالا مثل هر روز دلم هوايت را كرده. امروز حتي بيش تر از روزهاي قبل.
نمي دانم الان دقيقا كجائي؟
نمي دانم الان ساعت بوقت بهشت چندست؟
نمي دانم وقتي سلام مي كنم، فرشته ي موكل سلام، صداي مرا تا كجا برايت بالا مي آورد كه بشنوي ام ؟
نمي دانم بايد رو به كدام سوي آسمان كنم تا ببينمت؟
آي! تو كه آن بالا نشسته اي
امروز آمده ام تا بيست و شش سالگي ات را تبريك بگويم.
بگويم، تولدت را يادم نرفته!
بگويم، از روزيكه رفته اي، لاله هاي باغچه مان سرخ تر شده اند.
بگويم، بيست و دومين روز هر سال نو، مباداترين روز هر سال ام است...
آي! تو كه آن بالا نشسته اي ...
الو؟! سلام. چطوري حسين؟
- سلام. قربانت. تو خوبي؟
... ببين! تلفن خونه ي شهيد حاجي حسينلو رو داري بهم بدي؟
- آره! يادداشت كن؛ دويست و چهل و چهار، صفر، ششصد و....
صبر كن بذار بنويسم.... منزل ِ «آقاي حاجي حسينلو» ... يه بار ديگه شماره رو بگو ...
- « آقاي حاجي حسينلو ِ» نه، جواد جان! بنويس: منزل شهيد حاجي حسينلو!
بنده ي خدا كلي زحمت كشيد تا شهيد شد!
....
ادبیات جنگ؟ ادبیات دفاعِ مقدس؟ ادبیات پایداری؟
به گمانِ من هیچ کدام این سه عبارت، تفاوتِ جدی با یکدیگر ندارند و موضوع متفاوتی را تحدید نمیکنند. هر کدام بازهای زمانی را نمایان میکنند. اولی مربوط است به سالهای پایانی جنگ؛ هشت سالِ اول، دومی هشت سالِ دوم، و سومی هشت سالِ سوم ... جنگ را تغییر دادیم به دفاعِ مقدس چون خواستیم مرزبندی کنیم با آنها که ظاهر جنگ را مراد گرفته بودند. دفاع را تغییر دادیم به پایداری تا باز مرزبندی کنیم با آنها که از اعتدال در توصیف خارج شده بودند. پایداری را تغییر خواهیم داد به ...
لازم به توضیح نیست که معمولا دوره مدیریتهای دولتی در ایران هشت ساله است.
***
دری به تختهای خورده بود و رفیقی از رفقای قدیمیام در اروپا شده بود استادِ دانشگاه. در بسیاری موارد، اختلافِ سلیقه و بل اختلافِ عقیده داشتیم. برای همین هم تماسمان محدود بود به هر از گاهی چند نامه الکترونیکی و گاهی اوقات کارت پستالی. جنگِ سی و سه روزه لبنان تازه تمام شده بود که یکهو تلفن زنگ زد. همان رفیق پشت خط بود و سلام نگفته شروع کرد به گفتنِ طیبات! "رسانههای ایران پس چه کار میکنند؟! مسوولان فرهنگیتان کجا هستند؟ برنامههای صدورِ انقلاب به کجا کشید؟ ... "
وقتی "به من چه"ی سرد مرا شنید، دوباره فریاد کشید که "اصلا خود تو پس چه کارهای؟!" آرامتر شدیم و او ادامه داد که: "همین امروز رئیس دانشکده ـ یک اروپایی که نه مدرس علومسیاسی است و نه علاقهای به سیاست دارد ـ با دو عکسِ پرینت شده وارد دفتر من شد. عکسها را گرفت جلوی صورت من و گفت این دو نفر، هر دو ریش دارند، هر دو چیزی دورِ سرشان پیچیدهاند، هر دو هر حرفشان تیترِ یک رسانهها است، هر دو مسلمان هستند، اما به نظر من با هم تفاوت دارند... تو که ایرانی هستی بگو تفاوتشان چیست؟!"
رفیقِ من میگفت که خفقان گرفته بودم و نمیدانستم چه جوابی باید بدهم به رئیسِ دانشکده و بعد باز فریاد میکشید که پس شما چهکاره هستید؟ چه کسی باید این تفاوت را به دنیایی که این همه سوال دارد، نشان دهد؟
دو تصویر، یکی تصویر سید حسن نصرالله بود و دیگری تصویرِ بن لادن ...
***
ادبیاتِ جنگ، ادبیاتِ دفاع مقدس، ادبیات پایداری، و هر نامِ دیگری، بایستی بتواند سوالاتی واقعی از این جنس را برای مخاطب ـ چه ایرانی و چه جهانی ـ پاسخ دهد.
از این جــــا
می گفت سال 67 بعد کلی دوا و درمان، دکترش تو انگلیس بهش گفته که دوسال بیشتر زنده نیستی.
بعد سر انگشتی حساب می کرد که با احتساب حرف جناب طبیب، نوزده سال قبل می بایستی ریق رحمت را سر می کشید.
کاری هم نداشت که چرا آنهمه تیر و ترکشی که تو تنش مانده، چرا تا بحال کاری بکار زنده بودنش نداشته اند!
فقط می گفت این سالها، وقت تلف شده ی بازی دو سر باختش با دنیاست.
می گفت، درست همین جاست که قانون گل طلائی بکارش می آید!
...
مرد قصه ی ما، نوزده سال است که بعدِ صلاة صبحش «امّن یُجیب» می خواند!

روزگاري معلمم بود ...
آمده بود مثلا بپرسد كه كتاب فلان را دارم و مي تواند امانت بگيردش يانه.
دست دست مي كرد براي گفتن آن نمي دانم چه.
وقت خداحافظي، انگار تازه يادش آمده باشد ... گفت:راستي ،مي داني كه بخشنامه كرده بودند به مدارس كه براي هفته ي دفاع مقدس ايثارگري چيزي بياورند سر صف براي بچه ها حرف بزند!
گفتم كه چه ؟
گفت: هيچي !مهم نيست البته!فقط خواستم در جريان باشي كه تو گزارش مراسم اسم تو را بعنوان سخنران سرصف رد كرده ام به اداره. ...
البته مطمئنا مساله اي پيش نمي ايد! اما اگر تصادفا چيزي ازت پرسيدند در جريان باش كه آمده اي و سخنراني كرده اي.
همين.
....سالها بودماه ««مهر»» با درس دنيا حلول مي كردو
كتاب قطور دلداگي ،كنار ذوالفقار علي،كنار قران خاك گرفته پدر بزرگ،فقط تارنمائي بود از قصه هاي روزهاي دور ...
كم كم داشت باورمان مي شد كه كميل و ابوذر و مقداد و حر و آن غلام سيه چرده حسين -عليه السلام- و ميثم خرما فروش و حبيب بن مظاهر اسطوره هائي بودند از جنس رستم وسياوش و سهراب و كاووس شاه و افراسياب و حكايت حسين-عليه السلام- فقط براي نصف روز عاشور بوده و بس.
داشتيم عادت مي كرديم به سر نباختن و دل و نباختن...
تا كه جنگ شد...
تاباز يادمان بيايد كه ««فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما»»و
تا باز يادمان بيفتد شيوه عاشق كشي را
تا باز درس عشق در مدرسه عاشقي رونق بگيرد.
تا باز ملائكه به تماشاي ساحت مردانگي بني آدم بيايند.
تاباز ««تاريخ»» به گلچيني اش تكرار شود و
هزار هزار ابرمرد به قربان عشق خليل بروند با رب جليل
بيست و شش هفت سال پيش بيت الغزل قصيده اي سروده شد كه - شهادت بابا- مصرعي از آن قصيده ي بلند بود
تاريخ؛آنروزها در ان سالهاي دور فصل جديدي گشود كه سخت عاشقانه است...
روح پدرم شاد كه فرمود به استاد
فرزند مرا عشق بياموز و دگر هيچ
اتل متل سمانه
يه دختر شهيده
يه دختري که هيچ وقت
بابا جون و نديده
بابا وقتي شهيد شد
مامان حامله بوده
بعد که سمانه اومد
ديگه جنگي نديده
.jpg)
بعد هرگز، آمده بودند برای ظبط مصاحبه.
اولش برادر ... که روزگاری نیروی بابا بود و امروز شده فرمانده سپاه خاطره گفت.
با کلی دنگ و غنگ تنظیم فوکوس دوربین و نور پردازی ...
نوبت رسید به من.فهمید که هیچگاه تصویر سه بعدی و لمسی از پدرم نداشته ام.
داشت توصیه می کرد به استعاره اخوند جماعت که می گویند :کم گوی و گزیده گوی چون در قل ودل - و البته کسی سراغ ندارد یا کم سراغ دارد منبری با مختصات کم گوئی و ... -
می گفت نمی تواند از کلیشه هائی که برایش از بالا بریده اند ، خارج شود.
گفتم: وبلاگ دارم و پدرم را گاهی آنجا می نویسم.
گفت: ...
شروع کردم به گفتن هایم.سر ذوق آمده باشد انگار.می شد از چشمهای خیس اش خواند که به دلش می نشیند ، آنچه از دلم برایش می گفتم.
اینبار فیلم دوربین چند میلیونی اش بود که وسط ذوق کردنهایش تمام شد.
انگار فرصتی باشد برای تاسفش که باز بگوید: رسانه چهارچوبی دارد که نمی شود گفته هایت را پخش کرد.
منظورش ، عبارت من بود که گفته بودم ، لای حرفهایم که :
من می گویم پدرم سال 62 متولد شده و شما می گوئید ، سال 62 سال شهادت علی شرفخانلو ست.
و چرا بین خودت و مخاطب دیوار کشیده ای و ...
حرفهای زیادی داشتم که بگویم.
می گفت نمی توانیم پخش کنیم.
گفتم : من می گویم و شما پخش نکنید که ما علیک الا البلاغ ...
- بر ضمه تو نیست مگر گفتن گفتنی ها ... -
وقتی رفته بودند و من مانده بودم و دکور بهم ریخته اتاق مهمانخانه ، یاد حاج کاظم ِ آژانس شیشه ای افتادم. جائی که یارو به حاج کاظم گفت که گرونگانگیری تو ، شده مسئله امنیت ملی و رفته صدر اخبار بی بی سی و سی ان ان ... و حاج کاظم با آرامش خاصی درآمد که :
امنیت ملی را برای من امثال عباس تعییم می کنند ... نه سی ان ان و بی بی سی.
امروز حرفهائی بر قوه ی ناطقه ام جاری شد که کسی تا حال نشنیده بود.انگار حتی شوهر خاله ام هم که روزگاری شاگردش بودم ، فکر نمی کرد که بشود حرفهائی از این دست را غیر از روایت فتح ، جای دیگری هم شنید و متاثر شد ...
جاوید باد نام نامی حسین خرازی که گفت :
مطبوعات ما ، جنگ را درشت می نویسند! درست نمی نویسند ...
تو ، تبلور غیرت آذربایجانیها بودی و امیر دلهیشان. برای عاشورائیان چه سخت بود که اینان در اینسوی دجله باشند و تو را در آنسوی دجله ، آب با خود به انتها ببرد... به وصالی که هرگز نشان زمینی آن را به ما ننمودی ...
امروز که سالهاست نشان زمینی ات را گم کرده به یادت دلخوشم و اینکه روزگاری شاید در آخر الزمان عاشقی با پدرم برگردی و دایره عاشقی من دوار شود...
سردار تمام عاشورائیانی بودی که آموخته بودیشان که رسالت زینبی آخرالزمان هر روز مشق کنند...
یادم نمی آید تشییعی به عظمت مشایعین تو دیده باشم.چشمهای زمینی من البته برای دیدن ملائکه ای که تو رو روی بالهاشون به عرش می بردند نابینا بود. مادرم می گفت: می داند که خانواده ات چه حالی اند امشب! تشییع جنازه تو انگاره شهادت دیگرباره ی علی بود برای منو خیلی دیگر از یادگاران سپاه سال1357 . راستی ؛ رفقاتو دیدی؟ همونائی که بال پروازشون شکسته و اومده بودن که با حسرت تو را تا بهشت خدا بدرقه کنن... یادت که نرفته سردار؟ امشب همینکه رسیدی بهشت ، همون دم در سلام منو به بابام برسونی ها ...
خداحافظ سردار ... خوش بحالت که امشبو مهمون رفقای بهشتی ات هستی. مهمون بابای من. مهمون آقا مهدی باکری . مهمون تجلائی ، یاغچیان ، حمید باکری و هزار تای دیگه که خیلی وقته ازشون دور افتاده بودی ... حالا می فهمم که ««هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش»» یعنی چی؟
خداحافظ سردار ... دیدار به شهادت ...

خیلی ساله که عادت به ماندن کرده ایم.اما خبرش خیلی ساده بود.ساده تر از آنچکه بتوان در قاب باور دنیائی ام بگنجانمش.««سردار حنیف ، دیشب در درگیری با پ.ک.ک شهید شده!»» نمیشد باور کرد.گذاشتمش به حساب شایعه... می خاستم نماز عصر رو تکبیر بگم که گوشی همراهم دوباره زنگ خورد... خبر موثقه! ... بهم می ریزم.بی طاقت می شوم.درست نیست که جلو بچه ها بروزش بدم.اما دلم غوغاست.از مسجد میزنم بیرون.با بچه ها.خداحافظی کرده و نکرده ... بغضم داره منو میکشه.
آیه ی نورانی««ومنهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا...»» تنها چیزیه که تو سکوت کوچه پس کوچه های ذهنم میاد و میره...رادیو پیام داره برا خودش میزنه و می رقصه.انگار نمی دونه که چه مصیبتی بر ما رفته.مردم دارن راه خودشونو میرن.انگار نه انگار که یکی از خودشون ، که چند روز پیشها داشت باهاشون میومد و میرفت الان تو آسموناست و داره از قاب پنجره های بهشت منو ... مارو نگاه میکنه.فکر می کنم که بهشت چقدر نزدیکه و ما چرا بوشو نمی شنویم؟!
نمی تونم تو خونه بشینم.میخام بزنم بیرون که رفیقی میاد دم در...
برخلاف همیشه خیلی آروم نشون میدم.انگار رفیق ما هم بوئی برده باشد.فقط یه جمله بهش میگم:خبر شهادت حنیف داغ شهادت پدرمو زنده کرد ...نمی فهمه.نمی خامم بفهمه.خروجی غربی خوی پره از ماشینای سپاه که باسرعت میان ومیرن.جاده اما ساکت است و پذیرا.که با من می آید تا سبکتر شوم.که میشوم.
غروب که به شهر برمی گردم باز دلم سنگین می شود و می ترکد.
حاجی صلواتی مسجد را می گویم که نثار شادی روح حنیف صلواتی دم کنه.نمی تونم قامت ببندم و نماز وحشت برا حنیف بخونم.حنیف وحشت دل ترس آلوده دشمن بود و امشب در نعیم حسین است-علیه السلام- . وحشت بر ما جاریست که در پنجه ی کرده های دنیائی مان پرپروازمان نمی گشاید...
صلوان حاجی صلوات که گر میگیرد یکی از بچه های سپاه اعتراض می کند که هنوز خبر نباید اعلام شه ... بیرون که می آیم پسر یکی از سیاسیون شهر ناخاسته سوار ماشینم می شود.مثلا اطلاعات تازه می دهد و تحلیل پدر بزرگوارش را که حاجی میگه احمدی نژاد باید بیاد جواب بده که چرا گفته نگاهمون بع آذربایجان نگاه امنیتی نیست... و کاسه کوزه شهادت حنیف رو سر احمدی نژاد میشکنه ... یه چیزای دیگم می پرونه و میره.
دلم داره میترکه از بی معرفتی خودم و اینها ...
اون یکی که فکر میکنه آخرین آمار و ارقام دست منه دم به ساعت زنگ میزنه و می پرسه دیگه کیا مردن؟ و من هر بار بلند جواب میدم که نمردن! شهید شدن...
القصه ... فردا حاج حنیف درستی یا کاملتر بگم ؛ سردار شهید پاسدار محمدحنفیه درستی قراره که تو قطعه چهارم مزار شهدای خوی دفن شه.سه قطعه پائینتر از بابا ...
سردار حنیف!
یادت نره ؛
سلام منو به بابام برسونی ...
پی نوشت:
عکس فوق یادگار منبر و روضه و صبحانه ایست که دهه محرم پارسال مهمان حاج حنیف و تیپش بودیم.
یکی دو روزه هر وقت تو اینترنت یا تلویزیون چشمم به خون آشام بغداد می افته حس بدی بهم دست میده.حس بدی که جنسش از مال قبلی ها نبوده.یه جور بغض فرو خورده که نمی دونم چه جوری منتقلش کنم - من همیشه برای انتقال مکنونات قلبی ام مشکل اساسی داشته ام - وقتی فقط چند لحظه از اعدام جانی گذشته بود،تلفن زنگ زد و یکی از آنسوی حسی که داشتم ، اعدام رو بهم تبریک گفت، و نمی دونم چی جوابشو دادم.!؟
سر ظهر که دلم گرفته بود از بوق و کرنائی که رسانه ملی برای شادباش اعدام صدام برای ملت شریف ایثارگر و غیره راه انداخته بود ، گذرم افتاد طرف مزار شهداء ... پیاده که شدم،هیچ تبریکی برای پدرم و دوستانش نداشتم که بدهم ...
اینکه مزار شهدا بشه گورستان و شهرداری فخیمه در جهت رتق و فتق امورات داخله ی ««گورستان»» سازمان درست کند چیز غریبی نیست، سالهاست که با ایثار و شهادت و کلا این نوع مسایل ، برخورد مهرورزانه صورت می گیرد.اما چیزی که باعث شد اسلحه - ببخشید؛ دوربین - بکشیم و در روزی که زوم همه عدسیهای دیجیتالی حوالی لحظات دانشجوئی روز دانشجو ،مشغول پپسی باز کردن واسه هر نوع داشجو ،اعم از باخیال و بی خیال می باشند ، شکار لحظه بفرمائیم این سوال بود که: هفته بسیج ، آنهم با یک هفته تاخیر چه ربطی به سازمان جدید التاسیس گورستانهای شهرمان دارد؟...خواهشا تو راه رسیدن به پاسخ سر از پس کوچه های تبلیغات انتخابات شورا ها درنیاورید ، خـــــــــــــواهشا! چون همه اونائی که تو شهر ما واسه واسه شورا پا پیش گذاشتن ،شب و روز ندارن از بس که فکر مردم رو می کنن و دندونانشون عین موهاشون سفیده بس که حرص کمبود و از این حرفای شهر رو خوردن...
ملی شدن صنعت نفت، فقط روزبیست ونهم اسفند مهم و تاریخی و بزرگ می شود و کتاب و کتابخوانی فقط در هفته ی کتاب و ایام برگزاری نمایشگاه است که تبدیل به یک باید مهم می شود...
هفته ای که گذشت ، هفته ی بسیج، ایام صدور فرمان نورانی امام برای تشکیل ارتش آخرالزمانی بیست ملیونی بود و باز بهانه برای رسانه ای دیداری و شنیداری و نوشتاری که کرده های غفلت آلود یکساله شان را به آب آبروی نورانی بسیج ، مثلا تطهیر کنند. آرشیو گرد و خاک گرفته ی رسانه ی ملی تکانی بخورد و فیلم های به خون جگر گردآوری شده ی آوینی خدابیامرز، تند و تند پخش می شود که تا هفته تمام نشده ، رسانه ادای دین کند و مشمول ضمه ی بسیج و بسیجی نماند و نباشد.
.... بگذریم ... دلم که می گیرد ، فقط یکجا دارم که بروم : مزار نورانی شهدا .... آنهم وقتی از روز که کسی آن حوالی نباشد که رازهای ناگفته پیدایم را گوش نامحرم نباید شنید ... الغرض، صلاه ظهر پنج شنبه ، وقتی که پرنده هم تو مزار شهدا پر نمی زد، مثلا دلتنگ بودم و باز فقط همان یکجا را داشتم که بروم...نگو برادران رسانه ی ملی تازه یادشان افتاده باشد که ای دل غافل ،هفته ی بسیج داره تموم میشه و ضایع است آرشیو تصاویر پارسال و پیارسال مزارشهدا رو قالب کنن به ملت.اینه که راه افتادن که بیان و از شهدا عکس و فیلم و ... تهیه کنن که رسالت انتقال فرهنگ شهادت رسانه رو زمین نمونه. «داخل پرانتز : از قدیم گفتن ، مرده رو زمین نمی مونه» ... مام که تو این هیرو ویری خلوتمون بهم خورده بود یه راست رفتیم سراغ دوربین شون که داشت لحظه ها رو می شکارید!
فکر کنم گارگردان شون بود که آماج توپ و تشرم قرار گرفت .بی مقدمه و بی سلام وعلیک : کاش این یکی دوتا مناسبت هفته ی بسیج و دفاع مقدس نبود که هم خیال شما از بابت مثلا رسالت انتقال فرهنگ ایثار راحت می شد و هم ما که تو این بیست و خورده ای سال همیشه خرج بی کفایتی از ما بهتران شده ایم و مسبب یکی دوقطره اشک تمساح جماعت میز نشین یقه سفید و آکواریومی از گونه های بعضا نایاب ایثار و شهادت که سالی یکی دو سه بار رو نمائی می شویم و اوا خواهرها با دیدنمان یاد قربانیان جنگ جهانی دوم می افتند و چنان متاسف می شوند که کلی برای پوست صورتشان ضرر داشته باشد. و با یکی دو دقیقه سکوت در سمینارهای بررسی راهکارهای عافیت طلبی و دنیا زدگی ، سر و ته قضیه را هم بیاورند. آکواریومی که آنچنان آب بندی شده که نتواند نم پس دهد و برای تماشاگرانش به هیچ عنوان ««خطـر»» جانی و مالی نداشته باشد.
دلم می سوخت که هنوز هم مظلومیت اهالی ایثار درشت نوشته می شود نه درست ! و بخدا قسم که راه و رسم شهادت کورشدنی نیست...
بگذریم که این نیز بگذرد.
متاسفانه ستاره های ملی - تاریخی - قومی ما شده ملک طلق پان ... ها و تجزیه طلب ها و ...همه اش هم از عرضه انها نیست که هرچه تاریخ رشادت و حماسه داریم را قبضه کرده اند... هیچکس احساس مسئولیت نداشته که افتخارات قومی را درست و در مجرای واقعی آن بشناساند.همین ستار خان و باقرخان معروف عهد مشروطه را جماعت پان ترکیست آنقدر در بوق و کرنا کرده اند و ملعبه سیاست بازیشان ، که خود منهم مدتی فکر می کردم که ستار و باقر هم کسانی بوده اند عین همین بی سر و ته های امروزی که از زور عقده شهرت ، دست به عملیات پارتیزانی می زده اند که مشهور شوند و بوئی از عرق دینی و غیرت شیعه گی نبرده اند.... اینها بود تا اینکه روزی در جائی جمله ای از ستار خان خطاب به سرکنسول روس در تبریز را دیدم: جناب کنسول! من می خواهم هفت دوات را بیاورم زیر بیرق امیرالمونین - علیه السلام -... آنوقت شما از من میخواهید بیایم بروم زیر علم روس؟؟؟ وحذ کردم از صلابت ((سردارملی))
راستی تقصیر ماست که قدر ستاره هایمان را ندانسته ایم و نخواهیم دانست. ستار خان و باقر خان که جای خود را دارند.همین شهید چمران خودمان را که هنوز خیلی نگذشته از شهادتش... امروز، عکس و عقاید نابش شده بازیچه ی گروههای بی اصل و نسب مثلا دانشجوئی و تمثال آن اسطوره و آن عارف مسلح را در مراسمهای کذائیشان درست می کارند کنار عکس ترسوهائی که در 8 سال جنگ از آبعلی انطرفتر جرات نکردند بروند... بگذریم... که تا بود چنین بود...
چادرش را مرتب مي كشيد روي سرش تا سنگيني نگاه زنان ِ دور و برش آزارش ندهد.
شرمزده بود بنده ي خدا...
شرمزده از اشكي كه امانش نمي داد توي اداره اي كه روي ديوارهايش حرفهاي قشنگ گذاشته بودند . توي اداره اي كه اولش نوشته بودند كارمندان اينجا با وضو وارد مي شوند...
حالم بد است اين روزها...
مثل ِ زنهاي ِ ديار ِ تازه ي ما نبود كه انگار دلخوش ِ نگاه ِ مردانه اي باشند... انگار سير از اين هيزچشميهابود . زمخت بود روحش انگار . من كه نمي شناسمش ... فقط حدس ميزنم.
حالم بد است اين روزها...
والله كه آرام ميگفت. من گوشهاي روحم تيز است .
مي گفت سر ِپاره ي تنم درد گرفته بود جناب ! نمي توانست از عهده ي امتحاناتش خوب بر بيايد.
والله كه آرام ميگفت ...
سخت است اشك بريزم جلوي نامحرم ولي سر پاره ي تنم درد ميكرد. سخت آسيب ديده بود...
ادامهی مطلب ...