یک بار «سید امام» او را در میوه فروشی کنار مدرسه دیده بود که سیب های لک دار را که ارزان تر بود جمع می کرد و در نایلون می ریخت. سید به پیشانی گِرهی پُر هیبت انداخته بود و گفته بود: « طلبه ی امام زمان، به جای دو کیلو سیبِ زده، یک دانه سیب می خورد؛ اما سیب ِ درست و حسابی. قناعت یعنی این.»
==========
قایق راندن به اقیانوس. مظفر سالاری. انتشارات سوره ی مهر
به نظر من، آل احمد در محیط تفکر اجتماعی ایران شاخصه ی یک جریان است. تعریف این جریان، کاری مشکل و محتاج تفضیل است. اما در یک کلمه می شود آن را«توبه ی روشن فکری» با همه ی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه ی «توبه» هست، نامید. جریان روشنفکری ایران که حدود صد سال عمر دارد، با برخورداری از فضل «آل احمد» توانست خود را از خطای کج فهمی، عصیان، جلافت و کوته بینی برهاند و توبه کند: هم از بد فهمی ها و تشخیص های غلطش و هم از بد دلی ها و بد رفتاری هایش.
آل احمد نقطه ی شروع «فصل ِ توبه» بود و کتاب «خدمت و ...» پس از غرب زدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه ... و ای کاش آل احمد چند سال دیگر هم می ماند.
تا مرهم زخم کهنه ما نمک است
هر سو که نگاه میکنم قاصدک است
من ماندم و یک درد به نام ِ پرواز
این درد میان مَردها مشترک است
نصف شبی کوبه ی در را از جا می کَنند. با چشم های نیمه بسته و خمیازه ای به گشاده گی در ِ دروازه ی شام، می روم پشت در. حلوای نذری آورده اند خیرات کنند و من هیچ ربطی نمی یابم بین خیر و خیرات و ظاهر زننده و هفت قلم رنگ آمیزی شده ی خیرات کننده گان! و آن ساعت شب! با همان خمیازه و چشم های پف کرده ظرف خالی را برشان می گردانم. صدای هر و کرّشان حتی بلند تر صدای چه چه خواننده ی زنی است که از سیستم صوتی خانه ای ست که حلوا در آن خیرات شده. تلفن یکی شان زنگ می خورد:
...آره اومدیم خونه ی دائی اینا. آخه فردا سال ِ دائیه! آره همون دائی م که شهید شده! تازه حلوا هم خیراتش کردیم... بچه هام همه خوبن...!

کتاب در فضائی رادیکال قصه را آغاز می کند. با شلاق واژه ای بنام «حرامی» و تعریف و توصیف آن که دم به ساعت بر سر قهرمان داستان فرود می آید. کلید واژه ای که به انحای گوناگون و تا می شده در فصل فصل کتاب درگیر و مرتبط است.
اگر چه به نظر می آید فصل های میانی کتاب کش دار و حوصله بر اند ولی در محاوره ها سعی شده تا از افعال تکراری و غیر ضروری پرهیز شود. البته این وسط نباید ترجمه ی قوی آقای غبرائی و چیره دستی ایشان در برگرداندن افعال و جملات و بومی سازی آن ها را نادیده گرفت. فضای محاوره ای داستان به شکلی چیده شده که ذهن مخاطب فعال و دچار چالش شود و سهم خلاقیت مخاطب در شکل دهی اتمسفر قصه، استادانه خالی نگه داشته شده تا هر کسی از ظن خود یار روایت گردد و روابط بین افراد و جملات براساس سیلان ذهنی خواننده مرتب شوند.
متن پُر است از تعلیق های جذاب و فرود و فروازهای دل نشین. جالب تر تلاقی قصه ی دو زن از دو دنیای متفاوت و ارتباط دادن هنرمندانه ی زنده گی این دو زن به هم است. انگار که خالد حسینی خواسته باشد مفهوم لیبرالی قضا و قدر را عملا به تصویر بکشد.
