«چرا اصرار داشتی، چیزی که خودت هم اصلاً ازش سر در نمی آری، برای انشا و معرفی به دوستانت انتخاب کنی؟»
سنگ روی یخ شدم. هر چه سعی کردم کم نیاورم، معلم با سوالات رگباری اش در باره کتاب و مفاهیم و حتی واژه های آن مُچم را می گرفت.
آن روز اولین بار بود که به تلخی فهمیدم نمایش دانائی، جای دانائی را پر نمی کند.
=========
(از کاپیتال ِ مارکس تا رساله ی امام)
محمدحسین جعفریان. کتاب داستان همشهری. شماره ی بهمن نود.