صبح - آرشیو ماهانه - April 2011
شنبه، ۱۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

هر کس دیگری هم جای او بود سر از پا نمی شناخت. خدا یک عمره ی یک ماهه گذاشته بود توی کاسه اش و او سرمست و خوش حال آمده بود قبل از رفتن، با شهیدان شهرش خدا حافظی کند.
گفت او را ببرم مزار شهداء. و توی راه آنقدر این جا و آن جا معطل شدیم که بعد غروب رسیدیم مزار. قبلا هم این ساعت آمده بودیم آنجا و پیاده نشده بود. حساب کراهت زیارت قبور در شب را کرده بود لابد. اما این بار برخلاف دفعات قبل پیاده شد و من هم دنبالش.
باز برخلاف دفعات قبل، ایستاد و زیارت نامه و اذن دخول را کامل خواند و گفت: خدا رو چه دیدی؟ اومدیم و تو اون یک ماهی که ما آنجائیم، زد و آقا آمد و ما ماندگار شدیم همان جا و دیگر قسمت نشد برگردیم و بیائیم زیارت شهدایمان. نمی شود که آقا را دست تنها رها کنیم و برگردیم...
گفتم: این هائی را که من می شناسم، کافیست اسم ظهور به گوششان بخورد، قبل از من و شما خودشان را رسانده اند آن جا. شما نگران شهید جماعت نباش. رجعت را برا همین وقت ها گذاشته اند خب!

حسین شرفخانلو
49 اشاره - لینک ثابت
چهارشنبه، ۷ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

684.jpg

از دلش

آرام

رفت...

------

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه
حسین شرفخانلو
44 اشاره - لینک ثابت
سه شنبه، ۶ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

برای کشف ریشه ی مشکلات به ظاهر لا ینحل و گشودن گره های کوری که در حیطه ی کاری ات پیش می آید نیاز به هیچ معجزه و تجربه ای نیست.
کافیست بروی داخل مشکل و با مردمی که طرف ماجرایند و مظلوم می نمایانند هم رده شوی تا با تو حرف بزنند.
همین حرف های بی تکلف و از سر سادگی گره کور را برایت باز می کنند عین هلوئی که می ره تو گلو.
فقط یادت باشد؛ نگران و دست پاچه با موضوع مواجه نشوی.
شنیده ای که؛ گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی...

یکشنبه، ۴ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

البته «الجهاد باب من ابواب الجنّة فتحه اللَّه لخاصّة اوليائه».
باب جهاد، باب كم‌اهميتى هم نيست؛
درِ بهشت است،
به روى همه هم باز نميشود؛
به روى اولياء باز ميشود.
اين نشان ميدهد كه مردم مجاهد ما از اولياى خداوند هستند كه اين باب روى آنها باز شده است.

حضرت ِ آقا. دی روز. دیدار مردم خون گرم فارس

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا، شهیدانه
حسین شرفخانلو
35 اشاره - لینک ثابت
شنبه، ۳ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آن ها چیزهای ساخته و پرداخته را از دکان می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند. تو هم اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن! *

*.- شاه کار ِ کم نظیر ِ شازده کوچولو. آنتوان دو سنت اگزوپری.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: کتابخواری
حسین شرفخانلو
32 اشاره - لینک ثابت
جمعه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۹۰

