هیچ لذتی به قدر غرقه شدن در ادبیات داستانی
در بعد از ظهری تابستانی
میان گل و بوته و چمن و سبزی
شیرین نیست!
اهالی به تر می دانند چه عرض می کنم...
هيچ كس - نه امام بزرگوار، نه بزرگان انقلاب - در دوران دفاع مقدس به رزمندگان نگفت كه رمز «يا زهرا» براى حملاتتان بگذاريد، يا سربند «يا زهرا» ببنديد؛ اما هرچه كه شما نگاه ميكنيد، در طول دوران دفاع مقدس، اسم مبارك حضرت زهرا از همهى نامهاى مطهر و مبارك ديگر بيشتر مطرح است، بيشتر آورده ميشود؛ همچنين نام مبارك حضرت بقيةاللَّه (ارواحنا فداه).
اين دو نام در انقلاب، به طور طبيعى، بدون دستور، بدون يك مطالعهى قبلى، همين طور از دلها و از ايمانها و از عواطف روئيده است؛ اين نشانهى مباركى است؛ نشانهى توجه آن بانوى دو عالم، آن عنصر ملكوتىِ الهىِ بىنظير در عرصهى وجود از لحاظ نورانيت - بعد از پدر بزرگوار و اميرالمؤمنين (عليهالسّلام) - است.
بعضى از اهل معنا هم اين توجه ويژه را ميگفتند. ما شنيديم از بعضىها كه ميگفتند بانوى دو عالم توجه ويژهاى دارند. اين خيلى باارزش است، اين اميدبخش است؛ ما را در دلهامان، در اعماق جانمان، به دست يافتن به اهداف نهائى، مطمئن و خاطرجمع ميكند؛ گامها محكم و استوار برداشته ميشود.*
*.- حضرت ِ آقا. دیدار مادحین و ذاکرین اهل بیت علیهم السلام. 3-3-90
شبی که می رفت کربلا پری شان بود. لنز چشم هایش شکسته بودند. جائی را نمی دید. با خیلی ها حرفش شده بود. مانده بود به فکر ولیمه ی بعد از برگشتنش و هزار اما و اگر و تبصره ی دیگر که هیچ جور حال زیارتی برایش باقی نگذاشته بود.
ترسیدم تا لب دریا برود و لب تشنه برگردد.
از بین آن همه هیاهو و جار و جنجال کشیدمش بیرون و بردمش جائی که همیشه چاره ی پری شانی هایم بوده. داغان بود. پری شان بود. مضطرب و دل ناگران بود و آنجائی که بردمش نسیم داشت و بوی یاس و شب بو. آرامش داشت و سکینه. سکوت داشت و سکون.
وقتی خوب حالش جا آمد، بردمش پیش کسی که باید می بردم.
گفتم با این حالی تو داری باید هم راه و هم راز با خودت داشته باشی. کسی که راه ببردت و راه بلد باشد و خوب بگرداندت.
سپردمش دست پدر...
امروز که برگشته انگار نه آن آدم مضطری بود که رفت.
می گفت شب حرکت، یکی از هم قطاران منصرف شده. عهد همان آدمی که صندلی اش کنار صندلی مدیر کاروان بود و جای خالی اش تا آخر سفر خالی ماند که ماند.
می گفت آنقدر هم راهی و نشانه ی ریز و درشت از هم راهی تو دیده که یقین کرده صندلی خالی ردیف اول اتوبوس برای تو خالی شده بود.
می گفت: هزار جا و هزار بار به چشم دل و نه با چشم های لنز نداشته اش تو را دیده که هم راهشان بودی...
می گفت:
سفر کربلا
با شهیدی که حسرت کربلا به دلش ماند و شهید شد مزه ی دیگری دارد...
هر وقت دلت تکان خورد اول خوب بخند!
خداست
دارد با تو شوخی می کند
می گوید این دل هنوز هم همین جاست
و هنوز هم کوچک است
هنوز هم به این جا و آن جا وابسته است
خند، بخند و بفهم!
بفهم که این دل را باید راه ببری
همین طور که خدا آفریده است او را،
با تمام تعلقاتش
با بستگی هاش
حاج اسماعیل دولابی رضوان الله علیه.
قرار شد اسماء١ برود؛ اسماء بهتر از بقیه صحبت میکرد. روانهاش کردند برود و سؤالشان را، شاید اعتراضشان را به گوش پیامبر برساند. پیامبرِ خدا با چندنفر از صحابه توی صحن مسجد نشسته بودند. اسماء نزدیکتر آمد، سلام کرد و گفت: «پدر و مادرم به فدایتان یا رسولالله! بانوان من را فرستادهاند بیایم و سؤالی از شما بپرسم. و میدانم هیچ زن مسلمانی در شرق و غربِ عالم نیست مگر این که این سؤال برایش مطرح است؛ خدا شما را برای هدایت مردان و زنان مبعوث کرد. ما زنان هم به تو و خدایت ایمان آوردیم. اما خدا انگار شما مردها را با حجهای مکرر و نمازجمعه و جماعت و بالاتر از همه اینها؛ فیض جهاد و شهادت بر ما برتری داده. ما خیلیوقتها به جای حج و جمعه و جماعت و جهاد، فقط نشستهایم و خانهداری و بچّهداری کردهایم. یعنی ما از آنهمه اجر محروم میمانیم؟» پیامبر لبخند رضایتمندانهای زدند، رو کردند به مردها و پرسیدند: «تا حالا دیدهاید کسی بیاید و سؤال دینیاش را اینقدر خوب طرح کند؟» صحابه گفتند: «یا رسولالله! ما اصلاً فکر نمیکردیم زنی بتواند اینقدر خوب صحبت کند!» پیامبر رو کردند به اسماء و گفتند: «برو و از طرف من به بقیه زنان هم اعلام کن که خوبشوهرداریکردنِ شما و جلب رضایت همسرتان با همه آن فضایل حج و جمعه و جماعت و جهاد و شهادت برابری میکند». اسماء با همه وجودش لبخند زد و تهلیل و تکبیرگویان رفت تا این بشارت را به بقیه زنهای مهاجر و انصار هم برساند و شاید به همه زنان شرق و غرب عالم تا به امروز...
---------------------
پ.ن:
١. اسماء بنت یزید انصاری
از این جـــــا
----------------------------------------------------------
صبح: در مشهد و قم صبح ها همیشه یاکریم ها آواز می خوانند
امام رضا: من امام رضا را زیاد بسیار خیلی دوست دارم
ضامن: به امام رضا ضامن آهو می گویند
طلا: مناره ی حرم امام رضا(ع) از طلا است
ضریح: ضریح امام رضا با صفا است
قطار: ما هر سال با قطار ماه رمضان به مشهد می رویم
محضر: سلام من تقدیم به محضر ملکوتی امام رضا(ع)
حوض: حوض صحن آزادی حرم امام رضا(ع) لامپ های زیبایی دارد
----------------------------------------------------------
از دفتر جمله بندی یک پسر هفت ساله
پی نوشت:
خلوص عشق ما آدم بزرگ ها گرچه به زلالی سطرهای بالا نیست، اما عشق محسوس امام رضا هر بار و هر بار که ما را به خود می خواند بیشتر و ملموس تر و مصفا تر است.
امام رضا!
از میزبانی هفته ی گذشته ات، متشکرم!
فبادِروا العَمَل،
و خافوا بَغتَةَ الأجَل؛
فإنّه لا یُرجی مِن رَجعَة العُمرِ ما یُرجی مِن رَجعَة الرِّزق...
به سوی عمل بشتابید،
و از مرگ ناگهانی بترسید؛
زیرا امیدی به بازگشت عمر نیست آن سان که به بازگشت روزی هست...
نهج البلاغه ی همیشه جاری امیر بیان - خطبه ی یک صد و سیزدهم.
(از آرشیو قرار شب های جمعه)
با ما چنان کن که با خاک ها کردی.
