نگاه نافذ و چشم های آبی، لبخند همیشگی ِ روی لبش، لحن کلام نافذ و شخصیت عمل گرا و کاریزمای اسطوره ای دست نایافتنی مردی که مرغ خیالم در اوج ترین پروازهایش از قوزک پاهای او بالاتر نمی تواند پرید. موسای صدر، مسیح لبنان. مرد ِ مراد چمران. پدر یتیمان جبل عامل. جلودار امتی که بیدارشان کرد. مبشر رستاخیز عظیم سرزمین لبنان و شیعیان ستم کشیده اش... هر بار که نام نامی امام را می شنوم، روح سرکشم با همه ی سرکشی هایش تمام قد به قامت رعنای امام ِ بلند قامت، سر خم می کند... هر صبح، قبل نماز، چشمانم میهمان تلاقی با چشم هایش است. چشم هائی که قاب شده است روی کتابخانه ی کوچکم. قاب عکسی که دختر امام، سال ها قبل هدیه اش کرده... و امام نه امام ِ لبنانی ها و نه حتی امام ِ شیعیان، که امام آن بستنی فروش مسیحی جبل عاملی بود و هست! که هر روز بعد نماز ظهر در کافه ی کوچکش، سر پا بستنی می خورد تا بفهماندمان که: «کذلک جعناکم امتاً وسطا!»
امام! تو قصه نیستی! تو اسطوره ی هر روز و هر زمان مائی. تو، پرسش همیشگی ما، در باب کرامت انسانی! تو امام سفر برده ی مائی که روزی چون یوسف به آغوش یعقوب برخواهی گشت که فرمود:
یا بَنیَّ اذهبوا فتحسسوا من یوسف وأخیه
و لا تیأسوا من روح الله
إنه لا ییأس من روح الله إلا القوم الکافرون *
------------------------------------------------
و تو روح خدائی و من نه مایوس از بازگشت تو، که یقین دارم موسای مسیح، روزی بر خواهد گشت...
=================
*.- (سوره ی مبارکه ی یوسف. قسمتی از آیه ی هشتاد و هفتم)
چهل و شش سالش است. موهایش سفید شده و قدرتی خدا یک دندان سالم برایش نمانده. کمرش کم کم دارد شکل منحنی به خود می گیرد و توان بالا نگه داشتن دست هایش را حتی به قدر تعویض یک لامپ سوخته ندارد. و در یک کلام، بقول زروئی نصرآبادی در چک آپ های پزشکی اش می کشد تنوره؛ تری گلیسرید و قند و اُوره!
اما تا دلت بخواهد جوان دل و دل خوش است. در آن سن و سال و با آن یال و کوپال، هنوز دنبال روش های نوین ابراز عشق به همسر است و خود را از هیچ تمتعی در این خصوص بی نیاز و بی بهره نمی داند! و صبح تا شام، کارشان فرستادن اس ام اس های عاشقانه به هم است. با ادبیاتی عشقی و آتشین به سیاق جوانک های شانزده هیفده ساله و مخلص کلام این که حکایت پیری و معرکه گیری این دو کبوتر عاشق شهره عام و خاص اداره مان شده. و کار ما دست انداختن و متلک پراندن به این دو عاشق سر پیری معرکه گرفته است و این دو فارغ البال، بی آن که ملامت ملامت گری درشان موثر افتد به دل و قلوه ستاندن از هم مشغولند و لحظه ای غفلت از عشق! را موجب یک عمر پشیمانی می دانند.
این بود تا شب جمعه ی پیش که به اتفاق رفیقی حین شب گردی، خوردیم به پستشان. مطابق معمول بچه ها را مشغول نخود سیاه ِ منزل کرده بودند و دو تائی زده بودند بیرون و باز بازار تبادل دل و قلوه شان به راه بود. چنان محو هم دیگر بودند که متوجه من و ماشین ِ تابلو تر از خودم نشدند. پشت فرمان، انگشت سبّابه اش را گره زده بود به سبّابه ی زنش و زیر نور چراغ زنبوری های کمربندی خروجی شهر، داخل ماشین با دنده ی سنگین، یالّی ِ دو نفره می رفتند و به هر بحر و فراز و فرود ِ ضربات سه گانه ی ستون کش ِ یالّی، به جای پا، سر را در هوا می چرخاند و غرق در لذتی دو نفره بودند بی هیچ تکلفی! سر به سرشان گذاشتم. می دانستم در هپروتی سیر می کند که عقلش نرسد نمره ی ماشینم را بخواند و متوجه شود که مزاحم خلوت دو نفره شان منم. خوب که سربسرشان گذاشتم و کشیدم کنار تا بیاید و ببیند که مخرب خلوت شان منم تا یک دل سیر دیگر هم بخندم، وقتی داشت دور می شد، وقتی رد ترسی شیرین و آلوده به حیا و خجلت از فحوای سلامش در آن دل شب بارید، وقتی باز بی توجه به نگاه های سنگین ما و دل پیچه ای که از خنده گرفته بودیم، دست زنش را گرفت تا ادامه ی عیش شان را کوک کند، یاد حضرت خواجه افتادم که می فرمود:
صحبت العشق لانفصام لها...
در کار عشق مجال هیچ انفصالی نیست... حتی اگر نوه دار شده باشی و تری گلیسیرید خونت بالای هزار باشد و اُوره در خونت تنوره بکشد!
طی این سال ها هر بار که خواسته ام چیزکی بنویسم، قبلترش چیزی از درونم جوشیده و آنقدر جوشیده که سر ریز شده و ریخته روی کلماتی که جمله هائی شده اند که باید!!! می نوشتم شان تا بقول امام عاشق، حضرت صادق علیه السلام: دل م به نوشتن شان آرام شود. خاصیت عجیبی که در نوشتن نهفته و بارها و بارها آن را آزموده ام و یقین دارم که نوشتن آرام بخش ترین مُسکّن روزهای گذار است. و روی همین حساب است که سفارشی نوشتن در مرام م نیست و نمی تواند باشد. و باز روی همین حساب است که انتظار بی جا و شاید به جای دوستان ِ دور و نزدیک برای بعضی موضع گیری های نوشتاری، همیشه ی خدا بی جواب می ماند و خاطر دوستان آزرده.
با همه ی این اوصاف، این یک پست کاملن سفارشی است. و اگر نبود نام نامی حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها، سفارش نوشتن این پست نیز می رفت قاطی الباقی باقالی ها!
اما بعد. سال ها پیش در ایام جنگ خبر شدیم که رزمنده ای از آشنایان ِ نزدیک، جراحت سختی برداشته و عهد، وقتی رسیدیم بالای سرش که پس از عمل جراحی چند ساعته ای که روی دست مجروحش انجام شده بود، تازه داشت به هوش می آمد و کسی را نمی شناخت. تصویر آن لحظه که هی سر می چرخاند تا کسی را بین آن همه آدم که همه از آشنایانش بودیم بشناسد هیچ از خاطرم نمی رود و ماندگارترین لحظه ی آن دیدار ماندگار، آن ثانیه ای بود که چشمانش قفل شد روی عکس قاب شده ی شهیدی که به دیوار بود و بین آن همه آدم و در آن حال و هوا، تنها او را شناخت و با صدائی خفیف، درآمد که نمی گذارم خونت روی زمین بماند... حتی اگر خونم اگر ریخته شود و از پا بیفتم... و همه ی این جملات حماسی ِ بی اختیار، از زبان کسی می جوشید که در نظرم مظهر غیرت و همیت بود و من می دانستم که آدم ها وقتی به هوش می آیند در هپروت بین هشیاری و بی هوشی مکنونات قبلی شان را رو می کنند...
