ابزارهای نوین انتقال سخن و نظر و تبلیغ و تخریب، ویژگی منحصر بفرد و بی سابقه ی عصر حاضر است.
در دسترس بودن و هزینه ی تقریباً رایگان ِ داشتن یک وبلاگ، بی آنکه نویسنده هایش الزام و تقیدی به معرفی و افشای هویت واقعی خود داشته باشند، چالش بزرگی ست که باعث شده، هر کسی بنگاه خبر پراکنی بپا کند و هر تحلیل مستند و غیر مستندی را بی دغدغه به خورد افکار عمومی بدهد.
این درست که این ها به نوعی به تمرین تضارب افکار و جامعه ی چند صدائی کمک می کنند، اما حاشیه ی امن ناشناس ماندن و عدم امکان ره گیری صاحب نوشته ها برای همگان، این امکان را فراهم کرده که همه بتوانند از عوض همه حرف بزنند.
غرض، در کوران تبلیغات و تخریبات وبلاگی، که بیشتر هوچی گریست تا کار حرفه ای، دوستانی لطف می کنند و به اسم حقیر اقدام به درج نظر مخالف و موافق در اینجا و آنجا می کنند.
گرچه کسانی که این کمترین را بهتر می شناسند واقفند که کلمات درج شده در وبلاگ های سیاسی آقایان با ادبیات گفتاری من در تضاد است و نوع کلمات در واژگان ما از جنس دیگریست، لکن برای تنویر افکار عمومی عرض می شود که:
این جانب در هیچ وبلاگ و سایت و صفحه ای به جز این جا نمی نویسم و هیچ کامنت موافق و مخالفی در هیچ کدام از صفحات دوستان سیاست زده نگذاشته و نمی گذارم.
غرض، دوستان متوجه این معنا باشند که 12 اسفند، روز آخر دنیا نیست...
بو تزلیکده بایرام گلیر خویدا فغان ایلییه
خویلی لارین باغرینی قــآن ایلییه
---
عزّته بایرام نیه بَس خویدادی؟
چالمامیش اوینور دیه سن طُویدادی
---
چیخ بازارا یؤرقانی سآت آی بالا
بایراملیق ایستور گئنه لیلان خالا
---
داشگاچی ساتسین آتینین یونجاسین
بلکه دوزلده قیزینین خؤنچاسین...
هر روز به لطف افزونه ی شمارنده و مکان یابی که روی نسخه ی جدید وبلاگ نصب کرده ام، موفق به ره گیری مخاطبان بیشتری از اطراف و اکناف می شوم. هیچ گمان نمی بردم که کسی مثلا از چهارمحل و بختیاری بیاید و این جا را بخواند و یا نمی پنداشتم عزیزی از جنوبی ترین نقطه ی خراسان هی قدم رنجه کند و بیاید و برود.
این ها به کنار، اخیراً به مدد همین نرم افزار آنلاین و نیز به طرقی دیگر، موفق به کشف حضور همشهریان عزیزی شده ام که می آیند و مارا می خوانند و من هیچ ظن اینترنتی بودنشان را نمی بردم الی الابد!
این ها اگر چه پدیده ی مبارکی است و باید پاس قدم رنجه ها و کلیک های عزیزان داشته شود، ولی من را در نوشتن محتاط تر کرده است. این که آدم هائی که تو را - توی ِ خارج از دنیای مجازی را - می شناسند خواننده نوشته هائی باشند که بیشتر حرف دل است و از آن رو که جای عیان گفتن شان نیست، سر از صفحات دنیای مجازی در آورده اند، آدم را در به هم آوردن کلمات و نشان دادن احساسات دست به عصاتر می کند.
این جا روزگاری کنجی بود خلوت که برای صاحبش بیشتر حکم پاتوق عصرانه ای را داشت که فکرهایش را با خودش مرور کند و امروز به قدر غایط و کمال آن قدر شلوغ شده که گاهی جا برای خودمان نیز تنگ است.
دم افزونه ی سرشمار ِ کلیک ها و صاحبانش گرم! و کلیک ِ کیک کنندگان افزون.
