بیرون ادراه، دویست سی صد متر پائین تر از جائی که الان یک سالی می شود درش نزول اجلال! کرده ایم، از بلندگوی زهوار در رفته ی مسجد صدای حی علی خیرالعمل بلند است و آنقدر بلند هست که تا اینجائی که من هستم برسد.
حی علی خیر العمل قید مطلقی ست برای انتخاب به ترین کار در به ترین وقت. یعنی جمع کن برو دو رکعت نمازت رو بزن به کمرت!
در برزخ بین رفتن و وضو گرفتن و ماندن و گودر کردن! چشمم می افتد به مطلبی در مجله ای که همین حالا پستچی برایم آورده است: نوشته ای از خانم مصطفی زاده با عنوان «نمایش مسلمانی» که بند آخرش فتوائی است از امام که می فرماید: «لازم است بعد از وقت اداری نماز بخوانند و در صورت مشاهده ی اضرار به بیت المال، دولت می تواند و بلکه در صورت مذکور لازم است نماز جماعت اول وقت را الغا کند.»
نمی دانم! هیچ کار این عالم بی حساب نیست.
خدا گاهی حتی! هوای تنبلی و بی حوصله گی مان را هم دارد!!!!
می گوید: خیارت را بی نمک نخور.
خیار که بی نمک مزه نمی دهد. اصلن خیار بی نمک را نمی شه لمباند؟!
می گویم: حضرت ِ فیلان ِ ما از فُلان وقتش دُم نداشته! کِی تا حالا ما خیار رو با نمکش خورده ایم که این مرتبه ی دویّمش باشد؟!
می گوید: نمک روی خیار، مثل دعوا برای زنده گی ست. کَمَش، زیاد نیست! شمام زیاد سخت نگیر همین روزاس که می فهمی خیار رو باید با نمکش دوست داشت!
دانستم چرا نمی آئی!
دانستم این همه انتظارچرا به سرانجام نمی رسند و از پس آن کسی که باید! نمی رسد!
اشکال کار از پائیزهائی ست که منجر به زمستان می شوند و نه بهار!
ما انتظار می کشیم تا آخر پائیز شود و جوجه های قابل عرضه!مان را برایت بشماریم غافل از اینکه در پس پائیز زمستانی ست که ته مانده ی جوجه های به آخر پائیز رسیده مان را می کُشد... و بهاری نیست تا هوای جوجه ها را داشته باشد!
باید کاری کنیم
که معجزه ای رخ دهد
و از پس پائیز برگ ریز و هزار رنگ، بهاری طلوع کند که گل هایش به تو شکوفه کنند و به نام تو غنچه ها سرباز کنند.
ایراد کار ما زمستان تقویم مان است!
زمستانی که برف هایش میانه ی ما و تو را یخ کرده است...
غذای اهالی خوی بسان سایر شهرهای آذربایجان عمدتاً آبگوشت و کوفته و آش و پلوهای مختلفه بود که تنوع آن با وضع معیشتی خانواده تغییر پیدا می کرد.
هر فصلی به نسبت فراوانی محصولات، غذاهای مخصوصی داشت و در ماه مبارک رمضان و اعیاد دینی و ملی تنوع غذاها بیشتر می شد و سفرهها رنگین تر می گردید.
در چلوکبابی ها به غیر از چلو کباب، انواع خورشت ها ارائه می گردید و در بعضی قهوه خانه ها آبگوشت ظهر مشتریان فراوانی داشت.
از دیگر اغذیه بازاری کله پاچه و شکمبه و به خصوص (جیز ویز) که در قدیم به آن حسرت الملوک می گفتند و جگر و دل و قلوه و دنبالان و سایر غذاهای محلی پخت می شد و در اختیار مشتریان قرار می گرفت.
گوشت گاو که دیر پخته می شود گواینکه در اروپا مشتریان فراوانی دارد و از بهترین ها می باشد، در شهر خوی درجه دو به شمار می آمد و بهترین گوشت های این شهر همانا گوشت بره و گوشت دنبه دار بود که مورد خواست عمده ی اهالی شهر محسوب می گشت.
افراد بی بضاعت که یارای خرید گوشت گوسفند را نداشتند از گوشت گاو که به آن (سیغیر اَتی) می گفتند استفاده می کردند و از آن آبگوشت می پختند.*
*.- یادواره ی شهر خوی اثر ارزشمند استاد محمدعلی کریم زاده ی تبریزی (خوئی)
و عاشورا آمد...
با خون و خروش و خیزش .
با نصف شب هایش که نانوای محل بیدارم می کند که تافتون های سفارشی صبحانه ی تاسوعا و عاشورا را بدهد دستم و ببندد برود دنبال هیئت و عزاداری اش.
با زیارت شبانه ی مزار شهداء بعد رساندن نان داغ به مسجد
با نماز صبحی که چهار پنج سال است بوی شهید و شهادت و شهود می دهد.
با داغی که هر سال تازه است و شیرین...
یا حسین!
چه سری در ماتم توست که عزا را گوارا کرده است و عطش را خواستنی.
یا لیتنا کنا معک
کاش با تو بودیم.
کاش
با تو باشیم.
کاش!
با تو بمانیم.
ما را با خودت... برای خودت نگه دار!
بنويس لب پُر تَرَک و ديده ي خيس
بنويس: فرات ِ لعنتي ؛ رودِ خسيس
بنويس که اين قبر حسين بن علي ست
بنويس ، ولي به " خط کوفي " ننويس ..
بچه گی ما افتاده بود به تقارن تابستان و محرم و تعطیلی مدرسه ها و بعد از ظهرهای گرمی که جان می داد برای بازی های کودکانه.
هر سال، شهر ما از شب اول محرم تا یک دو روز مانده به عاشورا که دسته های عزاداری می آمدند در خیابانها، دم غروب کوچه ها قُرُق بچه هائی می شد که خسته از هفت سنگ و گل کوچیک عصرانه، با سنج و زنجیر و طبل هائی که هم سایز خودشان بود می ریختند وسط کوچه و تا داد مادرهاشان در نمی آمد که: (بچه بیا خونه بابات الان هاس که برسه) دست از داد و بیداد و شعار و تکبیر خوانی برنمی داشتند. با شعرهای تک بیتی و شعارهای تکراری که هیچ وقت خدا - حتی هنوز هم! - کهنه نمی شدند:
حکم اولوندی میدانی قآن اد سین لر
ابوالفضلی تیره باران اد سین لر
آخدین عالبمده نه دن کوه و بیابانه فرات؟
اولمادین قیسمت حسینه دونه سن قآنه فرات!
قآن اولاسان
ای فرات!
ایشمدی سو
ای فرات!
ای سید ِ شهید!
آنقدر بزرگ شده ایم که قاطی آدم هایت! سوار کشتی مان کنی؟
نمی دانم چرا هر بار که پای من می خواهد بلغزد
از نمی دانم کجا
یک حسین پیدا می شود که دست دلم دلم را بگیرد تا زیر پایم سست نشود.
ما که نه!
اما آن ها که با حسین سر و سرّ دارند می دانند که حساب حسین و شوریده گانش دلی ست.
دل داده را به تماشا چه حاجت است؟
این روزها که بر من می گذرد،
به یقین م افزوده که اگر روزی درد دوری را
از من بگیرند شعله ی جانم خواهد فسرد!