صبح - آرشیو موضوعی - آیه
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱

گفت دارم بازنشسته می‌شوم. راست هم می‌گفت. موهای سر و ریشش یک‌دست سفید شده‌بودند. هیکل ورزش‌کاری‌اش تحلیل رفته بود و دیگر آن پاسدار خوش‌سیمای پنجاه و هفتی که ریش پُر و موهای بلند و شانه کرده داشت نبود. گرد پیری نشسته بود روی چهره‌ای که آدم را یاد بچه حزب‌اللهی‌های دهه‌ی شصت می انداخت که محجوب بودند و سر به زیر و تو دل برو. با این تفاوت که پیشانی صاف و بلند ِ روزهای جوانی‌اش پُر شده بود از چین و چروک و ریش یک‌دست حنائی اش شده بود سفید.
گفتم: وقتی می‌گوئی "بازنشسته" یعنی می‌خواهی بگوئی پاسداری نقطه‌ی پایان و از پا نشستن دارد؟
آن وقت قول و قرارتان با شهداء چه می شود؟
و اصلا مگر پاسدار هم بازنشسته می‌شود؟ و باز می‌ایستد؟
و زل زد توی چشم‌هایم. و بعد انگار شرمی دویده باشد توی نگاهش، نگاه از من گرفت و چشم دوخت به پوتین‌های تازه واکس خورده‌اش. و بی‌آنکه کلام دیگری بگوید رفت بیرون و می‌دیدم به هر قدمی که برمی‌داشت شانه‌هایش را که می‌لرزیدند...
و بعدها فهمیدم از خیلی سال قبل، حکم بازنشستگی‌اش آمده بود و آن‌قدر به بهانه‌هـ‌ای ریز و درشت، بازنشستگی‌اش را عقب ‌‌انداخت و انداخت تا به عهدش وفا کرد.
و شنیدم از دوستانش که می‌گفتند عهد بسته بود آن‌قدر در این لباس می‌ماند که شهید شود...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، روزمره ها، شهیدانه
چهارشنبه، ۲۷ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

گفت:
بدان و عمل کن.
و "عمل کن" را
به نشانه ی تاکیید "سه بار"
تکرار کرد و آیه خواند:
قُلْ يَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ...
و گفت:
حواست باشد که
فهمیدن اگر سخت است
عمل به آن چه فهمیده ای سخت تر است!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خارج از موضوع، ذکر
دوشنبه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

شاید او که دعای ثابت قنوت نماز دومش را عوض کرده هم خبر از دل ِ ما که یک ذره صبر ته کاسه اش مانده دارد که چند روزست دست که به دعا بر می دارد، می خواند:
ربنا افرغ علینا صبرا
و ثبت اقدامنا
و انصرنا...

تا من وقت قنوتش، وقتی که اوج می گیرد، انگار کنم پیمانه ی صبری که افزون ترش را می خواهد، فرشته ایست بال گشوده به گستره ی محیط ِ شرق تا غرب عالم و داخلش - داخل جُــبّه ی صبر - امن و امان ترین نقطه ی دنیا برای دلی است که در کاسه ی خالیِ توکلش تنها سکه ی صبر انداخته اند و بس...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، ذکر، روزمره ها
پنجشنبه، ۲۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

( أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْر
لُجّیٍ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَاب
ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْض
إِذَا أَخْرَ‌جَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَ‌اهَا
وَ مَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّـهُ لَهُ نُورً‌ا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ‌! )
...يا كارهايشان‌ مانند تاريكيهاي دريايى ژرف است
كه موج روى موج آن را پوشانده باشد
تاريكيهايى كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است.
و چون غریق دست بيرون آرد، به زحمت آن را بيند!
و چون خدا به كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.(+)
- - - - - - - - -
مرتبط است: (جهتِ پنجم)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، ذکر
دوشنبه، ۱۸ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

اردی بهشت
تهران بارانی
ترافیک منتهی به مصلی
داد و بیداد دادزن های حوالی نمایشگاه
یک بطری آب معدنی تگری که اگر بین ترافیک و ازدحام و گرمای شبستان ها نباشد کار تشنه گي ات با کرام الکاتبین است
کیف های تبلیغاتی گاج و گنج آزمون و نشر مرکز به دست بازگشتگان از ضیافت کتاب که توشان پر از کتب باربط و بی ربط است
همه
جزء لا ینفک روزهای ماه دوم هر سال خورشیدیست
که بهار کتاب می رسد و مردمان به مناسک تهیه آذوقه ی کتاب ِ سال شان
از هر سو
پیاده و سواره و سوار بر مرکب های هوائی و ریلی و زمینی و زیر زمینی
سوی تهران و مصلی می آیند...
که فرمود:
اقْرَ‌أْ كِتَابَكَ...

پنجشنبه، ۱۴ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

دعای ورد زبانش این بود:
خدایا!
راه و رسم بندگی را خودت به مان نشان بده.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، جماعت خدا
یکشنبه، ۱۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

صبر
شکیب و شکیبائی
تامل و تحمل
خویشتن داری و ستیز با هوس و حوائج ریز و درشت
همه و همه
وقتی شیرین است که سر ِ رشته اش گره خورده باشد به گوشه ی زلف عنبر افشانِ تو و سر دیگرش دست بنده ی بلا زده ای که دل خوش کرده به وعده ای که داده ای و توقعش سر انجام نیکوی قصه ایست که هر پرده اش هزار جلوه و فتنه و شیوه ی شهر آشوبی داشت...
و چیست نیکوتر از شرح قصه ی آن ها که شکیبائی کردند و فرمودی:
( وَالَّذِينَ صَبَرُ‌وا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَ‌بِّهِمْ ... أُولَـئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ‌ )

