شنبه، ۲۸ آبانماه ۱۳۹۰

چهل و شش سالش است. موهایش سفید شده و قدرتی خدا یک دندان سالم برایش نمانده. کمرش کم کم دارد شکل منحنی به خود می گیرد و توان بالا نگه داشتن دست هایش را حتی به قدر تعویض یک لامپ سوخته ندارد. و در یک کلام، بقول زروئی نصرآبادی در چک آپ های پزشکی اش می کشد تنوره؛ تری گلیسرید و قند و اُوره!
اما تا دلت بخواهد جوان دل و دل خوش است. در آن سن و سال و با آن یال و کوپال، هنوز دنبال روش های نوین ابراز عشق به همسر است و خود را از هیچ تمتعی در این خصوص بی نیاز و بی بهره نمی داند! و صبح تا شام، کارشان فرستادن اس ام اس های عاشقانه به هم است. با ادبیاتی عشقی و آتشین به سیاق جوانک های شانزده هیفده ساله و مخلص کلام این که حکایت پیری و معرکه گیری این دو کبوتر عاشق شهره عام و خاص اداره مان شده. و کار ما دست انداختن و متلک پراندن به این دو عاشق سر پیری معرکه گرفته است و این دو فارغ البال، بی آن که ملامت ملامت گری درشان موثر افتد به دل و قلوه ستاندن از هم مشغولند و لحظه ای غفلت از عشق! را موجب یک عمر پشیمانی می دانند.
این بود تا شب جمعه ی پیش که به اتفاق رفیقی حین شب گردی، خوردیم به پستشان. مطابق معمول بچه ها را مشغول نخود سیاه ِ منزل کرده بودند و دو تائی زده بودند بیرون و باز بازار تبادل دل و قلوه شان به راه بود. چنان محو هم دیگر بودند که متوجه من و ماشین ِ تابلو تر از خودم نشدند. پشت فرمان، انگشت سبّابه اش را گره زده بود به سبّابه ی زنش و زیر نور چراغ زنبوری های کمربندی خروجی شهر، داخل ماشین با دنده ی سنگین، یالّی ِ دو نفره می رفتند و به هر بحر و فراز و فرود ِ ضربات سه گانه ی ستون کش ِ یالّی، به جای پا، سر را در هوا می چرخاند و غرق در لذتی دو نفره بودند بی هیچ تکلفی! سر به سرشان گذاشتم. می دانستم در هپروتی سیر می کند که عقلش نرسد نمره ی ماشینم را بخواند و متوجه شود که مزاحم خلوت دو نفره شان منم. خوب که سربسرشان گذاشتم و کشیدم کنار تا بیاید و ببیند که مخرب خلوت شان منم تا یک دل سیر دیگر هم بخندم، وقتی داشت دور می شد، وقتی رد ترسی شیرین و آلوده به حیا و خجلت از فحوای سلامش در آن دل شب بارید، وقتی باز بی توجه به نگاه های سنگین ما و دل پیچه ای که از خنده گرفته بودیم، دست زنش را گرفت تا ادامه ی عیش شان را کوک کند، یاد حضرت خواجه افتادم که می فرمود:
صحبت العشق لانفصام لها...
در کار عشق مجال هیچ انفصالی نیست... حتی اگر نوه دار شده باشی و تری گلیسیرید خونت بالای هزار باشد و اُوره در خونت تنوره بکشد!

بخش نظرات - تعداد نظرات: 3 نظر
جایی میان ابرها در تاریخ شنبه، ۲۸ آبانماه ۱۳۹۰، ۱۰:۵۴ بعدازظهر نوشته است:

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی...

این روزها چشم به شبکه هفت تلوزیونم . . .
مشاعره با چفیه . . .


منتظرم
یا حق

مدیر کلیدها داد به من. - من میرم جبهه و بچه ها را به تو می سپارم. چهل نفر از بچه ها سر کلاس نرفته بودند و می گفتند: «توی مدرسه ای که آقا مدیر نباشه، ما نمی مونیم!» می خواستم برایشان توضیح بدهم که از در بیرون رفتند. -بچه ها کجا می رید؟ - بچه ها: همون جایی که آقای مدیر رفته!

  • جدیدترین مطالب
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
لک‌لک‌ها
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۹۱
آئینه‌ی آینده
دوشنبه، ۱ خردادماه ۱۳۹۱
ورود ممنوع!
یکشنبه، ۳۱ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
957 بازدید
بازدیدهای دیروز:
873 بازدید
کل بازدیدها:
140562 بازدید
افراد آنلاین:
7 نفر
فيد وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType