نمی دانم چند روز است که از سفر برگشته ام. دو هفته نیست مطمئنم. اما آن قدر طول کشیده و سخت گذشته که انگار کنم سفر و اربعین، شش هفت ماه پیش بوده است... هنوز کرختی سفر در جانم است. هنوز نتوانسته ام به شرائط و بازده! روزهای قبل سفر برگردم. هنوز نمی توانم!!، نتوانسته ام! معصیتی برزگ کنم. انگار حسین علیه السلام پیچیده باشدم در حرزی که نمی گذارد فراموشی و فراموشی زده گی نزدیکم شود. نمی خواهم فکر کنم این ها شاید مقدمه ی یک اتفاق سترگند! که او و آبا و اولاد معصومش را نیاز به مقدمه و ذی المقدمه نیست برای صدقه ای که انفاق می کنند در حق سائل و مسکین و اسیری چون من ِ سرگشته. آن ها کار خدائی بلدند. بلدند چه سان، به یک طرفه العینی کوخ را کاخ کنند... و نیازی بر بیابان و جرس شان نیست و لطف شان بی حساب است و در مقیاس کرم شان و نه به قدر همت طرف شان... این وسط، دل من آشوب است از این همه خوف و رجاء. و هر روز که بر من ِ تازه از حریم حرم برگشته می گذرد، شرم سار تر می شوم از زحمتی که حسین پای ما می کشد و کشیده و خواهد کشید و گاه شاهدشانم که مگر رستگارمان کند...
دست من و تو نیست که نوکرش شدیم!
خیلی حسین زحمت ما را کشیده است...
درُست از لحظهای که اذان صبح را در "صور" دمیده بودند، تا الان که در ضیافت افطار رئیسجمهور لُبنان هستیم، لحظهای قرار نداشتهای.
با این فولکس واگن، که اینروزها، مرکَبِ راهوار و اَنیسِ بیبدیلِ تو در جادههای سراسرِ لبنان است، مدام در تکاپو و تلاش بودهای... و حال، من چقدر خوشحالم که قامتِ افراشته و پراستقامتت، میتوانند، دقایقی استراحت کنند و ما در کنار تو باشیم و آرامش تو را ببینیم و مدام به چهرهات، نظر بیفکنیم که دیدارِ روی ماهت را عبادت میدانیم.
آری! دقایقی مانده است، به غروبِ آفتاب... در این جلسه که میزبانش، رئیسِ جمهور لبنان است، عالمانی از اهل سنّت هم، در کنار تو نشستهاند... و آنها به "وقتِ غروب" افطار میکنند، اما، ما شیعیان به "وقت اذان مغرب"... و این فاصلهی چند دقیقهای، خودش میتواند، منشأ سوء تفاهمها و کدورتها شود... چرا که "صلح" در لبنانِ این روزها، به "مویی" بند است و بسیار شکننده!
دلهره، شادی در کنارِ تو بودن و آرامشِ رویِ ماهِ تو دیدن را از من گرفته است!
چه خواهد شد؟!
لحظههای غروب آفتاب سر رسیدهاند.
علما و بزرگان اهل تسنّن بسمالله میگویند و شروع کردهاند به افطار... و من همچنان نگرانِ توام!
خدایا! چه میبینم!
"تو" استکانِ چای را در دست گرفتهای - درست در همان لحظهای که آفتاب غروب کرده است و برادران سنّی، به افطار مشغولند- و با دستِ دیگرت، به دُعا نشستهای!
یک دست، چایِ افطار و دست دیگر دعا... دعا میخوانی و نگاهت را به آسمان دوختهای...
همه، محوِ معنویت این لحظههای دعای تواَند...
این دعا، آنقدر ادامه مییابد که "وقتِ افطار شیعهها" هم سر میرسد.
و اینک، افطار توست به وقتِ وحدت و عاطفه.
که هم سلوک شیعه را تکریم و اجابت نمودهای و هم مانع بروز کدورتی شدهای...
و من، اما، همچنان محوِ جمال تواَم...
=====
از این جــــا
هر بار که به مناسبتی و کاری که در ظاهر هیچ ربط مستقیم و غیر مستقیمی به شما ندارند با دوستت بیرون می رویم، عهد وسط گردش شبانه و لذت از رانندگی در خیابان های آرام و بی سر و صدا و بی ترافیک، در بی ربط ترین نقطه ی شهر به شما، درست در فضائی غیر مرتبط و در بین کلامی خارج از یاد شما، یاد شما می تراود در خاطرات دوست عزیز کرده تان و مثلا ساختمان قدیمی اداره ی دارائی را نشانم می دهد که بعد از رفتن شما و تنها شدندش، گفته اند برود فلان کار شما را آنجا به سرانجام برساند. یا وقتی از جلوی فلان شعبه ی بانک ملی رد می شویم، یادش می افتد که اولین حقوق ماهیانه اش بعد رفتن شما را از آن جا گرفته و یا وقتی تند و تیز رانندگی کردن من را می بیند آه ِ عمیق می کشد که سبک رانندگی شما نیز این گونه بوده و یاد لطیفه هائی می افتد که پشت رول برایش تعریف کرده بودید. وقتی داتسون ِ سبز ِ حاج احمد خدا بیامرز را جمعه ها کیپ تا کیپ پُر می کردید و می راندید تا تبریز که به نماز جمعه ی شهید مدنی و بعدها شهید قاضی برسید. بعد یاد آن سال ها می افتد که هنوز خوی نماز جمعه نداشت و شما عشق اقامه ی احکام بر زمین مانده بودی و هزار هزار یادکرد و هزار هزار جا و هزار هزار اتفاق دیگر که شرحش مجال گفتن در این چند سطر را ندارد.
بماند که از همه ی این یاد کرد ها و یاد داشت ها، سهم من فقط شنیدن است و اکتفا به روایتی که هرکسی از ظن خود برای من از شما خوانده است... بماند که این همه روز و ماه و سال و این همه آدم ریز و درشت در زنده گی من آمده اند و مانده اند و رفته اند و هیچ کدام شما نشده اند برای من... بماند که خودتان نبوده اید تا در من حلول کنید و میهمان قاب خواب و بیداری ام شوید...
و انگار علی حاتمی خبر از داغ بی تسلای ما داشت که گفت:
شب رو باید بی چراغ روشن کرد...
یقین کرده ام:
این روزها
این روزهای سخت،
روزهای سخت ِ قبل از واقعه اند.
باید این روزهای سخت بیایند و باشند و بگذرند تا مثل منی ناز پرورده تنعّم
سرد و گرم بچشد تا راه بَرَد سوی دوست.
شیوه ی رندان بلاکش، همین بوده و خواهد بود.
به انکار مکوش...
آقا سیدمرتضی آوینی:
حُبّ نفس يا خودپرستي ريشه همه وابستگيهاست و نفي آن، منشأ همه قدرتهاست. اين مطلب را در همه كتابهاي اخلاق گفتهاند و چهبسا معناي حقيقي آن را تا به امروز جز معدودي از انسانهاي وارسته كسي درنيافته باشد.
امروز ما امت بزرگ اسلام معناي اين حقيقت را به علماليقين دريافتهايم و ميدانيم كه همة قدرت ما در همين يك نكته نهفته است: نفي خودپرستي. اسلام به ما آموخته است كه براي مستقل ماندن، نخست بايد وابستگيهاي دروني را بريد، و براي قطع وابستگيهاي دروني بايد ريشه خودپرستي را در درون خشكاند و از «خود» گذشت؛ و گذشتن از خود فينفسه پيوستن به خداست. اينچنين است كه انسان به مقام ولايت ميرسد و در اين مقام، اين خود اوست كه قلب عالم امكان ميشود؛ از تبعيت زمان و مكان، جامعه و طبيعت و تاريخ خارج ميشود و آسمانها و زمين مسخر او ميگردند. معناي «تسخير» اين است و بر خلاف آنچه در تفسيرهاي پيش پا افتاده ديدهايم با نشستن آپولو در كرة ماه و فرستادن سفينه به مريخ يا مدار زحل و شكستن اتم و ساختن بمب هيدروژني ارتباطي ندارد. معناي تسخير همان است كه اكنون با تولد جمهوري اسلامي عيناً تفسير شده است.
اكنون [دهه اول انقلاب] اگر ايران را قدرتي همسنگ بزرگترين قدرتهاي جهان ميشناسند، نه از آن است كه ما صاحب تكنولوژي پيشرفتهتري هستيم يا گامهاي بلندي در زمينة توسعه اقتصادي برداشتهايم... اين قدرت الهي است كه همه دنيا را دير يا زود مسخر اعتقادات ما خواهد كرد و پرچم اسلام را بر فراز همه بلنديهاي عالم به اهتزاز در خواهد آورد. تسخير قلوب مردم حقطلب جهان و صدور انقلاب، با پيشرفتهاي تكنولوژي ميسر نيست، با تبعيت از اين فرمان قرآني ميسر است كه فَاستَقِم كَما اُمِرتَ و مَن تابَ مَعَكَ، و كسي اهل استقامت است كه از خود گذشته باشد.
