«چرا اصرار داشتی، چیزی که خودت هم اصلاً ازش سر در نمی آری، برای انشا و معرفی به دوستانت انتخاب کنی؟»
سنگ روی یخ شدم. هر چه سعی کردم کم نیاورم، معلم با سوالات رگباری اش در باره کتاب و مفاهیم و حتی واژه های آن مُچم را می گرفت.
آن روز اولین بار بود که به تلخی فهمیدم نمایش دانائی، جای دانائی را پر نمی کند.
=========
(از کاپیتال ِ مارکس تا رساله ی امام)
محمدحسین جعفریان. کتاب داستان همشهری. شماره ی بهمن نود.
مامانی جواب سلام مهتاب را داد. مهتاب سرش را تکانی داد. مامانی آبشار موهای قهوهای را دید. نمیتوانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:
- علی ِ من کجاست، دختر؟
مهتاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:
- نمیدانم علی ِ من کجاست!
--------
من ِ او. اثر درخشان و ماندگار رضای امیرخانی. به نقل از این جـــا.
--------
پی نوشت:
یاد فروردین سال 86 که سه روز تمام درگیر (من ِ او) بودم و حتی پشت فرمان هم ولش نمی کردم و خواند کتاب 400 صفحه ای در سه بعد از ظهر و تمام کردنش رکوردی برای آن روزهایم بود، به خیر.
آن هائی که خوانده اند (من ِ او) را یادشان هست لابد مهتاب با آن آبشار موهای قهوهای چه بر سر علی آورد و چرا آن فصل ِ او سفید چاپ شد...
از دوستی که با کتاب پرجاذبه و گیرای (من ِ او) مرا وارد فاز جدیدی از کتابخواری کرد، متشکرم! یادش نیک. یاد سی دی ( به تماشای آب های سپید) نیز نیک! - قاط نزنید. خودش می داند چه را می گویم! -.
آقا سیدمرتضی آوینی:
حُبّ نفس يا خودپرستي ريشه همه وابستگيهاست و نفي آن، منشأ همه قدرتهاست. اين مطلب را در همه كتابهاي اخلاق گفتهاند و چهبسا معناي حقيقي آن را تا به امروز جز معدودي از انسانهاي وارسته كسي درنيافته باشد.
امروز ما امت بزرگ اسلام معناي اين حقيقت را به علماليقين دريافتهايم و ميدانيم كه همة قدرت ما در همين يك نكته نهفته است: نفي خودپرستي. اسلام به ما آموخته است كه براي مستقل ماندن، نخست بايد وابستگيهاي دروني را بريد، و براي قطع وابستگيهاي دروني بايد ريشه خودپرستي را در درون خشكاند و از «خود» گذشت؛ و گذشتن از خود فينفسه پيوستن به خداست. اينچنين است كه انسان به مقام ولايت ميرسد و در اين مقام، اين خود اوست كه قلب عالم امكان ميشود؛ از تبعيت زمان و مكان، جامعه و طبيعت و تاريخ خارج ميشود و آسمانها و زمين مسخر او ميگردند. معناي «تسخير» اين است و بر خلاف آنچه در تفسيرهاي پيش پا افتاده ديدهايم با نشستن آپولو در كرة ماه و فرستادن سفينه به مريخ يا مدار زحل و شكستن اتم و ساختن بمب هيدروژني ارتباطي ندارد. معناي تسخير همان است كه اكنون با تولد جمهوري اسلامي عيناً تفسير شده است.
اكنون [دهه اول انقلاب] اگر ايران را قدرتي همسنگ بزرگترين قدرتهاي جهان ميشناسند، نه از آن است كه ما صاحب تكنولوژي پيشرفتهتري هستيم يا گامهاي بلندي در زمينة توسعه اقتصادي برداشتهايم... اين قدرت الهي است كه همه دنيا را دير يا زود مسخر اعتقادات ما خواهد كرد و پرچم اسلام را بر فراز همه بلنديهاي عالم به اهتزاز در خواهد آورد. تسخير قلوب مردم حقطلب جهان و صدور انقلاب، با پيشرفتهاي تكنولوژي ميسر نيست، با تبعيت از اين فرمان قرآني ميسر است كه فَاستَقِم كَما اُمِرتَ و مَن تابَ مَعَكَ، و كسي اهل استقامت است كه از خود گذشته باشد.