هر بار که به مناسبتی و کاری که در ظاهر هیچ ربط مستقیم و غیر مستقیمی به شما ندارند با دوستت بیرون می رویم، عهد وسط گردش شبانه و لذت از رانندگی در خیابان های آرام و بی سر و صدا و بی ترافیک، در بی ربط ترین نقطه ی شهر به شما، درست در فضائی غیر مرتبط و در بین کلامی خارج از یاد شما، یاد شما می تراود در خاطرات دوست عزیز کرده تان و مثلا ساختمان قدیمی اداره ی دارائی را نشانم می دهد که بعد از رفتن شما و تنها شدندش، گفته اند برود فلان کار شما را آنجا به سرانجام برساند. یا وقتی از جلوی فلان شعبه ی بانک ملی رد می شویم، یادش می افتد که اولین حقوق ماهیانه اش بعد رفتن شما را از آن جا گرفته و یا وقتی تند و تیز رانندگی کردن من را می بیند آه ِ عمیق می کشد که سبک رانندگی شما نیز این گونه بوده و یاد لطیفه هائی می افتد که پشت رول برایش تعریف کرده بودید. وقتی داتسون ِ سبز ِ حاج احمد خدا بیامرز را جمعه ها کیپ تا کیپ پُر می کردید و می راندید تا تبریز که به نماز جمعه ی شهید مدنی و بعدها شهید قاضی برسید. بعد یاد آن سال ها می افتد که هنوز خوی نماز جمعه نداشت و شما عشق اقامه ی احکام بر زمین مانده بودی و هزار هزار یادکرد و هزار هزار جا و هزار هزار اتفاق دیگر که شرحش مجال گفتن در این چند سطر را ندارد.
بماند که از همه ی این یاد کرد ها و یاد داشت ها، سهم من فقط شنیدن است و اکتفا به روایتی که هرکسی از ظن خود برای من از شما خوانده است... بماند که این همه روز و ماه و سال و این همه آدم ریز و درشت در زنده گی من آمده اند و مانده اند و رفته اند و هیچ کدام شما نشده اند برای من... بماند که خودتان نبوده اید تا در من حلول کنید و میهمان قاب خواب و بیداری ام شوید...
و انگار علی حاتمی خبر از داغ بی تسلای ما داشت که گفت:
شب رو باید بی چراغ روشن کرد...
من عاشق پائیزم. عاشق پائیز که موسم برگ ریز درختان است و روزهای کوتاه دارد و عصرهای آفتابی. عاشق قدم زدن در کوچه پس کوچه هائی ام که پر از درخت های چنار باشد تا در پس برگ ریزانی شکوهمند، مهیای قدم هائی باشند که به هر قدم که بر رویشان می گذاری، لذتی تا عمق جانت رسوخ کند و صدای قدم هایت آمیخته شوند با قرچ قرچ شکستن استخوان های برگ های زرد پائیزی... منظره ای که زیباترین نمای آن فقط و فقط مختص آذربایجان است و شکوهمند ترین پرده ی آن در خوی نقاشی شده است. بعد از ظهرهای پائیزی شهر من، جان می دهند برای دیزی خوران در بازار قدیمی شهر و ضیافت چای قند پهلوی پشت بند آن و دیدار دوباره مقرنس های آجری بازار و چرتی نیم بند کنار بخاری همیشه مشتعل شبستان مسجد حاجی بابا که همیشه خدا درش بروی اهالی بازار باز است تا پس از ادای فریضه ی ظهرانه، دمی در آن بخسبند.

حالا که فکرش را می کنم عشق من به پائیز و برگ ریز از بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی که آن سال ها تنها پاتوق کتاب خوان های شهر بود شروع شد. ساختمانی قدیمی که یکی از سه بنای قدیمی متعلق به اداره ی فرهنگ عهد پهلوی بود بین موزه و انجمن خوشنویسان با بنائی یک طبقه و نمای آجر بهمنی و سقف شیروانی زنگ زده در کوچه ی (نورالله خان) که مثل همه ی کوچه پس کوچه های قدیمی شهر، هیچ راه مستقیمی به آن نبود و باید چند جا می پیچیدی تا به ش برسی. مجموعه ای که محوطه اش پر از نارون و چنار و اقاقیا بود و دورتا دورش را با سر ستون های سنگی ِ حجاری شده برای مسجد ِ (خان) که نزدیک ان جا بود، محصور کرده بودند که ملت داخل محدوده بیایند و بروند و داخل باغچه ی همیشه پر ثمر سرایدار نگون بخت نشوند! قانونی که من و دوچرخه ام هیچ گاه پای بندش نشدیم و چه نیلوفرها و نرگس های بهاری و جعفری و گشینیزهای تابستانی که به قهر طایر باریک دوچرخه ی 28 من گرفتار نشدند...