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، دل نامه
پنجشنبه، ۷ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

91.02.07.0.jpg
و چون در محرابش به عبادت می ایستد، هفتاد هزار فرشته ی مقرب به او سلام می دهند و با همان ندائی که به مریم می دادند خطاب به فاطمه ندا می دهند که:
ای فاطمه!
خدا تو را برگزید و تطهیر نمود و تو را بر زنان عالمین برتری داد. (+)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله
بحارالانوار

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، شیعه گی، فاطمیون
چهارشنبه، ۶ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

کار تمام شده بود.
داشتیم جمع می کردیم برگردیم پائین و برویم مراسم وادع با شهداء.
یک آن طوفان چنان در گرفت که همه ی رشته هامان پنبه شد.
همه ی محوطه سازی، بنر هائی که اسم و عنوان اداره ی صادر کننده اش بزرگ تر از نام شهیدان گمنام بود، همه ی چادرهائی که همین امروز علم شده بودند، همه و همه در کمتر از یک دقیقه به قهر ِ طوفان و تندی بادی که می وزید گرفتار شدند و زیر و زبر شدند...
همه
به جز پرچم ها و بنری که رویش عکس امام بود...
رفیقی که باد کلاهش را برد زودتر از همه ی ما فهمید که "شهید گمنام" یعنی گمنامی
یعنی دور از هیاهو
یعنی فارغ از عنوان و رنگ و رتبه
یعنی اخلاص
یعنی کار برای خدا
و این ها هیچ کدام در محوطه ای که برای بدرقه شان تا بهشت مهیا شده بود، نبود!
و باد به اذن الله
وزیدن گرفت
تا همه ی پلشتی ها را از روی زمینی که آغوش برای "اولیای خاصه ی خدا" گشاده بود بزداید؛
(وَ هُوَ الَّذِي يُرْ‌سِلُ الرِّ‌يَاحَ بُشْرً‌ا بَيْنَ يَدَيْ رَ‌حْمَتِهِ ۖ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا...)
و اوست کسی که بادها را بشارت دهنده در پیشاپیش (باران) رحمتش می‌فرستد؛ تا ابرهای سنگین‌بار را (بر دوش) کشند...
و فرمود:
در عالم رازی هست...
که جز
به بهای خون
فاش
نمی شود!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
دوشنبه، ۴ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

این دو سه روزه، سر و صورتِ آفتاب و مهتاب! ندیده ی همه مان آفتاب سوز شده.
هرکسی هم می آید بالای تپه از همکاران اداره و سائر ادارات و یا دوستان که سر به ما! و "کاری" که می کنیم بزند، اول کار و هنوز از ماشین پیاده نشده، متلک مقدر ما را بابت سوختن مان زیر آفتاب و گُلی که بودیم و به سبزه ای که آراسته شدیم، می اندازد و بعد می رود سراغ سوال از پیشرفت کار و چیدمان محل و چگونگی جلب رضایت صاحب زمین های دِیم ِ مجاور.
حقیر ِ سرآپا تقصیر به تاسی از قاعده ی کلی "موشک جواب موشک"در جواب متلک هائی که می شنوم - بس که از قبلی ها شنیده ام و جواب توی چنته ام است - می گویم سوختگی چهره مان تجلی! سوختن دل! مان است و شما ببین صورت که این گونه سوخته باشد، دل چه سان و چه قدر می سوزد!
لکن رفیق ظریفی داریم که امروز وقتی خستگی و گرما و تابش مستقیم آفتاب و وزش باد دست به دست هم داده بود تا کفرمان را در بیاورد، نرم و آهسته به جواب متلک بار شده از سمت یکی از بازدیدکننده گانِ مسئول و محترم در آمد که:
ما که قبل این، سر هیچ و پوچ دنیا کلی کوپن سوزانده ایم، آفتاب سوزی صورت مان و سیه چردگی اجباری ِ این چند روزه مان، پیش کش و امانت بماند پیش شهدائی که به خاطرشان سه روز است روی شهر و زیر سقف ندیده ایم تا روز قیامت برویم آویزشان بشویم که ما را به خاطر صورت سوخته مان پای کار آماده سازی مقبره شان، بکِشند بهشت. بخیل که نیستند بماند، تازه کلی هم دل نازک و لطیف الطبعند قدرتی خدا!
بعد بی انقطاع آیه ی روزی را خواند که چهره‌هائی سفید، و چهره‌هائی سیاه می‌شوند و اشکش جاری شد روی چهره ی آفتاب سوخته اش:
(يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْ‌تُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُ‌ونَ)
- - - - - -
پی نوشت:
این پست، هزارمین نوشته ی این جاست.
از فروردین 84 و پستی که برای اریعین ِ سیدالشهداء نوشتم و "صــــــبح" به دم مسیحائی حسین علیه السلام متولد شد، الی یومنا هذا که پراکنده و منقطع و غیر منقطع نوشته ام، هفت سال می گذرد.
کودک نوزاد آن سال ها، حالا خیلی وقت است دندان ِ شیری اش در آورده و آنقدر بزرگ شده که باید امسال بفرستمش کلاس "اول" که خواندن و نوشتن بیاموزد و معرفت و فهم و ادراک یاد بگیرد. که فرمود: اول علم معرفه الله!
غرض، این سایت ِ وبلاگی ِ هفت ساله، تا روزی که خدا بخواهد و صاحبش جمله در چنته داشته باشد، خواهد بود و خواهد ماند...
و عجیب این که "صـــبح" با اربعین حسینی شروع شده و با نوشته ای متبرک به نام و یاد شهداء گمنام به گردنه ی هزارمش رسیده!
و این یعنی که یار با ماست...
برای ماندنش و سر به راه ماندنش و خوش عاقبت شدنش! دعا بفرمائید! مع الصلوات؛ الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
شنبه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