استاد آن است که به هیچ وجه من الوجوه از ابتدا تا انتها از کار خود غافل نشود و به امید ِ هیچ کس نگذارد و عُجب و غرور که از افعال شیطان است، به خود راه ندهد و به دیانت و امانت موصوف باشد.
و صفت او آن است که پا از دایره ی شرع بیرون ننهد و در هر وقت از صلواه و صوم خالی نباشد و مرتکب مناهی نگردد و ظاهر و باطن هود را پاک و پاکیزه نگه دارد... که لذت طعام و لذت دست، از تقوی و طهارت پیدا می شود. و غیرت و حمیّت و بردباری و خلق ِ خوش و نیکوکاری و با عمله سازگاری لازمه ی این کار است و مردانگی و جَلدی، خدا داده است. از بی حیائی اجتناب باید کرد و از پُر آهی احتراز که راه غالب است.
======
برشی از کتاب ماده الحیوه، نوشته نورالله آشپز مخصوص شاه عباس اول - به انتخاب محمد طلوعی
داستان همشهری. شماره ی دی ماه نود.
خدمتکار و آشپزمان جیم شدند داخل آشپزخانه، مادر بدون گفتن بک کلمه رفت اتاقش و پدرم هنوز داشت حرف می زداما حالا فقط برای من؛ آخرین حواری پیامبری تنها که آماده بود پیش از آن که خروس سه بار بخواند پیامبرش را انکار کند. بغضم ترکید.
=====
اختراع افسانه ای. آرتور کستر. ترجمه ی امیر حسین هاشمی
ماهنامه ی داستان همشهری. شماره ی آذر نود
پی نوشت:
دو هزار و دوازدهمین سال میلاد مسیح ِ مبشر، پیامبری که توسط قوم جهول بنی اسرائیل تکفیر و مصلوب شد و آن قدر عزیز بود که خدا او را برای روز واپسین و یاری امام موعود تا آسمان ها برد تا وقت معلوم، مبارک.
سال 1944، پدر بزرگ در میانه ی دهه ی سوم زندگی اش بود. صورت زمخت ولی خوش قیافه داشت؛ دماغ نوک تیز و چشم های مشکی که از شوق چیزی تازه و بزرگ که می توانست جهان را عمیقا زیر و رو کند، برق می زد. پدر بزرگ فقیر بود. بارها به من گفته بود: «صبحانه نان و سیب می خوردم. ناهار نان و سیب می خوردم. شام فقط سیب می خوردم چون تا شام، دیگر نان تمام شده بود.»
================
خریدن ِ لنین. میروسلاو پنکوف
ترجمه ی امیر مهدی حقیقت
داستان همشهری. شماره ی آذر نود
تنها چیزی که زمستان سرد و بی آفتاب و بی روح را کمی! معتدل و قابل تحمل می کند، لذت خزیدن کنار بخاری و بو کشیدن کاغذ کتاب نوئی است که پست ماه به ماه و هفته به هفته برایت بیاورد و سرت را گرم خواندنش بکند... آن سان که نفهمی کی و چه طور زمستان و دی ِ سخت و حوصله بر تمام شده و رفته پی ِ کارش!
سعی کردم یادم بیاید دفعه ی قبل خودم را چه کسی جا زده بودم. هر طور شده بود باید از مخمصه رها می شدم.
«آهان بله... رنگ کردن خونه ها برای آخر هفته ها بود. در اصل همینی هستم که الان به تون گفتم؛ یعنی شاگرد ِ نجاری. زیر دست یه کابینت ساز کار می کنم»
=====
هویت بازی. وین ونگ. ترجمه ی امیرحسین هاشمی
ماهنامه ی داستان همشهری. شماره ی مهر نود.
من همیشه گفته ام که دو چیز در زندگی بیشتر از همه به درد یک مرد می خورد؛
اول داشتن یک جفت حیوان دست آموز و دومی داشتن یک زن که راه حل هر مشکلی را بداند. هر چند برای این سوال که کدام یک از دیگری مهم تر است، نتوانستم جواب قاطعی پیدا کنم اما در این که هر دو، جزء وسائل ضروری زندگی یک مرد هستند، شک ندارم.
=====
جای امن
گلادیس بین تری - ترجمه ی سودابه جهان گشت
ماهنامه ی داستان همشهری. آبان نود.
