و عاشورا آمد...
با خون و خروش و خیزش .
با نصف شب هایش که نانوای محل بیدارم می کند که تافتون های سفارشی صبحانه ی تاسوعا و عاشورا را بدهد دستم و ببندد برود دنبال هیئت و عزاداری اش.
با زیارت شبانه ی مزار شهداء بعد رساندن نان داغ به مسجد
با نماز صبحی که چهار پنج سال است بوی شهید و شهادت و شهود می دهد.
با داغی که هر سال تازه است و شیرین...
یا حسین!
چه سری در ماتم توست که عزا را گوارا کرده است و عطش را خواستنی.
یا لیتنا کنا معک
کاش با تو بودیم.
کاش
با تو باشیم.
کاش!
با تو بمانیم.
ما را با خودت... برای خودت نگه دار!
با خودش..
برای خودش..
کاش بشود...
و عاشورا تنها سالروزي ست كه اشك هايش دل هامان را باز مي كند و قلب هايمان را پاك.
كاش..
فرمود قائدنا الخامنه اي :
« فرض بفرمائيد آن كساني كه در كوفه دلهايشان پر از ايمان به امام حسين (ع) بود ؛ به اهل بيت محبت هم داشتند ،اما چند ماه ديرتر وارد ميدان شدند ،همه شان شهيد هم شدند و نزد خدا مأجورند ،اما كاري كه بايد بكنند آن كاري نبود كه انجام دادند .
لحظه را نشناختند ؛ عاشورا را نشناختند.
مؤمن بايد لحظه شناس باشد . »