طول دوستی مان شش ماه هم نشد.
از وسط های مهرماه حساب کن تا مثلن آخرهای بهمن. نصف بیشترش را هم که اصلن با هم نبودیم. یعنی هر کس سی ِ خودش بود. اما در همان زمان کم، کلی چیز از هم یاد گرفتیم. کلی کتاب را دو تائی - هم زمان حتی! - خواندیم. دادیم دوربین یاشیکای مستعملش را و یکی لنگه ی دوربین ِ زینِت من خریدیم براش از عکاسی که رفیق من بود توی آن پاساژ پرت کوچه ی ارگ که لوازم عکاسی می فروخت. کلی فیلتر و تله و واید و چیزهای دیگر هم گرفتیم بعدش. هفته ای یکی دو حلقه سی و شش تائی خوراکمان بود. از هر سوژه ی بدرد بخور و نخوری عکس می گرفتیم. برایش عسل درسته ی روی کندو آوردم از خوی. پدیده ای که برایش غریب بود و هرچه دیده بود، عسل ِ شهد بود توی شیشه مربا. او هم عوضش برامان شیرازی حرف می زد با (اُو) های کشیده ی آخر افعالش و برایم ترمه ی دست دوز آورد از شهرشان. کلی صبح تا شب ها و شب تا صبح ها را با هم نخوابیدیم. کلی جاهای دیدنی و ندیدنی تبریز را با هم کشف کردیم در همان نصف شب های برفی و بارانی که دماغ دو تائی مان سرخ سرخ شده بود از زور سرما. کلی چای هِندلی - به چای کیسه ای های توی لیوان یک بار مصرف می گفتیم - خوردیم باهم در آن شب ها که گاهی بچه های دیگر هم بامان می آمدند تا سوز ِ شیرین ِ ائل گلی را بلغزانیم تا مغز استخوان مان... شاعر بود. شعر درست درمان هم زیاد بلد بود. حافظ را جوری برای آدم می خواند که آدم عاشقش شود. تئاتر کار می کرد. می رفت تو حس. تو همان حس به آدم فحش می داد. جوری که باورت بشود مخاطب فحشی که شنیده ای خود توئی. آواز می خواند. این آخری ها دست و پا شکسته ترکی حرف می زد عین ِ چی. بچه ها حسودی مان را می کردند که می گفتند به مان دو روح در یک بدن و بالعکس!. وقتی هم که بنا شد برود، هیچ کداممان دل ِ خداحافظی را نداشتیم. رند بود. گذاشت عهد وقتی برود که من خانه نباشم. خط ش هم بد بود. با همان خط خرچنگ قورباغه ای اش نوشت برایم که رفتم و ...ننوشت خداحافظ.
طول دوستی مان شش ماه هم نشد. اما این فقط طول دوستی مان بود. دوستی که به طولش نیست. به عرضش است که تا الان، تا همیشه، تا وقتی حتی نباشیم هم طول خواهد کشید.

*. -یحیی - و به قول بچه ها: یحیا اُووو - یک ترم در سال هشتاد و یک میهمان خانه ی دانشجوئی مان بود در تبریز که یاد روزهای خوش با او بودن هنوز در خاطرم هست. اردی بهشت امسال را میهمان او و بهارنارنج های شهر او خواهم بود و این چند سطر برآمده از حسی بود که مرا تا شیراز و وضع بی مثالش خواهد کشید. بعون الله الکریم!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، نوستالوژی
سه شنبه، ۳۰ فروردینماه ۱۳۹۰

«هر بار وقتی از سفری به ایران برمی‌گردم، دوست دارم سر فرو بیافکنم و بر خاکِ سرزمینم بوسه‌ای بیافشانم... این اولین‌بار بود که چنین حسی نداشتم... برعکس، پاره‌ای از تنم را به جا گذاشته بودم پشتِ خطوطِ مرزی، خطوطِ بی‌راه و بی‌روحِ مرزی... خطوطِ "مید این بریطانیای کبیر"! پاره‌ای از نگاهِ من، مانده بود در نگاهِ دخترِ هشت‌ماهه... بلاکشِ هندوکش...» *

-----------------------------------
*.- برشی کوتاه از کتاب در دست انتشار (جانستان کابلستان) ِ رضای امیرخانی که بی صبرانه منتظر خواندنش م.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، کتابخواری
حسین شرفخانلو
47 اشاره - لینک ثابت
دوشنبه، ۲۹ فروردینماه ۱۳۹۰

"اهل سیاست، خیال می‌کنند که دور را می‌بینند؛ البت می بینند، اما نه خیلی دور را.
حکماً اگر خیلی دور را می‌دیدند، کارشان توفیر می‌کرد. امیرالمومنین، روحی فداه، اهل سیاست بود، اما دور ِ دور را می‌دید، جایی به قاعده‌ی قیامت دور و دیر... یا علی مددی!" *


*.- من او/ رضاامیرخانی

حسین شرفخانلو
36 اشاره - لینک ثابت
دوشنبه، ۲۹ فروردینماه ۱۳۹۰

(چند شنبه)؟
چه فرقی می کند؟
بهار
هر روز بیاید
(جمعه) است...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: موعودیه
یکشنبه، ۲۸ فروردینماه ۱۳۹۰

اهالی شهر را خبر کنید.
دیگر نه حاجت به هیزم است و نه نیاز به بریدن درخت بیت الاحزان.
دیگر نه حتی خبری از مویه های جان گذار شبانه...

