وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَ‌بِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَ‌امِ *
دوشنبه، ۱ اسفندماه ۱۳۹۰، ۴:۱۴ بعدازظهر

فردای روزی که ما رفتیم آمده بود سراغم را بگیرد و شنیده بود رفته ایم عتبات برای زیارت اربعین. وقتی هم که برگشتیم کسی از بچه ها به م نگفت آمدنش را و من ِ عاری و خالی از علم غیب، هی دلم برایش تنگ می شد و هی منتظر رد و خبری از او بودم و هی می خواستم که سراغی ازش بگیرم و اگر پا داد دیداری تازه کنم.
دیروز زنگ زد. لحن آدم های شاکی را داشت! تعجب من و شکایت او که به هم آمیخت تازه فهمیدم که او نوبتش را آمده و چهل روز است منتظر نشسته که سراغی ازش بگیرم و زنگی بزنم و بگویم که به یادش بوده ام در سفر اربعین!
وقتی گفت که چهل روز پیش بود که رفتی، باورم نمی شد چهل روز تمام گذشته و من همه ی طول این چله را انگار کرده ام که یکی دو هفته ی بیشتر نبوده.
و یادم آمد به عیار عدد و شمار روزها، دیروز دقیقا چهل روز از رفتن و برگشتنمان می گذرد...
باور نمی شد این چند روز ِ سخت که هی دل دل می کرده ام تا بلور نازک نور زیارت مرقد حسین از دستم نیفتد و نشکند، چهل آفتاب دیده و چهل مهتاب رویش تابیده! و حسین - علیه السلام - تا می شده و می توانسته، هوای گوهر بلورینی که خود در کفم گذاشته بود را داشته... و دانستم، نور زیارت حسین، چهل روز که سهل است! چهل هزار روز و سال و سده با زائر زار و نزارش خواهد ماند!
فَبِأَيِّ آلَاءِ رَ‌بِّكُمَا تُكَذِّبَان **
==========
*و**.- (سوره ی مبارکه ی الرحمن. آیات بیست و هفتم و بیست و هشتم)

ارسال شده در بخش: آیه، حسینیه، روزمره ها، سفر