این بود تا ذکر رفیق به تازگی عمل پیوند قرنیه کرده ی ما که چند پست قبل ذکر خیرش رفت هم به آن اضافه شد! مادرش می گفت وقتی داشت به هوش می آمد در خواب و بیداری فقط یا زهرا می گفت و لا ینقطع نام حضرت صدیقه را می برد... آن قدر که همراهان منقلب می شده اند و یازهرا های هادی ِ ما از آن تاریخ نقل محافل است. و من دانستم که مالک ِ بلامنازع ِ دل ِ پاک رفیق ما نام نامی صدیقه ی کبری سلام الله علیهاست.
این ها همه بود تا در منبری از منابر فریضه ی مغرب و عشاء مسجد، ذکر اوقات سُکر و بی هوشی آدمی رفت و شیخ فرمود که آدم ها هیچ اختیاری در کنترل دل و ضمیر ناپیدایشان در آن ساعات ندارند و هرچه می گویند آن است که هستند که هادی، سقلمه زد که یادم بیاندازد او وقتی به هوش می آمده مکنون قلبش را لو داده و خواست تا چیزکی در فضیلت دلش!!! بنویسم. و نمی نوشتم تا دی شب که نا خودآگاه گفت: آن بار ناخودآگاه ِ دلم دست بی بی بود و او را صدا زدم، نمی دانم وقتی می روم برای عمل دوم هنوز دل در گروی ایشان خواهم داشت؟
امام صادق علیه السلام فرمودند:
هرکس از شما حقّش را با دو شاهد می گیرد،
در حالیکه جدّم امیرالمؤمنین علیه السلام ، علیرغم آنکه در غدیر هفتاد هزار نفر شاهد داشت، نتوانست حقّش را بگیرد!
(الصراط المستقیم ،ج2، ص79)
شهرها روح حاکم بر مدنیت، تاریخ، آئین و فرهنگ جماعتی را که میزبانی اش می کنند را نشان می دهد. به دیده ی من هر شهری برای خود ِ خودش، رنگ و بو و طعم و تصویر خود را دارد. و این از غنای فرهنگ و تمدن ایران است که حتی دو شهر هم جوار با فاصله ی کمتر از پنجاه کیلومتر هم می توانند آداب و آئین و ارزش های متفاوت و یا حتی متضاد باهم داشته باشند.
بی راه نیست اگر انگار کنیم هر شهری تصویری در قاب خیال شاعرانه ی هر کس دارد و این شاعرانگی گاهی آن قدر پر رنگ می شود که تو را بی آن که دلیلی داشته باشی، کیلومترها از خانه و کاشانه ات آواره می کند و به شهر مقصود می کشاند تا ریه ات پر بشود از هوائی که دل تنگ تنفس در آن شده ای.
و صد البته که شهرهائی ماندگارترند که نام حبیب در آن ها پر رنگ باشد و آن جا پر باشد از یاد حبیب.
خاصه این که روزی برسد که یاد حبیب باشد و نشان حبیب نه!
الغرض، فردا بار دیگر! میهمان شهری که دوست ش می داشتم ام و این بار نشان حبیب نیست...
تهران، اگر برای همه شهر دود و ترافیک و صف های طویل و زندگی در حال دویدن است، برای من روزی روزگاری شهری بود که حبیب داشت. نشان حبیب داشت. یاد حبیب داشت...
پی نوشت:
عنوان پست را از کتاب ماندگار مرحوم نادر ابراهیمی به عاریت کش رفته ام! روحش شاد و قلم ماندگارش تا ابد ماندگار.