کم از یک هفته است همه ی امکان و توان را مصروف و مهیای کار آماده سازی تپه های جنوبی شهر کرده ایم که قبل این به نام روستای هم جوار، "امیر بَی داغلاری" و من بعد به صفای حضور دو شهید گم نام که حاصل تفحص در فاو و محل عملیات والفجر هشت اند، "تپه ی شهداء" می خوانیمش.
زعمای قوم و روسا و هر کسی که به نحوی باید می آمده پای کار، آمده و خودی نشان داده و گرهی گشوده و رفته...
این چند روزه، آن تپه های مصفا که محاط بر شهر است و زاویه ی دیدش شامل فرودگاه است تا جاده چادران، محل آمد و شد همه شده.
دوست داشتم او هم بیاید و کار را ببیند.
چند بار رفتم عقبش.
فرستادم بیاورندش.
قرار گذاشتیم رفتنی او را هم سر راهم بردارم.
حتی آدرس دادم خودش بیاید.
به هر رو و به هر سو که زدم نشد. انگار حضور او در آنجا، افتاده بود روی دنده ی نشدن! یک بار میهمان ناخوانده برایش رسید. یک بار ماشینش پنچر شد. یک بار خواب ماند و مَخلص کلام، راهش از پل آجری روی رودخانه ی دامنه ی تپه به بالا کج نشد که نشد!
این همه اصرار و این همه نشدن، آن هم سر قصه ای که یک سرش به شهدائی وصل بود که گمنامی و بی نشانی را برگزیده بودند و "هیچ کس" را در حریم ستر و عفاف و ملکوتشان راه نیست، پر بی راه نبود! و آن دو شهید ِ سعید و گم نام خوش نداشتند اتمسفر خاکی که مهیا بود آرامگاه آنان شود، به حضور رفیق ما آلوده شود...
ستارگانی که امام مان فرمود: آنان که مفقود الاثر شدند، از اولیای خاص خداوند تبارک و تعالی هستند!
و من هراس ناک آن هنگامه ی "فَـــزَع اکبر"م که مبادا، خوش نداشته باشند در خیلشان محشور شویم. و بی هیچ پناه و گریزگاهی، دچار شعله های دوزخ شویم. آن سان که فرمود:
(وَلَوْ تَرَ‌ى إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّكَانٍ قَرِ‌يبٍ)
و کاش می دیدی حال ستمگران را در آن دم که به وحشت افتاده اند و راه گریزی ندارند و مهلتی بدیشان داده نمی‌شود و از مکان نزدیکی گرفتار و روانه‌ی آتش می‌گردند...

جمعه، ۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱

داشت عین ابر ِ بهار اشک می ریخت. طی این سال ها، اولین مرتبه بود که این سان بی خود و بی دل می دیدمش و هیچ قبل این گمانم نمی رفت آدمی به پوست کلفتی او، اشک هم داشته باشد برای ریختن!
عصری که رفتم عقبش، تازه از راه رسیده بود و خسته بود و تنها بود، بی سر و همسر! و رفتیم باهم تا "تپه ی شهداء" که استخوانی سبک کند و تفرجی در وطنی که از آن دور افتاده.
تا به حال شهر را یک جا از آن بالا ندیده بود و من انگار کردم اشک هایش از وجدیست که کرده و لابد برای خاطر آن دو گل ِ پرپر ِ گمنام شانزده و بیست و چهار ساله که بناست آن جا دفن شوند...
گرچه به قرائت من و جناب ایشان، "شهید" و "شهادت" اشک ریختن و تاسف خوردن نداشت و من تعجبم از آن رو بیشتر شد که چشمه ی اشکش را اول بار، آن جا سرازیر دیدم...
دیدمش که رو به قبله کرده و دارد خدا را به شهدائی که بناست زینت زمینی باشند که رویش قدم می زدیم قسم می دهد که بلا از سر طفلی که خدا ارزانی شان داشته و چند روز تا تولدش بیشتر نمانده، برگرداند...
و وقت غروب آفتاب و در لابلای گرد و غبار خاسته از تندبادی که می وزید دانستم، خدا بلد است دل آدمی به پوست کلفتی او را به واسطه ی محبتی "پدرانه" آن چنان نرم و رقیق کند که چشمه ی خشک شده ی اشکش به جوش و خروش آید...
و این شاید آن باقیات الصالحاتی است که خدا در پس مال و اولاد نهان کرده:
(الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ‌ عِندَ رَ‌بِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ‌ أَمَلًا)
و یا این که خدا این بار خواسته او را به مهر پدری بیازماید:
(وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّـهَ عِندَهُ أَجْرٌ‌ عَظِيمٌ)
هر کدام که باشد
دیدن آن پرده ی نادیده از رفیقی که تو هیچ گمان به دل نازکی اش نمی بردی دیدن داشت...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خارج از موضوع
سه شنبه، ۲۹ فروردینماه ۱۳۹۱

شماره اش را که گرفتم،
صدای عبدالباسط به استقبال و پیشواز تماس من،
این آیات را خواند:
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْ‌جِعِي إِلَىٰ رَ‌بِّكِ رَ‌اضِيَةً مَّرْ‌ضِيَّةً
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي
وَادْخُلِي جَنَّتِي

و من یاد شب جمعه های بارانی افتادم که مزار شهداء پر بود از طنین این ندای آسمانی و تو انگار کن آغوش گشاده ی خدا را که به استقبال خیل شهیدان باز شده بود را به چشم غیر مسلح ببینی...
و هی دل دل می کردم گوشی را دیر بردارد که بیشتر بشنوم و بیشتر بنوشم...
و بعدِ این بهترین نوای پیشوازی که شنیدم
باورم شد راست است که می گویند؛
هیچ کس تنها نیست!

