سیاسی نویسی ِ این چند شب اخیر، آمار بازدید ما را به دو هزار و خورده ای رساند و دوستان ِ پی گیر ِ این صفحات را به وجد آورد و من را نیز. ولی من دوست تر می دارم با همان همراهان دیده و نادیده و شناخته و ناشناخته ی سابق، حرف دلی بزنم تا با میهمانان این چند روزه، حرف پولیتیک!
بقول شیخ اجل؛ گل همین پنج روز و شش باشد/ وین گلستان من همیشه خوش باشد!
این چند پست سیاسی اخیر اما در اجابت توقع دوستانی نوشته شد که متعجب بودند از دیدن جای خالی ما در یارگیری های انتخاباتی و ستادهای تبلیغاتی و ادای دِینی که بلکه کمک کند برای انتخاب بهترین و صالح ترین و مردم یار ترین و بی غل و غش ترین، از جمع ده نفره ی حضرات نامزدان نمایندگی شهر.
وَ مَا اللَّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (بقره85)
و خدا از آنچه می اندیشیم و از آنچه می کنیم غافل نیست...
دی روز آن همه شهید در یک «جبهه» جا شدند!
امروز 30 رزمنده که آن همه شهید را به چشم دیده اند در «این همه جبهه» جا نمی شوند...
حالا این که بلبشوی متحدان و پایداران و ایستادگان و حامیان و منتقدان و معتدلان تهران است...
درد بزرگتر در شهر 300000 نفری ماست که 3 رزمنده ی هم سنگر ِ دیروز، امروز در یک «جبهه» نمی گنجند! و معلوم نیست فردای پس از انتخابات متوسل کدام منطق خواهند شد در توجیه یک کاسه نشدنشان با هم رزمی که چهار سال قبل، همه شان سنگ او را به سینه می زدند... و جمع شده بودند زیر علم حمایت از او!
دوستی کِی آخر آمد؟
دوستداران را چه شد؟
رفیق اهل بصیرتی که دل ناگران نتیجه ی انتخابات جمعه ی پیش روست، استدلال می کرد که حضرت آقا انتظار تشکیل مجلسی قدرتمند و اهل بصیرت را دارند و چون معتقدند امروز سر پیچ بزرگ تاریخی ای قرار گرفته ایم و چشم ملت ها به مشی ماست و علی الاصول نقش مجلس آینده در این بین پر رنگ است، الا و لابد باید فلان عزیز انتخاب شود و... الباقی آقایان ِ رقیب، وزن مقبول و مطلوبی را که باید ندارند... و نگران تر بود از این که اگر مجلسِ همخوان با شرائط ویژه ی امروز کشور تشکیل نشود، گذارمان از این پیچ بزرگ تاریخی، بسا که ممکن نشود و اگر شد با کندی و کاستی همراه باشد. و خروجی مطلوب حاصل نشود...
استدلال متینی بود و جا داشت آدم را نگران کند. خب اگر عالیجنابان برگزیده ی رقابت جمعه ی پیش ِ رو، توان هم پائی با جریان جان تازه گرفته ی انقلاب و بیداری اسلامی را نداشته باشند، تکلیف چیست؟
اما یادم افتاد بارها شنیده ام از حضرت آقا که: «دل ها دست خداست!» و (جز دست قدرت الهی کسی قادر نیست دل های مردمان را دیگرگون کند...)
و یادم افتاد: (اگر يك سرِّ الهى در ميان نباشد، توجّه نفوس و دلهاى مردم هم ممكن نيست.)
و خیالم راحت شد که خدا خدائی اش را بلد است و بلد است زنده را از قالب مرده بیرون کشد و مرده را از کالبدی زنده. آن جا که فرموده: (يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَی) *
و یادم افتاد زیاد شنیده ایم کلام امام بزرگوارمان را که هی نهیب مان می زد: ما مامور به وظیفه ایم نه مامور به نتیجه!
و یادم افتاد، این بین فقط مانده است وظیفه ی خواص که راه را پیدا کنند، بفهمند و نشان دهند...
همین!
============
*.- (سوره ی مبارکه ی انعام. قسمتی از آیه ی95)
در علم اقتصاد، یکی از عوامل مهم و پائین و بالا برنده ی ترخ تورم، تغییر قیمت حامل های انرژی است. یعنی اگر قیمت بنزین و گاز و گازوئیل پائین و بالا شود، به تبع آن قیمت نان و گوشت و تخم مرغ و اسکاج و کاغذ و میلگرد هم پائین و بالا می شود.
متغیری که بیشتر از هر چیز دیگری روی جو روانی جامعه تحت تاثیر می گذراد و اگر کسی بلد باشد از آبی که در تلاطم تورم گِِـل آلود شده ماهی بگیرد، اتوماتیک هم گلیم خودش را از آب می کشد و هم کیسه اش را زودتر از رفقا می دوزد... گرچه اثر روانی فوق، دیرپا نیست و با های می آید و با هوی می رود...
غرض، انتخابات از جهاتی اثری شبیه اثر تغییر نرخ حامل های انرژی دارد. یعنی اثر جو روانی برآمده از های و هوی روزهای تبلیغ و بالا و پائین آمدن شاهین ترازوی آرای حضرات، قبل این که اثرش را در انتخاب روز جمعه ی مردم بگذراد، موجی تولید می کند که موج سوارانش اگر ذره ای از انصاف به دور باشند و تقوای سیاسی نداشته باشند، هر حرفی را می زنند و هر پرده ای را می درند و هر حرمتی را هتک می کنند. این وسط وقتی موج و تب فروکش کرد و خدائی ناخواسته، موج سوار بی تقوا بر خر مراد سوار شد، تاوان هتک حرمت ها و پرده های دریده را از که باید ستاند؟
از رفیق صاحب دلی پرسیدم: عیار رأی دادن و انتخاب اصلحت چیست؟
گفت: ملاک رأی من را آهن ربا تعیین می کند!
چشم های گرد شده ام را که دید، خنده ای کرد و ادامه داد:
آهن ربا را می برم نزدیک کسی که می گویند اصلح است. اگر چسبید می فهمم که هنوز ترکش های جنگ سر جایشان هستند و مشی درستش را گارانتی می کنند و اگر یکهو پا کج بگذراد و کژراهه برود، جابجا می شوند و نفسش را می گیرند...
اگر هم نچسبید که ما را به خیر او هیچ امید نیست... می گویمش: شر مرسان!
اگر يك سرِّ الهى در ميان نباشد، توجّه نفوس و دلهاى مردم هم ممكن نيست. شما ملاحظه بفرماييد، خداى متعال به پيغمبرِ با آن عظمت مىفرمايد: «هو الّذى ايّدك بنصره و بالمؤمنين» *؛
يعنى مؤمنين را در كنار نصرت الهى مىآورد!
هيچ بُعدى هم ندارد كه آدم بگويد كه اين «بالمؤمنين»، تفسير جزئى از مفهوم «بنصره» هم هست كه اصلاً نصر الهى به وسيلهى مؤمنين تحقّق مىپذيرد. البته در مواردى هم نصرتهاى خارج از مقولات عادى در زمان آن بزرگوار بوده است - مثل ملائكهى مسوّمين و غيرذلك - ليكن عمدهاش مؤمنيناند. بعد هم مىفرمايد: «لو انفقت ما فى الأرض جميعاً ما الّفت بين قلوبهم و لكنّ اللَّه الّف بينهم» **.
يعنى اى نبى گرامى ما! اين «بالمؤمنين»ى هم كه ما مىگوييم، خيال نكن كه خودت توانستى آنها را جذب كنى؛ نه - اين كار من و ما و كار عوامل مادى و بشرى نيست - اين سرّ الهى و سرّ معنوى است.
حال آن نكتهى باريكتر ز مو اينجاست كه همين سرّ الهى و معنوى هم قابل تعريف است. چيزى نيست كه بگوييم عقل شما مردم نمىرسد و سه، چهار نفرى هستند كه اين چيزها را مىفهمند؛ نخير. اين امر واضحى است. اين سرّ الهى عبارت است از ايمان. وقتى ايمانها در دلهاى مردم مىجوشد و به مرحلهى عمل سرازير مىشود، نتيجه اين است كه هر پديدهاى كه متّكى به ايمان الهى است، تقويت پيدا مىكند.***
==========
*.- (انفال/62)
**.-(انفال/63)
***.- حضرت آقا. ديدار اعضاى هيأت نظارت بر انتخابات شوراى نگهبان ۱۳۷۴/۱۱/۱۴
مرتبط است: (+)
کاش شنبه ی هفته ی بعد که می شود سیزدهم برج، زودتر از هر شنبه ی دیگری سر برسد!
آنقدر زود که ته مانده ی آبرو و حرمت و حیای حضرات باقی بماند و این هتاکی های سر ِ هیچ! جمع و جور شود و فتنه ای که بوی الرحمن ِ هیزم کشانش از الان بلند است زودتر بخوابد.
نمی دانم چرا کسی یادش نیست بابت امنیتی که مهیاست و خیلی هامان مفت می انگاریمش، خون ریخته شده و خون با هیچ چیز دیگری در قیاس نمی آید و بر زمین نمی ماند!
و اگر دعوا سر نوکری کردن برای مردم است (که نیست!) نمی ارزد که بالایش رقم های نجومی خرج کنید.
برای معرفی کسی که مشتاق نوکری و نمایندگی مردم است که نمی آیند پرتره ی قدّی ِ حضرتشان را روی کاغذ گلاسه و ورنی جاپ کنند...
جماعت مدعی رهبری افکار عمومی مگر یادشان نیست؛
مردم بخت خویش با صاحبان زر و زور و تزویر را سال هاست که آزموده اند...
آنچه كه من به شما جوانان عزيز و فرزندان خودم عرض ميكنم، اين است كه بدانيد امروز تاريخ جهان، تاريخ بشريت، بر سر يك پيچ بزرگ تاريخى است.
دوران جديدى در همهى عالم دارد آغاز ميشود.
نشانهى بزرگ و واضح اين دوران عبارت است از توجه به خداى متعال و استمداد از قدرت لايزال الهى و تكيهى به وحى. بشريت از مكاتب و ايدئولوژىهاى مادى عبور كرده است.
امروز نه ماركسيسم جاذبه دارد، نه ليبرالدموكراسى غرب جاذبه دارد - مىبينيد در مهد ليبرالدموكراسى غرب، در آمريكا، در اروپا چه خبر است؛ اعتراف ميكنند به شكست - نه ناسيوناليستهاى سكولار جاذبهاى دارند.