و با شاخه های بید و سرو های راست کمان
ما را آن دِه که باران را داده ای
و اردی بهشت را
و ما را آن چنان برویان که دشت های لاله را رویانیده ای...
===========
*.- (سوره ی مبارکه ی روم. آیه ی نوزدهم)
از شیراز ِ اردی بهشتی
غروب های حافظیه و سرو های سر بلند و رایحه ی روح نواز شب بوها و ملودی ملایم تصنیف های سراج و ناظری،
شب های شاه چراغی و آرامش قریب حرم احمد بن موسی - علیهما سلام - و صحن فراخ و زیارت دل چسب شهید محراب و قدم زدن زیر ِ آینه کاری های هزار وجهی سرسراها،
هشتی های هزار رنگ مسجد نصیرالملک و ارگ کریم خانی و تلالو نور در لابلای پنجره های مشبک ِ هزار رنگ
و پیاده گز کردن های نصف شبانه در خنکای بوی بهار نارنج
را تا عمر دارم از یاد نخواهم برد.
می گفت از او فقط چشم هایش را بیاد دارم که همیشه ی خدا سرخ بودند.
می گفت وقتی شهید شد، دست خودم نبود که گفتم خدا را شکر، تنش راحت شد.
می گفت حتی بعد این همه سال وقتی یادش می افتم لب های همیشه خندانش در چشمم می آیند و لبخندی که همیشه خدا ضمیمه ی صورت دوست داشتنی اش بود.
این ها را می گفت. می گفت که من، منی که از اویم، بدانم که او که بود. می گفت. ولی نمی دانست گفتن هایش علاوه از دانستن کار دیگری هم می کند.
نمی دانست گفتن هایش آتشم می زند.
نمی دانست...
اگر می دانست شاید آن همه دقیق و درست! او را برایم شرح نمی کرد.
«سنت لايتغير الهى نگذاشت كه زهراى مرضيه در پشت حجاب غليظ اوهام پنهان بماند، و آن ستارهى درخشان خونين، در گذشت زمان به خورشيدى تابان بدل شد. و امروز نام او و ياد مظلوميت او از همهى حصارهاى كتمان، عبور كرده است، و به اعماق دلها و جانها رسيده است. و اين درخشندگى و فزايندگى ادامه خواهد داشت: «انا اعطيناك الكوثر...»
حضرت ِ آقـــا. 2-7-1377
آذری نباشی نمی فهمی
بار غصه و مصیبتی که در
ای وای ننه م ای وای
نهان شده
با جگر شیعه چه ها که نمی کند...
دانه درشت، دانه ریز، کنگره ای، تربت یا شاه مقصود، با همه جور تسبیحی، بعد نمازهای بسیار گفته ایم: <<الله اکبر،الحمدالله،سبحان الله.>> گاهی که تسبیحی نبوده با بند انگشت هایمان گفته ایم.حاج آقاهای زیادی سال هاست بعد سلام نماز مسجد می گویند: <<خانم ها، آقایان، تسبیح حضرت زهرا(س)فراموش نشود. >> و ما بلافاصله همه با هم کلمات را زیر لب تکرار می کنیم. شده عادت مانوس و عادت، موریانه عبادت است؛ حشره ای که از درون عصای سلیمانی ذکرها و دعاهای ما را می پوساند. روزی، روزی سخت و غمگین، عصاهامان فرو می ریزند و ما می مانیم و هیبتی شکسته، روحی مُرده و فرو افتاده که فقط وانمود می کرد سرپاست. 34 بار الله اکبر، 33 بار الحمدالله، 33 بار سبحان الله، این کلمات، هدیه های مردی بزرگ به دخترش بودند و هدیه های دختری بزرگوار به ما. دختری که همه چیز را با همه کس تقسیم می کرد. این بار به ما نیازمندان کلمه بخشید ولی ما در طول سال ها به کل یادمان رفت این کلمات از کجا آمده بودند. حالا آنها همین جور هستند مثل اشیای اتاق که به بودن همشگی شان عادت میکنیم. ما شبی را که زن خسته از دستاس مدام گندم ها، خاکی از رفت و روب هر روزه، رفت پیش پدر تا خدمتکاری تقاضا کند، کمک دستی، ما آن شب را فراموش کرده ایم. برگشت پیش شوهر و کنیزی همراهش نبود. کلمه آورده بود و عدد. بعد کلمات و ارقام را که هدیه عزیز پدر بودند به ما هم بخشید، مثل گردنبندش که به اسیر و فقیر و غریبی بخشیده بود. این کلمات که حالا ما فقط از سر عادت تکرارشان می کنیم، کلمات جادویی توانایی و قدرتند. این ذکرها، دست های اضافه اند، شانه هایی همراه، کمک کارانی که وقت های درماندگی به کمک می آیند. ولی ما چیده ایم شان گوشه اتاق مثل تزئیناتی ناکارامد که فقط باید باشند. چرا دین را از تر و تازگی می اندازیم؟ تسبیح حضرت زهرا(سلام الله علیها)متعلق به داستانی در گذشته های دور نیست. هدیه هر نماز است، همین الان، همین حالا.
===================
نفیسه ی مرشد زاده - صفحه ی روزها - همشهری جوان - شماره ی 306
هر چيز را از خدا بخواهيد؛
حتّى بند كفش را،
حتّى كوچكترين اشيا را و حتّى قوت روزانهى خود را.
بگذاريد اين من ِ دروغين ِ عظمت يافته در سينهى ما - كه مىگوييم «من» و خيال مىكنيم مجمع نيروها ما هستيم - بشكند.
اين «من» انسانها را بيچاره مىكند...
حضرت ِ آفتاب
خطبه های نمازجمعه 1373.11.27
بسم الله الرحمن الرحیم
ولایتپذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.
ما وبلاگنویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود میدانیم تجدید بیعت خود با ولیفقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایتها و همراهیهای ما با گروهها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزشهای الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبستهایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست میکنیم.
ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین میخواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرفهای حاشیهای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.
تعز من تشاء و تذل من تشاء
بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی
می گویند تصویر اول ماندگارتر است. اصلن هر چیزی که صفت اول داشته باشد یک جوری ته ذهن آدم رسوب می کند. طوری که نسخه های بعدی با نمونه نخستین قیاس می شوند.
بگذریم. جملات شاید! بی ربط فوق را گفتم تا مقدمه ای باشد برای تعظیمی که سال هاست به نام بلند محمدباقر شیرینی می کنم و خواهم کرد.
معلم کلاس اول ابتدائیم بسال 1367 در مدرسه ی ابتدائی شاهد که آن سال ها شاخص ترین و بهترین مدرسه ی شهر بود و معلم هایش گل های سرسبد معلم های شهر.
همیشه وقتی می گویند مدرسه بی اختیار ذهنم می رود تا ساختمانی قدیمی با نمای آجر بهمنی و کلاس های نیمه تاریک با شیشه های مشبک و معلمی خوش هیکل با سیبیلی ذوزنقه ای شکل که روز اول مدرسه با کت چهار خانه ی قهوه ای رنگش آمد سر کلاسمان و کتاب های فارسی اول ابتدائی را که رویش یک مداد کلفت نقاشی شده بود با یک گل بزرگ قرمز رنگ در بالای آن، بین مان تقسیم کرد و سپرد که کتاب هایمان بدهیم مامان ها برامان جلد کنند تا آخر سال همین طور ساق و سالم که تحویلمان داده تحویلش دهیم.
یادم نمی رود پنج تومنی های نارنجی رنگی را که پول تو جیبی هفتگی مان بود و خط کش دو سه متری آقای شیرینی را که همیشه ی خدا کنار دستش به دیوار تکیه داده بود و بیشتر از خط کشیدن روی تخته سیاه، به سر و کله ی ما ته نشین های کلاس می خورد که حواس ِ پرتمان را برگرداند سر درس و لوحه و مشق!!