رفته ایم عیادت مردی گمنام. یکی از ته مانده های سپاه که هنوز و حتی الان یادش نرفته چرا لباس پاسداری پوشیده و هنوز لحن و فحوای کلامش پنجاه و هفتی است. لوطی است. بی تکلف و شجاع! هفته ی قبل با ته مانده های پژاک درگیر شده اند و جراحتی برداشته که دست چپش را قبل از خودش بهشتی کرده. از درگیر شدنشان می گفت و از نحوه ی جراحتی که برداشته. و انگار نه انگار که جای سالم در بدنش نمانده و باید بجای بالشی که حائل کرده بود بین جراحت دست و شکم و پایش، پرونده ی پزشکی اش را می زد زیر بغل و پله های بنیاد را یکی دو تا می رفت بالا تا درصد جانبازی اش را افزون کند...
مرد ِ ابر مرد قصه ی عصر این جمعه ی ما، شش ماه دیگر باز-نشسته می شود.
و من وقتی او با هیجان از شرح ماجرا می گفت، غرق در ساده گی خانه و دکور و زار و زنده گی اش بودم و فکر می کردم سرداری با این همه یال و کوپال مگر می شود این همه فقیرانه زنده گی کند و فکر می کردم که مگر اسطوره گان ایستاده ی این قوم را نسبتی با باز نشستن و از پا نشستن هست؟
------
پ.ن: عنوان پست را از شعر خانم نانیزاد به عاریت دارم که پارسال در محضر حضرت ِ آفتاب تقدیم جانبازان شد.
این حال که من دارم و این روزها که بر من می گذرند تواءم با نوعی خواستنی از کرختی است.
انگار در اتوبان بخواهی دنده ی معکوس بکشی بی آنکه فکر کنی ماشین پشت سری ات با سرعت 160 تا به تو خواهد کوباند!
انگار از دور تندی که برای خودت و کارهایت تعریف کرده ای کمی فارغ شوی.
می گوید این حال تو دوست داشتنی ترین و قابل تحمل ترین پوزیشنی است که می توانی به خود بگیری. متوجه چیزی که می گوید نیستم.
آدم خودش خود را از درون کمتر می تواند واقعی ببیند!
اما لنگه ی همین حال را که می گوید احسن تقویم تو ست را تجربه کرده ام. سال ها قبل. میان روزهای گرم آن تابستان چندان که افتاد و دانی!!!
آرام می شوم. بیشتر از آن چه که باید. و بقول او قابل تحمل تر. و این ها همه اثر رد حضور کسی است که دلم بی تاب اوست...
وقتی نام تو به میان می آید، حال دیگرگون می شود...
این روزها دیگر در اتوبان و بین ماشین های پرشتاب آن دیگر دل نگران معکوس کشیدن نیستم. حتی اگر ماشین عقبی فک مرا پائین آورد!
برخاست و به طرف بوفه رفت. پس از دقیقه ای با یک سینی که به اندازه ی چهار نفر در آن نان و نیمرو، پنیر و گردو، و کره ومربا بود بازگشت. اصلاً در بند نگاه و عکس العمل دیگران نبود. مانند شیری بود که نگاه گله ای بوفالو در او ذره ای تردید بر نمی انگیخت. شیخ به این وارستگی استاد غبطه خورد.
- بلُنبان، آن سان که گوئی ناهاری در کار نباشد.
======
قایق راندن به اقیانوس. مظفر سالاری
انتشارات سوره ی مهر
ظهر بود.
گرم بود.
سقا نبود.
جوان شبیه ترین به رسول ... نبود.
ظهیر نبود.
حبیب نبود.
عبدالله رضیع نبود.
او تنها بود.
او تنها مانده بود...
تنها ترین تنها.
و دشت بود و یک دنیا نامرد و خنجری که تشنه ی خون گلو بود و سنگی که بر سینه ی بی کینه فرود می آمد.
عاشورا بود و به تقویم شمسی
بیست و چندم شهریور بود.
و ظریفی که بین این همه هیاهوی روزهای گرم آخر تابستان برایم نوشت:
بین بیستم تا بیستودوم شهریور اگر دیدید یک روز حالتان خیلی گرفته،
تعجب نکنید
عاشورای سال 61 هجری
به احتمال نزدیک به یقین،
یکی از این سه روز بوده است...
یا حسین
آیا کسی جز تو مکرر کشته شد؟
دو بخش دارد: با ... با ... که می شود بابا
همین که هست در آن قاب عکس، آن بالا
همین که زل زده بر چشم های غمگینم
نشسته در دل سنگر کنار آن آقا
همین که نیست که همبازی ام شود گاهی
اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما
همین که نیست کشتی بگیرد او با من
و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا...
همین که نیست که با هم به مدرسه برویم
و یا به مسجد، هیئت، خرید یا هرجا
همین که نیست که ما را مسافرت ببرد
شلمچه، تهران، قم، مشهد امام رضا
همین که نیست بگوید: صد آفرین دخترم!
همین که نیست کند کارنامه ای امضا
چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد
چرا سراغ نمی گیری از من تنها
نگاه کن همه نمره های من عالی
نگاه کن تو به این برگه حضرت والا!
به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا
نشسته بود پدر در کنار او با شوق
و بوسه می زد و می گفت دختر من بر پا!
ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب
آهای مرد حسابی بگیر دستم را
کشید چفیه به چشمان ابری و باران...
گرفت خودکار از دست کوچکش بابا!
اگر پرسند که احکام کفش دوزی چند است؟ جواب بگو که چهار است: اول با طهارت بودن. دویم راست بودن. سیم چون به کارخانه درآید این اسم را گوید: الهم افتح لَنا ابواب رحمتک و الدولَه و الکَسب و برحمتک یا ارحم الراحمین. چهارم چون پشت تخته نشیند این اسم را بخواند: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله. پنجم {چون} بُرنده بر دست گیرد این اسم را بگوید: سبحان الله ما شا الله. هفتم در وقت سریش کردن این اسم را بگوید: یا غفار و یا ستار و یا کریم و یا رحیم. چون کفش و موزه در قالب کند این اسم را بگوید: اَلم یعلم بـِان الله یَـری؟ *
========
ادب ِ موزه دوزی
مجله ی داستان همشهری. شهریور نود.
*.- موءلف حکم ششم را فراموش کرده و از پنجم به هفتم رفته است. نیز قرار بوده که کفش دوزی چهار حکم داشته باشد. اما هفت حکم ( در حقیقت هشت حکم ) یاد شده.
========
پی نوشت: فکر کن کفشی که دوخت و دوز و قالب گیری اش با این اسامی و اذکار و آیات تنیده شود، راه به خطا می تواند! برود؟
چرک نویس های سال هشتاد و هشت اَم دارند تَه می کشند.
هر روز که روی آن ها می نوشتم دانه دانه اتفاقات بهار و تابستان و پائیز سال ِ فتنه!!! برایم مجسم می شد.
و یادم می آمد در پائیز آن سال پر حاشیه زیر آن پل و روی نیمکت های بتنی بوستان کناری اش چه ها که نگذشته.
یاد آن قُلُپ قُلُپ آب معدنی ای می افتم که بعد از شنیدن خبر و حرفی که سه روز رندانه مکتومش داشتی و روز آخر زدی، با چشم هائی از حدقه بیرون زده می خوردم و تو زیرکانه و فاتحانه فقط لبخند زدی!
یاد آن مشهدی که تو رفتی و یک هفته ی بعدش من زائرش بودم ...
و اکنون
آن سر رسید رومیزی که رویش شمارگان روزهای سال فتنه است دارند به صفحات آخر می رسند.
یعنی خاطره های من نیز ته خواهند کشید؟
یادت که هست، فردای روز اول، خواجه به کنایه و از سر رندی، از نسیم شمال گفت و از خوش خبری اش؟
...
شیطان را باید شناخت. شعار میدهند می گویند شیطان قوی است. نه شیطان قوی نیست؛ ما به شیطان رو میدهیم. ما بچه بودیم در محلات و خانههای پر درخت تبریز بازی میکردیم. دیدیم ناله یکی از بچهها بلند شد... یک بچه عقرب پیدا شده بود کمی از مورچه بزرگتر. این بچه داشت سیاه می شد طفلک. بچه عقرب از بند انگشت هم کوچکتر بود. عقرب فقط یک لنگه کفش میخواهد. شما الان نمیتوانید بگوئید عقرب قوی است ولی موذی است. رو بدهی میآید در آستین آدم. شیطان هم ضعیف است. نگویید قوی است، این طور بگویید روبروی خدا ایستادهاید. شیطان قوی نیست، موذی است.
=====
حضرت آیت الحق؛ سیدعبدالله فاطمی نیا.
هر شب کنار پنجره می نشینم تا بیائی و برایم خط بنویسی...
سرخ، آبی، سبز، کلمات را وقتی می نوشتی، هر کدام اناری می شد و توی آسمان ابر و بادها چرخ می زد و چرخ می زد و دست آخر می افتاد توی حوض.
وقتی خط می نوشتی پرستوها ردّش را می گرفتند تا در گردباد، مسیر کوچ را گم نکنند و من دلواپس دست هایت بودم که مباداد همراه آنها برود و دیگر برنگردد.
=======
عقیق های فصل یادگاری. اسماعیل فیروزی
انتشارات سوره ی مهر
بی تاب تر از جان پریشان در تب
بی خواب تر از گردش هذیان بر لب
بی رویت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب
====
شب پانزدهم. دیدار رمضانی حضرت ِ آقا با شعرا. سال 88
نشر انقلاب اسلامی
محمدمَهدی سیّار.
عروسی یکی از آشنایان است. در روستائی در حومه ی شهری دور افتاده و بد آب و هوا. ما طرف دامادیم و سند طرفیت مان هفت هشت واسطه است که ما را با جنابشان قوم و خویش و آشنا در آورده است. ساعت چهار صبح است و من نه می دانم چرا تا آن وقت بیدارم و اصلا آنجا چه می کنم!؟
بعد که یادشان می افتد ملت نماز صبح دارند و رضایت می دهند و مراسم کاملا سنتی و فارغ از مدرنیته و بزن بکوب شبانه شان تمام می شود و به صرافت یافتن جائی می افتند که ملت به تفکیک تیر و طایفه و دوستانشان بروند و ساعتی بخسند، عهد رخت خواب مرا در اتاقی از بالاخانه شان پهن می کنند که تا واردش شدم انگار که پرتم کرده باشند به بیست سال و اندی قبل و ایام شباب تا یادم بیاید این جا، اتاق میهمان خانه شان بود در آن سال ها و بر خلاف چینش داخلی خانه های روستائی آذربایجان که پر از رنگ و قاب عکس و ظرف و ظروف شیشه ای اند، دکور گرامی ترین اتاق شان تنها یک قاب عکس سیاه و سفید بود که به نشانه افتخار خانواده نصب شده بود در منتهی الیه دیوار شرقی، بالای سر متکاهای دوقلوی درشتی که جای ریش سفید ها بود...
به عیار انساب اگر پیمایشش کنیم صاحب ِ خانه هیچ نسبت خونی ای با من ندارد. ولی پدر من و عکسش آن قدر برایشان عزیز بود که علی رغم نسبت بسیار بسیار دور و درازمان، سال های سال بعد از شهادتش، وقتی که دیگر قاب عکس او در خانه ی خیلی از برادرهایش به پستو رفته بود... زینت خانه ی ساده روستائی مرد صاحب خانه، عکس پدر من بود. تنها نشان و زینت شان!
و من یادم افتاد، چرا تا آن موقع صبح بیدارم و اصلا آن جا چه می کنم! و دلم در هیر و ویر خنچه بران و سرنا زنان و تعریف های ساقدوش و سولدوش هوای چه کرده بود...