وسط مجلس ترحیم، در هیر و ویر تسلیت های مکرر آمده گان و رفته گان، وقتی به جهت رعایت اقتضای مجلس، قیافه ی مغموم به خود گرفته ای و زیر لب فاتحه و صلوات نثار مرحوم تازه در گذشته می کنی، وقتی در هزار لایه فکر و خیال و وَهم و دل مشغولی غرقه ای و هی این پا و آن پا می کنی تا بلند شوی و دست به سینه تسلیت مجددی بگوئیو کج کنی سمت در خروجی مسجد و بروی رد کارت، یک آن هوا پُر می شود از بوئی که فقط چند ثانیه منتشر می شود و می گذرد و مستت می کند و دماغت را پُر می کند از بوی حبیب. و این لذت ناگهان که عمرش فقط چند دم و بازدم است، آن سان پای رفتنت را سست می کند و مشتاقت که براق می شوی صاحب آن عطر دل نواز و خاطره انگیز را کشف کنی بین آن همه جمعیت و چند ثانیه بیشتر میهمان بوئی شوی که آخرین بار در سفر شنیده ای اش. در هیر و ویر تسلیت های فریاد گون جمعیت به عزا آمده که صدا به صدا نمی رسد، دلت یک آن پُر می شود از شادی و سرور و خاطره های خوشی که روزی روزگاری سهم تو بود از زندگی. سهمی که مدت هاست فراموشش کرده ای. که نهی مان داده است کتاب کریم از فراموشی اش آن جا که فرمود:
«وَ لَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا» (قصص-77)
و تو هیچ گاه سهم خود از دنیا را فراموش مکن و نادیده اش مگیر...
و بگذریم که همه ی سهم من از دنیا، خاطره ی بوی خوشی است که حتی اسم عطرش را نمی دانم! و یادش بخیر آنراننده ی سیه چرده ی حجازی که در راه بازگشت از میقات تنعیم این آیه را به کنایه ی از تنهائی برایم خواند و اسمش ابراهیم بود و من بعد این که دانستم نامش را برایش آیه خواندم که: «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيم!» (صافات-83)
و ابراهیم از شیعیان اوست!
برای نشر مطلبی در شماره گان بالا به یکی از آشنایان دست اندر کار چاپ که سال و ماهی بود از حالش بی خبر بودم سر زدم.
بعد مصافحه و تعارفات معمول، وقتی دانست کار برایش آورده ام یادش آمد که عادت دارم قبل انجام کار، قیمت را طی کنم و دعوای اول را خوش تر می دارم تا صلح آخر، در ناگزیری و تعارف قیمت انواع قطع و نوع چاپ را جوری با شرم ساری آمیخته بود که تو گوئی مقصر سیر صعودی و لحظه به لحظه و متغیر قیمت انواع کاغذ و جوهر و فیلم و زینکی نرخ انجام کار من بسته به آنهاست اوست و اوست که قیمت ها را پائین و بالا می کند...
لاجرم بعد شنیدن ارقام نجومی انواع چاپ وقتی توضیح می داد، قیمت کاغذ، مثل هر کالای وارداتی دیگری متاثر از دلار است و به تبع تب افزایش قیمت دلار، ارزش هر بند کاغذ هم پائین و بالا می شود و او را تقصیری نیست، ناخودآگاه یاد ایام دانشجوئی افتادم که بارها به اتفاق دوستی از هم کلاسی ها به انبار بی سر و ته کاغذ پدر آن دوست گرامی رفته بودیم که به زعم من، ذخیره ده سال مصرف کاغذ کشور و نه منطقه ی آذربایجان، در آن موجود بود و این سوال مثل خوره افتاد به جانم که وقتی انبارهایمان پر است و کاغذ و هر قلم جنس دیگر را حتی در صورت واردات نه به نرخ ارز دو هزار تومانی ِ صرافی ها که به نرخ دولتی صد و خورده ای تومن می خریم و وارد می کنیم و حتی در صورت صحت ادعاهای غربی ها در ژست تحریمی که گرفته اند، مراودات اقتصادی ما بیشتر شرقی است تا غربی، چرا باید هم سو شویم با موجی که سر چشمه اش از سوی دشمن است و کاتولیک تر از پاپ، وقتی آن ور آبی ها ژست تحریم و اخلال در اقتصاد نوپای ما را گرفته اند و به هر دری می زنند تا ما را زمین بزنند و نمی توانند، خون هم را در شیشه ی منفعت چند ریال بیشتر خود کنیم!؟ و خواسته ی ناموفق اجنبی را به موفقیت قرین!؟ راستی ما را چه شده که برای صید چند درهم بیشتر، آب را گل آلود می خواهیم و گل آلود تَرَش می کنیم!
رفیقی چه زیبا می گفت که تحریم ما خارجی نیست! داخلی است...
راستی! چه کسی عمار ِ روشن گر این صفّین هزار لایه است؟
--------
مطلب مرتبط
سخت ترین پرده از محرم و صفر هر سال، شب آخری است که بچه ها عَلَم و کتیبه ها را باز می کنند از در و دیوار و تایشان می زنند تا باز سال دیگر با سلام و صلوات و به قصد تقرب برپایشان کنیم...
روی صورت هر کدام را که نگاه کنی، شوق شب اول محرم را نمی توانی ببینی!
انگار دل هر کدام گره خورده به گوشه ای از طره ی صد پیچ این علم و کتل ها و کندنشان از در و دیوار مثل دل کندن از عزیزترین ِ دوست داشتنی شان باشد...
فکر دوری یک ساله از کتیبه هائی که پر از نام حسین بود و همه ی جای مسجد و حسینیه ها را پر کرده بود دل هر کس را که دل در گروی مهر حسین دارد، آتش می زند...
هر محرم و صفری که تمام می شود، همه اش وهم بَرَم می دارد که نکند از کوی تو جدا شده ام؟
من و جدا شدن از کوی تو!!؟
خدا نکند...
ربیع، ماه سرور است و برای ما که یتیم ماتم توئیم، هیچ دل نشین تر از غم تو نیست...
«یك روز در صدر اسلام، دشمنان به نظرشان رسید كه با شِعب ابىطالب و محاصرهى اقتصادى مسلمآنها، آنها را از پا بیندازند؛ اما نتوانستند. این روسیاههاى بدمحاسبهگر خیال میكنند ما امروز در شرائط شِعب ابىطالبیم. اینجور نیست. ما امروز در شرائط شِعب ابىطالب نیستیم؛ ما در شرائط بدر و خیبریم.»
حضرت آقا. دیدار مردم قم.
=====
تحلیل مرتبط را از این جــــا بخوانید.
رفیقی زیبا می گفت که برای آبادی دنیای کسی، آخرتت را نسوزان.
گیریم حالا فلان آقا منصوب شده با معزول! و نصبش هماهنگ بوده یا ناهماهنگ!
یا فلان حضرت والا صلاحیتش برای انتخاب شدن توسط بنده و شما در انتخابات پیش رو، رد شده یا انکار و یا احراز و یا تائید،
من و شما را چه که بنشینیم به جای حرف های حسابی تر که ادعا داریم بهتر از همه بلدیم حرف حسابی و حرف حساب را، افسار عقل ادعائی!! مان را بدهیم دست شنیده هائی که گاهاً از اساس باطل اند و حتی در صورت صحت، تا برسد به ما آنقدر پیازداغش زیاد شده که جز آتش تهمت و غیبت و افترا چیزی ته ش نیست...
چرا عبرت نمی گیریم از آخر قصه فلانی هائی که روزی ذکر اسم شان صلوات داشت و امروز بردن نامشان کراهت دارد...
بگذریم!
هر چند وقت که طوفان انتخابات در این بوم و بر وزان می شود، زخم واهمه ای کهنه در دلم سر باز می کند. خوف این که این طوفان بی رحم، ایمان و عقبی چندتای دیگر از ما را از جای خواهد کَند بر باد خواهد داد؟
مواظب کلاهمان باشیم که باد نبردش!
من عاشق پائیزم. عاشق پائیز که موسم برگ ریز درختان است و روزهای کوتاه دارد و عصرهای آفتابی. عاشق قدم زدن در کوچه پس کوچه هائی ام که پر از درخت های چنار باشد تا در پس برگ ریزانی شکوهمند، مهیای قدم هائی باشند که به هر قدم که بر رویشان می گذاری، لذتی تا عمق جانت رسوخ کند و صدای قدم هایت آمیخته شوند با قرچ قرچ شکستن استخوان های برگ های زرد پائیزی... منظره ای که زیباترین نمای آن فقط و فقط مختص آذربایجان است و شکوهمند ترین پرده ی آن در خوی نقاشی شده است. بعد از ظهرهای پائیزی شهر من، جان می دهند برای دیزی خوران در بازار قدیمی شهر و ضیافت چای قند پهلوی پشت بند آن و دیدار دوباره مقرنس های آجری بازار و چرتی نیم بند کنار بخاری همیشه مشتعل شبستان مسجد حاجی بابا که همیشه خدا درش بروی اهالی بازار باز است تا پس از ادای فریضه ی ظهرانه، دمی در آن بخسبند.

حالا که فکرش را می کنم عشق من به پائیز و برگ ریز از بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی که آن سال ها تنها پاتوق کتاب خوان های شهر بود شروع شد. ساختمانی قدیمی که یکی از سه بنای قدیمی متعلق به اداره ی فرهنگ عهد پهلوی بود بین موزه و انجمن خوشنویسان با بنائی یک طبقه و نمای آجر بهمنی و سقف شیروانی زنگ زده در کوچه ی (نورالله خان) که مثل همه ی کوچه پس کوچه های قدیمی شهر، هیچ راه مستقیمی به آن نبود و باید چند جا می پیچیدی تا به ش برسی. مجموعه ای که محوطه اش پر از نارون و چنار و اقاقیا بود و دورتا دورش را با سر ستون های سنگی ِ حجاری شده برای مسجد ِ (خان) که نزدیک ان جا بود، محصور کرده بودند که ملت داخل محدوده بیایند و بروند و داخل باغچه ی همیشه پر ثمر سرایدار نگون بخت نشوند! قانونی که من و دوچرخه ام هیچ گاه پای بندش نشدیم و چه نیلوفرها و نرگس های بهاری و جعفری و گشینیزهای تابستانی که به قهر طایر باریک دوچرخه ی 28 من گرفتار نشدند...
تَعري فمُنذَ زمان طويل على الأرض لَم تَسقُط المُعجزات
«عریان شو! و رخ بر زمین عیان کن...
که قرنهاست هیچ معجزهای،
زمین را لمس نکرده است.»
نزار قبانی. شاعر سوری معاصر
از مرگ می ترسید. می ترسید بمیرد. می ترسید وقتی مُرد دیگر کسی یادش نماند و یادش نکند. می ترسید وقتی مُرد برود قاتی باقی باقالی ها و بعد یکی دو ماه همه فراموشش کنند. اینقدر که در دنیا به فکر اسم در کردن و دوست گردن کلفت و معروف و رسانه ای پیدا کردن بود، به فکر زندگی و زن و بچه و اهل و عیالش نبود. موبایلش را که در می آورد از عکس یادگاری با جنازه ی در کُمای مرحوم سیدجواد ذاکر بود تویش تا شماره ی حاج صادق آهنگران و فلان معاون وزیر و فلان منبری و فلان کارچاق کن.
دو سه شب قبل، وقت برگشتن از سفر و در بی خوابی و کرختی اتوبوس شب، می گفت می ترسم بمیرم و دیگر کسی یادم نکند. حق هم داشت. همه ی ساخته های او، به درد این ور می خورد و آن طرف هیچ کس از او نمی پرسید با فلانی چندتا عکس یادگاری داری و فلان جا چند بار راهت داده اند و فلان کس تلفن تو را جواب می دهد یا نه!
می ترسید از شکستن این همه هیمنه که برای خود ساخته بود و فکری شده بود کاری و فکری به حال بقای نامش بکند. شنیده بود هر که موی در راه حسین سپید کرده و پیرغلام آستانه شده، نامش باقیست و او نه به عشق غلامی آستان حسین که به باقی ماندن یاد و نامش بیتوته کرده بود در ِ خانه ای که اغیار را در آن راه نیست.
بی چاره نمی دانست در کوی حسین شکسته دلی می خرند و بس. نمی دانست بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است...
نمی دانست. قرآن نمی خواند که بفهمند: «اَینَما تکونوا یُدرِککُم الموت و لَو کُنتم فی بروجٍ مشیّدَه.» (هر جا باشید مرگ شما را در می یابد! هر چند در برج های محکم باشید!)
خوب فهمیده بود که حصن حصین حسین برج مُشَیّده است. اما نمی دانست سفینه ی نجات حسین مثل کشتی نوح است. کشتی ای که پسر نوح را در آن راهی نبود!
وقتی در شبی از شب های مهتابی خدا، زار و نزار و خسته و با پاهای پُر آبله و سلانه سلانه در مملکت غریب! با چشم های نیمه باز از زور بی خوابی و خستگی و با دلی مشعوف از زیارت روح فزای امیر مومنان در ایوان مطلّای نجف، در راه بازگشت به هتل - و هتل که چه عرض کنم، مهمان پذیری که در و دیوارش را ام دی اف کرده اند که مگر شکل مسافرخانه شود - ناگاه چشمت بخورد به مرکز عرضه ی!!! اینترنت و بقول عرب ها (اِتیرنت) و انگار که جان تازه یافته باشی در برهوت بی خبری از اخبار و رویدادها و اتفاقات دنیای مجازی و کج کنی سمت ساختمان نیمه مخروبه ای که تو در توست و بعد دنباله کردن چند فلش راه نما برسی به اتاقی که بیشتر شبیه اتاق خیاط خانه هاست تا کافی نت! که ایمیلی چک کنی و فیس بوکی ببینی و اگر شد پستی بنویسی، به ناگاه در اولین کابین آن عرضه گاه اینترنت پرسرعت! ببینی تقی دژاکام نشسته و چندتای دیگر از بچه های فضای مجازی، دیداری که هیچ تصورش را نمی کردی و ذوق کنی از دیدار دوستان نادیده ای که تو را به اسم و نه شکل می شناختند و جلوه ی دیگری از جلوات سفر برایت متجلی شود.
یاد دولت دیدار دوست دیدن در شب های آرام و پدارم نجف الاشرف به خیر...
صمد، از سفر اولی های گروه بود. ساده بود. بی غل و غش و خالص و ناب و زلال. از آن هائی که حسرت خلوص شان هماره با من است!
وقتی دیروز بعد زیارت شش امام و یک اباالفضل و اعتاب و مشاهد مقدسه ی عراق راهی حدود مرزی بودیم، پرسیدم حسرتی هم به دلت مانده بعد از زیارت سیدالشهداء؟
آهی کشید و چشم به آفتاب دوخت و گفت: خدا صاحب دنیا را برساند... حسرت آمدن امام هنوز ته دلم هست...
نجف
زودتر از انجه فكر مي كردم تمام شد...
و فردا
روز ديكريست...
كربلا ما را مي خواند!
بيا تا برويم...
عراقی ها لهجه ی محشری دارند. حتی شنیده ام از اهل فن که عربی شان فصیح ترین است بین اعراب و زمینه ی تمدنی شان هم می تواند مزید بر علت غنای فرهنگ و رسوم و فولکلورشان باشد.
فحوای کلام فصیح عراق ِ عرب، پر است از تکیه کلام و استعاره و شاهد مثال قرآنی. بارها دیده ام که در بازار و کوچه و خیابان و در ابتدائی ترین مراودات و محاوراتشان از تک آیه ها استفاده می کنند و برای منی که زبان عربی به لحاظ این که حامل کلام وحی است، دوست داشتنی است، شنیدن لغات و استعارات قرآنی مزید بر علت شوق فراگرفتن و لذت بردن از لهجه ی عراقی بوده و هست.
الغرض، دوستی نادیده پیامی برایم فرستاد که وقتی دستم به حلقه های ضریح رسید یادش باشم و ناخودآگاه در جوابش نوشتم «الله کربم» و یادم افتاد عراقی ها این تکیه کلام را چاشنی لبخندی می کنند که چشمان گرد و سیاه زاغی شان را تنگ می کند و چند چین به صورت سبزه ی آفتاب سوخته شان می اندازد و این کلامی است که وقتی عهدی را به عهده ی خدا می گذارند و یا می خواهند خدا را یاد مخاطب کلامشان بیاندازند که مثلا فلان قماش پارچه را کمی ارزان تر باهاشان حساب کند که خدای خالق من و شما کریم است و منیع الطبع است و مثلا ته ش این که؛ خدا سخت نمی گیرد، شما هم سخت نگیر، به کمک می آورند! و یادم افتاد که «الله کریم» و اگر نبود کرم بی منتهایش ما را چه به شوق پرواز پنجم به آستان خامس آل عباء علیهم السلام!؟
و اما
من ِ عازم عراق و زائر زار و نزار سرزمین طف
پس از ستایش و درود، همی نالد که بنده ی خاک سار ِ محتاج آمرزش دادار
در هزار و چند صد سال پس از واقعه ی عاشورا
که می خواهد مگر خود را به تاسی از قافله ی اسراء کربلا
به زیارت اربعین سیدالشهداء
برساند، در یاد دوستان خواهد بود و دوستان، دیده و نادیده، هر چه ضمه بر گرده ی این کم ترین دارند در گذرند. که «الله کریم!»
و یاری با ماست که اگر هم راه شود... چه حاجت که زیادت طلبیم؟!
عمیق ترین و اولین لذت سفر زیارتی فرصت چند ساعته ای است که در اتوبوسی و کار دیگری نداری و نمی توانی داشته باشی و فقط باید انتظار بکشی تا رسیدنت کی باشد و از روز بی کاری و از زور این که ابزاری در دست نداری تا راه دراز را قیچی کند تا مگر وقت وصال زودتر رسد، و تو به یک باره فارغ از همه ی مشغله ها شده ای و وقت به قدر کفایت داری تا فقط و فقط و فقط فکر کنی... که کار دیگر نمی توانی!
وقتی تلفن ت دیگر زنگ نمی خورد...
وقتی نگران قولی که داده ای و مضطربی که نتوانی سر وقت به ش عمل کنی نیستی...
وقتی تَلّی از کتاب و کاغذ روی میزت تل انبار نشده که هی دهن به تو کج کنند که زود باش تا شماره های جدیمان نرسیده اند ما را بخوان...
وقتی فاتحانه آسوده ای که توانسته ای دل بکَنی و خودت را یک هفته و ده روزی، میهمان ضیافت انفکاک از دنیا کنی آن سان که وقت برگشتن حتی رنگ ماشینی که سوار می شوی هم از یادت رفته باشد و در کل سفر حتی یادت برود که چرا این همه دور و برت شلوغ بود و فلان روز چندم برج است و چند شنبه است و رنگ جمعه و شنبه در نظرت یک سان بنماید،
یک روز تمام در اتوبوس و کنار شیشه ی بخار گرفته اش وقت داری تا بنشینی و گذر عمر بینی و خوب فکر کنی.
به عوض آن همه روز که هر کار کرده ای الان فکر کردن. و انگار کرده ای مدیرترین مرد عالمی! با تصمیم هائی که هیچ مجال فکر کردن به تو نمی دهند!
استاد آن است که به هیچ وجه من الوجوه از ابتدا تا انتها از کار خود غافل نشود و به امید ِ هیچ کس نگذارد و عُجب و غرور که از افعال شیطان است، به خود راه ندهد و به دیانت و امانت موصوف باشد.
و صفت او آن است که پا از دایره ی شرع بیرون ننهد و در هر وقت از صلواه و صوم خالی نباشد و مرتکب مناهی نگردد و ظاهر و باطن هود را پاک و پاکیزه نگه دارد... که لذت طعام و لذت دست، از تقوی و طهارت پیدا می شود. و غیرت و حمیّت و بردباری و خلق ِ خوش و نیکوکاری و با عمله سازگاری لازمه ی این کار است و مردانگی و جَلدی، خدا داده است. از بی حیائی اجتناب باید کرد و از پُر آهی احتراز که راه غالب است.
======
برشی از کتاب ماده الحیوه، نوشته نورالله آشپز مخصوص شاه عباس اول - به انتخاب محمد طلوعی
داستان همشهری. شماره ی دی ماه نود.
جوان تر که بودیم در روزهای خوش دانشجوئی، استحمام در خوابگاه مکافاتی داشت که شرح آن نه در مقال می گنجد و نه در مجال. خانه ی محقر و مصفای دانشجوئی ما انباری ای داشت نمور که مجمع سوسک و اقسام دیگر حشره و خزنده و جونده بود و با یک پنجره ی ریلی به قاعده بیست سانت در بیست سانت در ارتفاع! دو متری از کف انبار که نقش تهویه حمام را ایفا می کرد. سیستمی که از مدار! خارج کردنش مصیبتی بود و باز گذاشتنش مصیبتی افزون تر. اگر می بستی اش که نه امکان تنفس برایت می ماند و نه از داد و بیداد ساکنین! مجاور در امان بودی که تا ساعت ها بخار حمام در جان کتاب و دفتر و دستکشان می نشست و بوی گَس استحمام و ... در سیستم بویائی شان و اگر دل به دریا می زدی و دربچه ی کوچک ِ هواساز! را باز می گذاشتی، وسط سیر در لذت کف مالی زلف عنبرافشانت و زیر آب گرم مطبوع دوش، وقتی از ترس سوزش چشم ها دیده بر هم فشرده! بودی به ناگاه، همه ی تن و بدنت یخ می زد از اصابت آب سرد داخل سطلی که سکوی پرتابش با مهارت دقیق و محاسبه ی میلی متری و هنرمندانه در انبار تعبیه شده بود و شلیک موصوف هرچه لذت استحمام بود را از دماغ و هاضمه ی چهارمت بیرون می آورد! و اگر هم شلیکی در کار نبود، استرسش بود و اضطراب حمله ی آبی تا لحظات آخر به قوت خود باقی بود که بود...
xxxxxxxxxxxx
حکایت این روزهای حضرات کاندیدا، حکایت لحظه اصابت آب سرد ِ تگری است بر جان ساکنین خوابگاه ما، وقتی زیر دوش آب گرم مشغول شستن و لذت بردن از حرارت مطبوع بودند.