مادر دو شهید به من گفت: "من بچه هایم را خودم دفن کردم، در خاک گذاشتم و دستم نلرزید." پدر چند شهید گفت:" اگر چند برابر این ها من بچه داشتم، حاضر بودم آن ها را در راه خدا بدهم." این چه عنصری است؟ این چه جوهری ست؟ این چه برق درخشنده ای است که خدا در دل حادثه ی شهادت قرار داده است که این جور دنیای تاریک را روشن می کند؟
=======
حضرت آقا. سفر شیراز
کتاب حافظ هفت. اکبر صحرائی. انتشارات سوره ی مهر
و چون من اصولا در ادبیات دنبال علامات آخرالزمان می گردم، در ادبیات باید دید در درون این بورژوازی مسلط ِ مصرف کننده و اسراف کننده ی آمریکائی، چه زنگ خطری زده می شود؟
====
سیدجلال الدین آل احمد. سفر آمریکا
مرگا به من، که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم!
=====
ناصر فیض. املت دسته دار
یک بار «سید امام» او را در میوه فروشی کنار مدرسه دیده بود که سیب های لک دار را که ارزان تر بود جمع می کرد و در نایلون می ریخت. سید به پیشانی گِرهی پُر هیبت انداخته بود و گفته بود: « طلبه ی امام زمان، به جای دو کیلو سیبِ زده، یک دانه سیب می خورد؛ اما سیب ِ درست و حسابی. قناعت یعنی این.»
==========
قایق راندن به اقیانوس. مظفر سالاری. انتشارات سوره ی مهر
به نظر من، آل احمد در محیط تفکر اجتماعی ایران شاخصه ی یک جریان است. تعریف این جریان، کاری مشکل و محتاج تفضیل است. اما در یک کلمه می شود آن را«توبه ی روشن فکری» با همه ی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه ی «توبه» هست، نامید. جریان روشنفکری ایران که حدود صد سال عمر دارد، با برخورداری از فضل «آل احمد» توانست خود را از خطای کج فهمی، عصیان، جلافت و کوته بینی برهاند و توبه کند: هم از بد فهمی ها و تشخیص های غلطش و هم از بد دلی ها و بد رفتاری هایش.
آل احمد نقطه ی شروع «فصل ِ توبه» بود و کتاب «خدمت و ...» پس از غرب زدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه ... و ای کاش آل احمد چند سال دیگر هم می ماند.

کتاب در فضائی رادیکال قصه را آغاز می کند. با شلاق واژه ای بنام «حرامی» و تعریف و توصیف آن که دم به ساعت بر سر قهرمان داستان فرود می آید. کلید واژه ای که به انحای گوناگون و تا می شده در فصل فصل کتاب درگیر و مرتبط است.
اگر چه به نظر می آید فصل های میانی کتاب کش دار و حوصله بر اند ولی در محاوره ها سعی شده تا از افعال تکراری و غیر ضروری پرهیز شود. البته این وسط نباید ترجمه ی قوی آقای غبرائی و چیره دستی ایشان در برگرداندن افعال و جملات و بومی سازی آن ها را نادیده گرفت. فضای محاوره ای داستان به شکلی چیده شده که ذهن مخاطب فعال و دچار چالش شود و سهم خلاقیت مخاطب در شکل دهی اتمسفر قصه، استادانه خالی نگه داشته شده تا هر کسی از ظن خود یار روایت گردد و روابط بین افراد و جملات براساس سیلان ذهنی خواننده مرتب شوند.
متن پُر است از تعلیق های جذاب و فرود و فروازهای دل نشین. جالب تر تلاقی قصه ی دو زن از دو دنیای متفاوت و ارتباط دادن هنرمندانه ی زنده گی این دو زن به هم است. انگار که خالد حسینی خواسته باشد مفهوم لیبرالی قضا و قدر را عملا به تصویر بکشد.
برخاست و به طرف بوفه رفت. پس از دقیقه ای با یک سینی که به اندازه ی چهار نفر در آن نان و نیمرو، پنیر و گردو، و کره ومربا بود بازگشت. اصلاً در بند نگاه و عکس العمل دیگران نبود. مانند شیری بود که نگاه گله ای بوفالو در او ذره ای تردید بر نمی انگیخت. شیخ به این وارستگی استاد غبطه خورد.
- بلُنبان، آن سان که گوئی ناهاری در کار نباشد.
