سخت است ببینی فلان مرد ِ ساده ی حاشیه ی شهر نشین، که کوچه شان و همه ی کوچه های دور و بر خانه شان خاکی است و حالا که برف و باران آمده، سر سیاه زمستونی تا فیها خالدون او و همه ی همسایه هاش در گِل و لای است، آمده به تظلم و التماس یک بار وانت شن ِ دانه درشت که مگر مسیر رفت و آمد زن و بچه اش و زن و بچه های همسایه را از آن وضع فلاکت بار برهاند و وسط حرف هاش با دستهای پینه بسته دانه های اشک را از چشم بگیرد و دست به آسمان بردارد که مگر خدا گشایشی در فلاکت هر روزه اش بکند و تو امکانی که می خواهد را نداری که در اختیارش بگذرای و بغض محدودیت منابع گلویت را بفشارد و کاری از دستت برنیاید و بعد بروی در جمعی که نهایت دغدغه و دعوایشان سر فوکوس نامناسب عکس فلان آقا در فلان ویژه نامه ی خبری فلان تشکیلات دولتی ست که می خواسته فلان بهره ی سیاسی را از آن ببرد و نشده و زیر تا بالای تشکیلات و نظام و انقلاب را سر همین دو دانه عکس ناقابل به چالش امنیتی کشانده است! و فکر کنی اگر مرد به تظلم آمده، جنگ زرگری این قوم را می دید چه می گفت و چه می کرد و فکر کنی خود تو اگر از بیرون قصه را می دیدی چه فریادها که نمی کشیدی!
سیستم اداری آدم را مسامحه کار می کند! به انکار مکوش...