علی ِ من
پنجشنبه، ۲۰ بهمنماه ۱۳۹۰

مامانی جواب سلام مه‌تاب را داد. مه‌تاب سرش را تکانی داد. مامانی آب‌شار موهای قهوه‌ای را دید. نمی‌توانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:
- علی ِ من کجاست، دختر؟
مه‌تاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:
- نمی‌دانم علی ِ من کجاست!

--------
من ِ او. اثر درخشان و ماندگار رضای امیرخانی. به نقل از این جـــا.
--------
پی نوشت:

یاد فروردین سال 86 که سه روز تمام درگیر (من ِ او) بودم و حتی پشت فرمان هم ولش نمی کردم و خواند کتاب 400 صفحه ای در سه بعد از ظهر و تمام کردنش رکوردی برای آن روزهایم بود، به خیر.
آن هائی که خوانده اند (من ِ او) را یادشان هست لابد مه‌تاب با آن آب‌شار موهای قهوه‌ای چه بر سر علی آورد و چرا آن فصل ِ او سفید چاپ شد...
از دوستی که با کتاب پرجاذبه و گیرای (من ِ او) مرا وارد فاز جدیدی از کتابخواری کرد، متشکرم! یادش نیک. یاد سی دی ( به تماشای آب های سپید) نیز نیک! - قاط نزنید. خودش می داند چه را می گویم! -.

ارسال شده در بخش: نوستالوژی، کتابخواری