دوشنبه، ۲۸ فروردینماه ۱۳۹۱

ابراهیم را فرمودی تا بالای آن بلندی رود و مردمان را ندا دهد که حج به جا بیاورند و از هر سو پياده و سواره، از راه دور و نزديك به سوى تو آيند...
- - - - - - -
می گویند دعوت نامه ی دوستان و مهمانان را می نویسی و هر کدام را به شیوه ای خبر می کنی که در "ایام معلوم" قصد تو و آن خانه ی سیاه جامه کنند و شانه ی چپ در محاذات رکن و حجر بجنبانند و تو را و دعوتت را لبیک گویند...
می گویند بالای یکی از فراخوان ها برای میهمانی عظیم امسال، نام کوچک من را نوشته ای!
که سوی تو بیایم و آهنگ تو کنم و سوی تو باز گردم...
که لباس دنیا از تن به در کنم و جامه ی تقوی و ترک حرام و احرام به تن کنم.
راست است که مرا در ضیافت حج امسال پذیرفته ای؟
راست که هست!
راست نبود، دعوتت روز تولد "مرد متولد بهار شصت و دو" به دستم نمی رسید...
خودت یادم داده ای که هیچ کار عالم بی حساب نیست!
فقط این بنده ی بی مقدار و پر توقع و بی چیز
همین اول کار
دوست دارد سنگ هایش را جوری وا بکَند که نسخه ی حجش را کامل بپیچی!
خودت از زبان امام چهارم مان فهمانده ای مان که:
"من تمام الحج لقاء الامام"
یعنی وقتی حلق و تقصیر و رمی و وقوف مان تمام شد
با چشم هائی که تازه متولدشان می کنی
ما را
میهمان یک جلوه از جمال وصال کن...
همین!
= = = = = =
و این، برگ نخست سفرنامه ی سفری است که مقصد و مقصودش توئی و کعبه بهانه...

شنبه، ۲۶ فروردینماه ۱۳۹۱

با ما چنان کن
که با برگ ها کردی و با جوانه ها
و با شاخه های بی جان زمستانی
و شاخسار هائی که رویاندی و روئیدند.
و با چشمه های خشک از جور زمستان که جوشاندی شان و جوشیدند...
آی صاحب قطرات باران و ابر و باد و مَه و خورشید و فلک!
ما را برویان و دانه ی دل هامان را از دل تنگ و سیاه خاک بر آر
جوانه از جانمان برویان و دل ِ مرده مان را صیقلی نو دِه!
و ما را آن دِه که آن بِه...
یعنی؛
"بهـــــار" مان به مان برگردان! و زمین را زنده کن، آن سان که وعده دادی: يُحْيِي الْأَرْ‌ضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (+)
همین.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، روزمره ها، موعودیه
جمعه، ۲۵ فروردینماه ۱۳۹۱

با همه حرف می زده ای!
با موسی
وقتی به هوای آتشی که از دور نشانش دادی، کشاندی اش تا "وادی مقدس طُوی" و رخ نمودی و گفتی عصا بیاندازد و کفش از پا به در کند و "حرف" بین تان آن قدر گل انداخت که حتی از عصایش و رمه اش پرسیدی...(+)
یا آن گاه که خواستی نیل را دو پارچه کنی و گفتی عصا در نیل افکند و او اهلش را به سلم و سلام از نیل عبور دادی...(+)
یا آن زمان که گفتی عصا بر سنگ زند و دوازده چشمه ی جوشان جاری کردی برای دوازده فرقه ی بنی اسرائیل(+)
قبل تر، با مادر ِ موسی
که گفتی موسی را از شیر سیــــر کند و در صندوق بگذراد و به نیل بسپارد...(+)
با نوح
وقتی که خوش داشتی کشتی را برابر نقشه و وحی و فرمان تو و در نظرگاه نگاه بسازد(+)
با ابراهیم و اسماعیل
و اسحق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان
و داود که زبورش بخشیدی...(+)
یا وقتی از حواریون عهد همراهی با عیسی گرفتی
و به زنبور عسل فرمودی که
کندو در دل صخره ها بتند و در بالا بلندی ها و بر شاخسار درختان...(+)
و بعد این همه قصه، آمدی دل بری کنی، دل بری هایت با ایشان را صاف گذاشتی کف دست ما

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه
پنجشنبه، ۲۴ فروردینماه ۱۳۹۱

به هیچ صراطی مستقیم نبود که لباس کار بپوشد. اولش فکر می کردم مقاومتش بابت حس تحقیریست که شاید از پوشیدن لباس نارنجی مخصوص کار به ش دست می دهد. خواستمش تا با زبان نرم و خوش حالی اش کنم که هر کاری و هر جائی آداب و مقررات خودش را دارد و تو که می خواهی اینجا کار کنی باید حرمت کار و اصولش را نگه داری! فکر می کردم لابد بچه سال است و خجالت می کشد لباس رفتگرها را به تن کند. حتی برایش توضیح هم دادم که سر ِ همین لباس نپوشیدن ها تا به حال چند نفر از سپورهایمان در گرگ و میش صبح، رفته اند زیر چرخ ماشین راننده های خواب آلودی که ندیده اندشان.
با دهانی باز و چشم هائی که مستقیم ته ِ چشم مرا هدف گرفته بود، یکی دو بار وسط حرف هایم سرش را تکان تکان داد و انگار کردم فهیمده و قانع شده و می رود عین بچه ی آدم لباسش را می پوشد و می آید سرِ کار. فردا که دیدمش آش همان آش بود و کاسه همان کاسه!