یادش نیک لوحه های جلد شده که قبل کتاب خواندیم و زودتر از همه ی کلاس اولی های شهر تمامش کردیم.
یادش نیک اولین بسم الله الرحمن الرحیمی که یادم داد و نوشتم.
یادش نیک باد امتحان ریاضی ثلث سوم که نصف بیشتر کلاس بلد بودیم اسم و شهرتمان را درست بنویسسم بالای ورقه ای که مُهر مدرسه ی شاهد 9 بالایش خورده بود...
یادش نیک اولین دهه ی فجری دانش آموز شده بودیم و می توانستیم نوشته های روی پوسترها را بخوانیم که نوشته: دهمین فجر انقلاب مبارک...
یادش نیک و روحش شاد معلم کلاس اولم که به من عشق آموخت و کلماتی که با آن عاشقی کنم...
یاد بگیر؛
امتیاز دادن به مردم، خاصه آن ها که از روز بی چاره گی می خواهند دورت بزنند و حتی خیال می کنند تو نمی فهمی! و نمی بینی!؛
کم آوردن نیست.
یادت باشد امام شهیدت حضرت حسین بن علی علیهما سلام فرمود:
نیاز مردم به تو، رحمت خداست. از رحمت خدا خسته مشو!
و لابد اجابت آن نیاز اجابت رحمت خداست. گیریم این وسط، یکی از زور فشاری که پیچ و خم قانون به ش آورده، بخواهد سر ِ مثل توئی را که معمولاً حواست به همه جا! هست را گول بمالد.
رحمت، رحمت است. آئین نامه و تبصره و اما و اگر ندارد!

حالا يكى از سؤالها اين بود كه چرا علنى موضع نميگيريد؟ چون لازم نيست علنى موضع گرفتن؛ چه لزومى دارد؟ علنى موضع گرفتن نسبت به يك نقطه ى ضعف در يك مسئول، شما خيال ميكنيد كه چقدر كمك ميكند به حل آن مشكل؟ هيچى. گاهى اوقات هست كه انسان اگر يك چيزى را بدون علنى كردن دنبال علاجش باشد، بهتر علاج خواهد شد، تا اينكه يك چيزى را انسان جنجالى كند. بله، يك وقت هست كه هيچ چاره اى جز علنى شدن نيست؛ آنجا بله، انسان علنى ميكند؛ ليكن اينجور نيست كه تصور بشود اگر چنانچه يك ايرادى، اشكالى در مجموعه ى مسئولين اجرائى كشور وجود دارد و رهبرى با آنها مخالف است، حتماً بايستى اين را در بلندگوها بيان كند؛ نه، گاهى اوقات مصلحت قطعى در اين است كه انسان يك چيزى را علنى نكند.
بيانات در ديدار دانشجويان و نخبگان علمی 88/4/6
پی نوشت:
در خانه اگر کس است؛ یک حرف بس است.
حالا هر چقدر می خواهی به طرفداری از آن عزیز کرده ی پاک و صاف و زلالت کنج عزلت خانه را بر ساختمان سفید خیابان پاستور ترجیح بده...
حرامت باد آن شور و احساس و پاکی بچه های ستاد ِ 84 که بی مزد و منت در گرمای تیرماه و شب تا صبح و صبح تا شب برای مرامی که انگار کرده بودند تو با آن هم سمت و سوئی! با جان و دل برایت کار کردند تا امروز بعد شش سال خون به دل شان کنی و دشمن شادشان. و نشان دهی که کار ِ زارت به آن جا رسیده که خرجت را از بچه های انقلاب و حضرت آقـــا سوا کنی...
دشمن شاد که می دانی یعنی چه؟
می دانی که! این بحر طویل، آن قدر عمیق هست که تو و اذناب و حواشی ناب و زلالت را درسته ببلعد!
و ای کاش نبود سعه ی صدر و صبر انقلابی آقـــا.
که آن وقت حساب کار، با ما بود و تیغ و حلقوم شما!!!