باران واژه بعیدی شده این روزها...
چهارشنبه، ۳ فروردینماه ۱۳۹۰، ۱۰:۰۴ بعدازظهر
نوشته بود:
چهلم پدر، جنگ تمام شده بود
همه جا امن و امان
همه چیز سر جایش برگشت
جز پدر من، جز پدر شما، جز پدر خیلی های دیگر...
و نوشتمش:
و اتممناها بعشر!
حالا نمی دانم شب عیدی چرا دلم هوای باران کرده؟ شاید بقول ایشان:
باران واژه بعیدی شده این روزها...
روزهای پاییزی زیادی را دونفره با خدا قدم زده ام.گاهی هم سه نفره با پدر....
شاید هم به خاطر بارانی ست که سالی به سی صد و شصت و پنج روز دلمان را می بارد...
نمی دانم.
عید ها جای خالی آدم هائی که
هستند اما نیستند! خیلی بزرگتر نمایان می شود!
نمی دانم آن بالا بالا ها هم سفره ی هفت سین انداخته اید سردار؟
بهار ِ بهشت خوش می گذرد بی ما؟ دور از ما؟
ارسال شده در بخش: درشهرخبری هست، شهیدانه