بین سخن رانی های داغ و محفلی و محرمانه! خبر دارم که گاهی خبری به شان می رسد که تمام تن و بدن و شریان هایشان یخ می زند از شنیدنش!
و من لذتی یافته ام در نگاه از کنار به حضرات موصوف و لذتی عمیق تر دارد تماشای انبساط و انقباض آقایان وقت حالی به حالی شدن شان.
حالا می فهمم چه لذتی داشته رصد حال مردمان درگیر سیاست و ما از آن چه غافل بوده ایم.
حضرات سیاسیون!
به پولیتیک تان ادامه دهید. آن طور که بر می آید و می نمایانید، قصه ی این نوبت شما هنوز به جاهای شیرین تَرَش نرسیده... تا باشد از این اکتورها و این تیاترها و این درام های پر تعلیق!
این روزها
این جا آنقدر شلوغ و پر حادثه و پر رفت و آمد است که نمی شود در گوشی با تو حرف زد.
انگار این سرنوشت همه ی کلمات ِ بعد از این من است که باید! یک کنج خالی دلم بگذارمشان و مکتومشان کنم تا وقت معلوم و روز ِ موعود که مگر برگردی و روز از نو شروع شود و روزی من نیز از نو.
می گویند وقتی خواهی آمد که آفتاب زده باشد و من از دل این روزهای بی خورشید و زمستانی و سرد، هیچ گمانم به آفتاب و سلام دوباره اش نمی رود... که فرمود: « انهم یرونه بعیدا »
اصلن آمدیم و ما تا اطلاع ثانوی، لائق آفتاب نبودیم و خورشیدی سر بر نزد. بی خورشیدی کم دردیست که زخم نبودن تو هم به آن اضافه شود؟
می دانی!
گاهی... و نه گاهی که همیشه، نبودنت بزرگترین درد عالم است!
و من یک عمر حسرت ردّ انگشتان نوازشگر تو را رو موهای لخت پسر بچه ی کوچکی خواهم دید که هرگز دلش نخواست بزرگ شود...
گاهی... و نه گاهی که همیشه، شوق یک بار دیدنت
می ارزد به همه ی اشتیاق هائی که داشته ام و سراب شده اند...
گاهی... و نه گاهی که همیشه، حسرت بغض هائی که فرو خورده ام
بغض مکرری می شود که هی روی هم تل انبار شده اند و شده اند و شده اند...
تو نیستی
اما
نبودنت که هست...
خدمتکار و آشپزمان جیم شدند داخل آشپزخانه، مادر بدون گفتن بک کلمه رفت اتاقش و پدرم هنوز داشت حرف می زداما حالا فقط برای من؛ آخرین حواری پیامبری تنها که آماده بود پیش از آن که خروس سه بار بخواند پیامبرش را انکار کند. بغضم ترکید.
=====
اختراع افسانه ای. آرتور کستر. ترجمه ی امیر حسین هاشمی
ماهنامه ی داستان همشهری. شماره ی آذر نود
پی نوشت:
دو هزار و دوازدهمین سال میلاد مسیح ِ مبشر، پیامبری که توسط قوم جهول بنی اسرائیل تکفیر و مصلوب شد و آن قدر عزیز بود که خدا او را برای روز واپسین و یاری امام موعود تا آسمان ها برد تا وقت معلوم، مبارک.
وادی طف
حریم سرگشته گی است...
وادی نفی نظم ِ نوین و اراده ی مقهور عالم ماده
و وای از آن اراده که میان تو حسین - علیه السلام - تا امروز! فاصله انداخته...
و سفر بدان جا
نه رفتن
که بازگشتن است...
به سرچشمه
بدان جا که حسین ِ سقای انسانیت آدم، منتظر توست که
بعد عمری که در چهارچوب ِ زنده گی، خوردن و خوابیدن و رفتن و آمدن تباه کرده ای
تو را از آب حیات - و نه زنده گی ِ نباتی - سیرآب کند
و شیوه ی مُردن آموزد.
الهم ارزقناه... آمین.
هنوز بعد این همه سال
ته مانده ی خواستنی آن زهر ِ چون عسل در جانم مانده.
سخت است پاک کردن یاد ِ بادی که وزید و بوی تو را منتشر کرد.
سخت است از یاد بردن قدم هائی که با تو برداشتم...
سخت است فراموش کردن نمازی که در محرابش طاق ابروی تو بود...
تو رفته ای!
اما رفتنت حجت دیگر نخواستنت نیست! تو نیستی و نبودنت، حجت موجه تلخی ست از روزهای اندکی که بودند و بودی... و روزهای بسیاری که آمده اند ولی نیامده ای!