یکی از لذت ها و نیازهای روحی ام حضور و اقامه فرائض یومیه در مساجد قدیمی است. انگار کن مساجد جدیدالاحداث با مصالح روزآمد و شیک! سنخیتی با روح آکنده از سنت و اسطوره گرای من نداشته باشد. در نظر ذائقه ی من، انسان ها هر قدر سنت گراتر همان قدر خواستنی تر و جذاب تر و دوست داشتنی تر. و قدیم تر ها که ساختن و پرداختن و از آب و گل در آوردن پدیده ای به سهولت امروز نبود و هیچ چیز در ابعاد انبوه، نه وجود داشت و نه تولید! می شد و بنا کردن هر چیز مستلزم مرارت فراوان بود، ساختن یک مسجد، یک پل و یا حتی یک بنای معمولی برای سکونت حاصل نمی شد مگر با عزمی راسخ و عشقی مداوم و مجاهده ای عظیم در خور ِ آن. که اگر عشق نبود، هیچ سنگی روی هم بند نمی شد! و نه مثل الان که سیمان و میلگرد و آرماتور، کاری می کنند کارستان و هر چیزی را روی هر چیزی بند می کنند. بی آن که عشقی درمیان باشد... و این چنین بود که ابنیه ی تاریخی چون پایشان مرارت ریخته شده بود و عشق، از دل بر آمده بودند و لا جرم بر دل می نشستند و خواستنی می شدند و خواستنی مانده اند!
آدم ها هم پیرو این قاعده اند. آدم ها هر قدر مقاوم در برابر فرهنگ ماشین و دود و مدرنیته، همان قدر خواستنی هستند و جذاب. و انگار مغناطیسی حول محور وجودشان باشد که تو را ناخودآگاه، بی آنکه حتی او را بشناسی اش، جذبت می کند و تو شیفته ی آن آدم ِ ناشناخته ی غریب می شوی.
غرض، در لابلای فرهنگ مدرن، های و هوی ترافیک و بوق ممتد ماشین ها هنوز اگر دلت زنده باشد، هست کُنجی که به گوشه آن بخزی و در ورای سیل روزمرگی، دلت را میهمان جرعه ای از مِی ِ ناب ِ سنت کنی. و هستند کسانی که پیمانه ات را پر از لذتی کنند که روحت سخت تشنه ی آن شراب صافی است.
...
معلم بود. بعدها، روح سرکشش کار او را به حوزه کشاند و بعد سال ها معلمی، از نو شروع کرد و ضَرَبَ ضَرَبا خواند و آن قدر خواند که لائق کسوت روحانیت شد و مفتخر به پوشیدن لباس پیامبر صلی الله علیه و آله.
پیرمرد بود که شناختمش. ظهر هر روز قرار نانوشته ای بود بین من و او که او امام باشد و من ماموم و پشت سر او، فریضه ی ظهر و عصر را ادا کنم و او در آن مسجد ِ قدیمی ِ آجری، بین دو نماز به قاعده ی چند دقیقه سر پا بایستد و بر خلاف همه ی منبر ها که بیشتر وعظ و خطابه اند، از حسین برایم، برایمان بگوید. و من هر روز مشتاق روضه ای بودم که می خواند و روضه اش نه شعر داشت و بحر و قافیه و سجع. حرف می زد. روایت می کرد. از احوال سیدالشهداء می گفت. و فقط می گفت! و لحن گفتنش آن قدر جذاب و از دل برآمده بود که بر دل می نشست و دل می گدازید و قاب چشم ما را میزبان اشک چشمی می کرد که می گفت هر قطره اش اگر بر آتش دوزخ بیفتد، گلستان ابراهیمش می کند...
این چنین بود حکایت ما و شیخ محرم صفرعلیزاده که سال های سال، طنین صدای حسینی اش در ملکوت مسجد شیخ طنین انداز شد و دی روز در لابلای روزهائی که قافله ی حسین عزم کرب و بلا دارد، دعوت حق را لبیک گفت و به قافله ی حسین پیوست...
و این چند سطر، تعظیمی بود به قامت بلند مردی که مدیون همیشگی شور و احساس حسینی اش خواهم بود و این نه ادای دِین که وظیفه ای بود که باید ادا می شد.
روحت شاد مرد عاشق!
روحت حسینی مرد عاشق!
روحت قرین حسین، پیرمرد ِ پیر غلام ِ عاشق...
چشم چپش را عمل کرده است. قبل عمل پر از اضطراب و تشویش بود. حتی می ترسید سالم از عمل بیرون نیاید و آن نیمچه نوری هم که برایش باقی مانده کور شود و عمل ظریف پیوند قرنیه ی چشم چپ، منجر به کوری کامل و دائمی اش شود. چشم، و عمل پیوند و حواشی و قیمتی که برای آن پرداخته بود، از مدت ها قبل عمل، تیتر ِ یک ِ حرف هایش بود و همه به جز خواجه ی شیراز علیه الرحمه - ایشان هم به دلیل بُعد مسیر و محدودیت!!! وسائل ارتباط جمعی و اطلاع رسانی! - در جریان ریز ِ نحوه ی عمل و قیمتی که برای آن پرداخته و شخصی ترین حالات و اخبار و تاریخ عمل و مدت نقاهت و محدودیت های بعد آن بودند. و این تا آنجا پیش رفته بود که قیمت عمل پیوند در خانوده ی ایشان تبدیل به یکای رسمی ای شده بود که هر چیز گرانی را با آن می سنجیدند. مثلا قیمت یک پژوی پارس مدل 86 می شد شش تا پول عمل پیوند و یا قیمت ولیمه ی یکی از دوستان تازه از عمره برگشته، با یک حساب سر انگشتی می شد به عبارت یک عمل پیوند قرنیه و در کل تخمین قیمت اشیا و اندازه ی اهمیت جراحی های کوچک و بزرگ با یکای عمل ِ پیوند ِ قرنیه ی جناب ایشان ذرع می شد!
بگذریم. رفیق ِ شفیق ِ ما، حالا چند ماه بعد از عمل ِ موفقیت آمیز پیوند قرنیه هنوز آینه ی کوچک ِ جیبی اش را با خود دارد و هر چند دقیقه یک بار آن را جلوی چشم می آورد تا از طبیعی بودن محیط کره ی چشم و سرخ نبودن آن و عدم بروز هر عیب و علت دیگری در آن حوالی یقین حاصل کند و کلی از برنامه های روتین استخر و دریا و دو میدانی و حتی شوخی های یدی ِ رائج را به خاطر آن قرینه ی کذائی بوسیده و گذاشته بالای ظاقچه و زندگی اش را مداری کرده که محورش حول قرنیه ی چشم چپش می چرخد و عیار سنجش اشیاء و اسبابش نیز.
اراده ی ستودنی رفیق ما در التزام ِ عملی به پرهیز هائی که تجویز شده، مثال زدنی و غبطه خوردنی بود تا دی شب. تا دی شبی که بقول خودش بصورت آزمایشی سری به هیئت زده بود تا اشکی جاری کند و بیازماید که آیا گریه برای چشمش می تواند مضر باشد یا خیر؟
می گفت بعد این همه ماه دوری از هیئت، کلی هم دلش سبک شده و به قاعده ی خیساندن چند برگ دستمال کاغذی! گریه کرده است ئ تا اینجای ماجرایش خوبو نوستالوژیک بوده اما شب، وقت برگشتن حس می کند چیزی انگار در چشمش تکان خورده و به کمک آئینه ی جیبی و رصد محیط اطراف قرنیه، استنتاج کرده بود که گریه هنوز! با چشم پیوندی اش نمی سازد و می گفت با این حساب، امسال باید!! بی خیال عاشورا و تاسوعا شود...
این را گفت و انتظار داشت مثل همیشه که دوستانش، فصلی در نَعت پیش یابی و پیش بینی و آینده نگری اش سخن می کنند سخنی به تحسین بشنود که متوجه بغل دستی اش شد که به حسرت لب می گزید و می خواند:
دیده را فائده آن است که دل بَر بیند
ور نبیند چه بود فائده ی بینائی؟
و من دلم را نهیب می زدم که دل و دیده و دست و زبان به چه می ارزد اگر برای حسین نباشد و فدای حسین؟
وز دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به در آید؟
بعد التحریر:
یا ذبیح الله!
ای اسماعیل گزیده ی خدا؛
دست و دل و پای مثل منی، خیلی زودتر و ساده تر از این در دایره ی محاسبات دنیائی لرزیده و می لرزد. از دوری تو، از عقل و حسابی که مرا از تو جدا کند به که می شود پناه برد جز تو و در خانه ی تو؟ به تو که قتیل العَبَراتت خوانده اند و می دانم که استغاثه با اشک چشم های آلوده ی مثل منی حتی!، در دستگاه تو تا کجا بالا می رود... و إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ... *
و سلام بر تو سلام بر تو سلام بر تو... ای کُشته ی فتاده به هامون... ای کُشته ی اشک دیده ها...
و صل الله علی الباکینَ علی الحُسین...
============
*.- (سوره ی مبارکه ی فاطر. قسمتی از آیه ی دهم)
ده سال پیش تر بود آن وقت که عزم کردم باَّی نحو ٍ کان! سر از کار دنیای مجازی - آن روزها هنوز اینترنت می خواندندش و واژه ی دنیای مجازی استخدام نشده بود - دربیاورم، با کلی پرس و جو و تحقیق! موفق به ابتیاع مودمی شدم که با هزار ضرب و زور و گیژ و ویژ ارتباط دیال آپ برقرار می کرد با شبکه و قدر ارتباط تو با شبکه ی جهانی به اندازه ی ساعتی بود که روی کارتی که کارت اینترنت می خواندیمش درج شده بود و آن وقتی بود که هنوز خبری از تکنولوژی E1 و ADSL و وایمکس و GPRS نبود که نبود. و این در روزی بود تابستانی و گرم که من بلافاصله و در اولین ورود به دنیای مجازی پس آن گیژ و ویژهای ممتدی که وقت کانکت شدن از مودم صادر! می شد، در اولین صفحه ای که گشودم موفق به ساخت اکانتی در یاهو شدم که تلفیقی بود از چند اسم ترکیبی که ملغمه ای بود از چیزهائی که دوست شان می داشتم و ته ش با نشان (_) آندر لاین، اسم خودم را تپانده بودم و از شوق داشتن یک نشانی اینترنتی با این همه! مایه های ارزشی! چه فخرها که به خودم نفروختم!
بگذریم که آن زمانی بود که رسمی ترین ادارات و وزارتخانه ها نشانی الکترونیکی شان را از سرویس یاهو می گرفتند و هنوز که هنوز است ته ِ سربرگ خیلی از اداره جات نشانی الکترونیکی با پسوند yahoo.com@ باقیست...
اما بعد ها، خیلی سال بعد از آن اولین ارتباط کذائی و پس از گسترده تر شدن ضریب نفوذ اینترنت، گوگل افزونه ای به سرویس هایش اضافه کرد بنام جی میل که هر کس را در سرا پرده اش راه نبود الا به داشتن دعوتنامه از سوی کسی که قبلا سرویس جی میل داشته باشد و این مثل این بود که بخواهی برای دریافت گرین کارت آمریکا از هم وطن ت که سیتی زن آنجاست، دعوت نامه برایت بفرستد و فرستادن دعوت نامه ی جی میل در آن زمانه ی قحطی! که هر کاربر ده بیست تا دعوت نامه بیشتر نداشت، لطفی بود در خور تجلیل و کرامتی در خور تجلیل!و این حکایت طلب و استجابت، برای خودش داستانی داشت به قاعده ی مثنوی هفتاد من کاغذ!
باز بعد چند سال، اهالی مقیم جی میل که با کلاس تر از کاربران یاهو می نمودند، با پدیده ی کم سر و صدائی مواجه شدند به نام سیستم نسخه خوان گوگل (Google Reader) که کم کم تبدیل به شبکه ای قدرتمند از حضور افراد شد که می شد هر آنچه در نت افزوده می شود را به وسیله ی آن خواند و دوست داشت و به اشتراکش گذاشت. و این ابزار کم سر و صدا رفته رفته جزئی از زندگی روزمره ی جماعتی شد که (گودر)ی نامیده می شدند و گودر جزء لاینفک زنده گی شان شده بود و برنامه های درس و دانشگاه و تفریح و کارشان را با گودر تنظیم می کردند و نه برعکس!. و این بود و هر روز بهتر از دی روز بود تا یک ماه قبل که اخباری غیر رسمی مبنی بر تغییر و حتی حذف این سرویس دهان به دهان بین اهالی گشت و این هفته، شد آن چه نباید می شد.
و حالا چند روزست گودریّون سابق، با آن همه پهنای دوستی های شکل گرفته در شبکه ی نسخه خوان گوگل، با سرگشتگی تمام سعی به هضم آنچه ناخواسته جای گزین خوراک قبلی شان شده می کنند و بنا بر اخبار موثق، اکثر قریب به اتفاق آن جماعت کذائی در بلع این لقمه ی ناخواسته ناتوانند!
لکن، خیر این ماجرا برای منی که سالها گرفتار افسون این نسخه خوان جذاب بوده ام، فرصتی است که با حذف پدیده گودر در برنامه روزانه ام گشوده شده تا آن را مصروف خواندن کتاب های تلنبار شده ام است که هر بار و از هر نمایشگاه و بساطی ِ کنار خیابان می خرمشان به امید وقتی که آزاد شود و بخوانمشان. و این نبود و حاصل نشد تا آن که گودر به خاطره ها پیوست...
بقول ملای روم: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش!
و من در پس لذتی چند ساله از سیر در فضای مرحوم ِ مغفور! گودر، باز به غار تنهائی ام بر خواهم گشت تا لذت تنهائی را با کتاب های خاک خورده ام و به هر سطر ماندگاری که از کتاب های چاپ بیروت و سن پترزبورگ و تهران قدیم می خوانم به اشتراک بگذارم و لذت خواندن کتاب های قطور را لایک بزنم و با خودم به اشتراک مجددشان بگذارم تا مگر این بار به سِحر ِ کدام افسون از این آئینه های مکرر جادو از آن بیرون خزم...
موسم حج است و دوستان سفر قبله، یکان یکان زنگ می زنند که حال خوش شان را با من که روزی روزگاری هم پایشان و رفیق راه شان بوده ام در بیابان های پرلهیب حجاز، به اشتراک بگذارند. دوستانی که شاید اگر نبود ایام تشریق و منی و سعی و صفا، هنوز یاد من نمی افتادند و تلفن شان شماره ی تلفن مرا نمی گرفت. و من این روزها نه در حال و هوای اقلیم قبله و نه در فضای احرام که در حیرتی مطلق و ناشناخته ام. روزهای دهه ی ذی حجه که گفته اند افضل روزهاست خواهند گذشت و حیرانی از روح من نخواهد گذشت. این روزها فقط باید آیه بخوانم: اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... اَلَم یَجِدکَ یتیماً فآوئ؟ و وجدکَ ضالاً فَهَدئ؟ و ووجدکَ عالئاً فاَغنئ؟... می دانم که حیرانی مرا با تو سرانجامی نیست مگر تو خود رحمی آوری و سرّ سرگشتگی برملا سازی.
و شاید این جلوه ای از حق رحمانی رب جلی باشد که انسان ها هر سال در ده روز ذی الحجه، باید! قصد ِ خانه کنند! که فرمود: و لله علی الناس حِج البیت. من استطاع الیه سبیلاً و این حقی است که با توانستن و با تلاش برای توانستن محقق است...