وسط مجلس ترحیم، در هیر و ویر تسلیت های مکرر آمده گان و رفته گان، وقتی به جهت رعایت اقتضای مجلس، قیافه ی مغموم به خود گرفته ای و زیر لب فاتحه و صلوات نثار مرحوم تازه در گذشته می کنی، وقتی در هزار لایه فکر و خیال و وَهم و دل مشغولی غرقه ای و هی این پا و آن پا می کنی تا بلند شوی و دست به سینه تسلیت مجددی بگوئیو کج کنی سمت در خروجی مسجد و بروی رد کارت، یک آن هوا پُر می شود از بوئی که فقط چند ثانیه منتشر می شود و می گذرد و مستت می کند و دماغت را پُر می کند از بوی حبیب. و این لذت ناگهان که عمرش فقط چند دم و بازدم است، آن سان پای رفتنت را سست می کند و مشتاقت که براق می شوی صاحب آن عطر دل نواز و خاطره انگیز را کشف کنی بین آن همه جمعیت و چند ثانیه بیشتر میهمان بوئی شوی که آخرین بار در سفر شنیده ای اش. در هیر و ویر تسلیت های فریاد گون جمعیت به عزا آمده که صدا به صدا نمی رسد، دلت یک آن پُر می شود از شادی و سرور و خاطره های خوشی که روزی روزگاری سهم تو بود از زندگی. سهمی که مدت هاست فراموشش کرده ای. که نهی مان داده است کتاب کریم از فراموشی اش آن جا که فرمود:
«وَ لَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا» (قصص-77)
و تو هیچ گاه سهم خود از دنیا را فراموش مکن و نادیده اش مگیر...
و بگذریم که همه ی سهم من از دنیا، خاطره ی بوی خوشی است که حتی اسم عطرش را نمی دانم! و یادش بخیر آنراننده ی سیه چرده ی حجازی که در راه بازگشت از میقات تنعیم این آیه را به کنایه ی از تنهائی برایم خواند و اسمش ابراهیم بود و من بعد این که دانستم نامش را برایش آیه خواندم که: «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيم!» (صافات-83)
و ابراهیم از شیعیان اوست!