گفت دارم بازنشسته میشوم. راست هم میگفت. موهای سر و ریشش یکدست سفید شدهبودند. هیکل ورزشکاریاش تحلیل رفته بود و دیگر آن پاسدار خوشسیمای پنجاه و هفتی که ریش پُر و موهای بلند و شانه کرده داشت نبود. گرد پیری نشسته بود روی چهرهای که آدم را یاد بچه حزباللهیهای دههی شصت می انداخت که محجوب بودند و سر به زیر و تو دل برو. با این تفاوت که پیشانی صاف و بلند ِ روزهای جوانیاش پُر شده بود از چین و چروک و ریش یکدست حنائی اش شده بود سفید.
گفتم: وقتی میگوئی "بازنشسته" یعنی میخواهی بگوئی پاسداری نقطهی پایان و از پا نشستن دارد؟
آن وقت قول و قرارتان با شهداء چه می شود؟
و اصلا مگر پاسدار هم بازنشسته میشود؟ و باز میایستد؟
و زل زد توی چشمهایم. و بعد انگار شرمی دویده باشد توی نگاهش، نگاه از من گرفت و چشم دوخت به پوتینهای تازه واکس خوردهاش. و بیآنکه کلام دیگری بگوید رفت بیرون و میدیدم به هر قدمی که برمیداشت شانههایش را که میلرزیدند...
و بعدها فهمیدم از خیلی سال قبل، حکم بازنشستگیاش آمده بود و آنقدر به بهانههـای ریز و درشت، بازنشستگیاش را عقب انداخت و انداخت تا به عهدش وفا کرد.
و شنیدم از دوستانش که میگفتند عهد بسته بود آنقدر در این لباس میماند که شهید شود...
شاید او که دعای ثابت قنوت نماز دومش را عوض کرده هم خبر از دل ِ ما که یک ذره صبر ته کاسه اش مانده دارد که چند روزست دست که به دعا بر می دارد، می خواند:
ربنا افرغ علینا صبرا
و ثبت اقدامنا
و انصرنا...
تا من وقت قنوتش، وقتی که اوج می گیرد، انگار کنم پیمانه ی صبری که افزون ترش را می خواهد، فرشته ایست بال گشوده به گستره ی محیط ِ شرق تا غرب عالم و داخلش - داخل جُــبّه ی صبر - امن و امان ترین نقطه ی دنیا برای دلی است که در کاسه ی خالیِ توکلش تنها سکه ی صبر انداخته اند و بس...
...آمده بود به رسم جمعه هائی که اینجاست، سر به ما بزند.
داخل که شد، قبل من چشمش خورد به صندوق صدقه ی روی کِیس و یادش افتاد صدقه ی امروزش را نداده. دست کرد توی جیبش و خردترین پولی را که داشت در آورد و چرخاند دور سر خودش و زیر لب چیزی گفت و برای بار دوم، اسکناس مچاله شده را در هوا دور ِ سری نامعلوم! چرخاند و وقتی نگاه پر سوال مرا دید، انگار که خجل شده باشد، دویست تومنی را از همان فاصله اشاره داد دور سر من و آمد سمت صندوق صدقات و دویستی مچاله را چهار تا زد که از شیار صندوق هلش بدهد تو. اسکناس را سُرانده بود تو که تازه یادش آمد کسی! را از قلم انداخته. و چنان با حسرت آه کشید که تو انگار کن به آهش زمین و زمان سوخت!
پشت صندوق هفت ضلعی زرد و آبی ِ کمیته ی امداد را چرخاندم سمتی که نشسته بود و تا دید تهِ صندوق صدقه باز است، با شوق آمد و اسکناسش را برداشت و دوباره وردش را خواند و برای بار چهارم و این بار روی فضائی با شعاع فراخ تر و با دورهائی بیشتر دایره هائی با همان اسکناس مچاله کشید و در بلاگردانی صدقه ای که داده بود، طفل تو راهی اش را که کم از یک هفته تا تولدش مانده، سهیم کرد!
و دانستم پدر شدن ِ رفیق ما، هزار هزار جلوه داشته که من تنها شاهد دو پرده از آن بوده ام! (+)
هر تکه از قالب های بزرگ و سیمانی جدول های کنار خیابان، اقلش پنجاه کیلو وزن را دارند. یعنی اگر بخواهی برش داری، یک ضرب نمی توانی و اگر بخاهی جابجایش کنی به یک نفس ممکن نیست.
اما او یک ضرب و یک نفس قالب های سیمانی را مثل پر کاه از زمین بر می داشت و انگار بخواهد کتاب بچیند توی قفسه، جوری پرتشان می کرد داخل پاکت بزرگ بیل بکهو تنگ هم که همه درست و به قاعده و دقیق و سریع اصابت می کردند به جائی که باید و ردیف می شدند گـَـلِ هم که اگر نبود هِن و هِن کارگران هم قطارش در همراهی با او، انگار می کردم قالب ها نه آن چنان که می نمایانند، سنگین اند...
اعجوبه ای بود با منش و حرکات خاص خودش و سیگاری که از بام تا شام از لبش جدا نمی شد و سیبیلی که تا بناگوشش ممتد بود و یقه ای که تا نصفه باز بود و چارق هائی که همیشه ی خدا پاشنه شان خوابیده بود و جلیقه ی پشمی ای که حتی زیر ظِلّ گرم ترین اشعه های آفتاب بعدازظهر هم از تن به درش نمی کرد که مبادا تن و بدن آرنولدینش نمایان شود!
بعدها فهمیدم "حسن آقا" که بین کارگرها به زور بازو و قد و بالا شهره بود، شاگرد همکار جدید الانتقالمان از آموزش و پرورش بوده و سیگار پشت لبش، قدمتی به قاعده ی آن سال ها دارد و همکار جدید که افتخار استادی! ایشان را داشته نقل می کرد که شاگردش که حالا قد و بالائی به هم زده، آن روزها که جثه ای نداشت و پشت لبش هنوز سبز نشده بود، سیگار به لب و کتاب و دفتر لوله شده به بغل و دیرتر از همه سر کلاس می آمد و همان دم در و روی دیوار کلاس سیگارش را خاموش می کرد و انگار که داخل گود زورخانه شود، رخصتی طلب می کرد و می رفت سر جایش ته کلاس و گیوه هایش را در می آورد و چمباتمه می زد روی یکی از تخت های خالی لژ!
و حالا که روز معلم بود و نیز روز کارگر، استاد و شاگرد سال های دور باز به هم رسیده بودند بی آن که نسبتی بین شان عوض شده باشد. گیوه های ور نکشیده و سیگار سرجایشان بودند و استاد و شاگرد هم!
این وسط رزق روایت روز معلم و کارگر ما هم جور شد!
تا باد چنین بادا...
شهادت می دهم
تا یومنا هذا
هیچ کس را
بیشتر از معلمانم دوست نداشته ام.
شهادت می دهم
تا یومنا هذا
هیچ بوسه ای شیرین تر از آن بوسه نبوده که بر دست معلمم زده ام.
شهادت می دهم
تا یومنا هذا
و تا روز حشر
ذره ای از شوقی که وقت دیدار معلمم در جانم می دود را با دنیا عوض نمی کنم.
شهادت می دهم
تا یومنا هذا
و الی الابد
مدیون کلمه به کلمه ی حرف هائی هستم که از جان معلمم تراوید و در جان ِ دلم نشست و بار داد.
و خدا هر بار که اراده ی خیر در حق من نمود، عطش مرا با جامی که به دست معلمم بود نشاند.
- - - - - - - - - - - - - - - - - -
دوازدهم اردی بهشت، روز شهادت استاد مطهری و یاد روز سپاس از مهر بی حساب معلم، مبارک.
x x x x x x x x
یادداشت های مرتبط: (+ ،+ ،+ ،+)
x x x x x x x x
روح معلم کلاس اولم که کلمه به من داد را یاد می کنیم با ذکر صلوات بر پیامبر و آل طاهرینش.
حکایت ما و تپه ای که یک هفته ی تمام شده بود تمام زنده گی و دل مشغولی ما و بودنش آن قدر پررنگ بود که توانست حتی مثل منی را برای لااقل چند روز از دور تند و باطلی که روزمره گی می نامیمش خلاص کند هشت قصه شد که نوشتم و خواندید. فی الحال اگر کسی خواست قصه ی هشت بهشت اردی بهشتی ما را یک جا بخواند،
روی لینک زیر کلیک بفرماید!
برادر من
وقتی رفت شانزده ساله بود.
وقتی رفت روی پا بند نمی شد
و وقتی برگشت روی دست مردمی که آمده بودند تا بهشت بدرقه اش کنند...
وقت رفتنش قامت رعنائی داشت که مایه ی حسرت هر مادری بود
و وقتی برگشت، مشتی استخوان بود که حسرت هر مادر شهیدی را زنده می کرد
وقتی رفت پلاک داشت و نام و نشان و مادر و پدر
و وقتی برگشت بی نام و نشان و گمنام آمد تا همه ی ما
مادرش
پدرش
خواهر و برادرش باشیم.
شیرمرد شانزده ساله ای که وقتی رفت عزیز مادر و پدر بود
و وقتی برگشت عزیزترین کس یک شهر...
وقتی قبل از او
دراز کشیدم توی خانه ای که خانه ی ابدی او بود و صورت گذاشتم روی خاکی که صورت او بنا بود روی آن گزارده شود
دلم آتش گرفت به یاد آن مادری که نمی دانم هنوز زنده هست یا نه
اما می دانم هنوز حتی اگر زنده نباشد، چشم انتظار هست و هست و هست...
برادر گمنام ِ شانزده ساله ام،
وقتی جمجمه ای که به خدا سپرده بودی را گذاشتم در دل خاک تپه ای که به نام توست
تا عطر بهشتی که از آن وزان است
تا ابد در شهرمان و دل مان و در یادهایمان جاوید بماند،
یادم افتاد بگویمت
سلام ما
سلام من
برسانی...
و نحن ان شا الله بکم لاحقون!
بهشت گوارایت باد!
کار تمام شده بود.
داشتیم جمع می کردیم برگردیم پائین و برویم مراسم وادع با شهداء.
یک آن طوفان چنان در گرفت که همه ی رشته هامان پنبه شد.
همه ی محوطه سازی، بنر هائی که اسم و عنوان اداره ی صادر کننده اش بزرگ تر از نام شهیدان گمنام بود، همه ی چادرهائی که همین امروز علم شده بودند، همه و همه در کمتر از یک دقیقه به قهر ِ طوفان و تندی بادی که می وزید گرفتار شدند و زیر و زبر شدند...
همه
به جز پرچم ها و بنری که رویش عکس امام بود...
رفیقی که باد کلاهش را برد زودتر از همه ی ما فهمید که "شهید گمنام" یعنی گمنامی
یعنی دور از هیاهو
یعنی فارغ از عنوان و رنگ و رتبه
یعنی اخلاص
یعنی کار برای خدا
و این ها هیچ کدام در محوطه ای که برای بدرقه شان تا بهشت مهیا شده بود، نبود!
و باد به اذن الله
وزیدن گرفت
تا همه ی پلشتی ها را از روی زمینی که آغوش برای "اولیای خاصه ی خدا" گشاده بود بزداید؛
(وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ ۖ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا...)
و اوست کسی که بادها را بشارت دهنده در پیشاپیش (باران) رحمتش میفرستد؛ تا ابرهای سنگینبار را (بر دوش) کشند...
و فرمود:
در عالم رازی هست...
که جز
به بهای خون
فاش
نمی شود!
جناب سروان خوش تیپ و خوش هیکل که هم سن و سال خودم می نمود، نه از آن ها بود که آخر هر کار سر می رسند و دیگ به دست و در پی سهم و بهترین جا برای بنر و بهترین محل برای استقرارند.
کمر کش تپه های ما بین پادگان ارتش و "تپه ی شهداء" را آمده بود بالا ببیند این همه آدم این دو سه روزه اینجا دنبال چه فتح المبینی اند؟
او سی ِ خودش گز می کرد محوطه را و من پی کاری این سو آن سو می رفتم که مقابل هم در آمدیم. به احترام خوش آمدش گفتم و نا خود آگاه انگار سال هاست هم را می شناسیم، حرف مان گُل انداخت.
بعد بی آن که بداند من آدم ِ نشانه ها و اشاره هایم، خاطرات خدمتش در جنوب را قطار کرد برایم و رسید به آنجا که فرستاده بودندش فکه و شرهانی و می گفت که بکرترین و بهترین و دست نخورده ترین منطقه ی عملیاتی که جان می دهد برای رفتن به حال و هوای روزهای جنگ، دره ایست به نام چنانه در منطقه ی عمومی "ابوقریب" که محل "عملیات والفجر یک" است و من وجب به وجب می شناسمش و ...
از "ابوقریب" به آن ورش را نشنیدم...
فقط شنیدم که می گفت، آن جا را عین کف دستش می شناسد و شماره اش را نوشت و داد دستم که اگر گذرام آن ور ها افتاد به ش بگویم تا بسپارد بچه های ارتش تحویلم بگیرند و آن جا را نشانم بدهند وجب به وجب.
و من یاد گمنامی شهیدی افتادم که بیست و نه سال پیش آن جا جاودانه شده و بعد این همه سال، هنوز! محل شهادتش دست نخورده مانده و هنوز! معبری به سوی "قتل گاهش" باز نشده و حسرت زیارت مشهد "پدر" در دل پسرکی که او را ندیده قد کشیده، هنوز! شعله ور است...
و این یاد ِ شیرین ِ تو، بین سر و صدای گوش کر کن آن همه خودروی سنگین ِ زرد رنگ، سهم مقدر امروز من بود از برکات خاصه ی تپه ی شهداء
الهم انعمتَ فَزِد!
این دو سه روزه، سر و صورتِ آفتاب و مهتاب! ندیده ی همه مان آفتاب سوز شده.
هرکسی هم می آید بالای تپه از همکاران اداره و سائر ادارات و یا دوستان که سر به ما! و "کاری" که می کنیم بزند، اول کار و هنوز از ماشین پیاده نشده، متلک مقدر ما را بابت سوختن مان زیر آفتاب و گُلی که بودیم و به سبزه ای که آراسته شدیم، می اندازد و بعد می رود سراغ سوال از پیشرفت کار و چیدمان محل و چگونگی جلب رضایت صاحب زمین های دِیم ِ مجاور.
حقیر ِ سرآپا تقصیر به تاسی از قاعده ی کلی "موشک جواب موشک"در جواب متلک هائی که می شنوم - بس که از قبلی ها شنیده ام و جواب توی چنته ام است - می گویم سوختگی چهره مان تجلی! سوختن دل! مان است و شما ببین صورت که این گونه سوخته باشد، دل چه سان و چه قدر می سوزد!
لکن رفیق ظریفی داریم که امروز وقتی خستگی و گرما و تابش مستقیم آفتاب و وزش باد دست به دست هم داده بود تا کفرمان را در بیاورد، نرم و آهسته به جواب متلک بار شده از سمت یکی از بازدیدکننده گانِ مسئول و محترم در آمد که:
ما که قبل این، سر هیچ و پوچ دنیا کلی کوپن سوزانده ایم، آفتاب سوزی صورت مان و سیه چردگی اجباری ِ این چند روزه مان، پیش کش و امانت بماند پیش شهدائی که به خاطرشان سه روز است روی شهر و زیر سقف ندیده ایم تا روز قیامت برویم آویزشان بشویم که ما را به خاطر صورت سوخته مان پای کار آماده سازی مقبره شان، بکِشند بهشت. بخیل که نیستند بماند، تازه کلی هم دل نازک و لطیف الطبعند قدرتی خدا!
بعد بی انقطاع آیه ی روزی را خواند که چهرههائی سفید، و چهرههائی سیاه میشوند و اشکش جاری شد روی چهره ی آفتاب سوخته اش:
(يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ)
- - - - - -
پی نوشت:
این پست، هزارمین نوشته ی این جاست.
از فروردین 84 و پستی که برای اریعین ِ سیدالشهداء نوشتم و "صــــــبح" به دم مسیحائی حسین علیه السلام متولد شد، الی یومنا هذا که پراکنده و منقطع و غیر منقطع نوشته ام، هفت سال می گذرد.
کودک نوزاد آن سال ها، حالا خیلی وقت است دندان ِ شیری اش در آورده و آنقدر بزرگ شده که باید امسال بفرستمش کلاس "اول" که خواندن و نوشتن بیاموزد و معرفت و فهم و ادراک یاد بگیرد. که فرمود: اول علم معرفه الله!
غرض، این سایت ِ وبلاگی ِ هفت ساله، تا روزی که خدا بخواهد و صاحبش جمله در چنته داشته باشد، خواهد بود و خواهد ماند...
و عجیب این که "صـــبح" با اربعین حسینی شروع شده و با نوشته ای متبرک به نام و یاد شهداء گمنام به گردنه ی هزارمش رسیده!
و این یعنی که یار با ماست...
برای ماندنش و سر به راه ماندنش و خوش عاقبت شدنش! دعا بفرمائید! مع الصلوات؛ الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
از آن همه آیند و روند و قول و عمل و مشارکت و آمدن تا پای کار مسئولین و مردم و ریش سفیدان و مدعیان و غیر مدعیان؛
حضور جوانکی لاغر و مردنی و یک لا قباء پرده ی خاص و درخشان پروژه ی "تپه ی شهداء" بود، که تا رسید لباس عوض کرد و رفت قاطی کارگرها و آستین بالا زد و بیل دست گرفت و کار کرد و عرق ریخت و داد شنید و... عصر بی آن که کسی متوجه رفتنش شود، دست شست و از کمر کش تپه سُرید پائین و در لابلای شکاف دره ها گم و گور شد، انگار که اصلا نیامده بود و کسی ندیدش و کسی حتی نفهمید سهم ِ نهارش را کی گرفت و او آن همه بیل "برای خدا" را با شکم خالی و بی آب و دان تا عصر چطور زد؟
و کسی حتی متوجه رد نگاه حسرت بار جوانک ریز نقشی نشد که هر بار با فرغون پر از ملات ِ سیمان، وقت عبور از کنار قبور حفر شده برای شهدای گمنام، پا سست می کرد و عرق سر و صورت و ریشش قاطی رد نازک اشک چشم هایش می شد...
مرد موقری که کت و شلوار رسمی و پیراهن سفید و یقه دیپلماتیک و ریش آنکارد شده داشت تا همین چند روز پیش صاحبِ منصبی بود برای خودش. یعنی تا همین چند وقت پیش اگر می خواستی معاون ِ دستِ چندم ِ ایشان را ببینی می باید که از هفت خان می گذشتی و هفت شمع نذر هفت امامزاده می کردی که مگر بخت یار تو باشد و جناب ایشان تو را چند دقیقه ای به حضور بپذیرند. اما بازی روزگار چنان به ناگهان و برق آسا به زمینش زد که او نه دانست از کجا خورده و نه فهمید به اشاره ی کدام انگشت با خاک کوچه شان یکی شده...
بگذریم. آمده بود برای تظلم از جفای همسایه های بی ملاحظه که هر شب کیسه زباله ها را تل انبار می کنند زیر تیر برق سر کوچه که از بد حادثه! درست هم جوار با ورودی دولت منزل! اوست. می گفت: گیر یک عده همسایه ی بی وجدان افتاده که نمی داند از دستشان به کجا پناه ببرد! و حتی می خواهد خانه را بفروشد و در برود ولی وقتی بنگاه بعد سال و ماهی مشتری می آورد، بوی بد پسماندهای جلوی درب ورودی کار خودشان را می کنند و مشتری، خانه را ندیده می پرد!
هنوز غبغبش از باد ریاست پر بود و مرا در لباس زیر دستی می دید که باید بی فوت وقت و فی الفور دستورش را اجرا می کردم. رجز هم خواند که اگر فوراً دستور به رسیدگی و حل موضوع ندهی قضیه را به مطبوعات خواهم کشید و چنین خواهم کرد و چنان!
با ما چنان کن
که با برگ ها کردی و با جوانه ها
و با شاخه های بی جان زمستانی
و شاخسار هائی که رویاندی و روئیدند.
و با چشمه های خشک از جور زمستان که جوشاندی شان و جوشیدند...
آی صاحب قطرات باران و ابر و باد و مَه و خورشید و فلک!
ما را برویان و دانه ی دل هامان را از دل تنگ و سیاه خاک بر آر
جوانه از جانمان برویان و دل ِ مرده مان را صیقلی نو دِه!
و ما را آن دِه که آن بِه...
یعنی؛
"بهـــــار" مان به مان برگردان! و زمین را زنده کن، آن سان که وعده دادی: يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (+)
همین.
تجربه به من ثابت کرده:
مردم
روزهائی که شب قبلش باران باریده باشد را خوب شروع می کنند
و نق و نوق و شلتاق ملت
به حداقل میزان ممکن می رسد!
و حال مردم آن قدر خوب می شود که لذت نفس کشیدن سحرانه در طراوت بوی خاک باران خورده ی خیابان های سپور نشده را به کشف ایرادات بنی اسرائیلی از خدماتی که هیچ گاه هیچ کس راضی از آن نیست و نخواد بود، ترجیح داده می شود.
و این، ناخودآگاه ترین معجزه ی بهاریست که سالی چند روز میهمان شهر است...
به هیچ صراطی مستقیم نبود که لباس کار بپوشد. اولش فکر می کردم مقاومتش بابت حس تحقیریست که شاید از پوشیدن لباس نارنجی مخصوص کار به ش دست می دهد. خواستمش تا با زبان نرم و خوش حالی اش کنم که هر کاری و هر جائی آداب و مقررات خودش را دارد و تو که می خواهی اینجا کار کنی باید حرمت کار و اصولش را نگه داری! فکر می کردم لابد بچه سال است و خجالت می کشد لباس رفتگرها را به تن کند. حتی برایش توضیح هم دادم که سر ِ همین لباس نپوشیدن ها تا به حال چند نفر از سپورهایمان در گرگ و میش صبح، رفته اند زیر چرخ ماشین راننده های خواب آلودی که ندیده اندشان.
با دهانی باز و چشم هائی که مستقیم ته ِ چشم مرا هدف گرفته بود، یکی دو بار وسط حرف هایم سرش را تکان تکان داد و انگار کردم فهیمده و قانع شده و می رود عین بچه ی آدم لباسش را می پوشد و می آید سرِ کار. فردا که دیدمش آش همان آش بود و کاسه همان کاسه!
سرنگ کت و کلفتِ خون گیری را که داشت می سُراند توی رگِ برآمده ی آرنج چپم، پرسیدم:
راسته که می گویند این دکتر جدیدتان ایثارگرست؟
بی آن که چشم از سرنگی که با وسواس فرو می کرد توی سیاه رگم بردارد گفت:
نه؛ پسر شهید است!
و نه را طوری با یقین گفت که من نتوانم بپرسم به عیار شما
پسر یک شهید،
مرتکب هیچ ایثاری نشده است یعنی؟
مرد میان سالی که با چشم های تا به تا و پای علیل و زبان الکن همراه زنش جلویم خبردار ایستاده بود شبیه آن کسی نبود که پای تلفن وصفش را شنیده بودم.
دی روز کسی از دوستان ِ سابق! بعد هرگز به م زنگ زد و از آن جهت که سلام جماعت سیاست زده! بی طمَع نیست، گفت که یکی از آشنایانمان را که بی کار است و بی چاره است و سابق بر این حجره ی پدرش را عین فرفره می چرخانده و حالا که پی اختلاف با پدر از مغازه اخراج شده و خرج هفت سر عائله روی دوشش است و فلان است و بهمان است... را بگذار شب ها سر یکی از این پست ها که کارشان سبک! است کار کند و اهل و عیالش گرسنه نمانند.
همان وقت شک بردم که اگر آدم سفارشی اش کاری است و کار بلد و کارکن، چرا باید سر پستی بگمارمش که کارش سبک است؟ و شستم خبردار شد که او باید یکی از آن ها باشد که با وعده ی اشتغال جذب و هوادار ستاد جناب... [نامزد شکست خورده ی انتخابات اسفند] شده بودند که در هیئت سیاهی لشکر و به بهای یک ساندویچ برای نهار و یکی برای شام، از خروسخوان صبح تا بوق سگ جلوی ستاد پلاس باشند تا در اثر ازدحام و تراکم در آن جا، اقبال عمومی به مردمی که از جلوی دفتر تبلیغاتی می گذرند القاء!!! شود و حالا که قافیه ی انتخابات را باخته اند و دستشان جائی بند نیست، باید! این ها را جوری دست به سر می کردند که نه سیخ بسوزد و نه کباب، طوری که در انتخابات آینده هم بشود به کارشان گرفت...
حدسم درست بود.
جلوی ستاد دیده بودمش.
آن موقع ولی کت و شلوار تننش بود و ریشش آنکارد شده و شکل آدم حسابی ها بود. حالا ولی زار و نزار در لباسی که بوی عرق تنش تا یک ساعت بعد فضای دفترم را پر کرده بود، با چشم هائی منتظر به من خیره شده بود که آیا سر کارش می گمارم یا نه!؟
دوستی که سفارشش را کرده بود نه از روی دل رحمی و خیرخواهی، که برای از سر باز کردنش پاس داده بودش سمت من.
و ای کاش مرد فلک زده، از حداقل قوه ی جسمانی برخوردار می بود تا می توانستم سر ِ کاری بگمارمش که برج به برج با دستِ پر به خانه برود...