امروز در ميان امت اسلامى، بيشترين جاذبه متعلق است به اسلام، به قرآن، به مكتب وحى؛ كه خداى متعال وعده داده است كه مكتب الهى و وحى الهى و اسلام عزيز ميتواند بشر را سعادتمند كند.
اين يك پديدهى بسيار مبارك و بسيار مهم و پرمعنائى است.
------
حضرت آقا؛ بيانات در ديدار شركتكنندگان در اجلاس جهانی «جوانان و بيدارى اسلامى»
از ساعتی که نشست شروع به ذکر مصیبت هائی کرد که می دانست تجربه شان کرده و می دانم کشیدنشان چقدر سخت است.
می دانست می دانم ساعت دو ی ِ بعد از نصف شب، کج کردن سمت مزار شهداء یعنی چه و آشنایم با بغض سنگین شبانه ی در دل سیاهی شب، که فقط روی سنگ سفیدی که بالایش نام مردی اَبَرمرد حک شده باشد باز می شود و سخت بند می آید...
می دانست می دانم دلش خون است و همه انگار می کنند خوش است.
می دانست می دانم چقدر سخت است یکی را سخت دوست داشته باشی و خبر و اثرش را از غیر بشنوی و دم نزنی... و اسمش را عشق بازی معشوق بنامی و دلت را خوش کنی به مِی خوردن یار با اغیار و سر گران داشتنش با تو...
می دانست می فهمم حتی سکوت دردواره ها، سکوت نیست و فریاد است و می دانست می دانم وقتی تبحرش در راندن را به رخم می کشد، هر دویمان یاد رانندگی تر و فرزی پدرش می افتیم که چهل روز قبل از این که او به دنیا بیاید، پشت فرمان آمبولانس تدارکات در حوالی سردشت شهید شد و سبک رانندگی منحصر بفرد محمد، ارث شهیدی است که پدر و پسر هر دو محمد اند.
ابزارهای نوین انتقال سخن و نظر و تبلیغ و تخریب، ویژگی منحصر بفرد و بی سابقه ی عصر حاضر است.
در دسترس بودن و هزینه ی تقریباً رایگان ِ داشتن یک وبلاگ، بی آنکه نویسنده هایش الزام و تقیدی به معرفی و افشای هویت واقعی خود داشته باشند، چالش بزرگی ست که باعث شده، هر کسی بنگاه خبر پراکنی بپا کند و هر تحلیل مستند و غیر مستندی را بی دغدغه به خورد افکار عمومی بدهد.
این درست که این ها به نوعی به تمرین تضارب افکار و جامعه ی چند صدائی کمک می کنند، اما حاشیه ی امن ناشناس ماندن و عدم امکان ره گیری صاحب نوشته ها برای همگان، این امکان را فراهم کرده که همه بتوانند از عوض همه حرف بزنند.
غرض، در کوران تبلیغات و تخریبات وبلاگی، که بیشتر هوچی گریست تا کار حرفه ای، دوستانی لطف می کنند و به اسم حقیر اقدام به درج نظر مخالف و موافق در اینجا و آنجا می کنند.
گرچه کسانی که این کمترین را بهتر می شناسند واقفند که کلمات درج شده در وبلاگ های سیاسی آقایان با ادبیات گفتاری من در تضاد است و نوع کلمات در واژگان ما از جنس دیگریست، لکن برای تنویر افکار عمومی عرض می شود که:
این جانب در هیچ وبلاگ و سایت و صفحه ای به جز این جا نمی نویسم و هیچ کامنت موافق و مخالفی در هیچ کدام از صفحات دوستان سیاست زده نگذاشته و نمی گذارم.
غرض، دوستان متوجه این معنا باشند که 12 اسفند، روز آخر دنیا نیست...
بو تزلیکده بایرام گلیر خویدا فغان ایلییه
خویلی لارین باغرینی قــآن ایلییه
---
عزّته بایرام نیه بَس خویدادی؟
چالمامیش اوینور دیه سن طُویدادی
---
چیخ بازارا یؤرقانی سآت آی بالا
بایراملیق ایستور گئنه لیلان خالا
---
داشگاچی ساتسین آتینین یونجاسین
بلکه دوزلده قیزینین خؤنچاسین...
می داند دوستش دارم.
به رویش نمی آورد. اصلا انگار نه انگار که بلد است شوق ِ ته ِ نگاه آدم ها را بخواند!
آرام و بی تفاوت جلو می آید و دست می دهد و حال و احوالی معمولی می کند و باز با همان طمأنینه راهش را می کشد و می رود.
و من عاشق این آدمم که آرام و بی تکلف، حرفش را می زند و جوری رد نگاهش روی آدم می ماند که هر شب مشتاق دوباره ی آن نگاه شوی و هر جا که باشی و با هر مشغله ای که گرفتارش باشی، کفتر جلد ِ قرار ِ نانوشته ی هر شبی باشی! و بعد اینکه پای حرف هایش کاسه کاسه لذت نگاه های گاه و بیگاه را سر کشیدی، و او خواست بلند شود و گوشه ی عبایش را جمع کند و برود، دل دل کنی که مسیر رفتنش به تو بخورد و بتوانی به قدر چند ثانیه، ته ِ چشم های براقش را سیاحت کنی تا باز فردائی شود و تو باز سر قرار شبانه بیائی.