======
قایق راندن به اقیانوس. مظفر سالاری
انتشارات سوره ی مهر
اگر پرسند که احکام کفش دوزی چند است؟ جواب بگو که چهار است: اول با طهارت بودن. دویم راست بودن. سیم چون به کارخانه درآید این اسم را گوید: الهم افتح لَنا ابواب رحمتک و الدولَه و الکَسب و برحمتک یا ارحم الراحمین. چهارم چون پشت تخته نشیند این اسم را بخواند: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله. پنجم {چون} بُرنده بر دست گیرد این اسم را بگوید: سبحان الله ما شا الله. هفتم در وقت سریش کردن این اسم را بگوید: یا غفار و یا ستار و یا کریم و یا رحیم. چون کفش و موزه در قالب کند این اسم را بگوید: اَلم یعلم بـِان الله یَـری؟ *
========
ادب ِ موزه دوزی
مجله ی داستان همشهری. شهریور نود.
*.- موءلف حکم ششم را فراموش کرده و از پنجم به هفتم رفته است. نیز قرار بوده که کفش دوزی چهار حکم داشته باشد. اما هفت حکم ( در حقیقت هشت حکم ) یاد شده.
========
پی نوشت: فکر کن کفشی که دوخت و دوز و قالب گیری اش با این اسامی و اذکار و آیات تنیده شود، راه به خطا می تواند! برود؟
هر شب کنار پنجره می نشینم تا بیائی و برایم خط بنویسی...
سرخ، آبی، سبز، کلمات را وقتی می نوشتی، هر کدام اناری می شد و توی آسمان ابر و بادها چرخ می زد و چرخ می زد و دست آخر می افتاد توی حوض.
وقتی خط می نوشتی پرستوها ردّش را می گرفتند تا در گردباد، مسیر کوچ را گم نکنند و من دلواپس دست هایت بودم که مباداد همراه آنها برود و دیگر برنگردد.
=======
عقیق های فصل یادگاری. اسماعیل فیروزی
انتشارات سوره ی مهر
بی تاب تر از جان پریشان در تب
بی خواب تر از گردش هذیان بر لب
بی رویت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب
====
شب پانزدهم. دیدار رمضانی حضرت ِ آقا با شعرا. سال 88
نشر انقلاب اسلامی
محمدمَهدی سیّار.
گفت: «سابقه ی کار چی داری؟» گفتم: «من تو بازار تره بار داد زده م، تو نمایشگاه عرضه ی مستقیم کالاهای چینی داد زده م، یک مدت هم پشت وانت برای خرید آبگرمکن کهنه، بخاری کهنه، چدن آلات داد زده م. بعد که تکنولوژی بلندگوهای چینی وارد کشور شد این کارم را از دست دادم ولی به کتاب و کتابخوانی علاقه دارم و دوست دارم تو رشته ی مورد علاقه م داد بزنم.»
...!!!
----------------
کتاب داستان همشهری - خرداد نود.
گفت: خداحافظی دوری میاره. می آم تا دَم در، مثل هر روز که می ری سر کار. حرف رفتنو نزن. بگو غروب زود بر می گردم...
***
سخت بشود داستان شیرینی ساخت از زنی که گوشه ی کیف پولش همیشه یک کاغذ چندلا تا شده هست که بالایش نوشته: دعای محبت!
========
داستان همشهری. تیر نود.
کتاب ها جرات قضاوت را از تو می گیرند ولی لذت ِ سرکشی را به تو می بخشند. نمی دانم کدامش درست تر است ولی می دانم کدامش سخت تر است!
داستان همشهری - شماره ی تیر نود
اگر مقصد، پرواز است
قفس
ویران
به تر!
-----
سید مرتضای آوینی. اعلی الله مقامه الشریف.
و مِداد
چیزی باشد که می آید
بَر ِ اتصال از مَددی...
-----
تفسیر شریف روض الجنان. ابوالفتح رازی.
=============
*.- (اولین آیه ی سوره ی مبارکه ی قلم)
بعد از من برسيد جه مذهبي داري؟ كفتم دلم مي خواست مذهب مسلمانان صدر اسلام را داشته باشم. تعجب كرد. كه بس جرا آمده اي مكه؟ كفتم نمي دانم. كفت بس راست مي كويند ايراني ها؟... و حرفش را خورد. و بعد از لحظه اي افزود كه آخر از اين هفتاد و دو فرقه بهتر است يكي را انتخاب كني و كرنه در مي ماني. كفتم آخر من در همين انتخاب درمانده ام.
----------------
خسي در ميقات- جلال آل احمد رضوان الله عليه.