آن قدر پُر که با پا در خانه اش را باز کند...
و سرش ان قدر گرم کار شود که در انتخابات سال آینده و سال های آینده،
طمع هیچ طمع ورزی او را به بهای دو ساندویچ در روز علم نکند جلوی هیچ دفتر حمایت مردمی از هیچ کاندیدای اصلحی!
پیرمرد، عجیب شبیه کسی بود که یادم نمی آمد...
آورده بود فیش نوسازی اش را که این همه پول ندارم که فیش تان را پرداخت کنم.
و چشم هایش بی تابی قریبی داشت.
هی این پا و آن پا می کرد که حرفش را بیشتر کش دهد.
داشتم برایش توضیح می دادم که این فیشی که دستت هست و به اعتراض و تظلمش آمده ای، مربوط به حوزه ی کاری ما نیست و من نمی توانم دستور تخفیف یا بخشودگی از پرداخت برایش صادر کنم.
توضیح من که تمام شد، انگار حرفهایم را نشنیده باشد، باز از نو شروع کرد که این فیشی که فرستاده اید دم در مان...
فکر کردم گوشهایش عیب و علتی دارد و باید این بار بلندتر بگویم که بشنود.
قصه یکی دوبار که تکرار شد شک کردم نکند عقل آدم متشخصی که سن و سالی ازش گذشته و دعوت چندباره ام را به نشستن رد کرده و هم چنان دوست دارد سر پا حرف هایش را بزند، پاره سنگ برمی دارد؟
یکی دو بار که پرسید و جواب تکراری مرا شنید، ساکت شد. من هم ساکت شدم...
سکوت مان که به درازا کشید، انگار تیر آخر ترکشش را رها کند، پرسید: این آبدارچی تان این جا نیست؟
و تعجب من بیشتر شد که او و کارش را چه به آبدارچی ِ ما؟
وقتی چند بار شاسی زنگ متصل به آبدارخانه را فشردم و خبری از همکار خدماتی مان نشد و ارباب رجوع عجیب و غریب ما ناامید و دست حالی راهش را کشید و رفت، دیدم که از پشت پنجره ی اتاقش با نگاهی پر حسرت راه رفتن پیرمردی را نگاه می کرد که عجیب شبیه ش بود و دانستم که پیرمرد نه به تظلم فیش ده پانزده تومنی آمده بود و نه گوش هایش سنگین بود و نه قصه آن طور بود که من می پنداشتم.
و دانستم هیچ چیز تلخ تر از قهر پدر و پسری نیست که هر دو به یک سهم در کش دادن کدورتی که بین شان هست مقصرند... و هیچ کدام شیوه ی پائین آمدن از خر شیطان را بلد نیستند و پا پیش نمی گذارند.
و چه ناگوارست وقتی دردی داشته باشی که علاجش هی دورتر و دورتر می شود...
شغل و شماره ی تلفن من طوری است که مجبورم به همه ی تماس های شناس و ناشناس در همه ی ساعات شبانه روز جواب بدهم. دردسری که حتی تغییر شماره ی تلفن همراه هم نمی تواند مرتفعش کند.
دردسر بزرگتر این است که آدمهائی که تماس می گیرند ما را به اسم و رسم و آدرس می شناسند و ما باید از پشت خطوط بی سیم فیبرنوری و با حدس و گمان هائی که می شود روی تُن صدائی که می شنویم گذاشت و در کسری از دقیقه باید جنابشان را به جا بیاوریم و اگر نتوانیم، در کسری از ثانیه متهم به دچار شدن به آفت روزمرگی می شویم و به بی توجهی و کم محلی به دوستان قدیمی! و این که از وقتی آن بالا بالاها نشسته ایم دوستان را فراموش کرده ایم و این اصلا رسم دنیاست و قص علی هذا...
اما حکایت امروز فرق می کرد. سر ظهر و با لحنی عصبی، وقتی برای جلسه ای خارج از محل کارم بودم، کسی تماس گرفت که کجائی و گفت منتظرم می ماند تا بیایم! و من بی آن که به جا بیاورمش و او زحمتی در شناساندن به خود بدهد پرسید که کِی می رسی؟
فاصله ی جائی که بودم را با ترافیک احتمالی ظهرگاهی محاسبه کردم و گفتم تا بیست دقیقه خودم را می رسانم و جائی نرو تا برسم.
دقیقه ی هفدهم یا هجدهم بود که رسیدم. مرد میان سالی بود با موهای جو گندمی و عینکی که جا افتاده تر نشانش می داد و معلوم بود از این که در نیم ساعت گذشته، کار مفیدی انجام نداده و هی طول و عرض محوطه را گز کرده کلافه است. توپش خیلی پُرتر از آن بود که از صدای پشت تلفنش فهمیده بودم. آمده بود به تظلم. حق هم داشت. بدقولی کرده بودیم و کارش را که باید خیلی قبل تر از این انجام می دادیم انجام نداده بودیم. دعوتش کردم بنشیند. شگردی که همیشه ی خدا جواب می دهد! اصلا نشستن و تکیه دادن، آدم ها آرام می کند. جاگیر که شد گفتم برایش چای هم بیاورند و برایش توضیح دادم که علت قصورمان چه بوده و قبلش گفتم دلائلی که می آورم توجیه قصورمان نیست و می باید کار شما خیلی قبل تر از این انجام می شده و عذر تقصیر داریم و الخ...
زل زده بود توی چشم هایم. انگار اصلا نمی شنید حرفهائی را که با واژگان ثقیل و ادبیات مناسب حال و خوی او می زدم... حتی وسط حرف هایم شک کردم که خیرگی او به من است یا تابلوهائی که پشت سرم روی دیوار نصب بودند! بعد انگار که یک هو یکّه خورده باشد، در آمد که تو پسر علی نیستی؟ همان که...
گفتم آخر صدایت را یک جائی شنیده ام!
یکی دو دقیقه زودتر از وعده سر قرار آمدنت هم که به او رفته...
چه کارها می کنی؟
- - - -
و انگار که اصلاً برای دیدن من این همه راه را آمده باشد و آن همه منتظرم مانده باشد، برایم آیه خواند که: وَ عَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ
و گفت حکمت تعلل شهرداری را در انجام کار پیش پا افتاده ام فهمیدم برادرزاده!
و گفت هنوز بعد این همه سال، صدای پدرت توی گوشم است که می گفت: وقت شناس باشید...
کم پیدایش می شود و وقتی هم که بیاید آمدن و رفتنش به قاعده ی عبور برق است از دل رعد. تند و سریع و بی ایستائی. در آن وقت محدود که می آید و می رود به هر طریق که ممکنش باشد حالی هم از ما می پرسد. شده در بین طوفان بعد از ظهری سخت در مزار شهداء یا نصف شبی سرد در دفتر کار سوت و کور یکی از دوستان یا توی ماشین به قدر رفتن و برگشتن مسیری سی چهل کیلومتری... بِاَیِّ نَحو ٍ کان!
هر بار هم که بیاید کلی معنی و تمثیل و استعاره و چاره ی تازه می گذارد توی کاسه ی ما و به قدر دیدار بعد که معلوم نیست تا کی طول بکشد، شارژمان می کند. دوستی که دوستی اش از جمله ی مغتنم ترین موهبت های زندگیست...
اما آمدن این بارش برخلاف میل خودش و سنت همیشگی اش از نصف روز بیشتر شد و طول کشید و کشید و کشید تا سه روز و چهار روز و پنج روز و هی هر روز قرار گذاشتیم هم را ببینیم و هی نشد. دست آخر دیروز تنگ غروب به قول خواجه به قاعده ی سی چهل دقیقه، دیدار شد میسر و بوس و کنار هم!
و او هنوز همان شاعری است که دنیا را از دریچه ی انتظار می بیند و هر کار و هر راه و هر بیتش ختم به امام موعود.
مردی که یقین شاه بیت غزل عاشقانه زیستن اوست و هنوز تا همیشه همان است که بود... مشتاق زندگی و شهادت!
بالادستی ما مردی است مدیر و مدبر و کارآزموده و البته مهم تر از همه ی این حُسن ها، دوستِ بابا!
و به عبارتی رفیق گرمابه و گلستان ایام مسئولیت بابا در تدارکات لشکر 31 عاشورا... و تو انگار کن برادرش.
نمی خواهم از لطفی بگویم که به ما داشته و دارد. که اگر کم بگویم جفاست و اگر حق لطف ادا نشود، خطا.
و صد البته اینجا نه مجال تعریف از مدیر ارشد مجموعه ی ماست و نه ایشان دنبال این اند که مثل منی تعریف ایشان را بگوید و نه من همچه آدمی. که سابقه ی ارادت ما به ایشان بر می گردد به همان بهار62 و نه این چند روز که ایشان مِهتر مایند...
غرض اما از این چند سطر نقلی بود که دیشب از ایشان شد و فهمیدم راضی اند از مشی ما و هنوز! از اعتمادی که کرده اند به برادر زاده شان نادم نیستند! و لذتی شیرین رفت زیر پوستم که یعنی مسیر را درست می روم و دگران هرچی می خواهند بگویند، بگویند! و پر از انرژی شدم و شعف.
و بعدتر فکری شدم که رضایت در چهارچوبی تعریف شده و محدود که سر و ته ش معلوم است، اگر این همه شعف بارش باشد، رضوان خدا که بالاتر ِ همه ی لذائذ است چه ها که با بنده اش نمی کند...
«وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللَّـهِ أَكْبَرُ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»
و رضای خدا، [از همه ی چیزها] برتر است. و پیروزی بزرگ، همین است! (توبه/72)
... و من در به در دنبال آن رضایت بزرگترم!

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم...
دقیقا مثل روزهای آن سال پر فتنه است.
روزهای آخر امسال را می گویم.
مثل آن سال فتنه دار
که زمستانش را حتی یک بار هم محض رضای خدا نیامدی یک سر بزنی و ببینی کسی که دلش را برده ای مرده است یا زنده!؟
که زمستانش برف نداشت و تو را نداشت و حسرت نیامدن برف و نبودن تو قاطی هم شده بود و آن کرده بود که خود بهتر دانی!
که زمستان بی برفش در آخرین روزها و آخرین نفس هایش یک برف غیر مترقبه ی بحران زا بارید و شب های ته ِ سال را حتی مطلع الفجر بیدارمان گذاشت و کام شب عیدمان را که تلخ ِ نبودنت بود، تلخ تر کرد...
حالا مثل آن سال، حوالی سحر است و من ِ بی تو، باز لب ِ حسرت می گزم که ای کاش شب بیرون آمدنی دوربین حمایل می کردم و از ته مانده ی زمستان ِ سوت و کور و برف آلود، برایت تا دلت می خواست عکس می گرفتم...
و تو خود بهتر می دانی که داغ سنگینی که از نماندنت در دلم نشست چقدر طاقت می خواهد که زیرش له نشوم...
آخرهای هر سال شمسی، پر ترافیک ترین روزهای هر مجموعه ی مالی و اقتصادی ست. جمع دخل و خرج و تسویه ی داده ها و ستانده های یکساله از یک طرف و پرداخت های پر و پیمان ویژه ی آخر سال به عوامل و دقت در محاسبه ی ارقام که گاه تا اعشار دهم و صدم می کشد، پروسه ی بزرگی ست که جز از مستوفیان و حساب داران و حساب رسان خبره بر نمی آید.
این وسط ممکن پرداختی کسی از عوامل کم و زیاد شود و آن هم با تیزبینی و ذهن محاسبه گر جماعت حقوق بگیر که حتی قبل تر از دریافت فیش حقوقی دقیقا می دانند این برج چقدر کاسبند و چقدر کارانه و فوق العاده و اضافه کاری برایشان رد شده، احتمالی نزدیک به صفر است ولی کار چرتکه و دفتر و دستک همیشه ی خدا خطاپذیر بوده و لاجرم قابل اصلاح! و اغماض.
غرض شب عیدی، از آن بالا بالاها لطفی شامل حال شده و عیدانه ی وِیژه ای مقرر کرده اند برای کلهم اجمعین همکاران که در فیش برج اسفند قابل دریافت است. این وسط اسم یکی دو نفر از دوستان از قلم افتاده بود که آن هم به نظر لطف همکاران مالیه قابل رفع و رجوع است.
حالا این وسط یارو که هیچ سهم مستقیم و غیر مستقیمی در انقلاب و جنگ و ایثار و حتی مشارکت های معمول اجتماعی نداشته و ندارد و جدا بافته ترین تافته ایست که به عمرم دیده ام، داد از بیدادی بلند کرده که در حقش!!!! شده و گوش فلک را کر کرده که آی بیائید و ببینید از خدا بی خبرها چه سان حق! را ناحق می کنند و چه ظلمی بر اقشار آسیب پذیر! - یعنی جناب ایشان - روا می دارند و مگر ما! شهید نداده ایم! و مگر این همه شهید برای این شهید نشده اند که حقی! ناحق نشود و حیف از آن همه خون که پای این مملکت ریخت و حیف آن همه جوان که برای خاطر این ها خودشان را به کشتن! دادند...