و قصه ی هر شب من و او و همه ی ما، بی آن که ذره ای به قدر معلوم و سهم مقدر هر کس، بیفزاید و به رویش بیاورد که می داند چقدر هوا خواه اوئیم، تکرار می شود... و انگار نه انگار که فردا هم این داستان مکرر ِ شیرین از نو شروع می شود...
فردای روزی که ما رفتیم آمده بود سراغم را بگیرد و شنیده بود رفته ایم عتبات برای زیارت اربعین. وقتی هم که برگشتیم کسی از بچه ها به م نگفت آمدنش را و من ِ عاری و خالی از علم غیب، هی دلم برایش تنگ می شد و هی منتظر رد و خبری از او بودم و هی می خواستم که سراغی ازش بگیرم و اگر پا داد دیداری تازه کنم.
دیروز زنگ زد. لحن آدم های شاکی را داشت! تعجب من و شکایت او که به هم آمیخت تازه فهمیدم که او نوبتش را آمده و چهل روز است منتظر نشسته که سراغی ازش بگیرم و زنگی بزنم و بگویم که به یادش بوده ام در سفر اربعین!
وقتی گفت که چهل روز پیش بود که رفتی، باورم نمی شد چهل روز تمام گذشته و من همه ی طول این چله را انگار کرده ام که یکی دو هفته ی بیشتر نبوده.
و یادم آمد به عیار عدد و شمار روزها، دیروز دقیقا چهل روز از رفتن و برگشتنمان می گذرد...
باور نمی شد این چند روز ِ سخت که هی دل دل می کرده ام تا بلور نازک نور زیارت مرقد حسین از دستم نیفتد و نشکند، چهل آفتاب دیده و چهل مهتاب رویش تابیده! و حسین - علیه السلام - تا می شده و می توانسته، هوای گوهر بلورینی که خود در کفم گذاشته بود را داشته... و دانستم، نور زیارت حسین، چهل روز که سهل است! چهل هزار روز و سال و سده با زائر زار و نزارش خواهد ماند!
فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان **
==========
*و**.- (سوره ی مبارکه ی الرحمن. آیات بیست و هفتم و بیست و هشتم)
«چرا اصرار داشتی، چیزی که خودت هم اصلاً ازش سر در نمی آری، برای انشا و معرفی به دوستانت انتخاب کنی؟»
سنگ روی یخ شدم. هر چه سعی کردم کم نیاورم، معلم با سوالات رگباری اش در باره کتاب و مفاهیم و حتی واژه های آن مُچم را می گرفت.
آن روز اولین بار بود که به تلخی فهمیدم نمایش دانائی، جای دانائی را پر نمی کند.
=========
(از کاپیتال ِ مارکس تا رساله ی امام)
محمدحسین جعفریان. کتاب داستان همشهری. شماره ی بهمن نود.
انگشتری عقیق سال های جنگ، شده است حالا حلقه ی خوش فرمی که جایش به عوض دست راست در دست چپ است.
ریش خوش دست و پر پشت آن روزها، آنکارد شده و اضافی!! اش رفته قاطی باقالی ها.
جای مُهر ِ وسط پیشانی، صاف شده و گره های در هم کنار شقیقه ها حالا کنار لبخندی که کل صورتش را پر کرده شده جزئی از میمیک چهره ای که نگاه به بالا دارد و چشم به آن دور دور ها دوخته. این هم نه آن نگاه سال های دور است که عوض آسمان سر به زیر داشت و نگاه از خاک بر نمی داشت!
برادر ِ سر به زیر و ساده پوش ان سال ها، حالا شده دکتر فلانی و در سوابقی که پشت کارت ویزیتش نوشته، ردی از سال هائی که جنگیده نیست.
برادر ِ آن روزها، الان دیگر آقای دکتر است و اگر استاد خطابش نکنی جواب سلامت را هم نمی دهد...
می ماند چند زخم نیمه عمیق، که آن ها را هم گَل ِ هم سوا کرده و گذاشته توی طبق و سر دست گرفته شان و حلوا حلوایشان می کند که چهار دانه رای بیشتر به سبد آرایش بریزد!
و تو هیچ به فکرت نمی رسید که روزی روزگاری، زخم هم فروشی باشد...
هر کسی به چیزی دل خوش است.
او به یادداشت هائی که از سفرهای زیارتی اش برداشته بود.
دفترچه اش را داد بخوانم. خواندن که نه! داد ورقش بزنم و نظرم را بگویم که آیا به رای من به درد چاپ می خورد یا نه؟
ورق زدم و زدم تا رسیدم به یادداشت آن شبی که اولین بار به میقات شجره رفته بود و می خواست مُحرم شود و تلبیه بگوید و اولین بار به زیارت کعبه مشرف شود...
اصلا آن همه نوشته را خوانده بودم که برسم به آنجایش که اولین مرتبه کعبه را می دید و آن سه دعای مستجابش را بر زیان و بعد بر کاغذ می آورد را بخوانم و کنجکاوی ام را در خواندن فکرش اطفاء کنم...
نوشته بود:
بارها و بارها خدا قسمتش کند زیارت بیتش را
و حافظ و محافظ قرآن شود.
و خدا در کاسه اش شهادت بگذارد!
...
و این سومی هیچ جور به قیافه اش نمی آمد! و به گروه خونش نمی خورد!
و انگار خدا این همه راه من را کشانده بود تا آنجا که بفهماندم خیلی!!! چیزها به تیپ و قِلق و قیافه نیست!