ادامه‌ی مطلب ...
نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، روزمره ها
جمعه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۹۱

بی تابی ام را که از حد می گذرانی
وقتی در اوج استیصال و بی چاره گی تماشایم می کنی
وقتی به هیچ عقل سلیمی هیچ چاره و کاری نمی رسانی که برایم نسخه کنند
وقتی خوش داری تک و تنها و زیر این همه بلا و سختی و ابتلاء بمانم و دم نزنم
وقتی در ِ باغ ِ سبز ِ "بهشت دست یافتنی" ات را هی می آوری جلو و نشانم می دهی و دل می بری
وقتی اوج ثانیه های گرم و پُر تنش را یک آن پُر از بوی او می کنی
وقتی حتی از زبان غیر می فهمانی ام که انتظار داری مجهزتر و به هوش تر و صبورتر باشم
وقتی چاره ی کار را در لفافه ی "صـــــبر" پیچیده ای و من ِ پا در هوا و سر در گریبان، نمی دانم این نوشدارو را چه سان به کام این درد ماندگار بی درمان بریزم
ناگاه کلمه در پیاله ام می ریزی که:
وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِ‌نَا لَمَّا صَبَرُ‌وا ۖ وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ
یعنی اگر صبر کنم امامی مبعوث می شود که مرا سوی تو آورد...
و این مرا و دردم را و بی تابی ام را و بی چاره گی و استیصالم را کفایت است.
آن سان که تو انگار کن از اول روز نه طاقتی طاق شده و نه دلی تنگ...

سه شنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۹۱

شغل و شماره ی تلفن من طوری است که مجبورم به همه ی تماس های شناس و ناشناس در همه ی ساعات شبانه روز جواب بدهم. دردسری که حتی تغییر شماره ی تلفن همراه هم نمی تواند مرتفعش کند.
دردسر بزرگتر این است که آدمهائی که تماس می گیرند ما را به اسم و رسم و آدرس می شناسند و ما باید از پشت خطوط بی سیم فیبرنوری و با حدس و گمان هائی که می شود روی تُن صدائی که می شنویم گذاشت و در کسری از دقیقه باید جنابشان را به جا بیاوریم و اگر نتوانیم، در کسری از ثانیه متهم به دچار شدن به آفت روزمرگی می شویم و به بی توجهی و کم محلی به دوستان قدیمی! و این که از وقتی آن بالا بالاها نشسته ایم دوستان را فراموش کرده ایم و این اصلا رسم دنیاست و قص علی هذا...
اما حکایت امروز فرق می کرد. سر ظهر و با لحنی عصبی، وقتی برای جلسه ای خارج از محل کارم بودم، کسی تماس گرفت که کجائی و گفت منتظرم می ماند تا بیایم! و من بی آن که به جا بیاورمش و او زحمتی در شناساندن به خود بدهد پرسید که کِی می رسی؟
فاصله ی جائی که بودم را با ترافیک احتمالی ظهرگاهی محاسبه کردم و گفتم تا بیست دقیقه خودم را می رسانم و جائی نرو تا برسم.
دقیقه ی هفدهم یا هجدهم بود که رسیدم. مرد میان سالی بود با موهای جو گندمی و عینکی که جا افتاده تر نشانش می داد و معلوم بود از این که در نیم ساعت گذشته، کار مفیدی انجام نداده و هی طول و عرض محوطه را گز کرده کلافه است. توپش خیلی پُرتر از آن بود که از صدای پشت تلفنش فهمیده بودم. آمده بود به تظلم. حق هم داشت. بدقولی کرده بودیم و کارش را که باید خیلی قبل تر از این انجام می دادیم انجام نداده بودیم. دعوتش کردم بنشیند. شگردی که همیشه ی خدا جواب می دهد! اصلا نشستن و تکیه دادن، آدم ها آرام می کند. جاگیر که شد گفتم برایش چای هم بیاورند و برایش توضیح دادم که علت قصورمان چه بوده و قبلش گفتم دلائلی که می آورم توجیه قصورمان نیست و می باید کار شما خیلی قبل تر از این انجام می شده و عذر تقصیر داریم و الخ...
زل زده بود توی چشم هایم. انگار اصلا نمی شنید حرفهائی را که با واژگان ثقیل و ادبیات مناسب حال و خوی او می زدم... حتی وسط حرف هایم شک کردم که خیرگی او به من است یا تابلوهائی که پشت سرم روی دیوار نصب بودند! بعد انگار که یک هو یکّه خورده باشد، در آمد که تو پسر علی نیستی؟ همان که...
گفتم آخر صدایت را یک جائی شنیده ام!
یکی دو دقیقه زودتر از وعده سر قرار آمدنت هم که به او رفته...
چه کارها می کنی؟
- - - -
و انگار که اصلاً برای دیدن من این همه راه را آمده باشد و آن همه منتظرم مانده باشد، برایم آیه خواند که: وَ عَسَى أَن تَكْرَ‌هُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ‌ لَّكُمْ
و گفت حکمت تعلل شهرداری را در انجام کار پیش پا افتاده ام فهمیدم برادرزاده!
و گفت هنوز بعد این همه سال، صدای پدرت توی گوشم است که می گفت: وقت شناس باشید...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
شنبه، ۱۲ فروردینماه ۱۳۹۱

