باران بحرانی! فصلی دیگر از روزمره های یک مدیر روزمره!
جمعه، ۱۹ فروردینماه ۱۳۹۰، ۹:۵۷ صبح

اگر دلی بود و اهل دلی، می گفت باران مظان استجابت است و زیر باران، بی چتر، رو به آسمان، به تر است شب باشد یا نصف شب!، برو و دست هایت را به پهنای باران باز کن و صلوات بفرست و دلت را رو به آسمان بگشا. که اثرها دارد...
اما
این روزها
در پهنای ترافیک و دود و دم و روزمرگی و عادت به بی بارانی
در انححنای خمیده ی روزهای خشک و کویری
اگر بارانی بارید
می شود بحران!
و این بحران آنقدر هست که
حتی کوچه ها هم یادشان رفته باشد چگونه باید با باران مدارا کنند.
حتی کوچه ها هم دیگر طاقت باران ندارند و زود سرریز می کنند. سیل می شوند و تا زانو بالا می آیند.
در سپری کردن روزهای بی روزنه به آسمان، باران، بحران می شود. و روزهای بارانی می شوند روزهای بحرانی...
زمین آنقدر به تشنگی خو گرفته که باران مخالف طبعش شده.
این ها
همه
از نبودن توست. از دوری ات. از نیامدنت.
بیا
که بهار بیاوری و باران.
بقول قیصر:
بهار آن ست که خود ببوید. نه آنکه تقویم بگوید...

پی نوشت:
پری شب، بارش چهار پنج ساعته و نرم باران، من و همکاران بالادستی و پائین دستی ام و ستاد بحران شهر را تا صبح بیدار نگه داشت و من عوض قدم زدنهای شبانه ی ایام شباب زیر باران، تا صبح خیس خوردم و گوشه ای از بحران را رتق و فتق کردم. بی آن که از آن همه زیبائی که روی سرم می ریخت لذتی برده باشم. روزهای بی تو، حتی طبع مرا دستخوش تغییر می کند!

ارسال شده در بخش: درشهرخبری هست، روزمره ها، موعودیه، نوستالوژی