جوان تر که بودیم در روزهای خوش دانشجوئی، استحمام در خوابگاه مکافاتی داشت که شرح آن نه در مقال می گنجد و نه در مجال. خانه ی محقر و مصفای دانشجوئی ما انباری ای داشت نمور که مجمع سوسک و اقسام دیگر حشره و خزنده و جونده بود و با یک پنجره ی ریلی به قاعده بیست سانت در بیست سانت در ارتفاع! دو متری از کف انبار که نقش تهویه حمام را ایفا می کرد. سیستمی که از مدار! خارج کردنش مصیبتی بود و باز گذاشتنش مصیبتی افزون تر. اگر می بستی اش که نه امکان تنفس برایت می ماند و نه از داد و بیداد ساکنین! مجاور در امان بودی که تا ساعت ها بخار حمام در جان کتاب و دفتر و دستکشان می نشست و بوی گَس استحمام و ... در سیستم بویائی شان و اگر دل به دریا می زدی و دربچه ی کوچک ِ هواساز! را باز می گذاشتی، وسط سیر در لذت کف مالی زلف عنبرافشانت و زیر آب گرم مطبوع دوش، وقتی از ترس سوزش چشم ها دیده بر هم فشرده! بودی به ناگاه، همه ی تن و بدنت یخ می زد از اصابت آب سرد داخل سطلی که سکوی پرتابش با مهارت دقیق و محاسبه ی میلی متری و هنرمندانه در انبار تعبیه شده بود و شلیک موصوف هرچه لذت استحمام بود را از دماغ و هاضمه ی چهارمت بیرون می آورد! و اگر هم شلیکی در کار نبود، استرسش بود و اضطراب حمله ی آبی تا لحظات آخر به قوت خود باقی بود که بود...
xxxxxxxxxxxx
حکایت این روزهای حضرات کاندیدا، حکایت لحظه اصابت آب سرد ِ تگری است بر جان ساکنین خوابگاه ما، وقتی زیر دوش آب گرم مشغول شستن و لذت بردن از حرارت مطبوع بودند.
بین سخن رانی های داغ و محفلی و محرمانه! خبر دارم که گاهی خبری به شان می رسد که تمام تن و بدن و شریان هایشان یخ می زند از شنیدنش!
و من لذتی یافته ام در نگاه از کنار به حضرات موصوف و لذتی عمیق تر دارد تماشای انبساط و انقباض آقایان وقت حالی به حالی شدن شان.
حالا می فهمم چه لذتی داشته رصد حال مردمان درگیر سیاست و ما از آن چه غافل بوده ایم.
حضرات سیاسیون!
به پولیتیک تان ادامه دهید. آن طور که بر می آید و می نمایانید، قصه ی این نوبت شما هنوز به جاهای شیرین تَرَش نرسیده... تا باشد از این اکتورها و این تیاترها و این درام های پر تعلیق!


اولین شب جمعه ی محرم 1433 بیرق سرخ حسینی، میهمان هیئات دارالمومنین خوی بود. به همت جوانان عاشورائی شهر، پرچم متبرک سیدالشهداء علیه اسلام در پنجمین روز از ماه محرم در مساجد و تکایای خوی دوره گردانده شد و خیل عاشقان حسینی، با تبرک آن جان تازه کردند. تصاویر فوق مربوط به مسجد مصفای حاجی بابا می باشد.
الهم انعمت فَزِد! و ارزقنا شهاده فی سبیلک. آمین.
====
تصاویر بیشتر در سایت خوی آنلاین
چهل و شش سالش است. موهایش سفید شده و قدرتی خدا یک دندان سالم برایش نمانده. کمرش کم کم دارد شکل منحنی به خود می گیرد و توان بالا نگه داشتن دست هایش را حتی به قدر تعویض یک لامپ سوخته ندارد. و در یک کلام، بقول زروئی نصرآبادی در چک آپ های پزشکی اش می کشد تنوره؛ تری گلیسرید و قند و اُوره!
اما تا دلت بخواهد جوان دل و دل خوش است. در آن سن و سال و با آن یال و کوپال، هنوز دنبال روش های نوین ابراز عشق به همسر است و خود را از هیچ تمتعی در این خصوص بی نیاز و بی بهره نمی داند! و صبح تا شام، کارشان فرستادن اس ام اس های عاشقانه به هم است. با ادبیاتی عشقی و آتشین به سیاق جوانک های شانزده هیفده ساله و مخلص کلام این که حکایت پیری و معرکه گیری این دو کبوتر عاشق شهره عام و خاص اداره مان شده. و کار ما دست انداختن و متلک پراندن به این دو عاشق سر پیری معرکه گرفته است و این دو فارغ البال، بی آن که ملامت ملامت گری درشان موثر افتد به دل و قلوه ستاندن از هم مشغولند و لحظه ای غفلت از عشق! را موجب یک عمر پشیمانی می دانند.
