امّی بود.
مهربان.
با چهره ای گشاده و پیشانی ای فراخ.
با دستهائی گرم و پدرانه.
با بارانی از کلمات.
با چشم هائی گیرا و اَبروانی به هم پیوسته.
با رحمتی که برای عالمیان آورده بود.
با شدتی که بر دین ستیزان داشت.
و جبروتی در سیمای ملکوتی اش.
با عطوفتی که او را هم بازی کودکان کوچه های خاکی مدینه می کرد.
با دست هایش...
با دست های پیام برانه اش.
با دست های پدرانه اش...
با وسعتی به اندازه ی یک دنیا پدرانگی!
با کلامی که با خواندن آغاز شد و با دعوت به سبیل خداوندی با حکمت و موعظه ی احسن ادامه یافت و ادامه دارد! برای هنوز و همیشه!
و او آن قدر با خدا صمیمی بود که خدای تعالی به اسم کوچکش می خواند:
طه! *
و آن قدر مشتاق و حریص مان بود که آیه آمد:
ما انزلنا علیک القرآن لتشقی!
و او دُرِّ یتیم خلقت بود که خدایش فرمود:
الم یجدک یتیماً فَآوی؟ **
و از حضرت رضا است (علیه السلام) كه آيه را این سان معنی فرمود:
آيا تو يگانه نبودي، پس خدا مردم را به وجود تو پناه داد؟
=============
*.- (آیه ی اول سوره ی مبارکه ی طه)
**.- (سوره ی مبارکه ضحی. آیه ی مبارکه ی ششم)
بعد از من برسيد جه مذهبي داري؟ كفتم دلم مي خواست مذهب مسلمانان صدر اسلام را داشته باشم. تعجب كرد. كه بس جرا آمده اي مكه؟ كفتم نمي دانم. كفت بس راست مي كويند ايراني ها؟... و حرفش را خورد. و بعد از لحظه اي افزود كه آخر از اين هفتاد و دو فرقه بهتر است يكي را انتخاب كني و كرنه در مي ماني. كفتم آخر من در همين انتخاب درمانده ام.
----------------
خسي در ميقات- جلال آل احمد رضوان الله عليه.
و اما مكه
شهر سنك هاي خارا و بولدوزرهاي كوماتسو كه شب و روز دل شهر را خالي مي كنند تا بجايش سيمان و ميلكرد بتنند و هتل و بازار در بياورند!
شهر ساعت بزركي كه سايه اش بر بيت سنكيني مي كند...
شهر ببسي كولا و تويوتا و جي ام سي
شهر بوق هاي ممتد و ترافيك شبانه
و شايد! شايد! شايد! شهر آيات بينات و مقام ابراهيم و ركن و مستجار و مسعي
و شايد شهر طلوع مشرقي ترين خورشيد
انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا...
سلام!
اينجا مدينه بود!
شهر نبي مرسل
شهر علي و فاطمه
شهر بلال و سلمان و ابوذر
شهر نخل و ندبه
شهر كوجه هاي خاكي و تنك مردي كه هيج كس را نداشت و فقط جاه داشت و كريه...
و اينجا مدينه است!
شهر سيمان و ميلكرد و جرثقيل
شهر كولرهاي اوجنرال و نوشابه هاي كوكا و ببسي و فانتا
شهر مسلمين قرائات حلقي و ريش هاي نيم متري بي ريشه
شهر قيلوله و جوب مسواك
شهر غريبي كه صاحبش غريب ترين ساكن آن است!
باري
مدينه هنوز مدينه است...
فردا عازمم و امشب پشت بند هم و بی امان، نشانه می باردم.
شاید می خواهی قبل شروع
یادم بیاندازی که دنیا، دنیای نشانه هاست. دنیای (راه نمائی) با ستاره های کم سو پر سوئی که هر از گاهی بی آنکه بخواهی سر راهت سوسو می زنند. آن قدر که راه را بفهمی و ته دلت قرص باشد آن که آن بالا نشسته می بیندت و به فکر زاد و توشه راهت هست.
اصلاً این روزها یقین کرده ام؛ همه ی این اتفاق ها یک جوری ته اش متصل است به غرق آبی آرام و دل پذیر تا تویش غوطه ور شوی و سُر بخوری تا فیها خالدون آرامشی که اسمش بهشت است.
بهشتی با قبه ای سبز رنگ که سایه بر سر مردی دارد که مهربان است و میهمان نواز. آن قدر که هیچ کس در سلام بر او مقدم نمی تواند شدن و آن قدر مهربان است که تو الان، در فاصله ی هزاران کیلومتری گرمای دست های پدرانه اش را رو گونه هات حس می کنی.
و من مسافر شهر پیامبر و میهمان پیامبر اعظمم. که درود خدا بر او و اهل بیت گرامی اش باد...
---------------
پی نوشت:
دوستان! به شوق حلیت و دعای خیری که بدرقه ی راهم می کنید، نائب و حامل سلام شما خواهم بود بر آستانه ی کریمانه ی رسول و آل مطهرش علیهم السلام.
یا علی مددی.
ام شب مدام باید یادم باشد که قدر آدم ها به اندازه ی وسع آرزوهایشان است.
باید یادم باشد که کاهلی گدا، تقصیر صاحبخانه نیست.
یادم باشد گر شبی در خلوت جانانه مهمانم کنند، گول نعمت را نخورم و مشغول صاحب خانه باشم.
یادم باشد جامم را تا جائی که می شود بالا ببرم تا درش آرامش بریزند و صبر.
