رساله ی گذار
یکشنبه، ۱۷ مهرماه ۱۳۹۰، ۳:۳۹ بعدازظهر

روزهای داغ تابستان که شروع شد
تحملش کردیم
به امید روزهای هزار رنگ پائیز و خلسه های عصرانه اش و بوی چوب نیم سوز بساط آتش و کباب صبح جمعه اش
پائیز آمد و تو نیامدی
پائیز آمد و صفایش نیامد
...
پائیز را هم به امید زمستان و اسفند و شکوه پایانی اش
صبر می کنیم... تا مگر بهار بیاید و تو را بیاورد!
این وسط دل مثل منی سیخی چند که انتظار خبری ش نبود و نیست...
بماند که چله گرفته بودم تا مگر خانه ی آخرش برات وصلم دهند... که نمی دهند!
این اما، سر ِ ارادت ماست و آستان ِ حضرت ِ دوست!

ارسال شده در بخش: دل نامه، روزمره ها، نوستالوژی