این بود تا شب جمعه ی پیش که به اتفاق رفیقی حین شب گردی، خوردیم به پستشان. مطابق معمول بچه ها را مشغول نخود سیاه ِ منزل کرده بودند و دو تائی زده بودند بیرون و باز بازار تبادل دل و قلوه شان به راه بود. چنان محو هم دیگر بودند که متوجه من و ماشین ِ تابلو تر از خودم نشدند. پشت فرمان، انگشت سبّابه اش را گره زده بود به سبّابه ی زنش و زیر نور چراغ زنبوری های کمربندی خروجی شهر، داخل ماشین با دنده ی سنگین، یالّی ِ دو نفره می رفتند و به هر بحر و فراز و فرود ِ ضربات سه گانه ی ستون کش ِ یالّی، به جای پا، سر را در هوا می چرخاند و غرق در لذتی دو نفره بودند بی هیچ تکلفی! سر به سرشان گذاشتم. می دانستم در هپروتی سیر می کند که عقلش نرسد نمره ی ماشینم را بخواند و متوجه شود که مزاحم خلوت دو نفره شان منم. خوب که سربسرشان گذاشتم و کشیدم کنار تا بیاید و ببیند که مخرب خلوت شان منم تا یک دل سیر دیگر هم بخندم، وقتی داشت دور می شد، وقتی رد ترسی شیرین و آلوده به حیا و خجلت از فحوای سلامش در آن دل شب بارید، وقتی باز بی توجه به نگاه های سنگین ما و دل پیچه ای که از خنده گرفته بودیم، دست زنش را گرفت تا ادامه ی عیش شان را کوک کند، یاد حضرت خواجه افتادم که می فرمود:
صحبت العشق لانفصام لها...
در کار عشق مجال هیچ انفصالی نیست... حتی اگر نوه دار شده باشی و تری گلیسیرید خونت بالای هزار باشد و اُوره در خونت تنوره بکشد!
آخرهای وقت اداری است. این یعنی ته مانده ی ساعتی را که باید! در محل کارت باشی را تحمل کن و در وقت معلوم! فلنگ را ببند تا باز روزی دیگر آغاز شود. سرم از صبح که آمده ام درد می کند. آنقدر بی حالم که حتی جَنَم خواندن نماز را هم ندارم و بی خیال فضیلت اول وقت خواندنش، موکول میکنمش به عصر و می دانم که خواندن نماز در عصرهای کوتاه پائیزی با چشم هائی خمار خواب نیم روز کاری است شگرف و سترگ!
در خماری و رخوت بعدِ ساعت دو ی عصر، وقتی چشمان خسته ام کاری بجز چیدن آلبالو گیلاس ازشان بر نمی آید، لحظاتی حس می کنم مانیتوری که به ش خیره شده ام شروع به حرکتی آونگی کرده و هی دارد برای خودش موج مکزیکی اجرا می کند. و این آونگ منظم هی دارد تکرار و تکرار می شود. حالا هر قدری هم سرد درد داشته ام منجر به سرگیجه نشده و من سر درد و سرگیجه و تلورانس حرکتی مانیتور را می گذارم به حساب پیری و هزار درد بی درمان! متعاقبش تا آنجا که حرکت های آونگی میز و مانیتور به پرده ها نیز سرایت می کند و من متوجه می شوم که کسی غیر من در ساختمان باقی نمانده است. در همان رخوت و بی حالی آنقدر مخیله ام کار می کند که متوجه شوم، آونگ حرکتی میز و مانیتور و پرده نه از سرگیجه ی من که از زلزله ی لطیفی! است که رخ داده.
چند ثانیه مکث می کنم. حالا دیگر زلزله هم تمام می شود و لزوم جیغ و داد و فرار احتمالی به بیرون هم از بین می رود. بی سیم و موبایلم را برای موارد پیش بینی نشده! بر می دارم و با فراغ بال می روم در محوطه. چای چی اداره سیگاری گیرانده و به من که هیچ ردی از ترس در چهره ام نیست خیره مانده! انگار نه انگار که بیست سی ثانیه ساختمانی که در ش بوده ایم مثل گهواره تکان تکان می خورده. او از من هم بی خیال تر است انگار! به ابرهای تیره ای که آسمان را پوشانده اند در روز دحو الارض و زلزله ای که آمده تا جسم ها و فکرهایمان را در همچه روزی تکان بدهد می اندیشم و به این که اگر چند دقیقه ی قبل ساختمان را روی سرم آوار می کرد، کار نکرده ای و حسرتی و لب گزیدنی در دنیائی که درش غرق شده ام داشتم یا نه؟ و در بی خیالی تمام به این نتیجه! می رسم که در دنیا هیچ کار نکرده ای که می توانستم و نکرده ام ندارم! و در فرصتی که خدا باز بار دیگر در اختیار نهاده، من همان آدم سابق خواهم بود با همان پرده های غفلت که حجاب اند بین من و فرصت هائی که چون ابر در گذارند... الّا ما رَحِمَ رَبّی! مگر خدا رحمی و رحمتی و گشایشی قرار دهد.
و بعد از ظهر و شب که مدام پس لرزه جانمان را به لزره در می آورد می شنویم که تکان های خفیف شهر، ته مانده ی تکانی عظیم به قدرت 7.4 ریشتر است در وان که تتمه اش شهر ما را بی نصیب! نگذاشته.
و در ذهن سیال و درگیرم آیه می تراود که:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ
هان ای مردمان! پروردگارتان را پاس دارید، بیگمان زلزلهی (مرگبار) ساعت [:قیامت] چیزی بس بزرگ است...
و این اولین آیه ی سوره ی حج است. فریضه ای که چند روز دیگر صور آغاز آن دمیده می شود...
رفته ایم عیادت مردی گمنام. یکی از ته مانده های سپاه که هنوز و حتی الان یادش نرفته چرا لباس پاسداری پوشیده و هنوز لحن و فحوای کلامش پنجاه و هفتی است. لوطی است. بی تکلف و شجاع! هفته ی قبل با ته مانده های پژاک درگیر شده اند و جراحتی برداشته که دست چپش را قبل از خودش بهشتی کرده. از درگیر شدنشان می گفت و از نحوه ی جراحتی که برداشته. و انگار نه انگار که جای سالم در بدنش نمانده و باید بجای بالشی که حائل کرده بود بین جراحت دست و شکم و پایش، پرونده ی پزشکی اش را می زد زیر بغل و پله های بنیاد را یکی دو تا می رفت بالا تا درصد جانبازی اش را افزون کند...
مرد ِ ابر مرد قصه ی عصر این جمعه ی ما، شش ماه دیگر باز-نشسته می شود.
و من وقتی او با هیجان از شرح ماجرا می گفت، غرق در ساده گی خانه و دکور و زار و زنده گی اش بودم و فکر می کردم سرداری با این همه یال و کوپال مگر می شود این همه فقیرانه زنده گی کند و فکر می کردم که مگر اسطوره گان ایستاده ی این قوم را نسبتی با باز نشستن و از پا نشستن هست؟
------
پ.ن: عنوان پست را از شعر خانم نانیزاد به عاریت دارم که پارسال در محضر حضرت ِ آفتاب تقدیم جانبازان شد.
روزه نمی گیرد. به رویش نمی آورم. دنبال راهی ام که بفهمانمش که از کار زشتی که می کند دلخورم. باید جوری حالی اش کنم. در به در دنبال بهانه ام. تصمیم گرفته ام در این مورد به خصوص، حرفه ای عمل کنم.
...
سر ظهر است. کم کم داریم جمع می کنیم که برویم. از بالا زنگ می زنند که تعدادی دعوتنامه افطار برایتان کنار گذاشته ایم که مال یک آدم خیّر و واقفی است که ظاهرا از محل عایدات وقفش نذر کرده شب بیست و یکم ماه مبارک را افطاری بدهد و تاکیید هست روی اینکه مستحقش برود پای سفره اش.
خدا بهانه را داده دستم. موارد اینطوری را تلفنی هماهنگ می کنم. اما برای این مورد به خصوص، یادداشت می نویسم برایش:
(....جان) سلام!
به پیوست ده کارت دعوت افطار برایت کنار گذاشته ام.
ترتیبی بده تا کارت ها به دست همکارانی که روزه می گیرند برسد - فقط!!! -
...
زن سراسیمه خودش را انداخت تو. انگار کسی دنبالش کرده باشد یا که پیغام مهم و فوری و فوتی ای داشته باشد که درنگ در انتقال آن به قیمت جان نیمی از مردم شهر تمام می شود.
با چشم های نگران و مضطرب، همان دم در، شروع کرد به گلایه از این که وضع بهداشتی پارک مجاور شما در حد افتضاح است و سرویس بهداشتی اش صابون ندارد و چراغ هایش یک خط درمیان روشن اند و این که من - خانمه - به عنوان یک مسافر حق دارم بیایم و اعتراض کنم و شما به عنوان مسئول نباید! بتوانی این اوضاع را تحمل کنی و ....کمی تا قسمتی حق داشت. ولی اوضاع واحد مجاور ما به آن افتضاحی که می گفت نبود و اصلا سوختگی لامپ سرویس بهداشتی نیازی به قشون کشی او و همراهانش نداشت!
لهجه ی آشنائی داشت. فهمیدم که دعوا نه بر سر بهداشت محیط و گله گذاری یک توریست که بر سر ادعا و دعوای قدیمی تکاثر اهل خوی و ارومیه است. اصلا اوضاع بی ریخت حجاب خودش و دختران همراهش داد می زند که منظه ی حرفشان چیست و آمده اند برای چه؟
و من فقط چند ثانیه فرصت داشتم از حیثیت و فرهنگ و تمامیت شهری که دوستش می دارم دفاع کنم.
و این بداهه ترین دفاع تمام قدی بود که تا به حال از خوی می کردم.
گاهی، بقول برادران نظامی، (تَک) آنقدر سریع و غافل گیر کننده است که اگر در کسری از ثانیه نتوانی مسلح شوی، ضربه را خورده ای و بعد ها هیچ رقم امکان و فرصت دفاع برایت متصور نیست.
که فرمود: حب الوطن من الایمان. وطن دوستی شعبه ای از ایمان است!
یاد بگیر؛
امتیاز دادن به مردم، خاصه آن ها که از روز بی چاره گی می خواهند دورت بزنند و حتی خیال می کنند تو نمی فهمی! و نمی بینی!؛
کم آوردن نیست.
یادت باشد امام شهیدت حضرت حسین بن علی علیهما سلام فرمود:
نیاز مردم به تو، رحمت خداست. از رحمت خدا خسته مشو!
و لابد اجابت آن نیاز اجابت رحمت خداست. گیریم این وسط، یکی از زور فشاری که پیچ و خم قانون به ش آورده، بخواهد سر ِ مثل توئی را که معمولاً حواست به همه جا! هست را گول بمالد.
رحمت، رحمت است. آئین نامه و تبصره و اما و اگر ندارد!
برای کشف ریشه ی مشکلات به ظاهر لا ینحل و گشودن گره های کوری که در حیطه ی کاری ات پیش می آید نیاز به هیچ معجزه و تجربه ای نیست.
کافیست بروی داخل مشکل و با مردمی که طرف ماجرایند و مظلوم می نمایانند هم رده شوی تا با تو حرف بزنند.
همین حرف های بی تکلف و از سر سادگی گره کور را برایت باز می کنند عین هلوئی که می ره تو گلو.
فقط یادت باشد؛ نگران و دست پاچه با موضوع مواجه نشوی.
شنیده ای که؛ گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی...
اگر دلی بود و اهل دلی، می گفت باران مظان استجابت است و زیر باران، بی چتر، رو به آسمان، به تر است شب باشد یا نصف شب!، برو و دست هایت را به پهنای باران باز کن و صلوات بفرست و دلت را رو به آسمان بگشا. که اثرها دارد...
اما
این روزها
در پهنای ترافیک و دود و دم و روزمرگی و عادت به بی بارانی
در انححنای خمیده ی روزهای خشک و کویری
اگر بارانی بارید
می شود بحران!
و این بحران آنقدر هست که
حتی کوچه ها هم یادشان رفته باشد چگونه باید با باران مدارا کنند.
حتی کوچه ها هم دیگر طاقت باران ندارند و زود سرریز می کنند. سیل می شوند و تا زانو بالا می آیند.
در سپری کردن روزهای بی روزنه به آسمان، باران، بحران می شود. و روزهای بارانی می شوند روزهای بحرانی...
زمین آنقدر به تشنگی خو گرفته که باران مخالف طبعش شده.
این ها
همه
از نبودن توست. از دوری ات. از نیامدنت.
بیا
که بهار بیاوری و باران.
بقول قیصر:
بهار آن ست که خود ببوید. نه آنکه تقویم بگوید...
پی نوشت:
پری شب، بارش چهار پنج ساعته و نرم باران، من و همکاران بالادستی و پائین دستی ام و ستاد بحران شهر را تا صبح بیدار نگه داشت و من عوض قدم زدنهای شبانه ی ایام شباب زیر باران، تا صبح خیس خوردم و گوشه ای از بحران را رتق و فتق کردم. بی آن که از آن همه زیبائی که روی سرم می ریخت لذتی برده باشم. روزهای بی تو، حتی طبع مرا دستخوش تغییر می کند!
سال هاست یقین کرده ام بتی نخواهد شکست!
حتی اگر همه ی مردم از شهر بیرون رفته باشند.
ما، گرگ های باران دیده شده ایم. آن قدر سرد و گرم چشیده که بت هایمان را هم با خود ببریم. هر جا که باشد.
هر چند ابراهیمی در شهر نمانده باشد...
و مگر نه این که در باره ی قوم آخرالزمانی گفته اند: کُلُ درهمٍ عندَهم صنَم! و امروز آیا نه آن روز است که درهم و دینار خدای مردمان شده است...
ابراهیم بت شکن قوم ما، سال هاست منتظر سیزده و سیزده یار موافقی است تا به شهر بخوانندنش و او با ندای داوود و تبر ابراهیم و صولت حیدری بخواند: تَاللهِ لاَکیدَنَّ اَصنامَکُم! *
و دور نیست آن روز که که بت ها شکسته شوند. الیس الصبح بقریب؟ **
=========
*.- (سوره ی مبارکه ی انبیاء. قسمتی از آیه پنجاه و هفتم)
**.- (سوره ی مبارکه ی هود. قسمتی از آیه ی هشتاد و یکم)
جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن میرفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم ميتازيم و از مظلوم حمايت ميكنيم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شريك غم همه مظلومان تاريخ هستيم».
از اینجــا
نوشته بود:
چهلم پدر، جنگ تمام شده بود
همه جا امن و امان
همه چیز سر جایش برگشت
جز پدر من، جز پدر شما، جز پدر خیلی های دیگر...
و نوشتمش:
و اتممناها بعشر!
حالا نمی دانم شب عیدی چرا دلم هوای باران کرده؟ شاید بقول ایشان:
باران واژه بعیدی شده این روزها...
روزهای پاییزی زیادی را دونفره با خدا قدم زده ام.گاهی هم سه نفره با پدر....
روز آخر سال است و رسم این است که بهاریه بنویسیم.
اما
در نه چندان دور دست ها
برادران بحرینی مان
بجای سین ِ هفت سین، شین ِ شلیک ِ مستقیم را سر سفره ی سال نو شان می گذارند.
و این چکامه ایست از دوستی در دور دست ها:
" کار کار خودتان است
خلبازی های قذافی سر همه را گرم کرده
و در شلوغی این جنگل
هیچ کس این گوی درخشان را نمی بیند
و بحرین را بُحران حساب نمی کند
پس به صدفهای خلیج بگو
این قدر دست روی دست نگذارند
بغضی را که در گلوشان گرفته
بیرون بریزند
تا خلیج
غرق مروارید شود
و سیل بحرین
بگذرد از بین النهرین
از فرات تا نیل
مصر تا مراکش
و آل سعود و آل قذافی و آل مبارک در اقیانوسش بلعیده شوند
چون فرعون در نیل
و تلألؤ انقلاب موسی صادر شود.
بگو اگر دیر بجنبند
آل خلیفه قسم خورده است
به زور هم که شده انگشت به حلقتان بیندازد
و مرواریدهای صادراتی را
برای گردنبند هیلاری
و ملکه انگلیس تحفه بفرستد.
بگو مادران منامه
لالایی فتح برای لؤلؤ و مرجان هایشان بخوانند
و از لشگرکشی "ملِک عبــ"ـرهه نترسند
که خون بر شمشیر پیروز است
گوهر بر گلوله
و سجیل بر فیل.
و بشارتی از بعثت
همیشه بر بال های ابابیل بوده است..."
.
محمدجواد میری
صادق آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
به حقیقت نورروز همان روزی ست که پیامبر(ص) در غدیر خم برای علی (ع) از مردم عهد گرفت و مردم به ولایت او اقرار کردند...
و آن همان روزی است که خدای تعالی رسول(ص) را به سوی وادی جن روانه کرد و از آن ها عهد و پیمان گرفت.
و آن همان روزی است که علی (ع) در آن روز بر اهل نهروان غالب شد.
و آن همان روزی است که قائم ما اهل بیت و صاحب امر ظاهر خواهد شد و خداوند او را به دجال غلبه می دهد. پس آن حضرت دجال را بر کناسه ی کوفه به دار می کشد.
هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما در آن انتظار فرج داریم؛ زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست. ایرانیان آن را حفظ کردند، ولی شما (عربها) آن را ضایع کردید... و آن اولین روز از سال ایرانیان است.
شماره گان بنزین مصرفی ام حساب و کتاب دارد. آنقدر که تا یومنا هذا لیتری از بنزین 400 و 700 تومانی در حلق باکم نشده و تا انتهای تعطیلات نیز نخواهد شد.
یعنی من هنوز بنزین های 100 تومانی ام را داشته ام و کیفوری متعاقب هر بار بنزین زدن یارانه ای را.
الغرض دی روز رفیقی آمد به التماس دعای بنزینی و ته مانده ی بنزین های 100 تومانی ام خرج رفاقت شد و رفیق در ازای مرامی که خرجش کرده بودم چهار اصله نهال پیوستی برای باغچه ی کوچک خانه مان آورد که بکارد.
وقت بیل زدن باغچه ی نقلی مان نمی دانم چرا دلم لرزید که خدایا این نهال های حاصل از مدیریت مصرف سوخت مرا برویان و زود به حاصل برسان. آنقدر زود که هم زمانش میوه ی دل زمین به بار نشسته باشد و غنچه ی وعده داده شده ات گل داده باشد و مردِ موعودت از در درآمده باشد.
دوست دارم نهال هایم وقتی به بار نشسته باشند که آرزوی دیرپای اهل زمین اجابت شده باشد.
آمین.
از جمله ی چیزهائی که این یکی دو سال حشر و نشر با زعمای قوم به من آموخته این است که قبل از هر هنری باید! مسلح به اسلحه ی شناختن و افزودن نشانه ها و علامت ها باشی!
آن قدر که وقتی یکی - بالادستی و پائین دستی اش مهم نیست! - درباره ی اتفاقی در فلان گوشه شهر با تو حرف می زند، بلد باشی به جملاتی که می گوید نشانه هائی بیفزائی!
مثلن وقتی گزارشی از اتفاقی در فلان منطقه برایت می آید کافیست اسم یکی دو تا از ساکنین محل را بلد باشی و رو کنی تا طرفت انگار کند تو در متن آن اتفاق بوده ای و حرفهائی که می شنوی برایت تکراری است!
یکبار امتحان کنید. به لذتش می ارزد!
محل کار من جائیست مشرف به محوطه ای چند هزار متری، پر از دار و درخت و گل و بوته و قایم گاه!!! های دونفره.
حالا که زمستان است. بهار که بشود، بعد از ظهرهای اینجا پر می شود از حرف های یواشکی ِ دونفره و دل و قلوه هائی که رد و بدل می شوند.
بین همه ی این عاشقان در صف وصال، جفتی هست کم شنوا که سردی و گرمی هوا خللی در قرارهای عاشقانه ی ساعت11 شان وارد نمی کند. همان دوتائی که مردش موتوری دارد با کلی زلم زیمبوی آویزان به ش و دخترکی که همیشه سر وقت سر قرار می آید و درست وسط محوطه بساط می کنند. بی هیچ آداب و تکلفی.
و دخترک تکیه می دهد به رکاب موتور و مرد! می نشیند روی بلوک سیمانی رها شده در آن حوالی. به فاصله یک دست از هم. آنقدر که فضا برای رقص دست هایشان در جهت های گونه گون مهیا باشد. آنقدر که حرف های این بی چرا تر کار عالم را نه با زبان که با دست به هم بزنند و نه با گوش که با چشم بشنوند!
و تو حالا هی بگو: گرهی را که با دست بگشایند به دندان نشاید گرفت!
و من
روزی گوش خواهم ایستاد دستهایشان را!
شاید هوای زیستنم را عوض کنم...
سر ظهر حسن آقای .... آمد. به گلایه از اینکه چرا محوطه ی مقابل بنگاه ش را نداده ایم آسفالت کنند. محوطه ای که نه ذره ای از آسفالت مقابلش حفاری شده و نه در اثر برف و باران و مه و خورشید و فلک از بین رفته و نه هیچ نیاز مبرمی برای مرمت دارد. البت در مواردی از این دست اصولا نباید کاری به کار به جا و بی جا بودن درخواست داشت! مهم ادای خواسته ی طرف است. خاصه اینکه این حسن آقا برای خودش کسی است و خرش خیلی جاها می رود. خیر سرش هم کلی پیغام و پسغام برای انجام سفارشش برامان فرستاده بود و حالا که بعد یکی دو ماه خرده فرمایشش زمین مانده، آمده بود ببیند این همه سفارش این و آن چرا افاقه نکرده؟
گفتم اولاً تقصیر اینهاست! و اشاره کردم به یکی دوتا از همکارانم که دم دست بودند و می شد هر عیب و علتی را گردنشان انداخت.
و ثانیاً این اواخر کارخانه آسفالت خودمان تعطیل شده و آسفالت روزانه مان از کارخانه ی .... می آید و شما بهتر می دانی که کیفیت آسفالتی که از کارخانه ی .... می آید چقدر افتضاح است و نمی شود که بعد عمری شما چیزی ازمان خواسته باشی و ما کار بنجل تحویل شما بدهیم! می شود؟
این دومی را همین طور پراندم و هیچ فکر نمی کردم که بگیرد. اما در عین ناباوری، جناب خیلی زود و راحت حرفم را تصدیق کرد و قصه ی سفارشات خارج از چهارچوب جناب ایشان به انتها رسید.
پ.ن:
گاهی در عالم مدیریت باید رگ خواب ارباب رجوع را از جائی بگیری که در تخصصش نیست و همزمان در تائید چیری که او ازش سر در نمی آورد خودش را شاهد بگیری. ما ملتی هستیم با تخصص در مسائل ِ و غیره!