اگر سحر همین طور که خواب بودی یک باره بیدار شدی، دیدی سحر است، مُفت از چنگ نده. همان طور توی رخت خواب بگو شکر. این شُکر را هم شیرین بگو. این «شـ» را ببین توی دهان چه شیرین است، قشنگ توی دهان بگردان و بگو شُکر. بعد اگر حالش را داشتی کار دیگر کنی، بلند شو و بکن اگر نه، زور نکن، پتو را بکش سرت و بخواب. روزیت همان یک شُکر بوده است.
-----------------------
باران خلاف نیست. کوروش علیانی
برداشت آزاد از مجالس مرحوم حاج اسماعیل دولابی
هیچ لذتی به قدر غرقه شدن در ادبیات داستانی
در بعد از ظهری تابستانی
میان گل و بوته و چمن و سبزی
شیرین نیست!
اهالی به تر می دانند چه عرض می کنم...
هر وقت دلت تکان خورد اول خوب بخند!
خداست
دارد با تو شوخی می کند
می گوید این دل هنوز هم همین جاست
و هنوز هم کوچک است
هنوز هم به این جا و آن جا وابسته است
خند، بخند و بفهم!
بفهم که این دل را باید راه ببری
همین طور که خدا آفریده است او را،
با تمام تعلقاتش
با بستگی هاش
حاج اسماعیل دولابی رضوان الله علیه.
فبادِروا العَمَل،
و خافوا بَغتَةَ الأجَل؛
فإنّه لا یُرجی مِن رَجعَة العُمرِ ما یُرجی مِن رَجعَة الرِّزق...
به سوی عمل بشتابید،
و از مرگ ناگهانی بترسید؛
زیرا امیدی به بازگشت عمر نیست آن سان که به بازگشت روزی هست...
نهج البلاغه ی همیشه جاری امیر بیان - خطبه ی یک صد و سیزدهم.
(از آرشیو قرار شب های جمعه)
دانه درشت، دانه ریز، کنگره ای، تربت یا شاه مقصود، با همه جور تسبیحی، بعد نمازهای بسیار گفته ایم: <<الله اکبر،الحمدالله،سبحان الله.>> گاهی که تسبیحی نبوده با بند انگشت هایمان گفته ایم.حاج آقاهای زیادی سال هاست بعد سلام نماز مسجد می گویند: <<خانم ها، آقایان، تسبیح حضرت زهرا(س)فراموش نشود. >> و ما بلافاصله همه با هم کلمات را زیر لب تکرار می کنیم. شده عادت مانوس و عادت، موریانه عبادت است؛ حشره ای که از درون عصای سلیمانی ذکرها و دعاهای ما را می پوساند. روزی، روزی سخت و غمگین، عصاهامان فرو می ریزند و ما می مانیم و هیبتی شکسته، روحی مُرده و فرو افتاده که فقط وانمود می کرد سرپاست. 34 بار الله اکبر، 33 بار الحمدالله، 33 بار سبحان الله، این کلمات، هدیه های مردی بزرگ به دخترش بودند و هدیه های دختری بزرگوار به ما. دختری که همه چیز را با همه کس تقسیم می کرد. این بار به ما نیازمندان کلمه بخشید ولی ما در طول سال ها به کل یادمان رفت این کلمات از کجا آمده بودند. حالا آنها همین جور هستند مثل اشیای اتاق که به بودن همشگی شان عادت میکنیم. ما شبی را که زن خسته از دستاس مدام گندم ها، خاکی از رفت و روب هر روزه، رفت پیش پدر تا خدمتکاری تقاضا کند، کمک دستی، ما آن شب را فراموش کرده ایم. برگشت پیش شوهر و کنیزی همراهش نبود. کلمه آورده بود و عدد. بعد کلمات و ارقام را که هدیه عزیز پدر بودند به ما هم بخشید، مثل گردنبندش که به اسیر و فقیر و غریبی بخشیده بود. این کلمات که حالا ما فقط از سر عادت تکرارشان می کنیم، کلمات جادویی توانایی و قدرتند. این ذکرها، دست های اضافه اند، شانه هایی همراه، کمک کارانی که وقت های درماندگی به کمک می آیند. ولی ما چیده ایم شان گوشه اتاق مثل تزئیناتی ناکارامد که فقط باید باشند. چرا دین را از تر و تازگی می اندازیم؟ تسبیح حضرت زهرا(سلام الله علیها)متعلق به داستانی در گذشته های دور نیست. هدیه هر نماز است، همین الان، همین حالا.
===================
نفیسه ی مرشد زاده - صفحه ی روزها - همشهری جوان - شماره ی 306