شکر نعمت جمهوری اسلامی و برکاتی که از روز استقرار آن تا قیام قیامت بر ما و بر اهل زمین گسترده است، در قاب کلمات ناچیز من نمی گنجد!
نهالی که امام غرس کرد، امروز درخت تناوریست که سایه ی فیض آن نه بر سر ایران که تا شرق و غرب عالم گسترده است و پرچمی که او تمثال مبارک (محمد) صلی الله علیه و آله را در او دید(1)، امروز پرغرورترین و پر ابهت ترین بیرق عالم است و در اهتزاز است تا روزی معلوم که به دست "صاحبش" برسد.
این چند سطر اما، شکرانه ایست ناچیز و تعظیمی از سر اردات در برابر نعمت بزرگی بنام انقلاب و روز بزرگی بنام "روز جمهوری اسلامی"
========
1) دوبیتی معروفی از امام که می فرمایند:
این عید سعید عید اسعد باشد
ملت به پناه لطف احمد باشد
بر پرچم جمهوری اسلامی ما
تمثال مبارک محمد باشد

------------------------------
و نسخه ی جاوید حضرت روح الله برای هر روز و همیشه ی ما:
شما خودتان را درست کنید،
کشورتان درست خواهدشد؛
و آسیبی هم نخواهد دید.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، جماعت خدا، عمومی
چهارشنبه، ۹ فروردینماه ۱۳۹۱

بالادستی ما مردی است مدیر و مدبر و کارآزموده و البته مهم تر از همه ی این حُسن ها، دوستِ بابا!
و به عبارتی رفیق گرمابه و گلستان ایام مسئولیت بابا در تدارکات لشکر 31 عاشورا... و تو انگار کن برادرش.
نمی خواهم از لطفی بگویم که به ما داشته و دارد. که اگر کم بگویم جفاست و اگر حق لطف ادا نشود، خطا.
و صد البته اینجا نه مجال تعریف از مدیر ارشد مجموعه ی ماست و نه ایشان دنبال این اند که مثل منی تعریف ایشان را بگوید و نه من همچه آدمی. که سابقه ی ارادت ما به ایشان بر می گردد به همان بهار62 و نه این چند روز که ایشان مِهتر مایند...
غرض اما از این چند سطر نقلی بود که دیشب از ایشان شد و فهمیدم راضی اند از مشی ما و هنوز! از اعتمادی که کرده اند به برادر زاده شان نادم نیستند! و لذتی شیرین رفت زیر پوستم که یعنی مسیر را درست می روم و دگران هرچی می خواهند بگویند، بگویند! و پر از انرژی شدم و شعف.
و بعدتر فکری شدم که رضایت در چهارچوبی تعریف شده و محدود که سر و ته ش معلوم است، اگر این همه شعف بارش باشد، رضوان خدا که بالاتر ِ همه ی لذائذ است چه ها که با بنده اش نمی کند...
«وَرِ‌ضْوَانٌ مِّنَ اللَّـهِ أَكْبَرُ‌ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»
و رضای خدا، [از همه ی چیزها] برتر است. و پیروزی بزرگ، همین است! (توبه/72)
... و من در به در دنبال آن رضایت بزرگترم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خوی، روزمره ها، شهیدانه
چهارشنبه، ۹ فروردینماه ۱۳۹۱

این همه سال که از لذت سحر بی بهره ام
انگار می کردم
کوک ساعت ِ چینی و زنگ ِ موبایل فنلاندی خواهد توانست
رابطه ی من و تو را
اصلاح کند...
و کُنجی در جوار اهالی "سحر" که اهل غفران و استغفارند برایم دست و پا کند.
و خواهد رسید روزی که دلم خوش شود که هر بار فرموده ای:
وَ بِالْأَسْحَارِ‌ هُمْ يَسْتَغْفِرُ‌ونَ ...من نیز از آنانم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، دل نامه، شیعه گی
دوشنبه، ۷ فروردینماه ۱۳۹۱

نبودنت
بی خبر گذاشتنت
و بدتر از همه، رفتنت
باز کار دستم داد!
آن قدر که از سر بی تابی و بی مبالاتی! دست به دامن حکیم شوم و انگار نه انگار که ته چشم های مشتاقم را دیده باشد، باز برایم نسخه ی قبلی را تجدید! کرد که: در برابر فرمان پروردگارت شکیبا باش!
"فَاصْبِرْ‌ لِحُكْمِ رَ‌بِّكَ..." (قلم/48)
اما نگفت این صبر را که سال هاست برای ما نسخه کرده، پایانی هست؟
و اگر هست - که هست! - از کجا که تا رسیدنش تاب توان آوردن؟
...حالا گیریم این وسط، تنگ نسخه ی صبری که پیچید، نوید ظفری هم باشد!


نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، خارج از موضوع
یکشنبه، ۶ فروردینماه ۱۳۹۱

91.01.06.1.jpg.gif

بهاران از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه، در تن خاک مرده پیدا می‌آيد؟
و از کجاست که روح شکفتن، ناگاه از تن چوب خشک، چندین برگ‌های سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی‌آورد؟
بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و قبرستان‌ها مزارعي هستند كه در آنها بذر مردگان افشانده‌اند و جسم تا نميرد كجا رستاخيز پذيرد.
اگر چشم سِر داشتیم، در هر نهالی که سبزه می زد و در هر جوانه ای که می رویید و در هر شکوفه ای که می شکفت، ذکری از آن روز می یافتیم که بذر اجساد ما در گورها خواهد شکافت و ناگاه سر از قبر ها بر خواهیم داشت و چشم به جهانی دیگر خواهیم گشود.
خلقت چون قلبی که می تپد تجدید می شود و خونِ حیات را در رگهای عالم وجود می دواند. این قلب تپنده در کجاست و چرا می تپد؟
«فطرت» شکافتن است، همچنان که هسته ای می شکافد و نهالی از درون آن سر بر می آورد؛ فطرت شکافتن است، آنچنان كه پوست شاخه‌ي درخت مي شكافد و جوانه‌اي سر بر مي آورد. فطرت شكافتن است چنان که جوانه‌ای می‌شکافد و شکوفه‌ای از دل آن بیرون می آید. شکافتن، شکفتن و شکوفه. چنین است که عالم در خود تجدید می شود ... و انسان نیز.
با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو ...
اكنون كه جهان و جهانيان مرده اند آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟(1) و یحیی الارض بعد موتها. (روم/19)
====
1) فصلی از مقاله ی بلند "روزگاری نو" شهیدسیدمرتضای آوینی

