دانستم چرا نمی آئی!
دانستم این همه انتظارچرا به سرانجام نمی رسند و از پس آن کسی که باید! نمی رسد!
اشکال کار از پائیزهائی ست که منجر به زمستان می شوند و نه بهار!
ما انتظار می کشیم تا آخر پائیز شود و جوجه های قابل عرضه!مان را برایت بشماریم غافل از اینکه در پس پائیز زمستانی ست که ته مانده ی جوجه های به آخر پائیز رسیده مان را می کُشد... و بهاری نیست تا هوای جوجه ها را داشته باشد!
باید کاری کنیم
که معجزه ای رخ دهد
و از پس پائیز برگ ریز و هزار رنگ، بهاری طلوع کند که گل هایش به تو شکوفه کنند و به نام تو غنچه ها سرباز کنند.
ایراد کار ما زمستان تقویم مان است!
زمستانی که برف هایش میانه ی ما و تو را یخ کرده است...