یک وقت دیدی زدند و خوردند و بردند و سر تو!!! بی کلاه ماند!
بین روزهای بی سر و تَهی که نمی دانی چی به چی و کی به کی است، وقتی روزمرگی خونت زده بالا و نمی دانی پریشان حالی ات را درمان چیست، ناگهان می رسی به آیه ای که تا حال هزار بار خوانده ایش و فهمش سهمت نبوده!
وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ * - و آنگاه که بهشتِ زینتیافته پیش آورده شود. -
دقت کن! تو سوی بهشت نمی روی! این بار این بهشت است که سوی تو می آید... یعنی بهشت را سوی تو می فرستند!
بعد می بینی چند جای دیگر ** عین کلمه «أُزْلِفَتْ» - نزدیک آورده شده - تکرار می شود. و می فهمی خدا این نشانه را سهم روزهای پریشانی تو قرار داده. تا دست دراز کنی و بهشت را که در چند قدمی توست لمس کنی و حالت خوب شود و دلت قرص که همیشه ی خدا، جائی در این نزدیکی ها بهشت مشتاق توست. و فکر کنی خدا چقدر هوایت را داشته که بهشتش را با آن جلال و جبروت، تا چند قدمی تو پیش آورده و پیشکشت کرده... پیش کش تو! تا یادت افتد که خدا عالم را بر حسب قاعده ی محبت آفرید و ساخت...
==================
*.- (سوره ی مبارکه تکویر. آیه ی سیزدهم)
**.- (سوره ی مبارکه ی شعرا. آیه ی نود و سوره ی مبارکه ی «ق». آیه ی سی و یکم)

وار سوزوم، باشلاییرام ائللر اوچون یاشیلی گوزایله
قان اوره ک، داغلی سوزیله
---
یاراکونلوم سوروشور، باشلادیغین سوز نه دی قارداش
بو نه سوز دورکی،اوره کلرده تلاطمده دی قارداش
سئویله مکده ن یوخاری گورمه دی قارداش
دئه مک افسانه دی قارداش
---
یاش گوزومده ن اَلَه نرکن، کاغاذایسلاندی،یاش اولدو
گوزیاشیم سئلله نیب، اروند ده ن آخماقدا باش اولدو
بیرنئچه کیپرییی قان یاشیله گوردوم هاماش اولدو
ئینه گوزیاشیله دولدو
---
ئینه دوران کاغاذ اوسته دوران دوتدی دولاندی
ئینه اروند ده کی صحنه جان آلدی تازالاندی
ئینه غملر قالاغ اولدو یغیشیب قالدی قالاندی
دوزومون قابی جالاندی
---
ایتیره رکن اوزومو، گاه دولانیب گاه دایانیردیم
گاه اویوب، گاه اویانیردیم
ده لی اروندی تانیردیم
---
ده لی اروندی تانیردیم، نئجه طوفان ائله میشدی
گئجه نین سون چاغی غواصلارا طغیان ائله میشدی
بدر و خیبر آجیغین سینه ده پنهان ائله میشدی
قانلارا، قان ائله میشدی
---
منی وجدان سیخاراق قان ترایچینده بوغولوردوم
بوغولارکن ئینه باشدان جان آلیب جان دوغولوردوم
دانناق آلتیندا قالیب گاه اوغولوردوم
آللاهیندا قاپیسیندان قووولوردوم
---
بو حزین پرده نی گورمه کده پوزولدو نئجه حالیم
قاراکیپریکلری غواصلارا بَنزه تدی خیالیم
اود، دوروب اودلادی بیر لحظه ده، سونموشدوم آلیشدیم
اوج محنتده چالیشدیم
---
می گویند هر گُلی بوئی دارد!
و من چه می دانستم که دروغ می گویند!
من چه می دانستم که گُل داریم و نه گُل ها!
یار داریم و نه یاران!
آن سان که خدا داریم و نه خدایان!
و من دانستم در دنیا - در همه ی دنیا - فقط یک گُل می تواند «وجود» داشته باشد و آن یک گُل، فقط یک جور بو دارد و سوای آن، هیچ بوئی بو نیست و هیچ رایحه ای خوش نیست!
آیه اش می گوید:
«وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَ حَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ» *
یعنی: و از هر جا كه بيرون شدى روى به سوى مسجدالحرام آور و هر جا كه بوديد روى به سوى آن آرید...
یعنی: سوی دیگری رو کردن، در ادب مسلمانی نمی گنجد!
============
*.- (سوره ی مبارکه ی بقره. قسمتی از آیه یکصد و پنجاهم)
سخت بود از خود نوشتن. ولی به هر جان کندنی بود، چیزکی از خودم نوشتم تا بماند!
پرچم، بهترین و بزرگترین نماد هر قومی است. ترکیب رنگش، طول و عرضش، اجزای تشکیل دهنده اش، رنگ بندی و کم رنگی و پر رنگی اش همه حدیث ناگفته ایست از ملتی که گرد آن گرد آمده اند و عقبه ی فکری، عقیدتی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی شان را جمع کرده اند در آن و آن را سر دست گرفته اند و آن را نشان همه ی افتخارات و فراز و فرودهای تاریخشان می دانند. و از اهتزاز آن غرق غرور و لذت می شوند و فتح جائی و مقامی و رتبه ای را منوط به افراشتن آن در آن جایگاه و مقام و رتبه می دانند.