جمعه، ۴ فروردینماه ۱۳۹۱

ممكن است آمريكا خطرهائى براى كشورهاى ديگر ايجاد كند؛ ممكن است ديوانگى كنند. البته من همين جا بگويم؛ ما سلاح اتمى نداريم، سلاح اتمى هم نخواهيم ساخت، اما در مقابل تهاجم دشمنان - چه آمريكا و چه رژيم صهيونيستى - براى دفاع از خودمان، در همان سطحى كه دشمن حمله كند، به آنها حمله خواهيم كرد.
قرآن كريم به ما نويد داده است: «و لو قاتلكم الّذين كفروا لولّوا الأدبار ثمّ لا يجدون وليّا و لا نصيرا. سنّة اللّه الّتى قد خلت من قبل و لن تجد لسنّة اللّه تبديلا».(1) هيچ جا در قرآن نيامده است كه اگر شما شروع به جنگ كرديد، حمله كرديد، حتماً پيروز خواهيد شد. اما وعده داده است كه اگر دشمن ابتدا به حمله كرد، آن دشمن قطعاً شكست خواهد خورد... اين قانونِ الهى است. (2)
======
1) فتح: 22 و 23
2) سخنرانی نوروزی حضرت آقا در حرم رضوی
3) پشت بند سیلی محکمی که حضرت آقا در نماز جمعه ی 14 بهمن در گوش گرگ های آدم نمای صهیونیست نواختند، بکار بردن عبارت "حمله" به عوض کلمه ی "دفاع" آن هم در سخنرانی اول سال و در حرم حضرت رضا علیه آلاف التحیه و الثناء هم جگرمان را حال آورد و هم امیدوارمان کرد که شاید خدا نظری کرده و دری به تخته خورده و قرار است به زودی زود، باب جهاد اصغر و دروازه ی جانبازی و "شهادت" در راه خدا و در راه از بین بردن غده سرطانی داخل دل امت مسلمان، به روی مان گشوده شود...
آقــــــا!
ما منتظر اشاره ی سرانگشتت، مهیای پاک کردن زمین ایم از فسادی که قوم یهود در ارض پراکنده.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، جماعت خدا
چهارشنبه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۹۰

آتش نماد اساطیری فرهنگ ایرانیان و آذربایجانیان است.
در فرهنگ اساطیری ما، وقتی ابراهیم ِ نبی، در آتش دان نمرود شد و حیِّ جلیل، آن را برای عبد ِخلیل گلستان و سرد و سلام کرد و فرمود: (يَا نَارُ‌ كُونِي بَرْ‌دًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَ‌اهِيمَ)، یا آنگاه که سیاوش بعد آن اتهام و برای اثبات پاکی اش از آتش گذشت و زبانه های آتش بر او که پاک بود بی اثر ماند قصه ی خالصی آتش سر زبان ها افتاد و آتش یکی از عناصر ِ اربعه ی طبیعت شد و تا یومنا هذا هر چه و هر که را که ناخالص باشد و خام، به لهیب زبانه های گدازنده ی آتش می سپارند که ناخالصی اش زدوده شود و خامی اش پخته شود...
پدیده ی مانائی که این روزها، کم تر کسی است از ریشه و منشاء آن مطلع است و می داند که اصلن چرا چند روز مانده به عید، مردان مدعی شجاعت از روی آتش می پرند؟ و این عبور سالم و سلام و سِلم از روی زبانه های آتش در پسین روزهای سال کهنه و در آستانه ی حلول سال و روز نو یعنی چه؟ و کمتر کسی است که شنیده باشد آتش در نوروز بر ابراهیم گلستان شد...
و انگار این پرش و این گذار نمادین، سرنوشت محتوم همه ی ماست و لابد و لا شک همه مان یک جائی در روز حساب! از روی آتشی پرلهیب عبور داده می شویم تا سیه روی شود هر که در او غش باشد آنجا که می فرماید:
(وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِ‌دُهَا ۚ كَانَ عَلَى رَ‌بِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا. ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَّنَذَرُ‌ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا) (مریم.71و72)
و هيچ كس از شما نيست مگر [اينكه‌] در آن وارد مى‌گردد. اين [امر] همواره بر پروردگارت حكمى قطعى است. سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی می‌بخشیم؛ و ظالمان را -در حالی که (از ضعف و ذلّت) به زانو درآمده‌اند- در آن رها می‌سازیم.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، عمومی
62 اشاره - لینک ثابت
یکشنبه، ۱۴ اسفندماه ۱۳۹۰

عالی جنابان
گرامیان
و برگزیدگان؛
از این که باّی نحو ٍ کان توانستید رای ملت را مال خود کنید و بلیط یکی از دویست و نود صندلی سبز ساختمان بهارستان را بدست بیاورید، تبریکات صمیمانه ی من و دوستانم را پذیرا باشید.
فقط یادتان باشد سبد آرای چند ده هزاری شما پر نمی شد مگر با رأی آن پیرمرد، که با پاهای کم جان و علیل خودش را کشان کشان رسانده بود پای صندوق رای تا رأیش را به آنی بدهد که آقای خامنه ای گفته!
یا رأی آن مادر ِ جوان با نوزاد شیرخواره اش که در سوز زمستانی آذربایجان ساعتی در صف ایستاد تا نوبت رأی دادنش برسد و من همه اش دل نگران بودم که مبادا بچه ی قنداقی سرما بخورد.
و رأی آن چوپان که آن شب رمه را زودتر از هر غروب برگردانده بود که تا بساط رأی جمع نشده، رأیش را بدهد.
یا رأی آن جانباز ویلچر نشین که چند نفر هم داستان شدند تا توانستند او و یلچرش را از پله های مدرسه بالا بکشند و او در تمام ِ مدتِ تلاش ِ همراهانش، از خجالت زحمتی که ایشان را داده بود سرخ و سفید می شد و وقتی رأیش را می نوشت دل نگران بود نکند انقلاب را دست نااهلان و نامحرمان بدهد...
و هزار هزار رأی مشابهی که فصل مشترک همه شان، ادای دِینی بود بزرگ و سپردن امانتی بزرگتر.
آقایان و خانم های برگزیده! یادتان باشد که؛
نمک ِ این همه مشارکت و این همه رأی و این همه اعتماد، آن قدر هست که شما را نمک گیر کس دیگر و کسان دیگر نکند!
اگر هم به همت مردم و قهر انقلابی شان شک دارید و باورتان نمی شود ملت امانتی را که دادنش را بلدست، ستاندنش را بلدتر است، سرنوشت قبلی هایتان را مرور کنید و ببینید سرنوشت کسانی که نان انقلاب و نمک مردم را خورده اند و نمکدان شکسته اند، چه شد...
فاعتبروا یا اولی الابصار (حشر/2)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، سیاهه سیاست
چهارشنبه، ۱۰ اسفندماه ۱۳۹۰
چهارشنبه، ۱۰ اسفندماه ۱۳۹۰

سیاسی نویسی ِ این چند شب اخیر، آمار بازدید ما را به دو هزار و خورده ای رساند و دوستان ِ پی گیر ِ این صفحات را به وجد آورد و من را نیز. ولی من دوست تر می دارم با همان همراهان دیده و نادیده و شناخته و ناشناخته ی سابق، حرف دلی بزنم تا با میهمانان این چند روزه، حرف پولیتیک!
بقول شیخ اجل؛ گل همین پنج روز و شش باشد/ وین گلستان من همیشه خوش باشد!
این چند پست سیاسی اخیر اما در اجابت توقع دوستانی نوشته شد که متعجب بودند از دیدن جای خالی ما در یارگیری های انتخاباتی و ستادهای تبلیغاتی و ادای دِینی که بلکه کمک کند برای انتخاب بهترین و صالح ترین و مردم یار ترین و بی غل و غش ترین، از جمع ده نفره ی حضرات نامزدان نمایندگی شهر.
وَ مَا اللَّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (بقره85)
و خدا از آنچه می اندیشیم و از آنچه می کنیم غافل نیست...

38 اشاره - لینک ثابت
سه شنبه، ۹ اسفندماه ۱۳۹۰

رفیق اهل بصیرتی که دل ناگران نتیجه ی انتخابات جمعه ی پیش روست، استدلال می کرد که حضرت آقا انتظار تشکیل مجلسی قدرتمند و اهل بصیرت را دارند و چون معتقدند امروز سر پیچ بزرگ تاریخی ای قرار گرفته ایم و چشم ملت ها به مشی ماست و علی الاصول نقش مجلس آینده در این بین پر رنگ است، الا و لابد باید فلان عزیز انتخاب شود و... الباقی آقایان ِ رقیب، وزن مقبول و مطلوبی را که باید ندارند... و نگران تر بود از این که اگر مجلسِ همخوان با شرائط ویژه ی امروز کشور تشکیل نشود، گذارمان از این پیچ بزرگ تاریخی، بسا که ممکن نشود و اگر شد با کندی و کاستی همراه باشد. و خروجی مطلوب حاصل نشود...
استدلال متینی بود و جا داشت آدم را نگران کند. خب اگر عالیجنابان برگزیده ی رقابت جمعه ی پیش ِ رو، توان هم پائی با جریان جان تازه گرفته ی انقلاب و بیداری اسلامی را نداشته باشند، تکلیف چیست؟
اما یادم افتاد بارها شنیده ام از حضرت آقا که: «دل ها دست خداست!» و (جز دست قدرت الهی کسی قادر نیست دل های مردمان را دیگرگون کند...)
و یادم افتاد: (اگر يك سرِّ الهى در ميان نباشد، توجّه نفوس و دلهاى مردم هم ممكن نيست.)
و خیالم راحت شد که خدا خدائی اش را بلد است و بلد است زنده را از قالب مرده بیرون کشد و مرده را از کالبدی زنده. آن جا که فرموده: (يُخْرِ‌جُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِ‌جُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَی) *
و یادم افتاد زیاد شنیده ایم کلام امام بزرگوارمان را که هی نهیب مان می زد: ما مامور به وظیفه ایم نه مامور به نتیجه!
و یادم افتاد، این بین فقط مانده است وظیفه ی خواص که راه را پیدا کنند، بفهمند و نشان دهند...
همین!
============
*.- (سوره ی مبارکه ی انعام. قسمتی از آیه ی95)

صفحات بعدی:  1   2   3 
  • جدیدترین مطالب
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
آئینه‌ی آینده
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱
ورود ممنوع!
یکشنبه، ۳۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
1056 بازدید
بازدیدهای دیروز:
873 بازدید
کل بازدیدها:
140661 بازدید
افراد آنلاین:
8 نفر
فید وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType