سال 1944، پدر بزرگ در میانه ی دهه ی سوم زندگی اش بود. صورت زمخت ولی خوش قیافه داشت؛ دماغ نوک تیز و چشم های مشکی که از شوق چیزی تازه و بزرگ که می توانست جهان را عمیقا زیر و رو کند، برق می زد. پدر بزرگ فقیر بود. بارها به من گفته بود: «صبحانه نان و سیب می خوردم. ناهار نان و سیب می خوردم. شام فقط سیب می خوردم چون تا شام، دیگر نان تمام شده بود.»
================
خریدن ِ لنین. میروسلاو پنکوف
ترجمه ی امیر مهدی حقیقت
داستان همشهری. شماره ی آذر نود
می گویند: نُه ِ دی و من ناخودآگاه یاد چشمان اشک بار مادر پیری می افتم که دستان لرزانش در دست پسرش بود و صدایش می لرزید و فریاد می زد:
یا حسین!
پسرم، تنها پسرم، فدای علمت! فدای علی اکبرت!
من زنده باشم و علم تو را بسوزانند؟
تنها چیزی که زمستان سرد و بی آفتاب و بی روح را کمی! معتدل و قابل تحمل می کند، لذت خزیدن کنار بخاری و بو کشیدن کاغذ کتاب نوئی است که پست ماه به ماه و هفته به هفته برایت بیاورد و سرت را گرم خواندنش بکند... آن سان که نفهمی کی و چه طور زمستان و دی ِ سخت و حوصله بر تمام شده و رفته پی ِ کارش!
از مکاید شیطان، این است که انسان را هی توجه می دهد به این که خوب، حالا که تو جوان هستی، حالا که تو وقت نشاطت است، خوب إن شاالله وقتی پیر شدی، آن وقت جبران می کنی کارها را؛
و این یک امری است که نخواهد شد.
انسان اگر در جوانی تهذیب کرد خودش را، شده است. اگر بگذارد تا به پیرمردی برسد، هم قوای خودش ضعیف می شود و هم آن درختی که در دل انسان شیطان کاشته است قوی می شود، و آن درخت قوی را نمی شود با یک اراده ضعیف انسان کند. این یکی از اموری است که من نگرانش هستم و آقایان هم باید نگران باشند، و در هرجا هستند سفارش کنند به اهل علم و آن ها را تحذیر کنند و پرهیز بدهند از دنیا.
حضرت امام روح الله. اعلی الله مقامه و حشره مع الائمه و الانبیاء.
سخت است ببینی فلان مرد ِ ساده ی حاشیه ی شهر نشین، که کوچه شان و همه ی کوچه های دور و بر خانه شان خاکی است و حالا که برف و باران آمده، سر سیاه زمستونی تا فیها خالدون او و همه ی همسایه هاش در گِل و لای است، آمده به تظلم و التماس یک بار وانت شن ِ دانه درشت که مگر مسیر رفت و آمد زن و بچه اش و زن و بچه های همسایه را از آن وضع فلاکت بار برهاند و وسط حرف هاش با دستهای پینه بسته دانه های اشک را از چشم بگیرد و دست به آسمان بردارد که مگر خدا گشایشی در فلاکت هر روزه اش بکند و تو امکانی که می خواهد را نداری که در اختیارش بگذرای و بغض محدودیت منابع گلویت را بفشارد و کاری از دستت برنیاید و بعد بروی در جمعی که نهایت دغدغه و دعوایشان سر فوکوس نامناسب عکس فلان آقا در فلان ویژه نامه ی خبری فلان تشکیلات دولتی ست که می خواسته فلان بهره ی سیاسی را از آن ببرد و نشده و زیر تا بالای تشکیلات و نظام و انقلاب را سر همین دو دانه عکس ناقابل به چالش امنیتی کشانده است! و فکر کنی اگر مرد به تظلم آمده، جنگ زرگری این قوم را می دید چه می گفت و چه می کرد و فکر کنی خود تو اگر از بیرون قصه را می دیدی چه فریادها که نمی کشیدی!
سیستم اداری آدم را مسامحه کار می کند! به انکار مکوش...
قبل تر رای ام را در فقره ی نفس انتخابات و انتخاب کردن و به انتخابات گذاشته شدن به عرض رسانیده ام. بماند که بعض دوستان که عمق دیدشان منتهی می شود به نوک دماغ مبارک، متعاقب آن اجتهاد فرمودند که مشرب فکری این کمترین با تفکر آسمانی امام تعارض دارد و بگذریم که حال نه مجال پرداختن به شبهه ی حضرات ابوموسای اشعری مسلک در خصوص عقیده ی ماست و نه غرض ِ این سیاهه، سفید کردن ذهن ایشان...