چه شعرها که برای پرچم نگفته اند و چه رنج ها که برای افراشتنش نکشیده اند...
باری پرچم سه رنگ ِ خوش رنگ ما که بر محور «الله» ساخته شده و دو ردیف ِ یازده تائیِ «الله اکبر» در زمینه ی سرخی از شهادت و سبزی از آینده ی موعود، بیست و دو نوبت بزرگی نام خدا را در بودن مان حک می کنند و به عشق برافراشته ماندنش هزار هزار جوان عاشق، سر بازی کرده اند و جان بازی، بهترین تصویری است که می توان از تاریخ و رنج و فراز و فرود مان ساخت و نمایاند. بهترین تمثیل ملتی که هیچ گاه مشرک نبوده و هیچ گاه مقابل هیچ ستمی سر خم نکرده.
از این سبب است که ما هر جا و هر بار اهتزاز پرچم مان را که خوش نما ترین ترکیب رنگ دنیا را دارد، ببینیم غرق در غرور می شویم و رگ همیت مان می جنبد...

الغرض، دوست داشتم اینجا از بلندترین موج اقیانوس 33 اُمین 22 بهمن بنویسم و از عظمتی که با قدم ها خلق شد و خشت سی و سوم دیوار بلند غرور و عزت و حضور ِ ایرانی ِ مسلمان را راست نهاد.
پر رنگ تر از هر تصویر دیگری، عَلَمی دیدم که در فراز بود و سر فراز که فرمود:
«كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» *
فی الحال، به عشق صلابت پرچم جاوید به اسم «الله» مان و به تاسی از حضرت خواجه؛ « وَ اِن یَکاد بخوانیم و در فراز کنیم...»
-------------------
*.- سوره ی مبارکه ی مومنون. قسمتی از آیه ی 53 اُم
فکر کن بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت می آمد و انقلاب را با خود نمی آورد، یا قبل ترش روز دوازدهم بهمن امام نمی توانست خودش را به امت برساند یا اصلا پانزده خردادی نبود و فریادی از حاج آقا روح الله نامی بر نمی خواست و ما هنوز دچار طغیان طاغوت دو هزار و پانصد ساله بودیم...
فکر کن، خدا آنقدر دوست مان نمی داشت که مهد بعثت دیگرباره ی انسان را ایران قرار بدهد. و در کتاب بفرماید: وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ 1
فکر کن، هنوز یوغ مستشاران چشم آبی بر گردن من و تو بود و تیمسار ارتش ما، محل سگ هم نداشت پیش گروهبان پیاده ی آنها...
فکر کن، الان ِ روز، متاعی به اسم عزت نمی داشتیم!
فکر کن، الان ِ روز، با قامتی تاثر ناپذیر مقابل مظهر شیطان اکبر نمی ایستادیم...
فکر کن، ایرانی و شیعه، هنوز همان قوم منفعلی بودند که در موسم حج کسی رغبت نمی کرد اتاق به شان کرایه دهد که مجوس اند و شعبه ای از یهودند و ایرانی را به جهت سوختی که شاه به طیاره های اسرائیلی در جنگ شش روزه رسانده بود اخ الیهود می خواندند در منی و عرفات!
فکر کن، جنگی در نمی افتاد و منظری از ایران به تماشاگه راز گشوده نمی شد...
فکر کن، خون این همه شهید نبود که ضامن شرف و عزت و استقلال و سرفرازی مان شود...
فکر کن سی و سه ساله نمی شدیم و وسط راه کم می آوردیم و امروز نه در شرائط بدر و خیبر که گیر شعب ابی طالب بودیم.
و فکر کن چه ظلم عظیمی است اگر قدر داشته ای به این بزرگی را ندادی و چه زیبا گفت شیخ اجل که: از دست و زبان که برآید/ کز عهده ی شکرش به در آید؟ اِعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا ۚ وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ 2
=====
به شکرانه ی سی و سه سالگی انقلابمان و به جهت دور ماندن چشم زحم بدخواهان و کینه توزان و به امید پیروزی نهائی؛ الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
====
1. سوره ی مبارکه ی جمعه. قسمتی از آیه ی سوم.
2. سوره ی مبارکه ی سباء. قسمتی از آیه ی سیزدهم.
----------------------------------------------------------
این را هم بخوانید:
به: انقلابِ اسلامیِ عزیز
هیچ آیه ای مثل این تو را توصیف نکرده.
و این نه توصیف که تحسین است! که خدا نیز از حسن خلق تو به زبان به تحسین گشوده.
وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ *
یعنی: «و راستى كه تو را خويى والاست!»
یعنی هرچه خوبی بوده، خدا در تو جمع دیده و هر حُسن به غایت کمال در تو متجلی است.
و چه زیبا روایت کرده سیدالشهداء از تو که:
«سكوتش طولانى بود، از آغاز تا پايان سخن، دهانش را كاملاً باز نمی كرد و سخنانى فراگير می فرمود، كلامش فصل بود كه در آن نه فزونى ديده می شد و نه كاستى.
نرمخو بود و از خشكى و جسارت بركنار، نعمت را هر چند ناچيز، بزرگ می داشت و چيزى از آن را نمی نكوهيد، تغيير ذائقه دهندگان را نه می نكوهيد و نه می ستود، دنيا و آن چه در آن است، او را به چشم نمی آمد. چون چيزى مانع حق می گشت، هيچ چيز ياراى خشم او را نداشت تا آن كه حق را يارى كند. او براى خود خشمگين نمی شد و براى خود چيرگى نمی خواست، هرگاه اشاره می كرد با تمام كَفَش اشاره می كرد و هرگاه شگفت زده می شد، دست خود را می گرداند و هرگاه سخن می گفت، دست خود را به يكديگر می پيوست و شست دست چپش را به گودى كف دست راستش می زد و هرگاه خشمگين می شد، رويش را بر می گرداند و چهره اش را بر می تافت و هرگاه شاد می شد ديدگان خود را می هليد، بيشتر خنده او لبخند بود و هرگاه لبخند می زد دندانهايش چونان دانه هاى تگرگ خودنمايى می كرد...»
============
*.- سوره ی مبارکه ی قلم. آیه ی چهارم.
============
میلاد دو نور مبارک.
می رسم به این جا که می فرماید:
أَیْنَ مَا تَکُونُواْ یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعاً *
یعنی: هر کجا باشید، خدا همگی شما را میآورد (و جمع میکند).
بعد جـــائی می خوانم:
مراد از «همگی شما»، یاران قائم علیه السلام است در وقت ظهور.
و فکر می کنم خدا که قیدی نگذاشته در نوع نفراتش و جائی که باشند. گفته همه مان را هر جا که باشیم! برای ظهور منجی جمع می کند!
و یادم می افتد بارها شنیده ام که باران ِ قرآن ِ هزار بطن، هر روز و برای همه تنزیل می شود و سهم هر کس به قدر ظرفی ست که زیر باران بی منتهایش بیاورد.
و خوشی مثل گرمای مطبوعی که رخنه کند در کرختی دستانت پس از سوز شلاقی سرما و خون تازه را بیاورد زیر پوستت و سرخش کند، می خزد زیر پوستم و در هزار توی نا امیدی روزهای مکرر زمستان خوش خوشانم می شود عهدی که هر صبح تجدیدش می کنیم هدر نیست. و خدا حواسش به همه مان هست.
و دلم خوش می شود به روزی که بعد این همه سال نبودن بیائی و این بار مرا هم با خود ببری برای سر بازی دوباره در رکاب مولائی که به امید آمدنش جنگیدی و در خون غلتیدی!
می دانم که می آید!
می دانم که می آئی!
======
*.- سوره ی مبارکه ی بقره. قسمتی از آیه یک صد و چهل و هشتم.
سالهای سال حسرت پشت سر آقا نماز خواندن در دلم مانده بود تا پارسال و سفر حضرت آقا به قم و دیدار غیرمترقبه ای که بواسطه ی دوستی عزیز هماهنگ شد و چشمانم قاب حضرت مولا شد و پشت سر حضرت ماه، - که خدا تا طلوع آفتاب زنده اش بدارد - و در جمعی که اغیار بیگانه ی آن بودند نمازی خواندم که بقول حضرت خواجه، در نمازش خم اَبروی یار در نظر آمد و محراب به فریاد...
حسرتی که هر جمعه ای که آقا نماز تهران را می خواند در دلم تازه می شود و غبطه به تهرانی هائی می خوردم که می توانند دوباره پشت سر ماه تاب قامت ببندند.
خطبه های جمعه ی گذشته اما، حکایتی دیگرگون داشت. به دعوت پایگاه اطلاع رسانی حضرت آقا حاشیه ای بر جمعه ی صلابت 14 بهمن نوشتم و دوستان سایت حضرت آقا منتشرش کردند. افتخاری که لینک بی مقدار این حقیر را در دامنه ی پر برکت خامنه ای دات آی آر قرار داد. یعنی من ِ دنیای مجازی نیز در سلک دنباله روان ایشان درج شد!
و من مفتخرم که از اول روز در سلک و شیوه ی مولای عصر غیبتم حضرت خامنه ای بوده ام و شیوه ام را دنباله روی از ایشان نهاده ام. به امید آن که در روز حساب حکایتم حکایت این آیه شود از سوره ی اسراء:
-----
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ۖ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَـٰئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا »
یعنی: روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فراخوانيم، كسانى كه كارنامهشان به دست راستشان داده شود، كارنامه خود را [شادمانه] مىخوانند و به آنان به اندازه ذره ناچيزى هم ستم نرود.
-----
پی نوشت:
1. آیه ی فوق از حسن تصادف جزء آیات سحرانه ی امروز بود که هر روز بعد فریضه ی صبح، سهم هر روز من است از بی کران کتاب کریم.
2. قبل تر فکر میکردم با دو نوبت تذکری که آقا به اهالی وبلاگستان داده اند و تسلطی که ایشان بر فضای وبلاگستان دارند، لابد هر از گاهی وقت می گذراند برای دیدن وبلاگ بچه ها و آرزو می کردم کاش روزی کلیک شان روی لینک «صبح» ِ من اشاره کند. الیوم با لینکی که شده ام این ظن در من زیادت کرده که حضرتشان یک بار هم که شده تشریف آورده و نوشته های حقیر را دیده اند! سایه شان مستدام... و سر خمّ مِی سلامت!
مامانی جواب سلام مهتاب را داد. مهتاب سرش را تکانی داد. مامانی آبشار موهای قهوهای را دید. نمیتوانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:
- علی ِ من کجاست، دختر؟
مهتاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:
- نمیدانم علی ِ من کجاست!
--------
من ِ او. اثر درخشان و ماندگار رضای امیرخانی. به نقل از این جـــا.
--------
پی نوشت:
یاد فروردین سال 86 که سه روز تمام درگیر (من ِ او) بودم و حتی پشت فرمان هم ولش نمی کردم و خواند کتاب 400 صفحه ای در سه بعد از ظهر و تمام کردنش رکوردی برای آن روزهایم بود، به خیر.
آن هائی که خوانده اند (من ِ او) را یادشان هست لابد مهتاب با آن آبشار موهای قهوهای چه بر سر علی آورد و چرا آن فصل ِ او سفید چاپ شد...
از دوستی که با کتاب پرجاذبه و گیرای (من ِ او) مرا وارد فاز جدیدی از کتابخواری کرد، متشکرم! یادش نیک. یاد سی دی ( به تماشای آب های سپید) نیز نیک! - قاط نزنید. خودش می داند چه را می گویم! -.
کار ندارم به تعداد بی شماره ی کارهای بزرگی که کرده ایم و قله های رفیعی که فتح کرده ایم و بیست سی سال قبل حتی خوابش را هم نمی دیدیم. کار ندارم که شب عاشورای نود، جانور قندهار را که داشت برای خودش اطراف کاشمر جولان می داد و به قصد تجسس در «فردو» آمده بود به زیر کشیدیم و صاحاباش گریه کنان آمد دم در که من طیاره مو میخام! و محل سگش نگذاشتیمش. کار ندارم به روزی که مخیله مان نمی کشید روزی یک نمونه ی آزمایشگاهی از میله های سوخت اتمی داشته باشیم و وقتی به ش دست پیدا کردیم وزیر خارجه آلمان و انگلیس را آوردیم سعد آباد و فرش قرمز زیر پایشان پهن کردیم و شد آنچه شد... کار ندارم به این همه پیشرفت علمی و اجتماعی که غرور تزریق کرده زیر عرق ملی مان. از انقلاب و امام و آموزه هایش، سر خم نکردم جلوی ابرقدرت ها را و شکستن شاخ قلدرهای بین المللی را که منطق شان منطق بزن بهادری بود و زور و قانون جنگل و شکستن هیمنه شان را بتوانیم بفهمیم و پاسش بداریم دنیا و آخرتمان را کفایت است!
خدا روح معمار روشن ضمیر ایران بعد از 57 را غریق رحمتش کند که فرمود:
آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!
و آمریکا نتوانسته از ان تاریخ الی یومنا هذا، غلطی در خور بکند!
تا باد چنین بادا...
در روزهاي دهم (عاشورا) و يازدهم محرم سالی که انقلاب در آن به پیروزی رسید، پس از آن تظاهرات عظيم عاشورائی، خبري به مردم رسيد. خبري تكان دهنده چون رعد كه با ناباوري مردم همراه بود.
در روز بیستم آذرماه 57 مصادف با عاشورای حسینی، يك درجه دار به نام اسماعيل سلامت بخش و سرباز وظيفه اميدي عابد كه قبلاً طرح حمله به پادگان لويزان را ريختهبودند و منتظر فرصت مناسبي جهت اين اقدام قهرمانانه خود بودند در ساعت 12 ظهر طرح از پيش ساخته خود را به مورد اجرا گذاشتند. آنها با سلاحهاي خود كه از قبل آماده كرده و فشنگ گذاري نموده بودند از درب غربي سالن ناهار خوري پادگان لويزان وارد شدند و به همه برپادادند. در اين موقع كليه افراد نظامي كه از امراي ارتش و درجه داران پادگان لويزان بودند يكباره به حالت خبردار ايستادند در همين لحظه اسماعيل سلامت بخش و اميدي عابد با يك عمل شجاعانه افراد حاضر در سلف سرويس را به رگبار گلوله بستند و خود با يك عمل ماهرانه خواستند از پادگان فرار نمايند ولي مأمورين ديگر پادگان با صداي شليك گلوله به آن محل شتافتند و آن دو را هدف گلولههاي خود قرار دادند.
بدين ترتيب عدهزيادي از افسران و درجهداران حاضر در ناهارخوري كشته و يا زخمي شدند.
با اين اقدام شجاعانه يكبار ديگر سربازان و درجهداران وفاداري خود را به نهضت مبارزه ملت ايران در راه ريشه كن كردن رژيم شاه مخلوع نشان دادند.
------------------------------------
بیشتر بخوانید: اینجـــا و اینجــــــــا
پی نوشت:
نام های بزرگی زینت بخش تاریخ سراسر افتخار خوی است. نام هائی که سهم نسل من از آن ها فقط! شنیدنشان است. بی انکه بدانند کسی که مدرسه ی محل تحصیل و یا پادگان محل خدمت و کوچه و خیابان محل سکونت شان به نام نامی او زینت داده شده که بوده و چه حماسه ای پشت آن نام خوابیده.
در زمانه ای که ما سایز کفش و دور کمر فلان بازیگر خارجی را از حفظیم، شرمندگی دارد ندانیم بزرگ مردان شهر ما چه حماسه هائی ساخته اند و چه افتخاراتی آفریده اند!
بیائید قدر داشته های غنی مان را بیشتر بدانیم!
====
پس نوشت:
این پست، نُه صدمین نوشته ی وبلاگ صبح بود...