اهالی را بگوئید
تا آسوده! بخوابند.
شهر
در امن و امان! است...
راحت یاتین مدینه لی لر
ئولدی فاطمه...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: فاطمیون
جمعه، ۲۶ فروردینماه ۱۳۹۰

هیچ کس در واقعیت نمی تواند کتابی بنویسد.
کتاب برای آن که صریح و صادق باشد، باید خورشیدهای دو گانه ی بامداد و شام گاه را در خودش بگنجاند.
جنگ ها را و اعصار را و دریای پیوند دهنده و جدا کننده را.
هر کتاب برای خود صیاقی دارد
و تقدیری؛
شاید بهشتی و دوزخی
تا آنجا که من می دانم! *

*.- داستان همشهری. کتاب اسفند89 و فروردین90

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: کتابخواری
پنجشنبه، ۲۵ فروردینماه ۱۳۹۰

نه برادران!
چیزی عوض نشده‌است و هنوز هم اَس‌الاساس بنای انقلاب اسلامی بر مبارزه است
و هنوز هم ما محتاج هستیم که روح حماسه و ایثار را در میان مردم زنده نگاه داریم،
بسیج را تقویت کنیم،
اسلحه بسازیم،
عاشورا را حفظ کنیم،
فرهنگ مصفای عاشورائیِ جبهه‌های جنگ را اشاعه دهیم
و خود را برای یک نبرد طولانی و همه‌جانبه با شیطان آماده کنیم...*


*.- آینه‌ی جادو، جلد دوم، مقاله‌ی اول، صفحه‌ی ۳
آسیدمرتضای آوینی رحمه‌الله و رضوانه علیه
1367 ه.ش.

چهارشنبه، ۲۴ فروردینماه ۱۳۹۰

به نظر من اولی‌ترین نقطه‌ای كه انسان خوب است به فكر بیفتد، رابطه‌ی خودش با خداست. اول سال كه میشود انسان فكر كند كه خب حالا این سال و قبلش هر جور بود، گذشت و الآن یك مقطع جدیدی است؛ یك رابطه جدیدی تعریف كنیم با خدای متعال
حضرت آقا

از این جـــا: بشنوید.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شیعه گی
سه شنبه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۹۰

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ء ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

سیدحمید رضا برقعی

--------------------------------
کاملش این جــا، در یک قاچ انار است!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: فاطمیون
حسین شرفخانلو
43 اشاره - لینک ثابت
دوشنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۹۰

عمو زنگ زد.
هیچ فکر نمی کردم روز شهادتت یادش مانده باشد. بالاخره صاحب چند باب کارخانه و کارگاه و پروژه که خیلی وقت ها حتی یادش می رود نهارش را خورده یا نه، بعید بود یادش بماند بیست و خورده ای سال قبل کی و کجا به ترین دوستش را از دست داده ...
ولی یادش مانده بود.
زنگ زده بود بگوید:
هنوز سهم تو بین همه ی روزمره گی هایش محفوظ است.
که بگوید:
هنوز نتوانسته! فراموشت کند...
زنگ زده بود بگوید:
عمو جان!
خیلی سال است دیگر فروردین ها به م نمی چسبند.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
دوشنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۹۰

هنوز و هر روز
به احترام اسم نیکوئی که از تو برایم مانده
نام کوچک من، عزیز می شود و
به حرمت آن آن بهار بی بازگشت که تو در بیست و دُویُّمین روزش شکوفه دادی و به بار نشستی
مرا به نام تو می خوانند!
از آن روز که نام نامی ات وارد جرگه ی روزی خوران بهشت برین شده
بیست و هشت بهار می گذرد
و من ِ بی تو
بیست و هشت بهار پیر شده ام.
نو روز تو
هر بهار
بیست و دو روز بعد از تقویم جلالی تحویل می شود.
و قیصر چه خوب می دانست که: بهار آن است که خود ببوید
نه آنکه تقویم بگوید.
پدرم!
پدر ِ آسمانی ام!

اگر هنوز صدای من تا آسمانی که تو تا آن، بالا رفته ای می رسد - که می رسد! - و مرا می بینی – که می بینی! -
ببین مرا که هیچ سالی، روز شهادتت را سیاه جامه به تن نکرده ام!
ببین که سال هایم را با تو بهار کرده ام.
ببین که بی تو سر خم نکرده ام.
ببین که هنوز ایستاده ام!
ببین که هنوز منتظرم...

ببین. و صدایم را بشنو. از این جا، که خراب آبادی ست دنیا نام، هنوز هم همان قدر قدار و حیله گر و بخیل، که همه چیز و همه کس دارد الا تو!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
یکشنبه، ۲۱ فروردینماه ۱۳۹۰

کارتان را برای خدا نکنید،
برای خدا کار کنید!
تفاوت اینکه کسی کارش را برای خدا بکند با کسی که برای خدا کار کند زیاد نیست فقط همین قدر است که ممکن است حسین علیه السلام در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا ...