اما بعد! ایام جاری که مردمان مهیای شرکت در جشن سی و چندم مشارکت سیاسی در قالب انتخاب وکلای مجلس نهم اند و زعمای قوم، آنان که خود را لائق و لاحق قبای نمایندگی می بینند در کار عرضه رای و نظر و نام خود به خلق الله اند و مشغول یارگیری و تنظیم نطق های تبلیغاتی، برای یک هفته ی سرنوشت ساز قبل روز اخذ رای در جمعه ی انتخابات، هی راست و چپ نفر مستقیم و غیر مستقیم می فرستند سراغ حقیر برای مذاکره و البته یارکشی. نمی دانم چه انگاری هست بین ایشان و ما را چه انگاشته اند، اما این را می دانم که من در پس سال ها مشق سیاست کردن، این را آموخته ام که در ایام فتنه چون آن شتر باشم که امیر علیه السلام فرمود: «كُن في الفِتنَه كابن اللبون لا ظهر فيُركَب و لا ضرعٌ فيُحلب.» - به هنگامه فتنه ها همچون فرزند شتر باش ، نه پشتی دارد تا سواری دهد و نه سینه ای تا شیر دهد. - و این چند سطر پاسخی است به دوستانی که این چند روزه به انحای گوناگون خواستند یارکشی مان کنند و یا زیر زبان مان را بکشند در فقره ی انتخابات دوازدهم اسفند سنه ی جاریه.
و خدا ما را از این گذار پر نشیب و فراز به سلامت بگذراند. آمین.
خواب عجیبی دیده بود. آن قدر که دست به دامن واسطه ای شد تا معبّر معتبری در قم رویایش را تعبیر کند و حال پریشانش آرام شود. عهد در تلاطم اثر خواب عجیبش زد و کفش هایش را دزد برد و مجبور شد برود کفش نو بخرد. کفش هائی سبک و نرم که احساس پرواز به ش می داد و فکری شده بود با کفش هائی که نو کرده، لاجرم باید راهش را هم نو کند. در خوش دلی قدم زدن با کفش های نو، تلفنش زنگ خورد و تعبیر خوابش را گفتند که سعد است و نیکوست و توفیق توبه خواهد یافت و یحتمل سفر مکه در پیش خواهد داشت. آرام شد اما هزار فکر دیگر به سراغش آمد. او کجا و مکه کجا؟ تازه صحنه هائی که در خواب دیده بود چه ربطی به توبه و سفر حجاز می توانست داشته باشد؟ و این که بر او چه گذشته که کفش هایش وقتی نو شدند که خوابش تعبیر شد؟ و تلاقی این اتفاقات بی ربط برای او که سال به سال خواب نمی بیند از چیست؟
دیدمش. دیر وقت بود. گفتم برای یک نفر جای خالی داریم. می آئی برویم اربعین را کربلا باشیم؟
نمی دانستم حکایت کفش ها و خوابش را. نمی دانستم فکری شده که راهش را نو کند با کفش های نو. نمی دانستم به ش گفته اند برخواهی گشت. نمی دانستم بشارتش داده اند که سفر قبله نصیبت خواهد شد!
نمی دانستم...
دی شب وقت پخش تکه ی هفدهم داستان شوق پرواز عباس بابائی، وقتی عباس، خجسته فر را بعد از اولین پرواز جنگی اش در آغوش کشید، کسی که بغل دستم نشسته بود و تا دلت بخواهد خیال پرداز است و ذهن قصه سازی دارد گفت: انگار او توئی و خجسته فر فلان دوستت! که هرجا باهمید و جور هم را می کشید و جانتان برای هم در می رود...
کار به ذهن سیال و خیال پرداز او ندارم. اما از قیاسم با شهیدی که اسطوره بود کیفور شدم. بعد یادم افتاد ایام جوانی، بعد از هر وعده ی غذا در خانه ی دانشجوئی که رسم کرده بودیم نفری یک دانه دعای کوچک کنیم و جمع آمین بگویند، کسی از جمع ما همیشه این دعا را می خواند که: « خدایا صورت ما شهیدی ست، سیرت ما شهیدی بفرما!»
و یادم افتاد هنوز با اجابت این دعا فاصله ها دارم و هنوز گیر کرده ام در صورتی که شبیه شان است بی آن که سیرت من و کسان دور و برم، به گرد پای سیرت نیکویشان رسیده باشد...
سعی کردم یادم بیاید دفعه ی قبل خودم را چه کسی جا زده بودم. هر طور شده بود باید از مخمصه رها می شدم.
«آهان بله... رنگ کردن خونه ها برای آخر هفته ها بود. در اصل همینی هستم که الان به تون گفتم؛ یعنی شاگرد ِ نجاری. زیر دست یه کابینت ساز کار می کنم»
=====
هویت بازی. وین ونگ. ترجمه ی امیرحسین هاشمی
ماهنامه ی داستان همشهری. شماره ی مهر نود.
'هر از گاهی که خیلی دور و برت شلوغ می شود و فکر می کنی یل تک تاز میدانی و محور جمع دوستان، خدا به صورتی کاملن هدفمند و استادانه و ناگهانی، از جائی و جوری که هیچ به عقلت خطور نکند، طوری خلع سلاحت می کند خودت بمانی و خودت. بی هیچ یال و کوپالی و بی هیچ پس رو و پیش رُوی! خدا اگر دوستت نداشته باشد می گذارد در همان هفت قفل غفلت گیر کنی و سیر در هپروت آمال دست نایافتنی ِ طولانی تو را از خود غافل کند و از راه باز دارد. سخت است آدم کژراهه برود و انگار کند درست در مرکز هدایت گام برمی دارد و هر روز که بگذرد این تغافل ضخیم و ضخیم تر شود...
و لذت سیر در مسیر پر پیچ و خم دوست داشتن، به تلنگرهای گاه و بیگاه و بی چاره گی های هر از گاه و ناگهانش است.
اهل معنا خبرشان بیشتر است...
از یک جائی به آن ور تَرَش دیگر قلب شروع می کند به تیر کشیدن. درد دل تنگی، درد دوری، درد نرسیدن و مهجوری اول هایش خواستنی و عاشقانه است. بعد که زمان می گذرد رسوب می کند، ته نشین دلت می شود. می رود لای گوشت و پوستش به اصطلاح. جوریکه بگویند: تنیده در روح و جانش. طوریکه اگر غور کنی در دل آن آدم زار، نفهمی کجای دلش دل است و کجایش درد! و گاهی درد آن قدر پر رنگ می شود که همه ی دلت را در بر می گیرد و یادت می رود دلت داشت یر می کشید. دلت درد داشت... و بغض دلت سنگین بود...
حکایت ما و درازی دوری تو نیز این قسم است. ما از بس که نبوده ای به شب دراز و درازی شب، عادت کرده ایم. و انگار کرده ایم که شب و شب دراز پدیده ی میمونی است! آن قدر که برای دراز ترین شب سال مراسم و مناسک ویژه داریم و از چند روز مانده به آن شب دیجور و دراز، تدارک شب بیداری اش را می بینیم و و خانه را و سفره را به میمنت! آن به انواع اطعمه و اشربه می ارائیم!
بس که تو نبوده ای، ما انگار کرده ایم نبودنت جزئی از رسوم سالیان دور بوده و به رسم آبا و اجدادی مان و درست در همان غفلت پدران مان، شب های دراز را جشن می گیریم بی ان که بدانیم ما نه برای شب که به لزوم حضور در صبح آفریده شده ایم.
شب هر چه دراز تر، خواب بیش تر و خواب هر چه بیش تر، خماری و غفلتش بیش تر!
خدایا!
به حق طلوع صبح و نزدیک آن
ما را از شر شب و شب دراز و دوری صبح در امان بدار و ما را به صبح برسان!
الیس الصبح بقریب؟*
============
*.- (سوره ی مبارکه ی هود. قسمتی از آیه هشتاد و یکم)
از من می شنوید هر از گاهی - همیشه نه ها! فوق فوقش چند سال یک بار - برای کسی که دوستتان دارد و دوستش دارید طاقچه بالا بیائید. گیر و گورتان اتوماتیک رفع می شود! نشان به آن نشان که دی شب ناامید و بی حوصله و بی طاقت وقتی با مهدی رفتیم سراغ آن یک نفر که دوستم دارد و دوستش دارم و بودنش می ارزد به کلهم اجمعین دنیا و آخرتم و برخلاف هر بار که خم می شوم و صورت ماهش را می بوسم، راست ایستادم و به نشانه ی قهر نه خم شدم و نه بوسیدمش و ته دلم گفتم اگر کاری نکنی که اربعین را با بچه ها کربلا باشم تا قیامت... و حرفم را خوردم و ته همان دلم لحن قهرم را ویرایش کردم که: اگر کاری نکنی اربعین را با بچه ها بروم کربلا تا آخر ِ ... آخر ِ ... آخر ِ این هفته نه سراغت می آیم و نه می بوسمت و با همان حال طاقچه بالا و قهر آلود برگشتم و چشم های متعجب مهدی را دیدم که پرسید: چرا نبوسیدی اش؟ و فهمید که باهم قهریم! و سوار ماشین شدم و ته دلم قرص بود که دلش نمی آید تا آخر هفته سراغی ازش نگیرم و مطمئن بودم گیرم آخر هفته نشده رفع و رجوع می شود... و قربان دل دریائی اش بروم که تاب نیاورد آخر هفته شود تا کار ما را راه بیاندازد و صبح نشده تلفنم به نشانه ی اضافه شدن نامم به کاروان زائران اربعین حسینی (علیه السلام) چند نوبت زنگ خورد...
از من می شنوید هر از گاهی کاری کنید کسی که دوستتان دارد لطف بزرگی برایتان بکند. عشق به همین چالش هایش عمیق می شود و در جان آدم رسوخ می کند.
از من می شنوید یک بار هم که شده، کسی را که دوستش دارید به چالش بکشید!
فکر کن یک شب سرد پائیزی - زمستانی، کز کرده ای کنار بخاری شعله ور گازی خانه تان که پیچش را تا جا داشته پیچانده ای تا هر قدر که نایش می رسد گاز بدمد در کوره ی افقی بخاری و ارتفاع شعله های آبی را که حالا بیشترشان زرد شده، بلند تر کند و تا جا دارد هوای سرد اتاق را گرم.
فکر کن در سُکر سرمای بیرون و گرمای مطبوعی که دارد کم کم اک می خزد زیر پوستت یواش یواش پلک هایت سنگین و سنگین تر شوند... آنقدر سنگین که تو را با خود ببرد به خوابی شیرین و سنگین...
فکر کن چشم باز کنی و بعد خمیازه ای طویل، به صدای تیتراژ اخبار ساعت هفت صبح از خوابی عمیق بیدار شوی و ناباورانه بشنوی از مجری جوان و خوش چهره ی اخبار بامدادی که امروز: شنبه! سیزدهم اسفند یک هزار و سیصد و نود خورشیدی مطابق با دهم ربیع الثانی هزار و چهرصد و سی و سه قمری برابر با ...
و در خماری بین خواب و بیداری، بفهمی که از فتنه ای سنگین، بی آنکه بدانی و بخواهی و بفهمی! عبور کرده ای...
از گردنه ی صعب و سختی که اگر بودی و بیدار بودی باید کلی انرژی و وقت و اعصاب برای عبور از آن خرج می کردی که ته ش یکی از چند نفر نامزد نمایندگی مجلس، گوی سبقت از رقبا برباید و فاتح قله ی پیروزی دوازدهم اسفند نود شود!
فکر کن، این دو سه ماه مانده تا انتخابات چقدر سخت خواهد گذشت و چقدر آبروها خواد ریخت و چقدر پرده های حرمت و حیا را خواهد درید!
فکر کن اینهمه دریدگی، برای وصال آن صندلی چرخان سبز در حوالی بهارستان می ارزد که زمستان این چنین سخت و سنگین را از سر بگذرانی؟
و فکر کن چقدر خواستنی است خوابی که تو را از این دو سه ماه ملتهب و پر فراز و فرود و حاشیه به سلامت! عبور دهد!
دوستی نادیده اما کار بلد، زحمت کشید و سر و سامانی به این جا و صفحات مرتبط داد. بین کار پیشنهاد فرمود که بیا یک کنتور برای صفحه ی اصلی نصب کنیم که بدانی آمار بازدید از صفحه ات در چه نُرمی ست و تو چه قدر دیده!! می شوی! کنتور را نصب کرد و خروجی کار برایم آنقدر غیر منتظره بود که به تاکیید پرسیدم آیا رقم های خروجی شمارنده واقعی اند واقعن؟ فرمود: (بَعله که واقعی اند!) و ما کیفور شدیم از بازدید روزانه ی قریب به سه صد و خورده ای نفر از وبلاگ مهجورممان و لاجَرَم بر سر ذوق آمدیم!
این چند سطر اما تعظیم و سپاسی است بی پایان به همه ی بزرگورانی که بی هیچ رد و اثری می آیند و می روند و کلمات و جملات این کمترین را می خوانند.
به مدد انرژی فراوانی که از شمار خارج از تصور خوانندگان در جان کلمات من جاری شده، بیشتر و پیش تر خواهم نوشت. آن قدر که نوشتن آموزم و سپاس حضور را با نوشتن بپردازم.
باشد که باشید!
یا علی مددی
=====
پی نوشت:
آمار خوانندگان وبلاگ را در کنج چپ صفحه زیر تصویر و وکلمه ی شهید عزیزمان می توانید بجوئید!
وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا *
-----------
*.- (سوره ی مبارکه ی اسراء. قسمتی از آیه ششم)
من همیشه گفته ام که دو چیز در زندگی بیشتر از همه به درد یک مرد می خورد؛
اول داشتن یک جفت حیوان دست آموز و دومی داشتن یک زن که راه حل هر مشکلی را بداند. هر چند برای این سوال که کدام یک از دیگری مهم تر است، نتوانستم جواب قاطعی پیدا کنم اما در این که هر دو، جزء وسائل ضروری زندگی یک مرد هستند، شک ندارم.
=====
جای امن
گلادیس بین تری - ترجمه ی سودابه جهان گشت
ماهنامه ی داستان همشهری. آبان نود.
آذر که از نیمه بگذرد
دل تنگی پایان پائیز چنگ می اندازد در بغض آدمی که پائیز دوست است.
فکر کوچه پس کوچه های پائیزی آکنده از خزان هزار رنگ که برف اندود خواهند شد و طی فرایند ناخوشایند ِ تلاقی با گِل و لای، یخ خواهند زد و تو بجای لذت از قدم زدن های عصرانه، باید حواست باشد که سُر نخوری و کله پا نشوی کابوسی است که تا ته ِ اسفند و آمدن بوی بهار با تو خواهد ماند...
دم غنیمت است و پائیزی که ده روز و اندی از آن باقیست که فرمود: خُلِقتُم للبقاء و لا للفناء!
و آن که ما را دوست داشت و آفرید، خلقمان کرده برای بقای جاویدان و غوطه وری در لذتی که عشق نامیده است... و نه فنا در دنیائی که هر روز به رنگی و شیوه ای است!
زنده گی
جریان دارد! و در جریان بودنش خواستنی است.
اما خیلی ها بی آن که بخواهند از گردونه ی زنده گی پرت می شوند...
روزی هزار هزار آدم
که سر دست می گیریمشان و پرت شدنشان را که مرگ می نامیم، به عزا می نشینیم!
اما
من آدم هائی را سراغ دارم که سال هاست عمرشان به دنیاست. انگار تمامی نداشته باشد عمری که از خدا گرفته اند. انگار که خدا آن ها را به شهادت روزهائی که می گذرند مبعوث کرده باشد. یا گوئی حجت بالغه ای باشند برای آن آیه که روز نخست خلقت فرمود: اِنّی اعلم ما لا تعلمون! *
و زنده گی
- و نه آن حیات نباتی که مقهور نان و آب و اکسیژن ناخالص! است -
چنان در آنان تنیده که مدارشان از حلقه ی تاریخ و روز و ماه و سال گذشته و وقتی بعد سی سال می روی سراغ مانده گانی که از آن ها جا مانده اند، قبل تر از هر سخنی و سلامی، میهمان اشکی می شوی که در قاب چشم حسرت بارشان تراویده.
این جاست که می فهمی عند ربهم یرزقون ** یعنی آنان که باید! زنده بمانند تا شاهد و مبشر و گواه روزهائی باشند که با ما بوده اند و زیسته اند، و آن قدر نزدیک که هیچ روزی حضورشان بر ما عیان نشد و یادمان بیشتر اوقات بی آن که بفهمیم شان غافل از یاد شاهدانی بود که خدا هیچ گاه زمین را بی شهادت ایشان خوش نداشته است... و این افشای سرّی است که اول بار بر روی نِی عیان شد...
ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم، کانوا من آیاتنا عجبا؟! ***
=============
*.- (سوره ی مبارکه ی بقره. قسمتی از آیه ی سی اُم)
**.- (سوره ی مبارکه ی آل عمران. قسمتی از آیه یکصدوشصت و نهم)
***.- (سوره ی مبارکه ی کهف. آیه ی نهم)
دوست دارم شبیه تو شوم
شبیه کلمهای که خدا دوستش دارد؛
شهید


اولین شب جمعه ی محرم 1433 بیرق سرخ حسینی، میهمان هیئات دارالمومنین خوی بود. به همت جوانان عاشورائی شهر، پرچم متبرک سیدالشهداء علیه اسلام در پنجمین روز از ماه محرم در مساجد و تکایای خوی دوره گردانده شد و خیل عاشقان حسینی، با تبرک آن جان تازه کردند. تصاویر فوق مربوط به مسجد مصفای حاجی بابا می باشد.
الهم انعمت فَزِد! و ارزقنا شهاده فی سبیلک. آمین.
====
تصاویر بیشتر در سایت خوی آنلاین