باید تا می توانم دست هایم را راهی آسمان کنم تا میوه ی اجابت بچینند.
باید مشق کنم روزهای خوبی را که در پی دعای سحری و آه نیمه شبی ایام جوانی، روزی ام کرده بودی و هی بخواهم و بخواهم که باز با ما چنان کنی که با تاک ها کردی.
باید تا خود صبح اجابتت آرزو کنم.
باید قطار آرزوهایم را از راهی نزدیک تر به عرشت روانه کنم.
نمی گویم نداده ای. که داده ای. تو مرا و فطرت م را فزون خواه خواسته ای.
جامم را افزون تر بپیما.
و امسال، مرا یک پیرهن پیرتر کن.
آمین.
اگر سحر همین طور که خواب بودی یک باره بیدار شدی، دیدی سحر است، مُفت از چنگ نده. همان طور توی رخت خواب بگو شکر. این شُکر را هم شیرین بگو. این «شـ» را ببین توی دهان چه شیرین است، قشنگ توی دهان بگردان و بگو شُکر. بعد اگر حالش را داشتی کار دیگر کنی، بلند شو و بکن اگر نه، زور نکن، پتو را بکش سرت و بخواب. روزیت همان یک شُکر بوده است.
-----------------------
باران خلاف نیست. کوروش علیانی
برداشت آزاد از مجالس مرحوم حاج اسماعیل دولابی
از شهر که خارج می شوی، می رسی به یک پل که به تعداد قالب های بتنی ای که کنار هم گذاشته اند تا بشود رویش سازه را تنید، تقّه می خوری. یعنی قالب ها از روکشی که روی سازه کشیده شده چند سانتی بالاتر است و با سرعت که از رویش رد شوی تکان تکان می خوری.
...
می گویند شوخ بودی. بذله گو. از جرز دیوار هم اسباب دل خوشی می ساختی برای اطرافیان.
می گویند وقتی پشت رل بودی و می رسیدی به پلی که ذکرش رفت، به هر تکانی که می خوردی دم می گرفتی: شـ....نبه/ یکشـ....نبه/ دوشـ...نبه و می رفتی تا خود جمعه.
تقّه های که می خوردید هفت تا بود و تو حتی یک بار هم یادت نرفت وقتی به آنجا رسیدی دم بگیری.
این ها را ده سال قبل، در جمعه ای بهاری وقتی با یکی از رفقایت از روی همان پل رد شدیم و تقه ها تو را یاد رفیقت انداخت، به م گفت.
خودت بودی و دیدی که در همه ی این ده سال، هر بار که از روی آن پل رد شدم، تو در نظرم آمدی و صدایت پیچید در گوشم و انگار که می دیدمت ایستاده ای همان حوالی که بدرقه ام کنی و وقتی برگشتم بیائی به استقبالم.
و همه ی دل خوشی من از این همه مسافرت، پلی بود در خروجی شرقی شهر که تو را و یاد تو را برای من مجسم کند و هربار منتظرم باشد تا با تکان هائی که می دهدم تو را یاد من بیاندازد.
و من در همه ی این سال ها، از همه ی تو! به هفت تکانی دل خوش کرده ام که در پسش تو در خیالم بیائی و با لبخند محوی که روی لبت داری بدرقه ام کنی. و من دلم قرص شود که در هیچ سفری، هیچ بلائی بر من نازل نخواهد شد...
شاید همه ی سهم من از تو
همین نگاه نگرانت و لبخند محو روی لبت باشد و دعای خیری که بدرقه ی راهم می کنی.
باری، گلعذاری زگلستان جهان ما را بس...
آی کجایید اعتکافهای مسجدِ جمعه؟
کجایید ایام البیضهایی که من هنوز هم از عطرتان سرمستم؟
کجایید نجواهای «یا مَن اَرجوه»؟ تضرعهای «خابَ الوافِدونَ علی غَیرِک»؟ زمزمههای «یا مَن یَملِک حوائج السّائلین»؟
کجایید قنوتِ نمازهای مُهر خورده به یاسین و تبارک و توحید که آن سه شبِ میانه، هزار هزار پیچک در دلم میرویاند؟
کجایید زمزمههای هزارگانه توحید و تهلیل؟
به من بازگردید، به من بازگردید دوباره که ماهِ نو با ناز می آید. بیایید و این همه ناز را بضاعتی برای خریدن، نه، آبرویی باشید برای نشستن در صفِ خریداران؛ در حلقه رجبیّون.
===============
از این جــــــا
با مهر.
می دانی!
از آخرین نوبتی که به شوق دیدن تو، کفش نو کردم
دو سال می گذرد!
دو سال! که گذشت و سخت گذشت! بی آن که تو باشی و ببینی...
می دانی!
ام روز می خواهم پای افزارهایم را نو کنم.
اما
دل ِ دل کندن از کفش های کهنه ی خاطره انگیز ِ زهوار در رفته ام را ندارم.
کاش هم راه ِ اُرسی های نو، دلم نیز نو می شد.
کاش شهر ما دل فروشی هم داشت...
کاش با کفش های نوئی که خواهم خرید، راه نوئی و شیوه ی شهرآشوب دیگری بیاموزی ام!
نمی دانم با کدام کفش و در انتهای کدام راه تو منتظرم ایستاده ای!
کاش می دانستم که باد بوی تو را از کدام سو می آورد...
امیرالمومنین - که درود خدا بر او باد -
مردی را دید که سر در پیش افکنده، یعنی که من پارسایم...
فرمود:
ای جوان مرد!
این پیچ که در گردن داری در دل آر
که حضرتش در دل می نگرد!