آری این چنین بود برادر...
چهارشنبه، ۱۳ بهمنماه ۱۳۸۹، ۱۱:۳۰ بعدازظهر

سفر را دوست دارم. سفر به سرزمین های ناشناخته را بیشتر.
دوست دارم جاهائی را کشف کنم که قبل من کسی آن حوالی نبوده باشد یا اگر گذار کسی به آنجا افتاده آنقدر معروف نشده باشد جوری که از هر کسی بپرسی عید را کجا می روی بلافاصله بگوید فلان جا.
مصر یکی از آن سرزمین های ناشناخته و نادیده برای من است.
نظام فرعونی حاکم بر آنجا و روابطش با ما خاصه در قضیه ی پناه دادن به شاه مخلوع و حواشی آن، در این سال ها آنقدر تیره و تار بوده که سرزمین نیل و هرم و فرعون و ابوالهول را برای ما ایرانی ها نادیده و ناشناخته کرده باشد.
یادم نمی رود که در سرزمین وحی که مجمع اقوام و ملل مسلمان است و از هر رنگ و نژاد و کشوری آنجا در مجتمعند، از دیدار هیچ ملتی به اندازه ی مصریان که نوعاً چتر ضد آفتاب بالای سرشان می گرفتند، ذوق زده نشدم...
الغرض، یکی از آرزوهای همیشگی ام دیدار از مصر بوده و این سالها هیچ امکان برآوردن این آرزو نبوده.
این روزها و در لابلای خیزش مردمان مصر که سهم زیادی از فرهنگ و تمدن را با خود دارند، به دو جهت خوش حالم.
یک. اینکه بالاخره مصریان تکانی به غیرت خفته شان داده اند و همین روزهاست که دم فرعون پوشالی و پوسیده ی مصر را قیچی خواهند کرد!
دو. این که بعد آزادی مصر از یوغ فرعون هشتاد و اندی ساله، شاید دری به تخته بخورد و ما یک سر تا ساحل نیل و پای مجسمه ی ابوالهول برویم و برگردیم.
حالا بماند که شوق دیدار مصر در من که سال هاست شعله ور است از معلم شهید - شریعتی - بیادگار مانده است. آنجا که با برادر نادیده اش در دخمه ی بردگان در کنار اهرام نجوا می کرد:
آری این چنین بود برادر...

برادر مصری ام!
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش.

تا صبح چیزی نمانده است!

ارسال شده در بخش: جماعت خدا، سفر، سیاهه سیاست، موعودیه