به رسم معمول ساکتم تا آنجا که هوچی گری اش بخاطر چندغاز تومن پول که نه حق که لطف مدیر ارشد سازمان است می کشد تا پای خون شهداء و این طور که گازش را گرفته معلوم نیست سر کلاف هتاکی اش را کجا می خواد ببند. در می آیم که اخوی!! اولا که شما کجا شهیدی داده ای که حالا پیراهن خونی اش را دست گرفته ای و خون خواهی می کنی! دویّما که شهید چه ربطی به هدیه ای دارد که با چند روز تاخیر می گیری اش؟ سوماً شهید شدنِ شهید، وظیفه اش بوده! نه یک کلمه کم تر نه یک کلمه بیشتر! شما فکر کار و وظیفه و کلاه خودت باش که باد نبردش!
پسرک، بی چاره و لرزان ایستاده بود جلوم. نگرانی از عمق چشم هایش می جوشید که مبادا انگشت اشاره ام سمت او برود. چند دقیقه ی قبل، او را دیده بودم که زنگِ در ِ خانه ی یکی از همسایگان را به بهانه ی خواستن عیدی زده بود و توپیده بودم که حق ندارد نصف شبی در خانه ی مردم را برای چندر غاز عیدی بزند و آبروی خودش و شهرداری را ببرد.
معضل تکراری هرساله مان و آشی که شب عیدی آنقدر شور می شود که علاوه از سپور و رفتگر شهرداری، کسانی از بیرون مجموعه! لباس نارنجی مخصوص همکاران ما را می پوشند و هر شب گوشه ای از محلات شهر را به طلب عیدی و شب چره ی چهارشنبه سوری و ... شخم می زنند و هزار هزار تبعات و اتفاقات و حواشی برای مجموعه می سازند. و هر سال چند هفته مانده یه عید تلفن پشت تلفن و اعتراض پشت اعتراض می آید که آی بیائید و جلوی کارگر هایتان را بگیرید و چنین و چنان...
حالا او و چند تای دیگر از همکارانش را کَت بسته! آورده بودند تا شناسائی شان کنم که کار، کار کدامشان بوده و این بدترین عکس العمل ممکنی بود که می توانست اتفاق بیفتد. شاید اگر صبر می کردم و صبح پی گیر موضوع می شدم، یا شاید اگر دوستی که مسئول مستقیم موضوع بود، دستور قشون کشی و رو در رو کردن ما و ایشان را نمی داد، یا لااقل من آن قدر حواسم بود که وقتی دیدم طرف ماجرا را آورده اند پای صحنه ی جرم! و می خواهند آبروی نداشته ی پیمانکار گردن کلفتی را با اعدام صحرائی کارگری بی چاره با بازسازی صحنه ی جرم و آن هم به دست من بخرند و نمی رفتم در را برویشان باز کنم، این همه از اجرای قانونی که مکلف به پیاده کردن آنم بدم نمی آمد و از اجرایش پشیمان نبودم.
گرچه نه آن کارگر جوان ِ بی چاره را لو دادم و نه راضی به اخراجش شدم و حتی جلوی روی او و دوستانش توپیدم به بزرگترشان که نشنوم از گل نازک تر به یکی از این ها بگوئید و بعد مطمئن شدم که نکند یکی شان شب عیدی از کار بی کار شود.
و امشب تا خود صبح، در برزخ نتیجه ی ناثوابی که از نیت خیرم حادث شد، کابوس خواهم دید...
و این اولین نوبتی بود که از اجرای قانون سخت پشیمان بودم...
داستان بعضی دلتنگی ها انگار تمامی ندارد
با نوشتن و خواندن و حسرت خوردن نه که تمام نمی شود که تازه تر هم می شود...
قصه همان است که بودست!
درست که شلمچه و فکه و ابوقَریب و چزابه و اروند و بازی دراز و حاج عمران و کانی مانگا، هر کدام مثنوی هفتاد من عاشقی اند اما همه و همه، فصل های یک کتاب قطور ِ عاشقانه اند که ردّ خونِ روی آن ها هنوز و همیشه تازه است.
حالا هی من و تو و ما، در ِ گوش خدا بخوانیم که ما قصه نمی خواهیم و فصل های عاشقانه عاشقانه نمی خواهیم و ردّ خون تازه نمی خواهیم و خودش را می خواهیم!
خودش را حتی اگر شده به قدر یک آغوش و اگر نه لااقل به قدر یک تلاقی نگاه...
و این بغض، حسرتی شده به قدمت کودکی و نوجوانی و جوانی مان و حالا هایمان که بوده و هست و شاید! خواهد ماند...
می گفت:
...زندگی بدون باران همان قدر سخت است که زندگی بدون پدرهائی که هست و نیستشان بدجوری به هم گره خورده
آن بالا بالاها حتما نسبتی پیدا کرده اند با باران
که وقت آمدنش اینطور دلمان از جا کنده میشود..نه؟
راستی! پدران ما، هستند اما نیستند یا نیستند اما هستند؟
و نوشته بود:
یک ساعت و پنجاه دقیقه دیگر عید است
عیدی باز بدون پدر
مثل همیشه...
===
و از آن روز تا حالا اسفند و روزهای آخرش و شب عیدش و سر ِ سفره ی هفت سینش، پُر اند از جای خالی نبودنی عمیق...
xxxxxxxxxxxxxxxxxxx
22 اسفند، سالروز صدور فرمان نورانی امام و پدر مهربان بچه های شهداء، و تاسیس بنیاد شهید که کودکی هایمان را و دور هم بزرگ شدن هایمان را ساخت تا نفهمیم درد بی پدر بزرگ شدن چقدر سخت است، بهانه ی به هم آمدن سطرهای فوق و نبش خاطرات و حرف های بالا بود.
یاد کارمندان شب و روز نشناس آن روزهای بنیاد شهید که بیشتر اهل دل بودند تا اهل چهارچوب های اداری و بخش نامه و ساعت ورود و خروج و یاد اردوهائی که رفتیم و آتش هائی که سوزاندیم و نمایشگاه هائی که از هیچ برپایشان کردیم و شب هائی که تا صبحش پرتره ی نقاشی شده ی شهداء را در زیر زمین بنیاد کاور می کشیدیم تا پاره نشوند و تعصبی که روی اسم بنیاد و شهدا داشتیم و داریم، سبز!
فقط ای کاش، فردا روز بتوانیم چشم در چشم شهیدانی بشویم که اسم شان را یدک می کشیم و خیلی هامان خبر از راز مستورشان نداشته و نداریم. همین!
می داند دوستش دارم.
به رویش نمی آورد. اصلا انگار نه انگار که بلد است شوق ِ ته ِ نگاه آدم ها را بخواند!
آرام و بی تفاوت جلو می آید و دست می دهد و حال و احوالی معمولی می کند و باز با همان طمأنینه راهش را می کشد و می رود.
و من عاشق این آدمم که آرام و بی تکلف، حرفش را می زند و جوری رد نگاهش روی آدم می ماند که هر شب مشتاق دوباره ی آن نگاه شوی و هر جا که باشی و با هر مشغله ای که گرفتارش باشی، کفتر جلد ِ قرار ِ نانوشته ی هر شبی باشی! و بعد اینکه پای حرف هایش کاسه کاسه لذت نگاه های گاه و بیگاه را سر کشیدی، و او خواست بلند شود و گوشه ی عبایش را جمع کند و برود، دل دل کنی که مسیر رفتنش به تو بخورد و بتوانی به قدر چند ثانیه، ته ِ چشم های براقش را سیاحت کنی تا باز فردائی شود و تو باز سر قرار شبانه بیائی.
و قصه ی هر شب من و او و همه ی ما، بی آن که ذره ای به قدر معلوم و سهم مقدر هر کس، بیفزاید و به رویش بیاورد که می داند چقدر هوا خواه اوئیم، تکرار می شود... و انگار نه انگار که فردا هم این داستان مکرر ِ شیرین از نو شروع می شود...
فردای روزی که ما رفتیم آمده بود سراغم را بگیرد و شنیده بود رفته ایم عتبات برای زیارت اربعین. وقتی هم که برگشتیم کسی از بچه ها به م نگفت آمدنش را و من ِ عاری و خالی از علم غیب، هی دلم برایش تنگ می شد و هی منتظر رد و خبری از او بودم و هی می خواستم که سراغی ازش بگیرم و اگر پا داد دیداری تازه کنم.
دیروز زنگ زد. لحن آدم های شاکی را داشت! تعجب من و شکایت او که به هم آمیخت تازه فهمیدم که او نوبتش را آمده و چهل روز است منتظر نشسته که سراغی ازش بگیرم و زنگی بزنم و بگویم که به یادش بوده ام در سفر اربعین!
وقتی گفت که چهل روز پیش بود که رفتی، باورم نمی شد چهل روز تمام گذشته و من همه ی طول این چله را انگار کرده ام که یکی دو هفته ی بیشتر نبوده.
و یادم آمد به عیار عدد و شمار روزها، دیروز دقیقا چهل روز از رفتن و برگشتنمان می گذرد...
باور نمی شد این چند روز ِ سخت که هی دل دل می کرده ام تا بلور نازک نور زیارت مرقد حسین از دستم نیفتد و نشکند، چهل آفتاب دیده و چهل مهتاب رویش تابیده! و حسین - علیه السلام - تا می شده و می توانسته، هوای گوهر بلورینی که خود در کفم گذاشته بود را داشته... و دانستم، نور زیارت حسین، چهل روز که سهل است! چهل هزار روز و سال و سده با زائر زار و نزارش خواهد ماند!
فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان **
==========
*و**.- (سوره ی مبارکه ی الرحمن. آیات بیست و هفتم و بیست و هشتم)
هر کسی به چیزی دل خوش است.
او به یادداشت هائی که از سفرهای زیارتی اش برداشته بود.
دفترچه اش را داد بخوانم. خواندن که نه! داد ورقش بزنم و نظرم را بگویم که آیا به رای من به درد چاپ می خورد یا نه؟
ورق زدم و زدم تا رسیدم به یادداشت آن شبی که اولین بار به میقات شجره رفته بود و می خواست مُحرم شود و تلبیه بگوید و اولین بار به زیارت کعبه مشرف شود...
اصلا آن همه نوشته را خوانده بودم که برسم به آنجایش که اولین مرتبه کعبه را می دید و آن سه دعای مستجابش را بر زیان و بعد بر کاغذ می آورد را بخوانم و کنجکاوی ام را در خواندن فکرش اطفاء کنم...
نوشته بود:
بارها و بارها خدا قسمتش کند زیارت بیتش را
و حافظ و محافظ قرآن شود.
و خدا در کاسه اش شهادت بگذارد!
...
و این سومی هیچ جور به قیافه اش نمی آمد! و به گروه خونش نمی خورد!
و انگار خدا این همه راه من را کشانده بود تا آنجا که بفهماندم خیلی!!! چیزها به تیپ و قِلق و قیافه نیست!
یک وقت دیدی زدند و خوردند و بردند و سر تو!!! بی کلاه ماند!
سخت است ببینی فلان مرد ِ ساده ی حاشیه ی شهر نشین، که کوچه شان و همه ی کوچه های دور و بر خانه شان خاکی است و حالا که برف و باران آمده، سر سیاه زمستونی تا فیها خالدون او و همه ی همسایه هاش در گِل و لای است، آمده به تظلم و التماس یک بار وانت شن ِ دانه درشت که مگر مسیر رفت و آمد زن و بچه اش و زن و بچه های همسایه را از آن وضع فلاکت بار برهاند و وسط حرف هاش با دستهای پینه بسته دانه های اشک را از چشم بگیرد و دست به آسمان بردارد که مگر خدا گشایشی در فلاکت هر روزه اش بکند و تو امکانی که می خواهد را نداری که در اختیارش بگذرای و بغض محدودیت منابع گلویت را بفشارد و کاری از دستت برنیاید و بعد بروی در جمعی که نهایت دغدغه و دعوایشان سر فوکوس نامناسب عکس فلان آقا در فلان ویژه نامه ی خبری فلان تشکیلات دولتی ست که می خواسته فلان بهره ی سیاسی را از آن ببرد و نشده و زیر تا بالای تشکیلات و نظام و انقلاب را سر همین دو دانه عکس ناقابل به چالش امنیتی کشانده است! و فکر کنی اگر مرد به تظلم آمده، جنگ زرگری این قوم را می دید چه می گفت و چه می کرد و فکر کنی خود تو اگر از بیرون قصه را می دیدی چه فریادها که نمی کشیدی!
سیستم اداری آدم را مسامحه کار می کند! به انکار مکوش...