آسید مرتضای آوینی. اعلی الله مقامه الشریف و حشره الله مع موالیه

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه، کتابخواری
شنبه، ۲۰ فروردینماه ۱۳۹۰

حتی اگر نخواهم - که نمی خواهم! - این روزها باید! بیایند و بروند و طی شوند.
گذار از روزهای سخت، سخت است و گذشتن از فضای غبار آلود این روزها سخت تر.
مرادم به من آموخته که روزهای فتنه گون را باید با چراغ بصیرت و تدبیر و عصای صبر و حلم طی کنم.
گفته که در موضع فتنه حقیقت دیگرگون است و شناخت عرصه و دوست و دشمن و ظالم و مظلوم دشوار...
بیمی نیست اگر موسی جلودار است و نیل ِ فتنه شکافته و دو شقه...


اما من
من ِ بی تو
این روزهای فتنه گون ِ غبار آلود را بدان امید طی می کنم که ته ش به تو برسم.
«دلیل ِ تحمل ِ روزهای سخت ِ من»
می دانم که از آن بالا بالا ها هوایم را داری.
همین که تو مرا بپائی مارا بس!
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه
حسین شرفخانلو
43 اشاره - لینک ثابت
شنبه، ۲۰ فروردینماه ۱۳۹۰

و از آن روز، دیگر آتش بر یاران حسین سرد و سلامت است و تیرها پیك های بشارتی هستند به بهشت.
تیرها می بارند... تا بین ما و حیات دنیا را، هر چه هست، ببُرند و رشته توكل ما را محكم كنند و ما را به یقین برسانند و سِرّ آنكه آتش بر ابراهیم گلستان می شود نیز یقین است.
اگر تو نیز یقین كنی كه آتش بی اذن خالق آتش نمی سوزاند ، بر تو نیز سرد و سلامت خواهد شد.


منظومه ی ماندگار فتح خون. سید مرتضای آوینی

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه، کتابخواری
حسین شرفخانلو
40 اشاره - لینک ثابت
جمعه، ۱۹ فروردینماه ۱۳۹۰

نقطه ی صعبی است جایی که فکرهایت را کرده‌ای و تصمیمت را گرفته‌ای اما نمی خواهی آنرا به زبان بیاوری، می خواهی آنرا بتعویق بیندازی، تا جایی که بشود از بیان دورتر و دورتر شوی و باوجودیکه گریزی نیست، اما بازهم باتمام وجود آرزو می‌کنی ای کاش اصلا شرایطی بوجود نمی‌آمد تا مجبور باشی تصمیم بگیری.
خاصه اگر قبل ترش هشدار داده ای که اگر پای انتخاب آید به میان، آن که در او غش باشد سیه روی می شود...
بگذریم.
از ما که گذشت!
امید که به خود آئی. راه درازی تا ... در پیش داری! راهی که بعید می دانم به ش برسی!

توضیح و تکمله:
دوستان نزدیک، منظورم از سطرهای مرموز فوق را خوب می دانند. آن مخاطب خاص که ...، بخواند و بداند که تقوی من مانع بزرگی برای من و فرصت بزرگتری برای او و هتاکی ها و دریدگی های او و اطرافیانش است. مانعی که سدّی است مقابل زبان گشودن من به چیزهائی که اگر به میان می آمد طنین طشت رسوائی ات تا عرش بالا می رفت. خونی که در رگ های من است - خون یک مرد یک اَبَر مرد است! خون شهیدی که انگار کردی تاوانش را تو باید بپردازی! - زبان حق گوی مرا بسته و اگر نمی بست چه ها که بر تو نمی رفت!
و جز این از فرومایگان انتظاری نیست و بر تو خُرده ای...
یا علی


مرتبط است: این جـــا

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دل نامه
چهارشنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۹۰

اگر دلی بود و اهل دلی، می گفت باران مظان استجابت است و زیر باران، بی چتر، رو به آسمان، به تر است شب باشد یا نصف شب!، برو و دست هایت را به پهنای باران باز کن و صلوات بفرست و دلت را رو به آسمان بگشا. که اثرها دارد...
اما
این روزها
در پهنای ترافیک و دود و دم و روزمرگی و عادت به بی بارانی
در انححنای خمیده ی روزهای خشک و کویری
اگر بارانی بارید
می شود بحران!
و این بحران آنقدر هست که
حتی کوچه ها هم یادشان رفته باشد چگونه باید با باران مدارا کنند.
حتی کوچه ها هم دیگر طاقت باران ندارند و زود سرریز می کنند. سیل می شوند و تا زانو بالا می آیند.
در سپری کردن روزهای بی روزنه به آسمان، باران، بحران می شود. و روزهای بارانی می شوند روزهای بحرانی...
زمین آنقدر به تشنگی خو گرفته که باران مخالف طبعش شده.
این ها
همه
از نبودن توست. از دوری ات. از نیامدنت.
بیا
که بهار بیاوری و باران.
بقول قیصر:
بهار آن ست که خود ببوید. نه آنکه تقویم بگوید...

پی نوشت:
پری شب، بارش چهار پنج ساعته و نرم باران، من و همکاران بالادستی و پائین دستی ام و ستاد بحران شهر را تا صبح بیدار نگه داشت و من عوض قدم زدنهای شبانه ی ایام شباب زیر باران، تا صبح خیس خوردم و گوشه ای از بحران را رتق و فتق کردم. بی آن که از آن همه زیبائی که روی سرم می ریخت لذتی برده باشم. روزهای بی تو، حتی طبع مرا دستخوش تغییر می کند!

یکشنبه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۹۰

سال هاست یقین کرده ام بتی نخواهد شکست!
حتی اگر همه ی مردم از شهر بیرون رفته باشند.
ما، گرگ های باران دیده شده ایم. آن قدر سرد و گرم چشیده که بت هایمان را هم با خود ببریم. هر جا که باشد.
هر چند ابراهیمی در شهر نمانده باشد...

و مگر نه این که در باره ی قوم آخرالزمانی گفته اند: کُلُ درهمٍ عندَهم صنَم! و امروز آیا نه آن روز است که درهم و دینار خدای مردمان شده است...
ابراهیم بت شکن قوم ما، سال هاست منتظر سیزده و سیزده یار موافقی است تا به شهر بخوانندنش و او با ندای داوود و تبر ابراهیم و صولت حیدری بخواند: تَاللهِ لاَکیدَنَّ اَصنامَکُم! *
و دور نیست آن روز که که بت ها شکسته شوند. الیس الصبح بقریب؟ **
=========
*.- (سوره ی مبارکه ی انبیاء. قسمتی از آیه پنجاه و هفتم)
**.- (سوره ی مبارکه ی هود. قسمتی از آیه ی هشتاد و یکم)

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: آیه، درشهرخبری هست
یکشنبه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۹۰

... چرا اين‌چنين است، چرا دشوارترين كار در جهان اينست كه ديگري را بر آن داريم تا بپذيرد كه آزاد است، و اين كه اگر تنها وقت اندكي را به تجربه كردن آن بگذراند، خود بر اين آگاهي دست خواهد يافت؟ چرا واداشتن ديگري به پذيرفتن چنين حقيقتي بايد اين‌سان دشوار باشد؟ *


*-.جاناتان؛ مرغ دریائی. ریچارد باخ. ترجمه ی هرمز رياحي، فرشته مولوي

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: کتابخواری
حسین شرفخانلو
42 اشاره - لینک ثابت
شنبه، ۱۳ فروردینماه ۱۳۹۰

shaid-avini.png

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر، شهیدانه
جمعه، ۱۲ فروردینماه ۱۳۹۰

شده ام لنگه ی نسخه خوان های پشت پیشخوان داروخانه ها.
حوصله ی خواندن هیچ سطری را تا انتها ندارم.
بس که سطرها تکراری اند. عین سطرهای نسخه های بد خطی که گذاشته اند پشت پیشخوان داروخانه در نوبت پیچیدن... و همه شان پُر ند از قرص های مسکّن و تب بُر و مکمل و اشتها آور و اشتها بُر.
این روزها سطرهائی که پیش رویم اند لنگه ی نسخه های بدخط نوشته شده ی دکترهاست. تکراری. بی هیچ درمان قطعی و فوری و پُر از عارضه های جانبی و درد قایم کن.
انتهای هیچ سطری به چاره ختم نمی شود.
و زنده گی هنوز جاریست!
اما تو باور مکن...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: خارج از موضوع
حسین شرفخانلو
41 اشاره - لینک ثابت
  • جدیدترین مطالب
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
868 بازدید
بازدیدهای دیروز:
763 بازدید
کل بازدیدها:
138078 بازدید
افراد آنلاین:
11 نفر
فید وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType