صبح - آرشیو ماهانه - February 2011
دوشنبه، ۹ اسفندماه ۱۳۸۹

ام سال اتفاقی گذرم افتاد به غرفه ای که پر بود از عکس های تکی و دسته جمعی تو و کتاب هائی که نوشته ای یا درباره ات نوشته اند. در هیر و ویر نمایش گاه بیست و سِیُّم. و دخترت که حالا عاقله زنی شده با ردی از غم که در چشم هاش عیان بود. چشم هائی که لو می دادند او دختر توست ایستاده بود آنجا که راجع به تو و از تو برایمان بگوید.
غرفه ات، غرفه ای که به یاد تو برپا شده بود بوی تو را می داد. و حسرت دوری تو را می نمود. خاصه با آن شماره اندازی که هر روز یک شماره به ش اضافه می شد و داغ روزهای بی تو را یکی یکی می افزود.
یادگار من از آن هیمنه ی برپا شده بیاد تو، قطعه عکسی بود با نمای بسته ی لبخند همیشگی تو و چشم های براق و آبی تو.
و من هر بار که به آن می نگرم حسرت دیدار تو زنده تر می شود.

این روزها که آن دیوانه ی لیبیائی عنان از کف داده و می رود که به سرنوشت اعقابش دچار شود، هزار امید در دلم رُسته که تو باز آئی.
و من روزی را می پایم که تو با آن ردای مشکی و قامت رعنا و قد کشیده ات، با چشم های نافذ و زیبایت و با لبخندی که هنوز بعد از سی و دو سال باید روی لبانت مانده باشد، از در درآئی.
می گویند:
خدا تو را نگه داشته تا در وقت موعود کار بزرگی را به انجام رسانی.
بیا موسای مسیح.
بیا سید موسی.
بیا که مشتاق باز آمدنت هستم امام موسی صدر!

پی نوشت:
با امروز یازده هزار و شش صد و هشتاد و شش روز از ربودن امام موسی صدر می گذرد. و امروز نهم اسفند است. از سال یکهزار و سی صد و هشتاد و نه خورشیدی.

در همین زمینه بخوانید:
دعای حضرت آیت‌الله خامنه‌ای برای آزادی امام موسی صدر

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا
یکشنبه، ۸ اسفندماه ۱۳۸۹

مرا هزار امید بود در این ماجرای طوفانی و تو هر هزار را فسردی.
مِن بعد
ریشه ی امیدهای زمینی در من خواهد فسرد. و آزاد و رها چشم در چشم افق خواهم دوخت تا مگر کِی صبح سر زند...

همه ی یاد داشت من از تو، افسردن آرزوهایم است.
که آن نیز تقدیم تو باد.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: خارج از موضوع
حسین شرفخانلو
42 اشاره - لینک ثابت
شنبه، ۷ اسفندماه ۱۳۸۹

اسفند ِ بارانی
متاعی ست در روزهای دل تنگی...
ببار ای باران ِ بدل از برف ِ نباریده.
ببار ای باران ِ مبشّر ِ بهار.
ببار ای طلوع ِ هزار باره ی نسیم ِ شمال...

ببار که من منتظر ایستاده ام زیر ابر بی طاقتی که گریه می بارد.
ببار که برای هر قطره ای که می باری، صلواتی نذر ِ ضریح ِ چشم های تو کرده ام.
برای تو که بهار ِ آفریده گانی و باران ِ رحمت ِ حیّ ِ لایزال.
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دل نامه، موعودیه
حسین شرفخانلو
41 اشاره - لینک ثابت
چهارشنبه، ۴ اسفندماه ۱۳۸۹

گاهی از بابا می خواستم اجازه بدهد من هم بروم پیششان، اما بابا دَم در می ایستاد و می گفت:«بزن به چاک فوراً. حالا وقت بزرگترهاست. چرا نمی روی یکی از کتابهایت را بخوانی؟» در را می بست و مرا با این سوال به جا می گذشت که چرا همیشه وقت فراغت بزرگترهاست.

خالد حسینی. بادباک باز.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: کتابخواری
حسین شرفخانلو
55 اشاره - لینک ثابت
یکشنبه، ۱ اسفندماه ۱۳۸۹

این روزها دلم هوای مدینه کرده است.
هوای سحرگاهان بقیع و جلوه پرواز کبوتران در پس زمینه ی گنبدی سبز که سترگ است چونان مردی که آنجا آرمیده است.
مردی که یتیم بود.
تنها بود.
بی تا بود...
مردی که سایه داشت.
مهربان بود.
پدر بود.
مردی که مهربان ترین پدر دنیا بود...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر قبله
حسین شرفخانلو
86 اشاره - لینک ثابت
جمعه، ۲۹ بهمنماه ۱۳۸۹

از جمله ی چیزهائی که این یکی دو سال حشر و نشر با زعمای قوم به من آموخته این است که قبل از هر هنری باید! مسلح به اسلحه ی شناختن و افزودن نشانه ها و علامت ها باشی!
آن قدر که وقتی یکی - بالادستی و پائین دستی اش مهم نیست! - درباره ی اتفاقی در فلان گوشه شهر با تو حرف می زند، بلد باشی به جملاتی که می گوید نشانه هائی بیفزائی!
مثلن وقتی گزارشی از اتفاقی در فلان منطقه برایت می آید کافیست اسم یکی دو تا از ساکنین محل را بلد باشی و رو کنی تا طرفت انگار کند تو در متن آن اتفاق بوده ای و حرفهائی که می شنوی برایت تکراری است!
یکبار امتحان کنید. به لذتش می ارزد!

جمعه، ۲۹ بهمنماه ۱۳۸۹

دی شب تا صبح در خوابم بودی.
آمده بودی با نسیم شمال تا خود این جا.
عجیب ترش این که سکانس های بودنت روی بلندی ها بود. روی پله ها. روی پل ها...
و تو بودی
تا دم در مغازه ی رفیقی که جویای حالش شدی!

می دانی که! من اصولن خواب نمی بینم...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: دل نامه
حسین شرفخانلو
36 اشاره - لینک ثابت
چهارشنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۹

دو سال پیش مسعود را دیدم که هیچ شبیه قهرمان هائی که برادرش در فیلم – خواب هایش توصیف می کرد، نبود. موهاش ریخته بود و صورتش پر از چروک. از زندگی. از مصائب زندگی. توی گورستان بودیم که دیدمش. نشسته بود روی سنگ گوری. سنگ گور شهیدی. گور روایت گری که خواب هاش زمانی برای من از هر قصه ای حقیقی تر بود و اکنون خودش پیوسته بود به خوابی بلند، به بلندترین خوابی که می توان دید.

مصطفای مستور. همشهری داستان شماره 58. مهمرماه 89

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: شهیدانه، کتابخواری
سه شنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۹

محل کار من جائیست مشرف به محوطه ای چند هزار متری، پر از دار و درخت و گل و بوته و قایم گاه!!! های دونفره.
حالا که زمستان است. بهار که بشود، بعد از ظهرهای اینجا پر می شود از حرف های یواشکی ِ دونفره و دل و قلوه هائی که رد و بدل می شوند.
بین همه ی این عاشقان در صف وصال، جفتی هست کم شنوا که سردی و گرمی هوا خللی در قرارهای عاشقانه ی ساعت11 شان وارد نمی کند. همان دوتائی که مردش موتوری دارد با کلی زلم زیمبوی آویزان به ش و دخترکی که همیشه سر وقت سر قرار می آید و درست وسط محوطه بساط می کنند. بی هیچ آداب و تکلفی.
و دخترک تکیه می دهد به رکاب موتور و مرد! می نشیند روی بلوک سیمانی رها شده در آن حوالی. به فاصله یک دست از هم. آنقدر که فضا برای رقص دست هایشان در جهت های گونه گون مهیا باشد. آنقدر که حرف های این بی چرا تر کار عالم را نه با زبان که با دست به هم بزنند و نه با گوش که با چشم بشنوند!
و تو حالا هی بگو: گرهی را که با دست بگشایند به دندان نشاید گرفت!

و من
روزی گوش خواهم ایستاد دستهایشان را!
شاید هوای زیستنم را عوض کنم...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: درشهرخبری هست
حسین شرفخانلو
36 اشاره - لینک ثابت
پنجشنبه، ۱۴ بهمنماه ۱۳۸۹

حکایت آدمیزاد حکایت عجیبی است.
مخلوقی که گاه تا مرحله ی ربوبیت خود را بالا می انگارد! و خدا را بنده نمی شود.
ذات انسان طغیان گری و افزون خواهی است.
ما آدمها گاهی یادمان می رود آدمیم. مخلوقیم. عبدیم. محتاجیم و ضعیف خلق شده ایم...
هر از گاهی
خدا باید دری را به تخته ای بزند تا حالی مان کند که نیل ِ زنده گی هر فرعونی را پس می زند! حتی اگر او را غرق کرده باشد!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: خارج از موضوع
حسین شرفخانلو
37 اشاره - لینک ثابت
  • جدیدترین مطالب
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
835 بازدید
بازدیدهای دیروز:
763 بازدید
کل بازدیدها:
138045 بازدید
افراد آنلاین:
5 نفر
فید وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType